en
Feedback
𝐇𝐢𝐫𝐚𝐞𝐭𝐡

𝐇𝐢𝐫𝐚𝐞𝐭𝐡

Open in Telegram

و ایـن شـروعـے بـود بـرای پـایـان مـا

Show more
Iran507 745The category is not specified
242
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
1|7 - My Love Mine All Mine - Mitski (320).mp35.39 MB

میدانم تا بامداد دوام نمیاورم و به پایان خود میرسم در میان نفس های محبوس کرده ام به دار آویخته میشم

امشب تا بامداد دست به قلم میمانم و آنچنان کاغذ را از افکارم پر میکنم که کل اتاق را بوی خون بگیرد

مدت‌هاست که دریافتم نومیدی را دوره کردن سیاهی را به آغوش کشیدن و رویای شفق را در سر پروراندن تنها به سرابی ختم می‌شود که مرا غرق می‌کند..

شب ما هیچ ربطی به خواب نداشت..

امشب نوار کهنه‌ای از پنهانی ترین زاویه ذهنم پخش میکنم میخواهم مرور کنم، خاطراتی را که از وجودت نشات گرفتند، و در عمق ذهنم غرق شدند..

من که رفتم، درگاه این خانه ی فسرده را هیچ کلیدی باز نخواهد کرد. اگر قاب چشمانت از من خالی شد و ردی از من خواستی، بدان که با هیچ قلمی برنمیگردم.. حتی به خاطراتت!

4_5895629215545429372.mp37.43 MB

پاییز خود نزدیک به سقوط است و من مثل آن گنجشکی که تا آخرین نفسِ دسامبر درحال یافتن مکانی برای ماندگار شدن است، درحال کوچ به جایی ناشناخته ام!

واقعیت فراتر از رویاست، بسی فراتر

تو همان کشتیبانی؟ همان ناخدا که به امید برگشت عطر دریای موهایش تا امروز ایستاده ام؟ همانی که با گرفتن موج های خروشان چشم هایش زندگی ام در طوفان مستغرق شد؟

ای دوست، ای برادر، ای همخون، وقتی به ماه رسیدی تاریخ قتل عام گل‌ها را بنویس. فروغ فرخزاد

هرگاه خورشید از شرق فرار میکند به خود میلرزم میدانم که آسمان قرار است مشکی بپوشد. از طرح میان پیراهن میترسم! نبودت را به رویم میارود.. میل به مرور ثانیه هایی که گذراندیم را در درونم زنده میکند

𝖠𝗅𝗅 𝗈𝖿 𝗈𝗎𝗋 𝗁𝖺𝗇𝖽𝗌 𝖺𝗋𝖾 𝗌𝗍𝖺𝗂𝗇𝖾𝖽 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝗍𝗁𝖾 𝖻𝗅𝗈𝗈𝖽 𝗈𝖿 𝗌𝗈𝗆𝖾𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗐𝖾 𝗁𝖺𝖽 𝗍𝗈 𝗄𝗂𝗅𝗅 𝗂𝗇 𝗈𝗋𝖽𝖾𝗋 𝗍𝗈 𝗌𝗎𝗋𝗏𝗂𝗏𝖾

ب راستی.. آیا امکان دارد برگردی؟

سال‌هاست هر روز عقربه‌ها دو ساعت عقب می‌ماند. شاید می‌خواهد ثانیه‌های نیامدنت کوتاه شود، اما خبر از من ندارد که شبانه‌ روزم در ساحل میگذرد و ساعت‌ها و ساعت‌ها به دریا چشم می‌دوزم و منتظرم یکی از همین روزها طلوع کنی

حال در اوج این هیاهو در انتظارِ تکرار خاطراتی محو میایستم، تا جسمی که متعلق به خودت است را در غوغای این طوفان پیدا کنی و به من برگردی، شاید آخرین سطر نامه ام برای تو شود!

هوای بین نفس هایمان از بین رفت و ما برای مدتی بی نفس ماندیم بدون ترس از گفتن هر چیزی‌ ک لازم بود..

این کره‌ی خاکی برای همیشه منفور و قبیح باقی میمونه.. هر قدمی که در امتدادش بزاری؛ بیشتر میفهمی پا در چه باتلاقی گذاشتی که خودت پذیرای وجودشی!

تمام راز هاتو با خودت به گور ببر تا به جای تک تک نفسام که به سختی از شیار سینم آزاد میشه، تنها یک گل رز حرومت کنم!