-آمفی تئاتر کلوسئوم
Open in Telegram
بیخیال دیگه، دور شو. t.me/Chevalet_bot?start=urTuLLN32Gai
Show more597
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-330 days
Posts Archive
Repost from ناگفته های من
بدترین قسمت دیلی داشتن اینکه میری عکسای قدیم میبینی و پیش خودت فکر میکنی چرا قدر اون روزا بیشتر ندونستی
ذهنم عادت کرده بود به اینکه باید نتیجه رو سریع ببینه، انگار دیگه اون روند طبیعی رو طی کردن ارزشش رو از دست داده بود و الان دارم میبینم زندگی اون درس قبل امتحانی نبود که یک روز قبل بخونم و بعد فردا تو امتحان نتیجش رو ببینم، زندگی اون امتحان فردا نیست و نخواهد بود. تو تمام تلاشت رو میکنی برای چیزی که فقط توی طولانی مدت پدیدار میشه و این موضوع هم بهت شور و شوق بیشتر میده هم انتظار بیشتر.
امروز فهمیدم یکی از کتابهایی که چندماه پیش شروع کرده بودم نوشتن و تا یه حدودی پیش رفته بود متاسفانه پریده :)))
تازگیها اینو راجع به خودم فهمیدم که من از قصد از چاله در میام که خودم رو بندازم تو چاه.
چراغ روی میز رو روشن کردم، کتاب رو از جایی که مداد بود باز کردم و سعی کردم ادامه بدم. بابا اگه اینجا بود بهم میگفت این نور برای مطالعه خوب نیست و اون یکی چراغ رو روشن کن، با یادآوری این حرف بابا لبخند روی لبم اومد. همچنان نشسته بودم و قصد بلند شدن برای روشن کردن چراغ پر نور تر نداشتم، اما از اینکه مامان و بابا، با هر چقدر فاصله توی تک تک لحظههام یاد میشن خوشحال بودم. گاهی فاصله به آدم یادآوری میکنه که چقدر چیزهایی که روزمره و عادی به نظر میاومدن از هر چیزی زیبا تر و ارزشمندتر ان.
