𝐇𝐢𝐫𝐚𝐞𝐭𝐡
Open in Telegram
242
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
242
میدانم تا بامداد دوام نمیاورم
و به پایان خود میرسم
در میان نفس های محبوس کرده ام
به دار آویخته میشم
242
امشب تا بامداد دست به قلم میمانم
و آنچنان کاغذ را از افکارم پر میکنم
که کل اتاق را بوی خون بگیرد
242
مدتهاست که دریافتم
نومیدی را دوره کردن
سیاهی را به آغوش کشیدن
و رویای شفق را در سر پروراندن
تنها به سرابی ختم میشود که مرا غرق میکند..
242
امشب نوار کهنهای از پنهانی ترین زاویه ذهنم پخش میکنم
میخواهم مرور کنم، خاطراتی را که از وجودت نشات گرفتند، و در عمق ذهنم غرق شدند..
242
من که رفتم، درگاه این خانه ی فسرده را هیچ کلیدی باز نخواهد کرد. اگر قاب چشمانت از من خالی شد و ردی از من خواستی، بدان که با هیچ قلمی برنمیگردم.. حتی به خاطراتت!
242
پاییز خود نزدیک به سقوط است و من مثل آن گنجشکی که تا آخرین نفسِ دسامبر درحال یافتن مکانی برای ماندگار شدن است، درحال کوچ به جایی ناشناخته ام!
242
تو همان کشتیبانی؟
همان ناخدا که به امید برگشت عطر دریای موهایش تا امروز ایستاده ام؟
همانی که با گرفتن موج های خروشان چشم هایش زندگی ام در طوفان مستغرق شد؟
242
هرگاه خورشید از شرق فرار میکند
به خود میلرزم
میدانم که آسمان قرار است مشکی بپوشد.
از طرح میان پیراهن میترسم!
نبودت را به رویم میارود..
میل به مرور ثانیه هایی که گذراندیم را
در درونم زنده میکند
242
𝖠𝗅𝗅 𝗈𝖿 𝗈𝗎𝗋 𝗁𝖺𝗇𝖽𝗌 𝖺𝗋𝖾 𝗌𝗍𝖺𝗂𝗇𝖾𝖽 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝗍𝗁𝖾 𝖻𝗅𝗈𝗈𝖽 𝗈𝖿 𝗌𝗈𝗆𝖾𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗐𝖾 𝗁𝖺𝖽 𝗍𝗈 𝗄𝗂𝗅𝗅 𝗂𝗇 𝗈𝗋𝖽𝖾𝗋 𝗍𝗈 𝗌𝗎𝗋𝗏𝗂𝗏𝖾
242
سالهاست هر روز عقربهها دو ساعت عقب میماند. شاید میخواهد ثانیههای نیامدنت کوتاه شود، اما خبر از من ندارد که شبانه روزم در ساحل میگذرد و ساعتها و ساعتها به دریا چشم میدوزم و منتظرم یکی از همین روزها طلوع کنی
242
حال در اوج این هیاهو در انتظارِ تکرار خاطراتی محو میایستم، تا جسمی که متعلق به خودت است را در غوغای این طوفان پیدا کنی و به من برگردی، شاید آخرین سطر نامه ام برای تو شود!
242
هوای بین نفس هایمان از بین رفت
و ما برای مدتی بی نفس ماندیم
بدون ترس از گفتن هر چیزی ک لازم بود..
242
این کرهی خاکی برای همیشه منفور و قبیح باقی میمونه..
هر قدمی که در امتدادش بزاری؛
بیشتر میفهمی پا در چه باتلاقی گذاشتی که خودت پذیرای وجودشی!
242
تمام راز هاتو با خودت به گور ببر
تا به جای تک تک نفسام که به سختی از شیار سینم آزاد میشه، تنها یک گل رز حرومت کنم!
