کافه رمان 🕯 و مطالب انگیزشی 📚
Open in Telegram
دراین کانال به شما عزیرانم است 👇😍 ⚡:تیک تاک ویدیو🎥💃 ⚡:اشعار📜 ⚡:متن و بهترین رومان ها📝 🌀:فکاهی 📃😍 🌀:پوست های عاشقانه دوستانه ♥️ 🌀:و عکس های پروفایلی
Show more1 962
Subscribers
+124 hours
+147 days
+1130 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+30
in 0 channels
August '26
+95
in 0 channels
Get PRO
July '26
+97
in 0 channels
Get PRO
June '26
+110
in 0 channels
Get PRO
May '26
+55
in 0 channels
Get PRO
April '26
+96
in 0 channels
Get PRO
March '26
+77
in 0 channels
Get PRO
February '26
+258
in 0 channels
Get PRO
January '26
+383
in 1 channels
Get PRO
December '25
+137
in 0 channels
Get PRO
November '25
+148
in 0 channels
Get PRO
October '25
+290
in 0 channels
Get PRO
September '25
+147
in 1 channels
Get PRO
August '25
+112
in 0 channels
Get PRO
July '25
+82
in 0 channels
Get PRO
June '25
+53
in 0 channels
Get PRO
May '25
+59
in 0 channels
Get PRO
April '25
+63
in 0 channels
Get PRO
March '25
+91
in 0 channels
Get PRO
February '25
+89
in 0 channels
Get PRO
January '25
+126
in 1 channels
Get PRO
December '24
+172
in 0 channels
Get PRO
November '24
+152
in 0 channels
Get PRO
October '24
+88
in 0 channels
Get PRO
September '24
+53
in 0 channels
Get PRO
August '24
+58
in 0 channels
Get PRO
July '24
+48
in 0 channels
Get PRO
June '24
+53
in 0 channels
Get PRO
May '24
+84
in 0 channels
Get PRO
April '24
+33
in 0 channels
Get PRO
March '24
+57
in 1 channels
Get PRO
February '24
+63
in 0 channels
Get PRO
January '24
+72
in 0 channels
Get PRO
December '23
+51
in 0 channels
Get PRO
November '23
+26
in 0 channels
Get PRO
October '23
+333
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 08 September | +1 | |||
| 07 September | +2 | |||
| 06 September | +2 | |||
| 05 September | +6 | |||
| 04 September | +6 | |||
| 03 September | +7 | |||
| 02 September | +2 | |||
| 01 September | +4 |
Channel Posts
[هیچ تصادفی، تصادفیِ نیست...]
(پارت 50)
(نویسنده:م.ر)
فرزاد........
زیاد دلتنگ رهایم شدیم، حتی یک ثانیه دوری اش هم زیاد است.
_فرزاد بچیم خانواده نجلا از ترکیه می آیند.
خانواده زن برادر دومم در ترکیه بود.
_خو بخیر بیایند چی وقت؟
_برادرت و زن برادرت و پدرت رفتن در میدان هوایی.
قرار است بیایند در خانه برادرت باشند.
_اهاا خوب بخیر بیایند....
****
مهمان ها رسیده بودند و همه نشسته بودیم.
_مادرجان چیزی دیگر نیاز ندارین؟
_نی دخترم زنده باشی
کاش رهایم بود واقعا این جمع بدون رها خسته کن است.
در فکر رها بودم که با مشت پهلویم خورد، آنطرف را دیدم که هدیه گفت:
_لالایم یک ساعت است خاله جان ازت سوال میپرسه؟
این ها چی وقت از مه سوال پرسیدن، ای خدا حتی فکر رهایم هم من را از ای دنیا دور می کند.
_ببخشین متوجه نشدم.
بفرمایین؟
_گپی نیست بچیم
گفتم زنت نیست؟
با لبخند گفتم:
_تشکر
ها مادر رها کمی مریض بود به همان خاطر رفت عیادتش
سر تکان داد و گفت:
_شفا باشه.
اما میخواهیم زنت را ببینم
لبخند زدم و گفتم:
_البته امروز عصر دنبالش میروم
سر تکان داد که برادرم گفت:
_چرا میخواهین زن فرزاد را ببینین؟
_چون که برادرت راضی نمیشد عروسی کند.
حالی که کرده میخواهم او دختر که قسم اش را شکسته را ببینم
همه خندیدند حتی خودم.
راست میگفت من قبل از رها به این مسائل اصلا فکر نکرده بودم.
همیشه از مسله ازدواج و عشق دوری کرده بودم.
اما آنروز که چشم های رهایم را دیدم.
دیگر نتوانستم طاقت کنم.
رها.....
کاش زودتر عصر شود.
فرزاد بیاید بسیار دلتنگ اش شدم.
واقعا عشق چیست که حتی وقتی کنار خانواده ات که سال ها میشناسی،
دلتنگ یک آدم بیگانه که از شناخت اش بسیار نمیگذرد میشوی.
ای خدا چقدر حلال زاده برم زنگ زده.
_بلی
_سلام جانم خوبی
_شکر خوبم تو خوبی
_نخیر دلتنگ ات استم
_من هم
_پس آماده باش دنبالت میایم
_من آماده استم
_خو شکر و ها مهمان داریم
_ای
کیست؟
_ها خانواده نجلا زن برادر است
_خوب است، خوش آمدن
_هممم خوب خداحافظ
_خداحافظ
قبل از ای که قطع کنه دوباره گفتم:
_فرزاد
_بلی
_زود بیا
_به چشم
_پس حالی خداحافظ
_خداحافظ تو هم نور چشمم
حتی شنیدن صدایش هم از دلتنگی هم کم کرد.
این هم شاید معجزه عشق باشد.
| 2 | به فکر فرو رفتم، یعنی واقعا من را دوست داشت که بخاطرم شب با وجود خسته گی اش از این باغچه مراقبت میکرد یا هم فقط احساس عذاب وجدان داشت........ | 103 |
| 3 | [هیچ تصادفی، تصادفیِ نیست...]
(پارت 49)
(نویسنده:م.ر)
امروز نیلم با من تماس گرفت و گفت مادرم کمی مریض است، و من هم نگرانش شدم و امروز از فرزاد خواستم من را خانه شان ببرد، که فرزاد هم قبول کرد و حالی در راه استیم.
_رهایم چی وقت دنبالت بیایم؟
خواستم آزارش بتم گفتم:
_یک ماه بعد
چشمایش کلان شد و گفت:
_نخیر!!!
اصلا پس دور میزنم میریم خانه
_نی نی مزاح کردم، دیوانه شدی یک ماه مگر میشود، صبح بیا
نفسی راحت گرفت و گفت:
_خوب حالی که رفتیم، وقتی مه می رفتم تو هم بیا، حتما باید شب باشی
چشم دور دادم و گفتم:
_البته که شب میباشم
چیزی نگفت و به روبرو خیره شد.
وقتی رسیدیم گفتم:
_تو هم میایی؟
سر تکان داد و گفت:
_بلی یکبار احوال مادرت را بگیرم
سر تکان دادم که هردو پیاده شدیم.
_مه تک تک میکنم
چپ چپ نگاه اش کردم و چیزی نگفتم.
بعد از چند دقیقه نیلم دروازه را باز کرد، که رفتم و بغل اش کردم.
_نیلم چطوری مقبولم، مادرم خوبست؟
_ای رها ایلایم کو باز جواب ته بتم.
خندیده از بغل بیرون اش کردم که گفت:
_خوش آمدی، تو هم خوش خوش آمدی یازنه
_خوش باشی
_خوش باشی
داخل شدیم که گفت:
_ها مادرم از دیروز کرده خوبست
خدا را شکری زیر لب گفتم و به سوی خانه رفتیم.
دیدم که مادرم در اطاق اش خواب است.
نزدیک اش رفتم و گفتم:
_سلام مادر جان
سر خود را بالا کرد و با لبخند به سویم دید و بلند شد و گفت:
_خوش آمدی جان مادر
اول بغل اش کردم و دست اش را ماچ کردم.
_شفا باشه مادر جان حالی خوبستین؟
_تشکر دخترم خوب استم فقط کمی سرما خورده بودم.
خدا را شکر گفتم که فرزاد گفت:
_شفا باشه مادر جان
_سلامت باشی بچیم، خودت خوبی
_شکر به دعاهایتان استیم به سلامتی
_خدا را شکر
فرزاد سر تکان داد که گفتم:
_ینگیم کجاست، الهه کجاست
که نیلم گفت:
_ینگیم عمر و الهه را گرفته پارک برد، که بسیار هردوی شان سر و صدا میکردن مادرم را خواب نمی ماندن
_اهااا
نیلم بلند شد و من هم پشت سرش رفتم که در آشپزخانه رفت تا وسایل پذیرایی را آماده کند.
