"میراث ِمــ🌛ـاه"
Open in Telegram
"بــه نام خــدا" ༺ پرونده ای که غوغــا میکند... انگشت هایی که بی رحمانه، انگشت نما میکنند... آدم هایی که به اجبار طــرد میشوند... و عشــقی که آهسته می روید... ༻🥀🔥 به قلم:طپش🪐
Show more921
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
عزیزان دل
به زودی پارت های جبرانی به صورت یکجا براتون قرار میگیره
ممنون از صبوریتون 🙏❤️
عزیزان دل
به زودی قراره پارت های جبرانی به صورت یکجا براتون قرار بگیره
ممنون از صبوریتون🙏🤍
#پارت_سی_و_چهارم
#کپی_ممنوع
شاید برای پنجاهمین بار بود که داشتم آن ویدیوی پنجاه ثانیه ای که رستا برایم فرستاده بود را نگاه میکردم! حفظ شده بودمش و می دانستم هر ثانیه چه اتفاقی می افتد و چه گفته میشود و هر بار، حیرت، بیشتر و بیشتر به جانم می افتاد!
الحق که بعضی از آدم ها زیر سنگینی پیراهن های پارچه ای که دکمه هایشان را تا ته می بستند نیز وقیح بودند!
فیلم ِرابطه ی مردی با زنی که از قضا شوهر دار از آب در آمده بود در فضای مجازی پخش شده و دست به دست می چرخید!
قبل از دیدن شخصیت اصلی فیلم، بی تفاوت از کنارش عبور کرده و یک« به من چه» نیز حواله ی خود کرده بودم و تعجبم را رستایی بر انگیخته بود که اصلا و ابدا اهل قضاوت و خاله زنک بازی نبود و این ویدیو را برایم فرستاده بود!
اما خب چندی بعد با اندکی دقت فهمیدم که چوب خدا تا چه اندازه می تواند بی صدا و ضربتی باشد!
آه ترلان گرفته بود....!
شخصیت اصلی فیلم امیر محمد بود!
لوکیشن محل کارش بود؛ جایی که یکی دوبار ترلان را رسانده بودم. و حتی بار دوم به اصرار خود امیر محمد بالا رفته و چایی زده بودم بر بدن!
حول و هوش دو ماه از آن اتفاق ها می گذشت.
ترلان توانسته بود کمی خود را جمع و جور کند و از اتفاقاتی که از سر گذرانده فاصله بگیرد!
قطع به یقین ناراحت نشده بودم و حتی آن ته مه های دلم نیز کمی خنک شده بود اما بیشتر نگران ترلان بودم وری اکشنی که ممکن بود از خود نشان دهد.
کامنت ها را زیر و رو کردم تا سر از مجازاتش در بیاورم.
صد ضربه شلاق....!
به نظر کافی می آمد!
💣💥اطلاعیه VIP🔥
عزیزان دلی که تمایل به عضویت در کانال VIP میراث ماه رو دارید فقط و فقط مبلغ ۲۴ هزار تومان رو به شماره کارت زیر ارسال کنید🤤💥
6037997320420673
صفیه کورانی
و در نهایت فیش واریزی رو برای ادمینمون ارسال کنید🙏☘️💗
@Aydaaaa_T💕
📌عزیزان دلم توجه داشته باشید که بعد از اتمام پارت گذاری در کانال vip، فایل رمان به هیچ عنوان پخش نمیشه و مستقیماً میره برای چاپ🌸
و نکته ی بعد اینه که تو کانال vip کلی جلوتریم و پارتگذاری دو برابر کانال عمومیه😁💅
Repost from N/a
دختری که تو جنگل بین گرگها بزرگ شده بود و قرار بود عروس یک گرگ بشه،
توسط لرد هکتور مغرور به اسارت گرفته شد!
" دوتا انتخاب داری"
درحالی که رگهای گردنش ورم کرده بود، تو چشمای دخترک نگاه میکرد.
" یا یه پسر برام به دنیا میاری "
اونا همین الان دخترک رو توی قصر، زنجیر کرده بودن!
" یا جنگلت رو نابود میکنم "
نگاهشون به هم گره خورد.
به خون این مرد تشنه بود!
گرگها اجازه نمیدادن به یاغی گری ادامه بده!
⭕️ تاریخی/عاشقانه/ داغ / هیجانانگیر ⭕️
♨️ بی پردهترین رمان تلگرام رو
توی کانال بدون تبلیغات
و در آرامش کامل بخون ♨️
🔥جلد دوم، عشقِ اهریمن
#دوشیزه لارای زیبا، دختر لرد سرشناس
عذاب وجدان داشت از اینکه عاشق پدرخوانده ی #مرموز خودش شده.
اما این عشق اون رو به سمت برملا کردن راز رابطهی #شرمآوری هُل داد که قبل از متولد شدنش بین پدر و پدرخوانده ش وجود داشته...
