گیلاسِ ناناس.
Open in Telegram
فلانور Instagram:https://www.instagram.com/parisakhj_?igsh=MTJkdTgxb3J0Nzc1ZA==
Show more371
Subscribers
-124 hours
-37 days
+430 days
Posts Archive
پارسال همین حوالی کلی غرغر میکردم که چرا تئاتر کم میرم و نیست و.. الان بفرما زن، تو یک ماه دوتا تئاتر رفتی و نمایشنامه ها خوندی.حالا امسال غرغر میکنم و میگم چقدر شوربختم که نمیتونم اجرای اپرای زنده ببینم.
گیلاسِ ناناس.:
پارسال همین حوالی کلی غرغر میکردم که چرا تئاتر کم میرم و نیست و.. الان بفرما زن، تو یک ماه دوتا تئاتر رفتی و نمایشنامه ها خوندی.حالا امسال غرغر میکنم و میگم چقدر شوربختم که نمیتونم اجرای اپرای زنده ببینم.
پارسال همین حوالی کلی غرغر میکردم که چرا تئاتر کم میرم و نیست و.. الان بفرما زن، تو یک ماه دوتا تئاتر رفتی و نمایشنامه ها خوندی.حالا امسال غرغر میکنم و میگم چقدر شوربختم که نمیتونم اجرای اپرای زنده ببینم.
پندنامه بفرست ای موبد اما اندکی نان نیز
بر آن بیافزای ما مردُمان از پند سیر آمدهایم و بر نان گرسنهایم.
_مرگ یزدگرد، بهرام بیضایی.
اندوه را پایانی است، مردمان باز می گردند،ویرانهها ساخته میشود، و ساختهها از مردمان پر.
بمان و نیکبخت شو…
_مرگ یزدگرد، بهرام بیضایی
اندوه را پایانی است، مردمان باز می گردند،ویرانهها ساخته میشود، و ساختهها از مردمان پرُ.
بمان و نیکبخت شو…
_مرگ یزدگرد، بهرام بیضایی
حالا امروز که تولد بهرام بیضایی نازنینه، میام اینجا و میگم آقاجان اگه هنوز از این مرد اثری نخوندید بزرگترین اشتباه تمام زندگیتون رو انجام دادید.
«بسکه وعده شنیدیم، وعدهدونمون دراومد. هر چه بیشتر فلاکت میکشیم، بیشتر به اون دنیا حوالهمون میدن.»
از همسایهها؛ احمد محمود که امروز تولد اوست.
این روزها با زمان خیلی در جنگ و تلاشم. هر روز صبح محکم زمان رو تو مشتم نگه میدارم، اما یکم بعد میبینم دستم خالیه و وقتم برای انجام کارهام کم.
آن صبحِ سردِ سوم دی ۱۳۶۰، فقط دوست داشتم به تکه ابری که در لحظهی طلوع صورتی شدهبود نگاه کنم. ما پشت سر هم از شیب تپهای بالا میرفتیم و من به بالا نگاه میکردم که ناگهان رگبار گلولهای از روی سینهام گذشت. من به پشت روی زمین افتادم، ششهایم داغ و پر از خون شدند و بعد از سه دقیقه، در حالیکه هنوز به ابر نارنجی و صورتی نگاه میکردم، مُردم. هیچوقت کسی را که از پشت صخرههای بالای تپه به من شلیک کردهبود، ندیدم. شاید سربازی بیستساله بود، چون اگر کمی تجربه داشت، میان سهاستوار و دو سروان که در ستون ما بود، یک سرباز صفر را انتخاب نمیکرد.
_علیرضا محمودی ایرانمهر
شب های یلدا تو جمع خانوادهی پدری رو خوش دارم. خیلی زیاد. اینکه یکی فال حافظ میگیره شعر میخونه و ده تا جوون شعرو از حفظ باهاش همراهی میکنن عجیب به مذاقم خوش میاد.
البته این ویدئو با کیفیت کم اینجا گذاشته شد، چون میدونم نت همتون ضعیفه. چندی بعد با کیفیتش رو جایگزین میکنم.
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