از این که خواهرم بزرگ شده حس خوب در وجودم جاری شد و رفتم صورت اش را ماچ کردم.
که گفت:
_چرا ماچ میکنی؟
_دلم میشه حالی حق ندارم خواهر خود را ماچ کنم ها؟
لبخند زد و چیزی نگفت.
و مشغول آماده کردن چای شد و گفت:
_فرزاد یازنه چی ره خوش داره؟
_یعنی چی؟
موهایش را پشت گوش زد و گفت:
_یعنی از خوراکی چی را خوش دارد، که حالی برایش ببرم
چشم هایم را تنگ کردم و گفتم:
_فقط به فکر یازنیت استی از من خو یکبار هم نپرسیدی!
که در همین حین فرزاد پیدایش شد و گفت:
_بخیلی نکو دیگه!
شانه بالا انداختم که گفت:
_نیلم جان خوده به زحمت ننداز من میرم
طرفش دیدم و گفتم:
_حالی چرا ایقدر زود؟
_میرم کمی کار دارم.
سر تکان دادم که نیلم گفت:
_یازنه حالی میبودی باز پسان میرفتی؟
فرزاد با خنده گفت:
_نی دیگه باید برم باز یگان وقت دیگه میایم
نیلم سر تکان داد و من هم فرزاد را بدرقه کردم.
_پس صبح میایم دنبالت
_صحیح است بخیر بری و بخیر بیایی
لبخند زد و خواست برود که گفتم:
_Kiss me?
خنده کرده آمد و پیشانی ام را بوسید و رفت.
تا وقتی که موترش از دیدم خارج شد همانجا ایستاد بودم.
****
_عمه قربانت
خدانکنه مادرم را شنیدم و لبخند روی لب هایم پر رنگ تر شد.
_رها چرا فرزاد نماند؟
_گفت کمی کار داشت ینگه جان
سر تکان داد و به الهه گفت:
_الهه عمه ات را زیاد اذیت نکو!
من هم گفتم:
_اذیت نکرده، پشت الهه ام زیاد دق شده بودم
_پشت مه دق نشده بودی؟
دست اش را گرفتم و پیشانی اش را ماچ کردم و گفتم:
_البته که شدم تو خو یکدانه خواهرت استی عمرم
خوشحال شده ماچم کرد و دوباره به ساعت تیری خود ادامه داد و به الهه گفت:
_الهه بیا ساعت تیری کنیم، خوارم اذیت نکو
همه ما خنده کردیم و الهه گفت:
_شاعت تیلی میکنم، اما مه عمه ام لا آژال ندادیم
و رفت مشغول بازی شد.
چند لحظه بعد زنگ دروازه بلند شد و وقتی میلم در را باز کرد قامت پدرم نمایان شد.
به اندازه دنیاها ازش ناراحت بودم.
وقتی من را دید کمی مکث کرد وبلاخره گفت:
_خوش آمدی
من هم سرتکان دادم و گفتم:
_خوش باشی
که پدرم رفت به سوی اطاق و من هم به نیلم گفتم:
_بریم بیرون زیاد وقت شده گلک های زیبایم را ندیدم.
سر تکان دادیم و رفتیم به سوی باغچه گک خورد حویلی، من همیشه از گل و درخت و خاک خوشم میآمد، اما حالی در خانه ما آپارتمان است اصلا درختی نیست، اما دست فرزاد درد نکند حداقل آن یکی خانه را آماده کرده برایمان.
که پر از آرامش است.
_ببین ای گل چقدر بزرگ شده!
طرف گل دیدم گلی زیبایی مرسل بود که واقعا بزرگتر از قبل شده بود.
_ها مقبول تر هم شده.
راستی نیلم حالی که از باغچه مراقبت میکند؟
_پدرم
متعجب شدم چون پدرم بیکار نبود که به باغچه برسد پس حالی چطور؟
_چطور پدرم خو بیکار نیست؟
_از طرف شب رسیده گی میکرد.
میگفت رها گل هارا زیاد دوست دارد. | 122 |
| 4 | در راه بودیم و ساره را میخواستیم برسانیم که به طرز عجیبی حامد گفت او هم میخواهد بیاید و وقتی ساره پیاده شد من هم پیاده شدم تا هم بی احترامی نشود و هم در نظر خانواده اش وعده خلاف نشوم.
چون گفته بودم خودم هم میایم.
در باز شد و برادر و مادر ساره بیرون شدند که سلامی دادم و مادر ساره را در آغوش گرفتم، زن مهربانی بود.
_اینه خاله جان امانتی تان
با لبخند گفت:
_زنده باشی دخترم که تنهایش نماندی
_این چی حرفی است، البته که میایم و در ضمن بسیار خوش گذشت، یگان شب دیگه هم به ساره اجازه بدین
سر تکان داد و گفت:
_تو هم با شوهرت بیا
با لبخند گفتم:
_البته حتما میایم
و بعد از خداحافظی در موتر نشستم که فرزاد گفت:
_مادر ساره بود؟ چی میگفت؟
_ها و هم تشکری کرد و هم گفت شما هم بیایین خانه ما
با لبخند گفت:
_هر وقت خواستی میبرمت
لبخند زدم که هدیه گفت:
_من هم میرم
فرزاد گفت:
_بفرما مزاحم هر جای پیدایش میشه
که همه ما خنده کردیم.
که حامد به فرزاد زنگ زد و گفت میرود خانه و ما هم راه افتادیم...... | 174 |
| 5 | [هیچ تصادفی، تصادفیِ نیست...]
(پارت 48)
(نویسنده:م.ر)
حامد.....
خدایا درست می بینم، ساره به طرف موتر من روان بود که دروازه موتر را باز کرد و نشست، با تعجب از آیینه طرفش دیدم که گفت:
_رها گفت در موتر شما بیشینم چون خواهر های فرزاد یازنه میآیند در آن موتر میشیند، اما اگر مشکل دارین میتوانم پای...
در بین حرف اش پریدم و گفتم:
_استغفرالله این چه حرفی است خوش آمدین
با لبخند سر تکان داد که گفتم:
_اما وقتی در پشت نشستین، احساس راننده ها ره می کنم
با خنده گفت:
_چرا راننده بودن چی مشکلی است، درضمن رئیس به این زیبایی
و ساکت شد که گفتم:
_اما میخواهم ریس زیبا در اینجا
و به چوکی کنارم اشاره کردم،
_بیشیند
چند لحظه فقط نگاهم کرد.
بلاخره پایین شد و در چوکی کناریم جا گرفت؛ و گفت:
_خوب شد؟
سر تکان دادم و با لبخند گفتم:
_بسیار زیاد
سکوت کرد و با لبخند به روبرو خیره شد.
چند لحظه بعد خواهرهای فرزاد آمدند و حرکت کردیم.....
رها......
باورم نمیشه ساره از عقب پائین شد و پیش رو نشست، ساره که برایش ایستاده باشد بگم بیشیند میگه من حوصله ندارم و همانجا ایستاد میباشد ویا برعکس اش.
پس حتما از حامد خوشش میایه آن روز هم که درباره حامد برایش گفتم، جنگ و دعوا نکرد و برعکس از قسمت حرف زد.
_خوب رها خانم اول کجا بریم؟
_بریم یگان آیسکریم بخوریم
هدیه گفت:
_ها بلی بریم
و پیش آمد و اول صورت من را بعد از فرزاد را ماچ کرد و گفت:
_خوب شد که دعوت ما کردین، درخانه مانده مانده بیخی خسته شدم
که فرزاد گفت:
_برو به رها دعا کن، اگرنه من اصلا یادم نمیآمد که خواهر هم دارم
من و زینب خنده کردیم اما هدیه ناراحت شد وگفت:
_پس موتر را ایستاد کو من پیاده میشم.
حله زینب بریم!