جلد سوم، شاهزادهی خون
ولیعهدی که #دوجنسه بودنش رو از همه پنهان کرده بود حالا در آستانه ی یک #ازدواجاجباری قرار گرفته و #راز خودش رو درخطر میبینه
اونم درحالیکه تنها مرد مورد علاقه ش،
رئیس یک #قبیله ی باستانی،
ولیعهد رو به چشم برادر میدید حالا به قبیله خودش، میروتاش، برگشته...
جلدچهارم، رایحهی جهنمی
لرد زاده ی باوقار زیباندو،
باوجودی که چشم های زیادی روش بود اما یک $بیوه رو بعنوان همسر انتخاب کرد.
اون فکر میکرد عشق و صبر برای این ازدواج کافیه، اما #نفرینی که همه فکر میکردن دیگه از دستش خلاص شدن،
به رایحه ی مسخ کننده ی #مگنولیا آغشته بود و
درست توی #شکم #همسرش زندگی میکرد!
جلدپنجم، پسربهشت
همه فکر میکردن دخترکوچولوی لردهکتور و اون پسرک باهم مثل #خواهر و برادر بزرگ شدن،
اما هنوز نوجوان بودن که اهل خونه اونا رو برهنه روی یک #تخت پیدا کردن
و حالا پسرک محکوم میشه به تبعید در قصر قدیمی پدر مرحومش،
تا اونجا در تنهایی با #رازهای #تاریکی مواجه بشه...
جلدششم، عقابهای آزاد
ولیعهد های کشور زیباندو
نسل به نسل و پشت به پشت همگی سرنوشت #شومی داشتن.
اینبار نوبت #شاهزاده مریداست که چیزی نمونده تا به مقام ولیعهد منصوب بشه،
در ابتدای ورود به این باطلاق، اونو مجبور میکنن از بین دو برادر کوچکترش یکی رو به عنوان #شوهر انتخاب کنه...
جلدهفتم، دَخمهی شیاطین
روایت سرنوشت دخترکی #نیمه_انسان،
که در گوشهای تاریک از دنیا،
در عمارت گمشدهی #مردگان پنهانی و به دور از بشریت بزرگ شده، اما سرنوشت اونو به سرزمینی میبره که قراره با ولیعهد #مغرور و مستبد #زیباندو مواجه بشه...
همه ی اتفاقات در هزاره ی اول میلادی
و در کشوری بنام زیباندو رخ میده.
داستان تموم شخصیت ها به هم مربوطه و سرنوشت اونارو به هم گره خورده.
🔞 ژانر: تاریخی/ اروتیک / تخیلی / عاشقانه / جنگی
برای مطالعه ی جلدهای کامل این مجموعه به ما بپیوندید.
@wildEmpire
@wildEmpire
Repost from N/a
- تو اینجا چی کار میکنی؟
- فکر نمیکردی پیدات کنم نه؟
جلوتر آمد و قدم هایه من رو به عقب.... چگونه پیدایم کرده بود
- اومدی تو یه ده کوره قایم شدی فکر کردی پیدات نمیکنم؟... اما تو سرگرد یاشا آرا رو دست کم گرفتی
صدای بسته شدن در می آید و حالا با او گیر افتادم... نمی خواستم داخل خانه بیاید... خودم را نمی بازم که از دلتنگی در آغوشش نکشم
- برو یاشا... تو نباید اینجا باشی
پشت میکنم که بازویم میگیرد
- کجا نباید باشم؟... پیش زنم؟... بد کردی یاس
- من دیگه زنت نیستم... برو بیرون
می چرخم که بروم و میکشد مرا سمت خودش
- منه بی اعصابو دیوونه نکن یاس... برگرد... بشین سر سفره عقد... هر چند همین الانم زنمی
- هی زنم زنم نکن... نه بعد دعوایی که مادرت راه انداخت که پسرمو جادو کردی
دستم میکشد سمت ساختمان و من مبهوت... تقلا میکنم و رهایم نمیکند
- دستمو ول کن.... دیوونه شدی تو... من میخوام همینجا بمونم... نمی خوام برگردم
- خوبه منم اینجا می مونم باهم برمیگردیم... مشکلی که نیست... به هر حال تو زنمی
لب میگزم از حرص و نگاه او که سر می خورد روی لب هایم...
...........................................
عاشقانه ای جذاب و پر هیجان❤️🔥😱
https://t.me/joinchatgoleyas1432
https://t.me/joinchatgoleyas1432
Repost from N/a
-باید بری بشینی روی پاش و لباش رو ببوسی...!
چشمان دخترک درشت شدند.
-چی میگین بچه ها...! برم لبای کی رو ببوسم... حالتون خوبه...؟!
تارا شانه بالا انداخت.
-نکفتیم که برو باهاش بخواب، یه ماچش می کنی و میای این ور ...!!!
افسون اخم کرد.
-زهرمار یه جوری میگه انگار داداشمه یا شوهرم که برم ماچش کنم مرتیکه رو ببین سه تای منه... چطوری ازش آویزون شم ماچش کنم...؟!
بهار خندید.
شانه بالا انداخت.
-به ما ربطی نداره گفتی جرات ما هم دو گزینه پیش روت گذاشتیم یا باید بری اون گنده بک چشم ابی رو که با سه تا هم قد خودش نشسته رو ماچش کنی یا مجبوری بری اون پیرمرده کچل خیکی رو بماچی... حالا انتخاب با خودته عزیزم...!!!
ناخودآگاه نگاهش به ان سمتی که پیرمرد نشسته بودافتاد و بادیدن لبخندش که دندان طلایش از همان فاصله هم معلوم بود و ریش هایی که حین سر کشیدن دوغ روی ریش هایش ریخته و اروغی هم تنگش زد... حالش را بد کرد و عق زد...
نگاه دو دوستش کرد و مظلومانه نگاهشان کرد.
-نمیشه یه تجدید نظری بشه...؟!
تارا نوچی کرد...
-وقتت داره می گذره... بلند نشی گزینه اون پسر خوشگله چشم ابی حذف میشه و اونوقت باید بری پیش اون جذاب خیکیمون و باهاش دوغ دوبل بزنی...!!!
اب دهان فرو داد.
چاره ای نبود.
خود قوانین بازی را وضع کرده که بی چون و چرا باید اجرا شود و این نهایت نامردی بود...
بلند شد و نگاهی به تخت سمت راستش انداخت و مرد را دید که نشسته با سه مرد دیگر که مانند خودش گنده و غول بیابانی بودند در حال مذاکره بود...
نگاهی به دو دوستش کرد که لبخندهای دندان نمایشان را به نمایش گذاشته و سمت ان مرد ابرو بالا انداختند که یعنی برود و وقت را تلف نکند...
گامی برداشت...
ضربان قلبش دست خودش نبود.
هیجان زده نزدیکشان شد...
دستش را مشت کرد و نفسش را بیرون داد.
تصمیمش را گرفت. هرچه زودتر باید تمامش می کرد.
بر سرعت قدم هایش افزود و بی هوا به مرد چشم آبی که رسید،میان بهت مرد سریع روی پایش نشست که حرف مرد قطع شد و دخترک خودش را بالا کشید و لب هایش را روی لب های مرد گذاشت...
تمام بدنش مثل بید می لرزید...
عرق شرم از کمرش شره کرده بود و چیزی تا غش کردن فاصله نداشت.
نمی بوسید فقط لب به لب هایش چسبانده بود که سریع خودش را جدا کرد و خواست از روی پایش بلند شود که دست هایی نگذاشتند و او را بیشتر توی آغوش گرم و داغ مرد کشیدند...
نگاه لرزانش را به بالا کشید و خجالت زده لب گزید.
اخم های درهم مرد ترسی توی تنش نشاند...
-بب.. خشید... م.. م.. میشه... و... ولم... کنین...!!!
مرد با اخم هایی در هم عمیق و پر نفوذ خیره اش بود...
با اشاره به سه مرد جلوی رویش با جدیت گفت: جلسه تموم شد، می تونین برین...!
سه مرد رفتند و دخترک بار دیگر خواست خود را عقب بکشد که مرد نگذاشت...
-می.. خوام... برم...!
مرد دست پشت گردنش گذاشت و با جدیت گفت: جواب بوسه ات و که گرفتی بعد میری...
افسون تند گفت...
-ف.. فقط... یه... بازی... بود.
مرد پوزخند زد.
-نمیشه بیای تو روز روشن لبای یه مرد و ببوسی و بعدش در بری...!
-من فقط با....
مرد فرصت نداد و لب روی لبش گذاشت که حرف در دهان دخترک ماند...
https://t.me/+2JZ9nugkylYwOTE0
https://t.me/+2JZ9nugkylYwOTE0
Repost from N/a
_ اونقدر بزرگ شدی که عکس سینه هاتو واسم بفرستی؟
با شنیدن صدای امیرحسام هول زده برگشتم و لیوان آبمیوه ام از دست افتاد.
چرا متوجه نشدم برگشته خونه؟
گفتم:
_ چرا از پشت سر اومدید ترسیدم؟
بی توجه به لحنم محکم چنگی به کمرم زد.
_ عکس جی جی هاتو وسط جلسه واسم فرستادی که چی؟
مشکلش همین بود؟
آروم گفتم:
_ خودتون گفتید هر مشکلی که دارم بهتون بگم.
بازوم رو ول کرد و خم شدم تا لیوان افتاده رو از روی زمین بردارم.
_ خب الان مشکل سینه های تو چیه؟ یکیش کوچیکه یکی بزرگ؟
نوک ندارن؟
_ نه. بینشون زیادی فاصلس.
عصبی روی میز توی اشپزخونه نشست که با دیدن خشتک باد کردش مات موندم و یهو بین پاهام خیس شد. حس داغی کردم.
اون بی توجه به من گفت:
_ لاغری سینه هاتم کوچیکه. شیرم که نمیدی دیگه چته؟ ابرو شرف نموند همین مونده سرگرد مملکت سیخ کنه.
نگاهمو از اون برجستگی خیلی بزرگ گرفتم:
_ من که چیز خاصی نفرستادم.
حس خیسی بین پاهام حس کردم که بهت زده نالیدم.