این بار مخاطب اش زینب بود، که من گفتم:
_لالایت شوخی میکند دیوانه، و اگرنه بهتر ازمن میشناسیش کاری که دل اش نشود انجام نمی دهد
اما قانع نشد و گفت:
_من مزاحم شدم ببخشین، بریم دیگه زینب
فرزاد روی اش را دور داد وگفت:
_تو ایقدر دل نازک بودی خبر نداشتم، دیوانه شدی تو خو جان لالایش استی
و هدیه گفت:
_واقعا؟
فرزاد سر تکان داد که هدیه دوباره بوسیدش و گفت:
_یک دفعه فکر کردم واقعا من را دوست نداری
فرزاد لبخند زد و گفت:
_مگر میشود شیشک خانه ما را دوست نداشت
که این بار من با حسادت مشتی به بازویش زدم، که خندید و گفت:
_اصلا هیچ کدام تان را دوست ندارم، ای خدا ببین ینگه ظالمت سیاه و کبودم کرد
چشم دور دادم و چیزی نگفتم فقط صدای خنده هایشان به گوشم می رسید.
****
_برای من طعم کاکاوی باشد.
سر تکان دادو رفت که به ساره گفتم:
_چرا از موتر پائین شدی و رفتی پیش رو؟
فقط لبخند زد و چیزی نگفت.
که هدیه گفت:
_ینگه چرا وقتی ساره آمد خبر ما نکردی؟
نمیتوانستم بگم که میخواستیم ساره و حامد کمی با هم تنها باشند و از حس شان خبر شویم گفتم:
_یادم رفت
روی خود را دور داد و به زینب گفت:
_دیدی ما به برادر خود زن گرفتیم، هم برادر ما هم زنش ما را فراموش کرده، بهتر است ما هم شوهر پیدا کنیم و فراموش شان کنیم
من و ساره خندیدیم که زینب گفت:
_دختر تو چرا ایقدر چشم سفید شدی؟
هدیه شانه بالا انداخت که حامد و فرزاد آمدند و آیسکریم های خوشمزه مان را آوردند.
در وقت خوردن آیسکریم از هر چیزی قصه میکردیم و میخندیدیم.
کلا شبی خوبی بود و واقعا خوش گذشت.
_ینگه راستی امتحانات شروع شده بخیر تو وساره فارغ میشین، کدام رشته را انتخاب کردی؟
شانه بالا انداختم و گفتم:
_راستش من اصلا تا حالا هیچوقت به این موضوع فکر نکرده بودم
همه شان متعجب شد که فرزاد گفت:
_اما تو خو درس خواندن را خوش داری
_بلی اما فقط به درس هایم توجه کرده بودم، اما هیچ وقت به ای فکر نکرده بودم که در آینده کدام رشته را میخواهم بخوانم
دوباره گفت:
_پس بیا رشته من را بخوان و هردوی ما انجنیر و مهندس ساختمانی
_بعدا در باره اش فکر میکنم
حامد گفت:
_شما چی؟
و مخاطب اش ساره بود که گفت:
_من راستش به رسامی و نقاشی علاقه زیاد دارم و میخواهم هنرهای زیبا را بخوانم
و من گفتم:
_ساره از طفولیت رسامی را خوش داشت و حتی تا هنوز هم در کورس اش میرود و بسیار خوب رسامی میکند
زینب گفت:
_چهره را هم رسامی میکنی؟
ساره گفت:
_کمی
که گفتم:
_چرا دروغ میگی بسیار خوب رسامی میکند
دوباره حامد گفت:
_پس اگر مشکلی ندارین، من هم میخواستم یک تصویر را رسامی کنم، اگر شما برایم بکنید خوش میشوم
ساره سر تکان داد وگفت:
_البته هر وقت خواستین، میتوانید برای یازنه بگین تا به رها بگوید و رها به من
که فرزاد گفت:
_به ایقدر آدم بگوید تا بلاخره به تو برسد خو شماره هم را بگیرین باز خودش بگوید
در دل گفتم فرزاد چی خوب فکری کرده، که حامد گفت:
_اگر شما مشکلی ندارین؟ فرزاد راست میگه
_نه مشکلی نیست.
_پس بعدا از پیش تان میگیرم
سر تکان داد که همه دوباره مشغول خوردن آیسکریم خوشمزه مان شدیم........
**** | 151 |
| 6 | _معلوم میشود بسیار با ینگه دوست های صمیمی استین، چون خانواده تان اجازه دادن که شب بیایین خانه شان، چون در این زمانه مردم خانه قوم و خویش هم نمیرن
سر تکان دادم و گفتم:
_البته مه و رها از وقتی 6 ساله بودم دوست شدیم، و دربین خانواده هم رفت و آمد به وجود آمد و خانواده ام هم میفهمند که رها بهترین دوستم است و کاملا به خودش و خانواده اش اعتماد دارند.
با لبخند گفت:
_چه خوب
لبخند زدم و چیزی نگفتم که رها آمد و گفت:
_بیایین غذا بخوریم
هر دو بلند شدیم و به طرف میز 4 نفره یی که پر بود از انواع غذاها و خوراکی رفتیم.....
رها.....
_رهایم آماده شدی؟
_بلی.
داخل شد و گفت:
_به نظرت چی کنیم حامد را هم دعوت کنیم
سر تکان دادم و گفتم:
_بلی، اول بریم یک چرخ و گشتی بزنیم بعد هم ساره را میرسانیم ومیاییم خانه.
سرتکان داد که از اطاق بیرون شدیم و چهارتایی از آپارتمان خارج شدیم.
_میگم فرزاد هدیه و زینب را هم صدا کنیم؟
با فرزاد خواست جواب بدهد ساره گفت:
_ها راست میگی برو بگو اونا هم بیایند
فرزاد گفت:
_همیشه باید ای دوتا مزاحم همرای ما باشد، ای رقم نمیشه هردویش را به شوهر میتم
همه ما خنده کردیم که فرزاد به زینب زنگ زد و گفت بیایند و ما در بیرون منتظرش استیم که آنها نیز قبول کردند.
فرزاد حرصی گفت:
_چقدر زود هم قبول میکنند، نی واجب شد که حتما باید ازدواج کنند
با خنده رفتم و بازویش را گرفتم و گفتم:
_حرص نخور پیر میشی حسود من
که فرزاد پیشانی ام را بوسید
_مجرد ها اینجا است
طرف حامد دیدم که فرزاد گفت:
_پس چی کنم، میخواستی مجرد نمی بودی
حامد اول طرف ساره و بعد طرف فرزاد دید و گفت:
_انشاالله تا چند وقت دیگه من هم در جمع شماها میپیوندم
و با خنده در موترش نشست، یعنی منظورش ساره بود، ساره هم لبخندی زد و گفت:
_تا هدیه شان میایه در موتر میباشم.
که گفتم:
_تو برو در موتر حامد
متعجب شد که گفتم:
_در موتر فرزاد هدیه و زینب هم میباشند.
_اما موتر کلان است جای میشیم
سر تکان دادم و گفتم:
_اما اگر کل ما در یک موتر بیشینیم و حامد تنها ناراحت میشود و شاید طرف خانه اش حرکت کند از کجا معلوم
کمی فکر کرد و گفت:
_درست است
و به طرف موتر حامد حرکت کرد که با فرزاد چک انداختم. | 135 |
| 7 | [هیچ تصادفی، تصادفیِ نیست...]
(پارت 47)
(نویسنده:م.ر)
چند لحظه می شد که حامد رسیده بود، و رها وسایل پذیرایی را آماده می کرد و من و حامد نشسته بودیم و قصه میکردیم.
_خوب فرزاد بچیش چی شد که یادی از ما کردی؟
_مه همیشه یادِ از محتاجان می کنم، منتهی تو خبر نداری.
حرصی بالشت مبل را به سویم انداخت و گفت:
_مه پیش خود فکر کردم تو آدم شدی
که در همین لحظه رها آمد، و حامد به سوی رها دید و گفت:
_اما متأسفانه زن برادر هم کار نتوانسته، چون کار از کار گذشته
رها متعجب گفت:
_چی کاری؟
حامد دوباره گفت:
_آدم کردن شوهرت
تا خواستم چیزی بگم رها گفت:
_فرزاد آدم است، تو به فکر کو خود باش
از طرفداری رها لبخند زدم و به حامد گفتم:
_جواب ات را گرفتی؟
که حامد گفت:
_خدا راست گفته که هر که جوره خودش را پیدا میکنه
که زنگ دروازه بلند شد و رها رفت و در را باز کرد و دوباره نشست، در دل گفتم جوره تو هم آمد.
چند لحظه بعد دروازه هم تک تک شد که رها در را باز کرد و گفت:
_خوش آمدی
و ساره را بغل کرد، ساره جواب اش را داد که طرف حامد دیدم که متعجب بود....
رها......