_ وای پریود شدم.
بی حواس دست کردم بین پام ولی دستم رنگ قرمزی نداشت.
بی رنگ بود.
_ وای چمه. مریض شدم فکر کنم.
خواستم برم توی اتاق که امیرحسام منو نشوند روی پاش و برجستگیشو به لای پام فشار داد که چشم هام ضعف رفت.
_ یه کاری کردی هم خودت بزنی بالا هم من.
لبمو گاز گرفتم که دوتا از انگشتاشو از روی شورت مالید بین رونام. ناله کردم که صدای زیپ شلوارشو شنیدم.
_ امیر..چیکار میکنی؟
_ داغم کردی حالا یه کاری کن اروم شیم.
بند شورتمو کنار زد و خودشو بهم فشار داد که از درد و حس پر شدن شونه هاشو چنگ زدم.
_ توله سگ چقدر تنگه.
سینمو توی مشتش گرفت که نفس نفس زنون دم گوشش ناله کردم.
کمرمو گرفت و منو رو خودش بالا پایین کرد که..
https://t.me/+3ntkdZrUrwg3MGJk
https://t.me/+3ntkdZrUrwg3MGJk
https://t.me/+3ntkdZrUrwg3MGJk
https://t.me/+3ntkdZrUrwg3MGJk
https://t.me/+3ntkdZrUrwg3MGJk
https://t.me/+3ntkdZrUrwg3MGJk
https://t.me/+3ntkdZrUrwg3MGJk
https://t.me/+3ntkdZrUrwg3MGJk
امیرحسام دولت شاهی...
سرگردی خشن و متعصبی که قیم بچهی چندماهه برادرش شده، سرگردی که حتی اسمش ترس رو به دل همه میندازه، همه ازش حساب میبرن جز سوین...
دختری سکسی و لوند که با دلبریاش دل سنگو آب میکنه! با اومدن سوین به خونشون پیشنهادی میده که...🔞
رمانی پر از صحنه های #بزرگسال_هات🔥
#پارت_سی_و_سوم
#کپی_ممنوع
سر چرخاندم و پلک هایم را برای لحظه ای روی هم فشردم و انگشت هایم را محکم تر؛ پشتشان!
ترلان کنارم بود؛ غمگین نگاهش کردم و حالش را پرسیدم:
_بهتری؟!
زیر چشمانش انگار گور کنده بودند و جوابش مرا متوجه عمق فاجعه کرد:
_نه؛ افتضاحم!
ادامه داد:
_مغزم قفل شده، انگار کسی با یه شی سنگین محکم کوبیده تو سرم! گیجم سردرگمم؛ چهل تا حس مختلف افتاده به جونم و داره تیکه پارم میکنه و الان فقط و فقط دلم میخواد بخوابم و فردا که چشم باز میکنم، دردی نمونده باشه!
با لحنی آغشته به غم گفت:
_میدونی ماهلین؛ حس میکنم غصه دار بودن بابت این درد حتی درست هم نیست ولی...
بغض های پهن شده روی تار های صوتی اش اجازه تلکم را می گیرند از او و من هر چه از حواسم به جا مانده بود را جمع کرده، گفتم:
_میدونم که دوست خوبی نیستم! میدونم که به خاطر شرایط خودم و خانواده ام، خیلی وقتا نمی تونم در دسترس باشم، اما تو، رو همین نصفه و نیمه بودنم حساب کن. حرفاتو بهم بزن. همه کاری میکنم حالت خوب شه و اگر هم احیانا کاری از دستم برنیاد حداقلش اینه که با هم حرف میزنیم و حرف زدن آرومت میکنه، مگه نه؟!
آن نَمی که تا آن لحظه ، به هر زور و ضربی توی کاسه ی چشمانش حفظ کرده بود، بلاخره اشک شد و روی گونه اش افتاد و من محکم در آغوشش گرفتم.
به در ِشوخی زده؛ گفتم:
_دلم واسه اون روی سلیطه و دهن پاره ات تنگ شده دختر!
روی بازویم کوبید و میان گریه خندید و یک " کوفت" هم به تنگش بست!
من هم خندیدم و " آخم" را در نطفه خفه کردم!
عزیزای دلم سلااام
خبر خوب اینه که این هفته کلی پارت پر و پیمون و جنجالی تو راهه!!!
منتظر باشید که قراره این هفته دست پر برگردم🔥😁
Repost from N/a
_ اونقدر بزرگ شدی که عکس سینه هاتو واسم بفرستی؟
با شنیدن صدای امیرحسام هول زده برگشتم و لیوان آبمیوه ام از دست افتاد.
چرا متوجه نشدم برگشته خونه؟
گفتم:
_ چرا از پشت سر اومدید ترسیدم؟
بی توجه به لحنم محکم چنگی به کمرم زد.
_ عکس جی جی هاتو وسط جلسه واسم فرستادی که چی؟
مشکلش همین بود؟
آروم گفتم:
_ خودتون گفتید هر مشکلی که دارم بهتون بگم.
بازوم رو ول کرد و خم شدم تا لیوان افتاده رو از روی زمین بردارم.
_ خب الان مشکل سینه های تو چیه؟ یکیش کوچیکه یکی بزرگ؟
نوک ندارن؟
_ نه. بینشون زیادی فاصلس.
عصبی روی میز توی اشپزخونه نشست که با دیدن خشتک باد کردش مات موندم و یهو بین پاهام خیس شد. حس داغی کردم.
اون بی توجه به من گفت:
_ لاغری سینه هاتم کوچیکه. شیرم که نمیدی دیگه چته؟ ابرو شرف نموند همین مونده سرگرد مملکت سیخ کنه.
نگاهمو از اون برجستگی خیلی بزرگ گرفتم:
_ من که چیز خاصی نفرستادم.
حس خیسی بین پاهام حس کردم که بهت زده نالیدم.
_ وای پریود شدم.
بی حواس دست کردم بین پام ولی دستم رنگ قرمزی نداشت.
بی رنگ بود.
_ وای چمه. مریض شدم فکر کنم.
خواستم برم توی اتاق که امیرحسام منو نشوند روی پاش و برجستگیشو به لای پام فشار داد که چشم هام ضعف رفت.
_ یه کاری کردی هم خودت بزنی بالا هم من.
لبمو گاز گرفتم که دوتا از انگشتاشو از روی شورت مالید بین رونام. ناله کردم که صدای زیپ شلوارشو شنیدم.
_ امیر..چیکار میکنی؟
_ داغم کردی حالا یه کاری کن اروم شیم.
بند شورتمو کنار زد و خودشو بهم فشار داد که از درد و حس پر شدن شونه هاشو چنگ زدم.
_ توله سگ چقدر تنگه.
سینمو توی مشتش گرفت که نفس نفس زنون دم گوشش ناله کردم.
کمرمو گرفت و منو رو خودش بالا پایین کرد که..
https://t.me/+3ntkdZrUrwg3MGJk
https://t.me/+3ntkdZrUrwg3MGJk
https://t.me/+3ntkdZrUrwg3MGJk
https://t.me/+3ntkdZrUrwg3MGJk
https://t.me/+3ntkdZrUrwg3MGJk
https://t.me/+3ntkdZrUrwg3MGJk
https://t.me/+3ntkdZrUrwg3MGJk
https://t.me/+3ntkdZrUrwg3MGJk
امیرحسام دولت شاهی...
سرگردی خشن و متعصبی که قیم بچهی چندماهه برادرش شده، سرگردی که حتی اسمش ترس رو به دل همه میندازه، همه ازش حساب میبرن جز سوین...
دختری سکسی و لوند که با دلبریاش دل سنگو آب میکنه! با اومدن سوین به خونشون پیشنهادی میده که...🔞
رمانی پر از صحنه های #بزرگسال_هات🔥
Repost from N/a
-وای که چه سگیه! مرتیکه گلدونو پرت کرده طرف دکتر صحرایی!
متعجب به پرستارا که پچپچ میکردن خیره شدم. ناصری موهای بلوند شدشو زیر مقنعش برد و با لبای ژل زدهاش نالید:
- سگ گفتی و تمام....به دک و پزشو محافظاش نگاه نکن؛ خیلی از خود راضیه... همه رو نوکر خودش میدونه...میرم آمپولشو یه جوری میزنم دیگه... ولی خیلی سگِ جذابیه لعنتی!
ریز ریز خندیدند و من خیره شدم به اتاق خصوصی که جلوش یه محافظ ایستاده بود. شونهای بالا انداختم و خواستم برم که استادم از کنارم رد شد و گفت:
- اسرا شریف بیا دنبالم ببینم!
سلامی دادم و پشت سرش راه افتادم و گفتم:
- کجا میریم استاد؟!
- فردا یه پیوند قلب داریم میخوام سر عمل باشی...الان هم میریم به بیمارمون سر بزنیم، همه چی حاضره؟!
سمت اتاق خصوصی رفت و چشمای من بود که گرد شده بود. محافظ که کنار رفت و وارد شدیم. نگاهم به مرد جوونی که روی تخت دراز کش افتاده بود و پر اخم به سقف خیره بود افتاد.
موهایِ قهوهای سوختهاش نامرتب تو صورتش افتاده بود و فکِ استخونی و عضلاتی که ورزشکار بودنش رو نشون میداد!
حتی برنگشت که بهمون نگاه کنه. با اخم توپید:
- تو این خراب شده کسی در زدن بلد نیست؟
دکتر سلیمانی ابرویی بالا انداخت:
- نیومده گرد و خاک راه انداختی پسر، اینجا که دفتر کارت نیست!
مرد با شنیدن صدای دکتر سلیمانی سرشو بالا آورد. کجخندی زد و گفت:
- فکر کردم باز باید یه مشت پرستار مزاحمو تحمل کنم دکتر!
اخمی روی صورتم نشست. مگه پرستارا آدم نبودن؟ غرشی از درد کرد و با دندونهایی که روی هم فشار میداد گفت: که یه وزوزهاشم یا خودتون آوردین!