ساره داخل آمد اما با دیدن حامد چند لحظه ایستاد شد و به من گفت:
_مهمان داری؟
طرف حامد دیدم و گفتم:
_بلی! بیا
_پس چرا به من گفتی بیایم تنها استی؟
طرفش دیدم و گفتم:
_چی وقت گفتم، تنها استم
_گفتی با فرزاد تنها استی و مه ره مهمان کردی
به سوی مبل ها کشش کردم و گفتم:
_وقتی توره دعوت کردم، فرزاد حسادت کرد و رفیق خودش را دعوت کرد
که چای در گلونِ فرزاد پرید و حامد با خنده گفت:
_حرفم را پس میگیرم، تو آدم شدی
و چک انداخت؛ چشم هایم را تنگ کردم و گفتم:
_وقتی به نفع تو باشد آدم میشود ها؟
با خنده گفت:
_دقیقا
با تاسف روی خود را دور دادم و به ساره چای انداختم و گفتم:
_ساره با کی آمدی؟
_بیدرم رساند مه را و گفت دوباره دنبالم میایه
حامد گفت:
_لازم نبود به زحمت شوند ما دو تا اینجه بودیم می رساندیم تان
چشم تنگ کردم، ای حامد بلا که فرزاد گفت:
_حامد نی اما من میرساندمت و با رها یک چرخی هم می زدیم
عجب فکری چقدر خوب که گفتم:
_پس بریم، بعد از غذا
ساره گفت:
_نخیر لالایم دنبالم میایه
به پهلویش زدم و گفتم:
_به برادرت زنگ بزن و بگو ما میرسانمت حله! دلیل هم نباشه بان بریم ساعت ما تیر شود
با تردید گفت:
_درست است، به مادرم زنگ میزنم اگر اجازه داد میریم.
سر تکان دادم و گفتم:
_پس بریم در اطاق زنگ بزن
بلند شدیم و رفتیم و به فرزاد گفتم:
_راحت باشین
_استیم تو غم نخور ینگه جان
چپ چپ سیل اش کردم و داخل رفتیم.....
فرزاد.....
بعد از رفتن ساره و رها در اطاق حامد خود را پیش کرد وگفت:
_اینجه چی گپ است؟
خوده به نفهمی زدم و گفتم:
_کجا؟
طرفم دید و گفت:
_چرا دوست ینگه را دعوت کردین و من را هم
_چیزی که رها گفت همان است
ابرو بالا انداخت و گفت:
_خوب است خی مه هم خر استم
_بدون شک
گفت:
_فرزاد عصبانی نکو مه ره بگو!
طرف اش دیدم و گفتم:
_عصبانی شود چی میشود ها؟
و ها بد است که به فکرت استم فکر نکو که نفهمیدم از وقتی که مادرت ساره را برت انتخاب کرده خودت هم ازش خوشت آمده
پیشانی اش را خارید و با لبخند نامحسوسی گفت:
_ای گپ ها ره از کجا پیدا می کنی؟
چشم هایم را تنگ کردم و طرفش دیدم که گفت:
_اوکی! راست میگی ازش خوشم آمده
لبخند زدم که دوباره گفت:
_اما حداقل برم میگفتی تا آماده میبودم
با دست به پیشانی اش زدم و گفتم:
_نی که حالا نیستی
خندیدیم که رها و ساره دوباره آمدند و رها گفت:
_مادر ساره قبول کرد به شرطِ که خودم هم همراهش باشم
سر تکان دادم و دوباره گفت:
_پس غذا را آماده می کنم..
و به طرف آشپزخانه رفت که ساره هم دنبال اش رفت.
_تو برو پیش زنت ساره را روان کو کمی صحبت کنیم حالی که آمدیم، ناحق نباشه
لبخند شیطانی زدم و گفتم:
_چی نصیب مه میشه؟
با مشت به بازویم زد و گفت:
_ای،
بلند شو و به برادرت کمک کو
بخاطریکه درکش میکردم که چقدر عشق مشکل است، بلند شدم و رفتم در آشپزخانه و به ساره گفتم:
_شما برین من خودم به رها کمک میکنم
_نخیر، لازم نیست تشکر راحت استم
ای خو نمیره، مجبورا گفتم:
_یک حرف شخصی با رها دارم میشه شما چند لحظه برین
طرفم دید و با تردید گفت:
_درست است
و از آشپزخانه بیرون شد، رها تمام مدت ساکت طرفم میدید، که نزدیک اش شدم و گفتم:
_کار مانده من بکنم؟
_چرا ساره روان کردی؟
دست پشت گردنم کشیدم و گفتم:
_حالی که آمدن کمی تنها باشن
سر تکان داد و با لبخند گفت:
_سالاد دست هایت را میبوسد
و باخنده روی چوکی نشست؛ خانم با درکم من هم با لبخند مشغول آماده کردن سالاد شدم...
ساره.....
ای رها مه همرایت میفهمم، با شوهرت دست به یکی کردن فکر کردین من احمق استم گپ را نفهمم، تمام مدت که از آشپزخانه بیرون شدم خودم را مشغول دیدن موبایل کردم که بلاخره دوست یازنه سکوت را شکست و گفت: | 152 |
| 8 | [هیچ تصادفی، تصادفیِ نیست...]
(پارت 46)
(نویسنده:م.ر)
بلاخره از آن خانه پر از آرامش دل کندیم و راهی خانه شدیم، آه فرزاد از دست تو، منِ که نا این سن رسیده بودم حتی یکروز هم در مکتب غیاب نمی شدم هر مشکلی میداشتم یا مریض میبودم، اما حالا در کنارت به کوچکترین دلیل ها چنگ میزنم و نمیخواهم ازش دور شوم حتی برای چند ثانیه.....
_اینه رسیدیم حالی خوش شدی؟ ایقدر اصرار شدی که بریم!
چشم دور دادم و گفتم:
_بلی! خوش شدم.
سری به معنای تاسف تکان داد و پیاده شد. ای دیوخان مه همرایت کار دارم. من هم پیاده شدم و گفتم:
_چرا موتر داخل نه آوردی؟
طرفم دید و گفت:
_چونکه حالی که آمدیم میرم شرکت
نی به اینجایش فکر نکرده بودم، فکر میکردم فرزاد هم قرار است امروز بماند.
_میشه نری؟
_نخیر!
بسیار با تحکم گفت که گفتم:
_چرا؟
طرفم دید و گفت:
_بخاطر تو!
تو خواستی که بیایم خانه
شانه بالا انداختم و داخل شدم، که زینب و شریفه جان پائین می آمدن.
_مادر بخیر؟
_میریم خرید.
خوش به حال شان
_رها تو هم با ما میایی؟
چقدر من خوش شانس استم خدایا؛گفتم:
_نمیفامم، یک دقه
و به فرزاد آهسته گفتم:
_اگر تو بری مه هم میرم
او هم گفت:
_جایی نمیری!
_میرم!
_نمیری!
_گفتم که میرم!
_ببین! من میگ.....
در حال بحث بین خود ما بودیم که صدای خنده شریفه جان و زینب بلند شد، طرف شان دیدم و خجالت کشیدم از دست فرزاد.
_چرا فرزاد بچیم؟ بان بره
زینب هم گفت:
_ها لالا اجازه بده که بره
طرفم دید که چهره پیروز مندانه داشتم، به چشم هایم دیده گفت:
_مه امروز شرکت نمیرم، رها هم باید خانه باشد بهتر است.
من در هر دو صورت پیروز بودم فرزاد خان.
فرزاد.......
آخ از دست رهایم، اما بهتر.
قبلا من نمیتوانستم دوری رهایم را تحمل کنم، حالی هم او دچارم شده و نمیتواند تحمل دوری ام را داشته باشد.
_بیا خانمم که امروز شوهرت دربست در خدمت است
نگاهم کرد و گفت:
_تو که میخواستی بری شرکت؟
د نوک بینی اش زدم و گفتم:
_مگه میشود خانمم بگه نرو و من برم، ها؟
چشم هایش را تنگ کرد و گفت:
_اما در پایین خو ای رقم معلوم نمیشد
خنده کردم و گفت:
_پایین بان، خوب چرا میخواستی من نرم ها؟
ساکت طرفم دید و شانه بالا انداخت:
_نمیفامم، همین رقم دلم شد
_بنظرت به حامد زنگ بزنم امشب مهمان ما شود
متعجب گفت:
_چرا حامد؟
با لبخند شیطانی گفتم:
_تو هم به ساره زنگ بزن! از وقتی که عروسی کردیم هیچ خانه ما نامده نی؟
لبخند شیطانی من به رها هم منتقل شد و گفت:
_فکری بسیار خوب است، وقتی که با تو آشنا شده بودم ساره کم آزارم نمیداد و همین رقم درباره حسیب
حسیب؟همان بچه که به رها پیشنهاد داده بود:
_گفتی حسیب؟
اول کمی وارخطا شد اما زود خوده جمع کرد و گفت:
_حسیب کیست؟
_خودت گفتی پس باید جواب بتی!