استاد با ملایمت گوشی رو از دور گردنش باز کرد و گفت: شاگرد بنده هستن، دکتر شریف!
استاد پرونده رو به سمتم گرفت و با اشارهای بهم فهموند خودم باید معاینهاش کنم.
اون مرد آروم لب زد:
- زنده میمونم؟!
ناخواسته گفتم:
- اگه این قدر با دیگران بد اخلاقی نکنید و بنده های دیگهٔ خدارو کوچیک نشمرید شاید!
یهو چشمام از حرفی که زدم گرد شد و نگاهم رو با خجالت به استاد که با خنده نگاهم میکرد دادم.
مرد با خیرگی و جدیتِ تمام گفت:
- پس با این حساب برو دعا کن زنده بمونم که اگه بمیرم تو رو هم با خودم میکشم زیرخاک، خانوم اَنترن!
انترن نگفت بلکه قشنگ بهم گفت ان! صدای خندهٔ دکتر تو اتاق پیچید و من و اون با خشم بهم نگاه میکردیم. نمیدونم چرا نمیخواستم کوتاه بیام!
- حاضرم بمیرم ولی خلق خدا رو از دست یکی مثل تو راحت کنم!
چرا حواسم نبود بیماره؟! به یک بار اخماش باز شد و نیشخندی تو صورتم زد!
- الان تو قسم خوردی آدمارو نجات بدی از مرگ دیگه؟!
به استاد که این بار با لبخند نگاهم میکرد خیره شدم. دکتر سلیمانی به آرومی گفت:
- این خانوم دکتر ما دلش نمیاد مورچه بمیره آدم که جای خودش رو داره پسر. بعدشم این چه سوالیه... یعنی چی زنده میمونم یا نه؟
این بار نفس عمیقی کشید و ملایمتر از قبل گفت:
- برایِ منی که زنده بودن اهمیتی نداره این سوال خیلی مهمه دکتر!
- من به بابات قول دادم سالم از اون اتاق بیای بیرون؛ نگران نباش!
نیشخندش پررنگتر شد:
- قولِ بیجایی بود!
دستش رو روی قلبش فشرد و با چهره ی درهم روی تخت دراز کشید. ناخواسته دلم براش سوخت:
- به خانوادتون فکر کنید. انقدر ناامید بودن خوب نیست، اونا نگرانتونن!
خیره به سقف بی حس لب زد:
- خانوادهای ندارم!
- خب پس دوستاتون، اونا هم حتما نگرانن!
نگاهِ عمیقش رو بهم داد و خشک پچ زد:
- همهاشون مردن!
متعجب به استاد خیره شدم که لبخندی زد و اشاره کرد ادامه بدم:
- عه خب به خاطر...به خاطر من!
یعنی...یعنی برای این که گفتی اگه بمیری منو هم میکشی زیرخاک...برای این که من نمیرم زنده بمون چون من زندگیمو خیلی خیلی دوست دارم!
با نیشخند رو به دکتر سلیمانی کرد و گفت:
- خر فرضم کردی دکتر؟! بهت گفتم که ورود روانشناس به این اتاق قدغنه!
https://t.me/+N54t4-lGB8A2MWU0
https://t.me/+N54t4-lGB8A2MWU0
https://t.me/+N54t4-lGB8A2MWU0
https://t.me/+N54t4-lGB8A2MWU0
صدای پر از دردش باعث شد خودمو بهش برسونم. زیرلب تاله میکرد و قلبِ من باهاش مچاله میشد!
لبخندی زدم و خوشحال از عمل موفقش گفتم:
- دیدی زندهای!
گیج از داروی بیهوشی چشم باز کرد و زیرلب پچ زد:
- نمیخوام بمیرم من میخوام...میخوام اون دختره؛ اون...همون وزوزو بیاد!
لبخند محوی روی لبای خشکش نشست و خمار بهم خیره شد:
- میخوام زنده بمونم عا...عاشق شم!
Repost from N/a
گوشهایم سوت میکشیدند و آرام آرام صداهای گنگ اطرافم واضحتر میشدند؛ صداهای آشنایی که مدتیست روزمرهام شدهاند
صدای اول متعلق به محی بود، همان همسر رسول، رفیق امیرعباس:
- چه غلطی کردم دل به دلت دادما امیر. محبت کردنتم مثل خودت خَرکیه!
امیرعباس مثل همیشه با شیطنت جوابش را داد:
-دستت درسته دختر حاجی. میسپرم آق رسولت شب باهات تصفیه کنه! خوبه؟
محی جیغی خفه کشید و صدای ضربهای که انگار به اوی وقیح زد گویای حرصش شد. از تکان خوردن و فشاری که به سینهام آمد هینی کشیدم و به سرعت چشمانم را باز کردم.
دیدن طنابی که دور کمرم پیچیده شده شوکه کنندهترین تصویریست که تا به حال دیدهام. رد طناب را که گرفتم به امیرعباس رسیدم! طناب پیچیده دور کمر او هم بود و گرهی عجیب غریبش بینمان. نیشش گوش تا گوش باز شد و برق شیطنت نگاهش از نزدیک بودن صورتش چشمم را کور کرد:
- عه بیدار شدی... صحت خواب خانوم گل!