_من نمیشناسمش و.....
در بین حرف اش پریدم و با تحکم گفتم:
_رها!
_اففف صحیح است، میگم.
_منتظرم
نفسِ گرفت و گفت:
_کسی مهم نیست، فقط در آموزشگاهِ که درس میدادم، یکی از شاگردهایش بود
میدانستم که حسیب به رها پیشنهاد داده بود و رها جواب منفی، اما بازم میخواستم از زبان خود رها بشنوم.
_خب؟
_برم گفت که از من خوشش آمده و من هم جواب منفی دادم
غیرتم به جوش آمد گرچه از حرف گذشته بود اما بازم من بسیار زیاد روی رها تعصب داشتم.
_بد کرده که از تو خوشش آمده، بره دعا کنه که نمیشناسمش
لبخند ملایمی زد و دستم را گرفت و گفت:
_آرام باش فرزاد ای حرف از گذشته است، اما اگر هر وقت دیگه میبود من باز هم جواب منفی میدادم
انگشت اشاره ام را تهدیدوار به طرفش گرفتم و گفتم:
_تو فقط از من استی و من فقط حق دارم از تو خوشم بیایه، و دوستت داشته باشم، فهمیدی!؟
با لبخند در بغلم پرید و گفت:
_غیرتی شدی؟
من هم بغلش کردم و گفتم:
_از اول بودم
محکم تر بغلم کرد و گفت:
_چی حسیب یا هرکسی دیگه فرق نمیکنه کی از مه خوشش بیایه، مهم این است که من با تو خوشبخت استم، خانواده ام، پناهم، آرامشم، زنده گیم، همه وهمه فقط تو استی.
حس بسیار خوب از حرف های رهایم در وجودم جاری شد.
و من بازم عاشق رها شدم، در همین لحظه هزار برابر بیشتر عاشق اش شدم. | 225 |
| 9 | [هیچ تصادفی، تصادفیِ نیست...]
(پارت 45)
(نویسنده:م.ر)
رها......
_دیگه چیزی نیاز نداری؟
با لبخند که عضو جدانشدنی صورتم بود گفتم:
_نی
وقتی خریدش تمام شد، آمد و گفت:
_بریم
به آن خانه که فرزاد برای ما ساخته بود رسیدیم. و همین که از موتر پیاده شدم احساس آرامش کردم، بوی خاک و درختان، نم نم باران، صدای برخورد برگ های خشک شده زیر پای مان همه و همه دست به دست هم داده بودند تا این خانه پر آرامش تر از قبل بشود، من عاشق باران بودم و همچنین عاشق فرزاد، و حالا در زیر باران دست در دست فرزاد یعنی خوشبختی، یعنی آرامش، یعنی زنده گی......
****
خیره اش شدم و در دل خدا را شکر کردم، لقمه اش را قورت داد و گفت:
_اگر از دیدن من سیر شدی کمی غذا هم بخور
هر دو دست هایم را زیر چانه ام گذاشتم و گفتم:
_نی! سیر نشدیم
با لبخند لقمه در دهنم گذاشت و گفت:
_پس تو سیل کو من به تو غذا میتم اوکی؟
با لبخند سر تکان دادم.
فرزاد....
رهایم چقدر زیبا طرفم میدید، از وقتی که رهایم عاشقم شده زنده گی ام هزار بار قشنگ تر و زیبا شده، و من چقدر خوشحال بودم با داشتنش در کنارم.
_بس است دیگه سیر شدم
_نی تو هیچ چیزی نخوردی، بخور دیگه
سرش را به معنای نفی تکان داد و گفت:
_نمیخواهم، میخواهم دیگه کیکِ راکه گرفتی با چای گرم بخوریم
خندیدم و آخرین لقمه را هم در دهنش به زور ماندم.
بعد از جمع کردن دسترخوان کیک و چای را گرفتیم و نزدیک کلکین نشستیم، رها در بغلم بود و به باران بیرون خیره شده بود.
رها........
طرفش دیدم و گفتم:
_با من میرقصی؟
از حرفم که یک دفعه یی گفتم متعجب شد و بعد از چند ثانیه پلک بست و دوباره باز کرد و گفت:
_جاان؟ چی کنم؟
_رقص کنیم. لطفا دیگه ممانعت نکو
با سر جواب مثبت داد که بلند شدم و موبایل ام را که در بالای میز کوچک گوشه اطاق بود گرفتم و گفتم:
_آهنگ درخواستی دارین جناب نور سعیدی؟
با خنده گفت:
_نخیر، بانویی عزیز خودتان انتخاب کنین!
_اوکی! البته من میخواستم زیر باران بریم اما میفامم تو قبول نمی کنی
_قبول می کنم
چیغ زده گفتم:
_واقعا
با سر جواب مثبت داد که گفتم:
_بریم پس
_اما زیاد نمیباشیم فهمیدی؟! چون نمیخواهم مریض شوی
سر تکان دادم و رفتیم بیرون، و بعد از انتخاب آهنگ دست ام را پیش کردم و گفتم:
_با من میرقصین آقای فرزاد نور سعیدی؟
با لبخند گفت:
_با کمال میل خانم رها نور سعیدی
لبخند روی لب هایم نقش بست، یکی از دستانم قفل دست اش و آن یکی را بالای شانه اش گذاشتم و او نیز از کمرم گرفت، و اولین تانگو عاشقانه مان را شروع کردیم.
چی دلبرانہ مـے شود
با اسمــت آغاز می شود
جـــان به ترانھ می دهــــد
ایـنـ دݪ به ؏ـشق تو عاشقانہ مېتپد
دیـوانه واࢪ زیبـا تویـــے
ساحݪ منمـ دریا تویی
من پاے تو جـــان میدهم
فرشتھ یـــــے زیبام تویې
آرامشِ دنیامـ تویی
زیرباࢪان، تب دستات چہ خوش است حاݪ من
یه قدم ماندھ به پـــــایان برسد جــــــــــــ♡ــــــــــان من
دلبرانہ به تو وصلم مبتلاتم ولے
تو همان نیمه یی پنہانی و جان منی...
زیرباࢪان، تب دستات چہ خوش است حاݪ من
یه قدم ماندھ به پـــــایان برسد جــان من
دلبرانہ به تو وصلم مبتلاتم ولے
تو همان نیمه یی پنہانی و جان منی...
♬ ♬ ♬ ♬ ♬ ♬ ♬
تو نگـاهمـ که میکنی از عشقتـ تب میکنـــم
پلہ های ؏ــــرش آسمـــــونُ فرش می ڪنم
من واسھ به دستـ آوردنت جـــانا پرِ خواهشَـــــم
من و تو با موج دࢪیا وݪی با تـــــــــــ🫵ـــــــــــو تویــــے آرامِشمـ
زیرباࢪان، تب دستات چہ خوش است حاݪ من
یه قدم ماندھ به پـــــایان برسد جـــ🫀ــان من
دلبرانہ به تو وصلم مبتلاتم ولے
تو همان نیمه یی پنهانی و جان منی...
زیرباࢪان ، تب دستات چہ خوش است حاݪ من
یه قدم ماندھ به پـــــایان برسد جـــــــان من
دلبرانہ به تو وصلم مبتلاتم ولے
تو همان نیمه یی پنهانی و جان منی...
♬ ♬ ♬ ♬ ♬ ♬ ♬
*
با صدای نم نم باران چشم هایم را باز کردم، در آن خانه یی پر از آرامش در آغوش فرزاد بودم و این یعنی حس زنده گی و زنده بودن.
خواستم بلند شوم که فرزاد پیش گوشم گفت:
_بخواب
اعتراضی گفتم:
_ناوقت شده بلند شو بریم
نوچی کرد و چشم هایش را دوباره بسته کرد، من هم حرصی شده خواستم بلند شوم و گفتم:
_ایلایم کو، دیگه بس است همیقدر بغل
_نیست!
خواستم خوده مظلوم کنم و گفتم:
_فرزاد عزیزم ناوقت شده بلند شو بریم
طرفم دید و گفت:
_بان از آغوشت لذت ببرم، اگه یکروز اینجا باشیم، دنیا به آخر نمی رسد
_شب تا صبح که بغلم کردی سیر شو دیگه
و خواستم دوباره بلند شوم که گفت:
_آغوش تو دلچسپ ترین حلقه یی دنیاست
زین حلقه مکن رحم به من تنگ ترش کن
با ای شعر دیگه کلا حرفی زده نتوانستم و سکوت کردم....
آهنگ داخل پارت:
محســــــن ابراهـــیم زاده
دلبرانہ | 211 |
| 10 | کابوس رویایی .pdf | 211 |
| 11 | میان ماندن و رفتن @shahregoftegoo .pdf | 220 |
| 12 | _حرف گوش میکنی یا نه؟
خندیده گفت:
_بخدا فرزاد لباس خوابم را پوشیدم....عهه ایلایم کو فرزاد
کمی که گذشت ایلایش کردم که گفت:
_بسیار بد استی فرزاد، کم بود بمیرم
_خدا نکنه عشقم
چشم هایش را دور داد و بلند شد و رفت خوابید و گفت:
_تو جزای استی همانجا روی مبل بخواب
خنده کرده بلند شدم و رفتم بالای تخت خوابیدم و گفتم:
_بیا در بغلم.
_نمیآیم
_بیا!
_نوچ
با شیطنت گفتم:
_پس خودت خواستی
و طرف اش رفتم که گفت:
_اوکی اوکی میایم
_آفرین دختر خوب
آمد در بغلم که بسیار محکم بغلم اش کردم که گفت:
_استخوان هایم شکست، من که فرار نمیکنم.
_میشه بکنی، حالا هم چشم های مقبول ته بسته کو که شوهرت خوابش آمده
با مشت به سینه ام زد و گفت:
_به من چی؟
پیشانی اش را بوسیدم و گفتم:
_بخواب رهایم
دیگر چیزی نگفت و در بغلم آرام گرفت و چشم هایش را بسته کرد، کمی نگاهش کردم که من هم کم کم بخواب رفتم....... | 280 |
| 13 | [هیچ تصادفی، تصادفیِ نیست...]
(پارت 44)
(نویسنده:م.ر)
عزیزه......
از اطاق بیرون شد که من هم با گریه بلند شدم و در حمام رفتم و دست و صورتم راشستم، چشم هایم از دست گریه پف کرده بود وسرخ شده بود، نمیفهمم تاکی به این زنده گی ادامه داده میتوانم، من از این که با حسام عروسی میکردم خودم را خوشبخترین حس میکردم، چون عاشق اش بودم، اما حالی فقط آرزوی مرگ دارم، خدایا خودت برم کمک کن!
رفتم و آماده شدم که در باز شد و ستایش داخل آمد و گفت:
_عزیزه آماده شدی؟
به زور لبخند زدم و گفتم:
_بلی.
طرفم آمد و گفت:
_چرا چشم هایت سرخ است؟
وارخطا شدم گرچه کوشش کردم زیر میکاپ و آرایش پنهان اش کنم اما مطمئنا سرخی اش زیاد است، گفتم که:
_هر وقت سرمه که میکنم سرخ میشود.
_اهاا
پس بریم بیرون که مادرم شان منتظر است
سر تکان دادم و دستکول و موبایل ام را گرفته، بیرون شدم.
که دیدم حسام هم آنجا نشسته و سرش پائین بود.
وقتی همه آماده شدند، به سوی خانه کاکایم شان حرکت کردیم........
رها.......
به خانه پدرم آمده بودیم، اما کمی هوا برایم تنگ بود، شاید بخاطر که از گذشته خبر شدم و نمیتوانم پدرم را ببخشم، پدرم اما مثل قبل بود، هیچ فرقی نکرده بود.
چند دقیقه بود که نشسته بودیم که در تک تک شد و عمه ام و خانواده اش به داخل آمدند.
با همه روبوسی کردم که نوبت به عزیزه رسید، چشم هایش به طرز عجیبی سرخ بود.
_سلام عزیزه جان خوبی؟
_تشکر رها جان تو خوبی، یازنه خوبست؟
_شکر جانم
نشستیم و همه با هم صحبت داشتند، و من و عزیزه چون از طفولیت با هم صمیمی بودیم کنار هم نشستیم و حرف میزدیم.
اما یک چیزی ذهنم را درگیر کرده بود، اوایل که من ازدواج کردم و چون از ازدواجم راضی نبودم، یک حالی داشتم که حالا آنرا در عزیزه میبینم، اما عزیزه که عاشق حسام بود و حسام.........
حتما دوستش دارد و گذشته را فراموش کرده است، نه آن چیزی که فکر میکنم نیست! به سوی حسام دیدم که به ساکت به حرف های پدرم گوش میداد و دوباره به عزیزه دیدم و گفتم:
_زندهگی جدیدت با حسام چطوراست؟
نگاه اش لرزید و آهسته گفت:
_خوب است شکر میگذره
اما چرا خوب نبود، دوباره پرسیدم:
_رفتار حسام همرایت چطور است؟
نمیدانم چشم هایش اشکی شد یا من زیادی شکاک شده بودم.
_خوبست.
_مطمینی؟
سر تکان داد و من هم دیگر سوال نپرسیدم که ناراحت نشود، اما دلم اصلا آرام نبود، خدا کند آن رقم که فکر میکنم نباشد......
حسام.....
رها چقدر زیبا شده بود، خدایا خودت من را ببخش اما نمیتوانم فراموشش کنم، او از اول بود و تا آخر هم میباشد، زیاد با عزیزه حرف میزد، خدا کند دختر احمق حرف به رها نگوید، وگرنه همرایش میفهمم، نمیخواهم ذهنیت رها نسبت به من خراب شود. من هر کاری که میکنم عزیزه حق اش است.....
فرزاد......
مهمانی تمام شد و رها نخواست شب بماند و راهی خانه شدیم، ۰در تمام طول راه رها ساکت بود و به بیرون خیره شده بود، طاقت نیاوردم و گفتم:
_رها عزیزم؟
به سویم دید و لبخند زد و گفت:
_هممم؟
_چرا ساکت استی؟ گپی شده؟
شانه بالا انداخت و گفت:
_فقط ذهنم کمی درگیر است گپی نیست!
_بخاطریکه پدرت را دیدی در فکری؟
دوباره رویش را دور داد و گفت:
_نی بخاطر عزیزه
کمی متعجب شدم، چرا به خاطر دخترکاکایش در فکر است که پرسیدم:
_چرا؟
نفسی گرفت و گفت:
_شاید مه اشتباه می کنم، اما فکر میکنم عزیزه خوش نیست، برعکس بسیار ناراحت است
_چرا ای رقم فکر میکنی؟
با تردید گفت:
_وقتی که با تو عروسی کرده بودم خوشحال نبودم، یعنی خودت بهتر میفهمی.
و به چشم هایم دید و گفت:
_حس میکنم عزیزه هم مثل اوایل من است
_چطور؟
_نمیفامم
نفسی گرفتم و گفتم:
_چون مثل توست ناراحت شدی؟
سرش را به معنای نه تکان داد و گفت:
_مشکل اینجاست که عزیزه عاشق حسام بود، حتی تاشب عروسی اش هم که با او حرف زدم بسیار خوشحال بود اما حالی اصلا آن رقم معلوم نمیشد، شکسته بنظر می رسید
بخاطریکه دیگر جگرخون نباشد، گفتم:
_حتما تو ای رقم حس کردی، لطفا خود ناراحت نکن و فکر و خیال را هم از سرت دور کن!
با لبخند گفت:
_راست میگی، حتما من ناحق حساس شدم
به خانه رسیدیم، و رها گفت:
_بسیار خسته شدیم، نمیفهمم دو روز شده چرا ایقدر کسالت دارم، میرم بخوابم
من هم باخنده گفتم:
_پس کسالت داری بیا
متعجب گفت:
_کجا؟
از زیر پاهایش و پشت اش گرفتم و در بغلم بلندش کردم که بامشت به بازویم زد و گفت:
_ترسیدم اول بگو باز انجام بتی!
_خو گفتم بیا خودت نفهمیدی
چشم هایش را تنگ کرد و گفت:
_خی گناه مه است؟
_بدون شک
که دوباره با مشت به بازویم زد، خنده کرده بالای تخت ماندمش و گفتم:
_دختر خوبی باش و تا مه میایم از جایت تکان نخوری
و به حمام رفتم، صورتم را شستم بیرون شدم که دیدم رها در جایش نیست، و آن طرف ایستاد شده و می خندید، طرفش رفتم و گفتم:
_اشتباهی بزرگی کردی که حرف شوهر جذابت را گوش نکردی!