با نفسی بند آمده تنها لب زدم:
- امیر...!
- جون امیر خانمی؟! یه لحظه صبر کن..
رو به محی ادامه داد:
- خب دمت گرم حال داد برو پی کارت دیگه. از اینجا به بعدش منکراتیه نباس ببینی!
- لیاقت محبت و کمکم نداری! حیف سمانه که تو چنگ تو افتاده. میگم رسول خشتکتو بکشه سرت بدبخت...
بیاهمیت به غرغرهای محی موتور را روشن کرد. ترسیده از اینکه پشت به او و فرمان نشستهام گفتم:
- امیر چیکار میکنی؟! چرا بستیم به خودت؟
با خندهای خبیثانه نیش گازی داد و به راه افتاد. چنان میان ماشینها ویراژ میداد که کنترل جیغها به اختیارم نبود:
- در چه حالــــــی عـــزیــــــزم؟!
- امیـرعبــــــااااس! نگهدار دیـــــوووونــههه!
- اوسکلـــــم مگــــــــــــه؟!
دیدن ماشینهایی که به سمتم میآمدند و هرکدام در اعتراض به وضعیتمان با بوقی کشیده از کنارمان میگذشتند چنان وحشتی به جانم انداخته بود که تا به حال تجربه نکرده بودم:
- حالم داره بد میشه... امیــــــــرررر!
- قربون حالت... جوابمو بده نگهدارم جفتمون خلاص شیم؟
- چه جوابی؟ مگه چیزی گفتی که جواب بخوای؟!
- عـروس مشتـــــــی میشــــــــــی؟!
از شوک حرفش صدا در گلویم مانده چشمانم تا آخرین حد ممکن باز شدند! این...؟! این الان پیشنهاد ازدواج بود؟! الحق که دیوانهای تمام عیار است:
- چــــی گفتـــــــی؟!
- میگـم عـــروس مشتــــــی میشــــــــــی؟
- دیـــــــــــــوووونـــــــــــــــــهای!
- میشی یا نــــــــــه؟
حرصم از وقاحتش درآمده داد زدم:
- مگــه از جونـــم سیــــر شـــدم؟!
- نمیشــی؟!
- نــــــــهههه!
بیشتر شدن سرعتش رسماً به غلط کردن انداختم. من که میدانم چه دیوانهایست چرا سر به سرش میگذارم؟
با ویراژ دادن مویی از بین ماشینها دوباره پرسید:
- حالا چـی؟ عروس مشتی میشی یا نـــــه؟
- بـــاشــه بـــــاشــــههه! فقط نگــهدار!
راضی از جوابی که گرفت خندهای مستانه سر داد اما سرعتش را کم نکرد که نکرد:
- دِ کم سرعتتو دیگــه!
با صدای بلند قهقهه زد و سر بالا انداخت
- تچ... ترمز نمیگیره...! بگیر نگیر داره! الان مثل من تو شوک مونده میترسه بگیره تو هم یا گازش بگیری یا بزنی به چاک. پس مستقیم میبرمت خونه تا بابام ببینه بعد!
از چرخش ناگهانی موتور که به مسیر خانه افتاد جیغ میکشیدیم. میدانم چقدر دیوانهاست و در خانه چه چیزی انتظارم را میکشد. احتمالاً مثل دفعهی قبل به مشتی گفته قرار است امشب با دوست دختر جدیدش که مادر نوهاش شده به خانه برود.
از خجالت میمیرم اگر در این وضع من را ببینند. مُشت به پهلویش زدم و ترس از سرم پرید
- نگه دار روانــــــی!
با صدای بلند خندید و جواب داد:
- چشم چشم. من زن نگهدارم! چرا انقدر هولی بذار برسیم خونه بعد. بله دادی دیگه به بابات پَسِت نمیدم
https://t.me/+IlCf5ZyYqBFmOTFk
https://t.me/+IlCf5ZyYqBFmOTFk
https://t.me/+IlCf5ZyYqBFmOTFk
به اجبار همخونهی یه دیوونهی شُل مغز شدم که به هر چی میخواست میرسید، شده با شرارت و دیوونگی.🤦♀ وقتی به خودم اومدم که به همه گفته بود دوست دختر جدیدشم و مادر نوهی باباش🤣🤣 نتونستم آبروریزی رو جمع کنم. روزی که با موتور یهویی وسط حیاط خونه سر در آوردیم فکر نمیکردم یه قوم رو برای اینکه شاهد داشته باشه نتونم در برم دعوت کرده😍😍😂😂
Repost from N/a
جاسوس مرد نیست زنه!
❗️❗️❗️❗️❗️❗️❗️
_هیچوقت دو تا جاسوس رو با هم آشنا نکن، این پند رو از من نگهدار جناب تابش!