خواست فرار کند که دستش را محکم گرفتم که بالای مبل کنارش افتید، من هم قت قتک اش کردم و گفتم: | 234 |
| 14 | [هیچ تصادفی، تصادفیِ نیست...]
(پارت 43)
(نویسنده:م.ر)
امروز هم مثل روز های دیگر بود، اما نمیدانم چرا از دیروز تا حالا کسالت پیدا کردیم، شاید یک حمام کنم بهتر شوم، حمام کرده بیرون شدم اما بازم کسل بودم، مسکن خوردم و بالای تخت دراز کشیدم، باز چشم هایم بسته شد، و به خواب رفتم......
****
چشم هایم باز شد و گیج به اطراف دیدم، باز خوابم برده بود، بلند شدم نا وقت شده بود باید آماده میشدم برای شب، فرزاد هم دیگه می رسد.
یک پنجابی انتخاب کردم تا بپوشم، به رنگ آبی با گل های کوچک نارنجی، از زانو پائین و یک شلوار آزاد به رنگ آبی، و چادر مخلوط رنگ آبی و نارنجی زیبا بود، موهایم را که هنوز هم نم داشت را شانه کردم و پشت سرم جمع اش کردم، فقط یک حلقه پیش صورتم گذاشتم، چون خودش فر بود نیاز نبود که من تونی بدم اش. یکمی میکاپ ملایم کردم، و لب هایم را کمی برق لب زدم. زیر چشم هایم را نیز سرمه کردم و تمام، لباسم را پوشیده ورفتم آشپزخانه کمی آب نوشیدم، بعد از این که از مکتب آمدم چیزی نخورده بودم و حالی گرسنه بودم، یک سیب برداشتم همین خوب است و منتظر فرزاد ماندم......
فرزاد........
به طرف خانه روان بودم، امروز باز ناوقت تر شده بود، کمی سرعت را زیاد کردم تا زودتر برسم چون امشب قرار بود بریم خانه پدری رها......
****
_مانده نباشی؟
پیشانی اش را بوسیدم و گفتم:
_زنده باشی، آماده شدی؟
سر تکان داد که گفتم:
_من هم زود آماده میشم
و رفتم تا آماده شوم.
از خانه بیرون شدیم که به طرف رها دیدم و گفتم:
_خوبی؟
با لبخند گفت:
_خوبم
خدا را شکر گفتم و به روبرو چشم دوختم.
_فرزاد؟
_جانم؟
_اممم چی وقت دوباره به آن خانه میریم؟
_هر وقت تو بخواهی؟
_میشه شب هم بمانیم؟
دوباره طرفش دیدم و گفتم:
_اگر تو بخواهی؟
با لبخند گفت:
_پس فردا شب بریم،و صبح پس بیاییم
_درست است نور چشمم
دست اش را نزدیک آورد و دستم را گرفت و گفت:
_حالا بهتر شد
دستش را بوسیدم و گفتم:
_بهتر تر شد.......
حسام.....
مامایم مهمان ما کرده بود، اما اصلا حال و حوصله نداشتم، اما مادرم گفت باید حتما بریم، این دختر عزیزه هم که بد اعصابم را خراب می کند، حتی نمیخواهم ببینمش، در حال شانه کردن موهایش بود که گفتم:
_چرا ایقدر به خودت میرسی؟
طرفم دید و گفت:
_فقط موهایم را شانه میکنم و کمی آرایش میکنم
به سویش قدم برداشتم که با ترس طرفم میدید:
_از من میترسی؟
چیزی نگفت که صورتش را با دستم محکم گرفتم و گفتم:
_باید بترسی! من حتی کابوس روزهایت استم
چشم هایش پر از اشک شده بود و گفت:
_من هیچ گناهی ندارم اما تو من را آزار میتی! مطمئن باش یک روزی پشیمان میشی
پوزخند زدم و گفتم:
_من همین حالا هم پشیمان استم که چرا با تو در زیر یک سقف استم، و ها بلبل زبان شدی به من ها؟
اشک هایش چکید، و بلند شد و گفت:
_خدا لعنت کند او دختر را که تو دوس.......
حرف اش با سیلی که به رویش زدم، نا تکمیل ماند و با شدت به روی زمین افتید، از موهایش گرفته سرش را بلند کردم و گفتم:
_فقط جرات داری یکبار دیگر یک حرف بد درباره اش بگو، او وقت خونت به من حلال است
گریه کرده گفت:
_ایقدر که دوست اش داری پس چرا با من ازدواج کردی، از همان اول میگفتی من راضی نیستم، چرا من را بدبخت کردی؟
_تو تاوان پس میتی، فهمیدی؟!
دوباره باگریه گفت:
_مگر گناه من چیست که باید تاوان اش را من بتم؟
_اگر تو به اسم من نمیبودی، تویی بدبخت، حالی او دختر از من میشد اما تو باعث شدی من به او نرسم.
_حالی هم دیر نیست، برو همرایش ازدواج کن، فقط لطفا دیگر من را زجر نده، خواهش میکنم
دوباره قلبم به درد آمد و محکم تر موهایش را گرفتم و گفتم:
_دیر نشده بنظرت، پس برم بگیرمش؟ احمق او حالی متاهل است اگرنه من میشیشتم و اینجا و با تو زندهگی خود را تلخ میکردم ها؟
ناباور گفت:
_متاهل است؟
_بلی! پس تو هم تا آخر عمرت شکنجه میکشی
موهایش را ایلا کردم و بلند شدم و گفتم:
_برو دست و روی ات را بشوی و آماده شو! اگر ناوقت کردی باز منتظر مجازات باش!
و از اطاق بیرون شدم، نمیفهمم کارم درست است یا اشتباه اما فقط میخواهم آتش دلم سرد شود که آن هم با زجر دیدن این دختر سرد میشود..... | 227 |
| 15 | [هیچ تصادفی، تصادفیِ نیست...]
(پارت 42)
(نویسنده:م.ر)
رها......
_ساره یک چیزی برت میخواهم بگم.
_خی بگو!
نفس گرفتم و گفتم:
_دوست فرزاد حامد را که میشناسی، او روز که باهم بیرون رفتیم؟
سر تکان داد و گفت:
_دوست فرزاد را به من چی؟
_مادرش در عروسی من تو را برای او پسندیده
چشم هایش کلان شد و تقریبا با داد گفت:
_چییی؟
دستم را به معنای آرام تکان دادم و گفتم:
_آهسته، خیراست که خواستگار پیدا کردی
و خندیدم که محکم به بازویم زد که از درد اش آخی گفتم:
_وحشی چی میکنی؟
_خوب کردم، جرات داری بازهم بخند
طرف اش دیدم و گفتم:
_اما از حق نگذریم، او حامد اگر همرای تو عروسی کند حتما معلول میشود
کم کم لبخند شیطانی زد و گفت:
_لاغر هم که است
متعجب شدم و گفتم:
_اوقدر هم بدت نامده
شانه بالا انداخت و گفت:
_قسمت عزیزم، قسمت....
حسام.......
چشم هایم رابسته کرده بودم و دراز کشیده آهنگ گوش میکردم، به یاد رها.
نه خطِ نه خالی
نه خواب و خیالی
من ای حس مبهم تو را دوستُ دارم
سلامی صمیمی
تر از غم ندیدم
به اندازه یی غم تورا دوستُ دارم
من از عهد آدم تو را دوستُ دارم
از آغاز عالم تو را دوستُ دارم
_غذا آماده است.
دختر احمق حتی نمیماند به آرامش به یادش آهنگ گوش کنم.
_من برایت گفته بودم که صدایم کنی؟
کمی ترسیده گفت:
_اما عمه ام گفت صدایت کنم
دوباره با عصبانیت گفتم:
_فرقی نمیکند من برایت گفته بودم صدایم کنی ها؟
چیزی نگفت و ترسیده ایستاد بود که گفتم:
_برو از پیش چشمم گم شو!
آهسته قدم برداشت، کنار در که رسید گفتم:
_او اشک های مزخرفت را هم پاک کو و اگر مادرم شان پرسید بگو گرسنه نیستم.
زود زیر چشم هایش را پاک کرد و سر تکان داده رفت.
من هم دوباره دراز کشیدم، و صدای آهنگ را زیاد کردم.
من از عهد آدم تو را دوستُ دارم
از آغاز عالــــــــم تو را دوستُ دارم
چه شب ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم و نم نم تو را دوستُ دارم
سرودیم و نم نم تو را دوستُ دارم
........................................
رها.......
بسیار خسته و کوفته بدون تبدیل کردن یونیفورمم بالای مبل دراز کشیدم، تشنه بودم اما حتی نمیتوانستم آب بنوشم، چرا اینقدر خسته استم، سرم هم درد میکرد، سرم را کمی با دستم ماساژ دادم و چشم هایم گرم شد و همانجا به خواب رفتم.....
*
باحس نوازش موهایم چشم باز کردم که دیدم فرزاد بالای سرم نشسته بود، با لبخند به سویش دیدم و بلند شدم که گفت:
_چرا اینجا خواب کرده بودی؟
چشم هایم را مالیدم و گفتم:
_یک دفعه یی خوابم برد، و اگر نه من اصلا قصد نداشتم.
خندید و گفت:
_لباس ات را هم تبدیل نکردی
_نمیفام وقتی از مکتب آمدم زیاد کسل بودم، نتوانستم همین جا شیشتم که خوابم برد و حالی بیدار شدم
_چی شده مریض شدی؟ بریم داکتر؟
سری به معنای نفی تکان دادم و به طرف ساعت دیدم که وای چقدر زیاد خوابیدم، گرسنه هم شده بودم و گفتم:
_تو چی وقت آمدی؟
_امروز کمیکارها زیاد بود حالی آمدم.
با لبخند گفتم:
_پس خوش آمدی
پیشانی ام را بوسید و گفت:
_خوش باشی
بلند شدم و رفتم اطاق و لباس هایم را تبدیل کرده دست و صورتم را شستم و بیرون آمدم، حالی چی بخوریم هم خودم هم فرزاد خسته استیم، که دیدم فرزاد چیزی را در مایکرو گذاشت، چشم هایم برق زد، عزیز دلم بدون گفتن هم خودش از بیرون غذا آورده.
وقتی غذا خوردن فرزاد گفت :
_امروز پدرت برایم زنگ زد.
ابرو بالا انداختم و گفتم:
_چی میگفت؟
_برای فردا شب دعوت ما کرد
یاد کارهایش که افتادم عصبی شدم و گفتم:
_به کدام مناسبت؟ نمیریم
به سویم دید و گفت:
_به مناسبت که پسر عمت و دختر کاکایت که تازه عروسی کردن نی؟
سر تکان دادم که گفت:
_آنهارا مهمان کرده، ما را هم دعوت کرد
عزیزه را میبینم، وسوسه شدم که قبول کنم عقلم میگفت نه اما قلبم میگفت بلی! و بلاخره تسلیم شده گفتم:
_بخاطر عزیزه میریم
لبخند زد و گفت:
_هیچ کاری زوری نیست، و هر رقم دلت بخواهد
با لبخند طرفش بوس فرستادم، و خدا را بابت داشتنش شکر کردم....... | 257 |
| 16 | [هیچ تصادفی، تصادفیِ نیست...]
(پارت 41)
(نویسنده:م.ر)
رها.......
_عزیزم امروز بریم بیرون؟
_اصلا حوصله ندارم.
با لبخند نگاهم کرد و گفت:
_چرا خانمم؟
شانه بالا انداختم.
_دیشب چطور بود؟ یعنی میفهمم که زود برگشتیم اما بازم تو بگو!
_خوب بود یعنی اوقدر هم زود برنگشتیم، من حتی در عروس خانه رفتم و با عزیزه و بقیه دخترها قصه کردیم
نفسی گرفت و گفت:
_مادرت را هم دیدی؟
لبخند ملایمی زدم بخاطریکه به فکرم بود، سر تکان دادم و گفتم:
_بلی، دیدمش حتی بغل اش هم کردم
_بعد از فهمیدن گذشته وقتی مادرت را دیدی چی حسی داشتی؟
_امممم راستش، میدانم نسبت به گذشته بسیار سبک بودم، یعنی حس که قبلا نسبت به خودم را داشتم دیگر ندارم، مادرم با وجودیکه نسبت اش با من واقعی نبود، اما بازهم هیچ وقت نماند، درد بی مادر بکشم، برعکس پدرم هیچ وقت نتوانست آن محبت را برایم بدهد.
صورت اش غمگین شد که گفتم:
_راستش حالا دیگر حداقل آن حس که نسبت به خودم را داشتم و ندارم، پدرم فقط با فکر خودش خود را ازمن دور کرد
سر تکان داد که دوباره گفتم:
_درست است که وقتی که من به دنیا آمدم مادرم وفات نمود، اما دلیل اش قطعا من نبودم.
دست هایم را گرفت و بوسید و گفت:
_البته که گناه تو نیست، این قسمت و تقدیر است.
از اینکه حالی کسی بود که با غم هایم و خوشی هایم خود را شریک میدانست لبخندی زدم و در آغوشش رفتم، و گفتم:
_شکر که هستی.
بالای موهایم را بوسید و گفت:
_در اصل شکر که تو هستی.....
****
صبح که بیدار شدم بسیار سرحال بودم، فرزاد هنوز بیدار نشده بود، آهسته بدون ای که بیدار شود بلند شدم و رفتم. که آماده شوم.
وقتی آماده شدم به طرف فرزاد دیدم که هنوز هم خواب است، دلم نشد بیدارش کنم حتما خسته است، پس به سوی پائین حرکت کردم.
_سلام زینب جان هدیه آماده است؟
_خوبی رها؟ ها فکر کنم آماده شد حالی شاید بیایه
_تشکر
با هم کمی حرف زدیم که هدیه آمد و گفت:
_سلام ینگه جان، لالایم کجاست؟
_خواب بود، دلم نشد بیدارش کنم
هردویشان لبخند زدند و هدیه گفت:
_ای ینگه عزیزم دلت نشد شوهر جذاب ته بیدار کنی؟
طرف اش دیدم و گفتم:
_زینب جان به هدیه هم یاد بتی که کمی سنگین باشد مثل تو
من و زینب خنده کردیم که هدیه چشم هایش را دور داد و از خانه بیرون شد و گفت:
_مه نمیخواهم سنگین شوم باز بچه حاجی آینده ام نمیتواند بغلم کند
چشم هایم کلان شد و زینب گفت:
_هدیه بسیار چشم سفید شدی؟ بان به مادرم ای گپ ته بگم
هدیه شانه بالا انداخت و رفت؛ من هم با زینب خداحافظی کردم و به دنبال هدیه رفتم.
_رها امتحانات نزدیک شده، ازی به بعد هر وقت پیش تو میایم باهم درس بخوانیم.
_راست میگی، بیا من هم چند وقت شده بسیار تنبل شدیم
همان رقم قصه کرده حرف زدیم و به مکتب رسیدیم.....
فرزاد......
وقتی که بیدار شدم رها نبود، به ساعت دیدم که 7:50 بود پس حتما رها رفته اما چرا من را بیدار نکرد، رفتم حمام و بعد از این که آماده شدم رفتم پائین و از زینب پرسیدم:
_رها و هدیه رفتند؟
سر تکان داد که دوباره گفتم:
_چرا من را بیدار نکردند؟
_رها گفت خواب بودی دلش نشده بیدارت کنه
لبخند به لبم آمد، عزیزم به فکر من بود، خدایا هزار بار شکرت که رهایم عاشقم شده، در اوایل احساس گناه میکردم چون رها بسیار ناراحت بود، اما معلوم است راه را درست رفتم که رهایم دوستم دارد.
_صبحانه چی داریم؟ گرسنه شدیم؟
_لالایم، تو زن گرفتی اما باز هم در اینجا صبحانه میخوری؟
_خی چی کنم؟ دلت است نصف شب رها را بیدار کنم که برای من صبحانه آماده کند، خودش کم خسته میشود، از یک طرف هم مکتب میرود
زینب باخنده گفت:
_درست است فهمیدم که زنت را دوست داری
_البته که دارم!
بعد از صبحانه طرف شرکت رفتم، امروز کمی کار ها زیاد است و قرار است یک قرار داد جدید ببندیم، و یک ساخت و ساز دیگر......... | 261 |
| 17 | تقاص دل بستن.pdf | 242 |
| 18 | افغانستان_در_قرن_بیستم_ظاهر_طنین.pdf | 258 |
| 19 | roomanhayyykasss. خانوم روانشناس .pdf | 262 |
| 20 | ستاره های سربی.pdf | 307 |