تابش شمردهشمرده گفت:
-ناگزیر به آشناکردن شما با هم هستم، چون فقط بعد از شناختنشه که حاضر میشی برگردی سر مراوداتی که قبلاً با هم داشتیم! امشب برو به اون ضیافت، اگر جاسوس رو شناسایی کردی، شب برگرد اینجا تا بهت کامل معرفیش کنم!
رو به تابش زمزمه کرد:
-کیه اون مرد؟
داماد تابش نتوانست ساکت بماند:
- جاسوس مورد نظر مرد نیست، زنه!
نگاهش به تابش بود، لبخندی روی لبش آمد و به طرف صدا چرخید، اما به همهشان نگاه کرد که در سکوت محض چشم به او دوخته بودند:
-شما من رو به خاطر یه زن کشوندین اینجا؟!
دستش را بالا آورد:
-نصفشبی بوق حموم زدین که بیام ببینم یه ظریفهی ضعیفه چطور شما رو عنترمنتر خودش کرده؟
داماد تابش گفت:
-عذرخواهیم که عیش شما رو تیش کردیم شهریارخان!
به زمین اشاره کرد:
-اینطوری پذیرا نیستم، باید بیفتی به پام!
عضو ساکت آژانس با قدمهایی آرام جلو آمد و با صدایی رساتر از صدای او گفت:
-این ظریفهی ضعیفه، آقای زرگران... حکایت دیگهای داره! زیرک و هشیاره و بیتاب کارش، با ظاهری نجیب و گولزنک؛ برای امشب خودت رو بساز و فراموش نکن اون زن تعلیمدیدهست، امکان رودست خوردنتون زیاده!
با لبخند به گرد خود نگاه کرد، نه یکبار، دوبار:
-آقایون چتونه؟! یه زن موی دماغتون شده؟ ازش رودستم خوردین؟ چه بیعرضههایی!
بلندتر ادامه داد:
-به خودتون بیاین، گوش خر رو کوتاه کنن اسب نمیشه... امشب شیر برمیگردم پیشتون!
https://t.me/+Qij6MyH7MxJBVnLU
https://t.me/+Qij6MyH7MxJBVnLU
https://t.me/+Qij6MyH7MxJBVnLU
#پارت_سی_و_دوم
#کپی_ممنوع
ترلان ِمن را امیر محمد شکسته بود.
لعنت به امیر محمد که از
دوست داشتن فقط "گفتنش" رو بلد بود!
اما همچنان ادامه داده؛ می گوید:
_دوستم نداشتی قبول، ازم متنفر بودی اینم قبول، یکی دیگرو دوست داشتی بازم قبول، اما چرا یه کاری کردی که فکر کنم دوستم داری؟
بمیرم برای دخترکم! ترلان ِمظلومم.
_من ترکت می کنم و مطمئنا این درست ترین کاریه که تو زندگیم کردم؛ کنار گذاشتنِ کسی که کنارم گذاشت. نه نفرین میکنم نه افسوس میخورم، از دست دادنِ "من" برات کافیه. اینو بالاخره یک روز متوجه میشی! ولی خب شاید الانم میدونی فقط، به روت نمیاری!
بغض کرده بودیم؛ هم من و هم رستا!
_ میدونی فاصله عشق تا نفرت فقط یه پله است از اون پله که پرت بشی پایین. دیگه نه حسی میمونه و نه آدم مثل روز اولش میشه، چون لیوانی که شکست هیچوقت تیکه هاش مثل روز اول کنارش نمیشینه و اون قشنگی قبلشو دیگه نداره. کاش بفهمی منی که انقدر دوستت داشتم و تا مغز استخون عاشقت بودم به همون اندازه هم الان ازت متنفرم!
فرصت دفاع به او را نداده و تلفن را قطع می کند.
زبان ِدلداری ندارم.
بغل درمان ِدرد می شود.
رستا به بغل مان می پیوندد و محکم می گوید:
_درست میشه، درستش میکنیم، ما کنارتیم، مواظبتیم، حواسمون بهت هست دختر! خوب میشی...
ترلان خسته بود؛ خسته از زیادی تلاش کردن، زیادی نگران بودن، زیادی اهمیت دادن، زیادی دوست داشتن، زیادی حرص خوردن، زیادی متنفر بودن، زیادی درد کشیدن، زیادی تجربه کردن، زیادی حس کردن.....
💣💥اطلاعیه VIP🔥
عزیزان دلی که تمایل به عضویت در کانال VIP میراث ماه رو دارید فقط و فقط مبلغ ۲۴ هزار تومان رو به شماره کارت زیر ارسال کنید🤤💥
6037997320420673
صفیه کورانی
و در نهایت فیش واریزی رو برای ادمینمون ارسال کنید🙏☘️💗
@Aydaaaa_T💕
📌عزیزان دلم توجه داشته باشید که بعد از اتمام پارت گذاری در کانال vip، فایل رمان به هیچ عنوان پخش نمیشه و مستقیماً میره برای چاپ🌸
و نکته ی بعد اینه که تو کانال vip کلی جلوتریم و پارتگذاری دو برابر کانال عمومیه😁💅
