en
Feedback
شعر خوب

شعر خوب

Open in Telegram

نشر اشعار شاعران برتر معاصر

Show more
Iran516 888The category is not specified
234
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
با همه‌ی بی سر و سامانی‌ام باز به دنبالِ پریشانی‌ام طاقتِ فرسودگی‌ام هیچ نیست در پیِ ویران شدن آنی‌ام آمده‌ام بلکه نگاهم کنی
با همه‌ی بی سر و سامانی‌ام باز به دنبالِ پریشانی‌ام طاقتِ فرسودگی‌ام هیچ نیست در پیِ ویران شدن آنی‌ام آمده‌ام بلکه نگاهم کنی عاشقِ آن لحظه‌ی طوفانی‌ام دل خوشِ گرمای کسی نیستم آمده‌ام تا تو بسوزانی‌ام آمده‌ام با عطشِ سال‌ها تا تو کمی عشق بنوشانی‌ام ماهیِ برگشته زِ دریا شدم تا تو بگیری و بمیرانی‌ام خوب‌ترین حادثه می‌دانمت خوب‌ترین حادثه می‌دانی‌ام؟ حرف بزن ابرِ مرا باز کن دیر زمانی است که بارانی‌ام حرف بزن حرف بزن سال‌هاست تشنه‌ی یک صحبتِ طولانی‌ام ها...به کجا می‌کِشی‌ام خوبِ من؟ ها...نکشانی به پشیمانی‌ام!   #محمدعلی_بهمنی @sheree_khoob

اگر حکم است دل را در اجاق غم بسوزانند بگو این هیزم پوسیده را کم کم بسوزانند به شمع نیم‌سوز مهربانی هم امیدی نیست مگر پروانه‌ه
اگر حکم است دل را در اجاق غم بسوزانند بگو این هیزم پوسیده را کم کم بسوزانند به شمع نیم‌سوز مهربانی هم امیدی نیست مگر پروانه‌ها در‌ پیله ابریشم بسوزانند نمی‌دانم چه سرمایی به دنیا سایه می‌افکند اگر در کوره‌ها می‌خواستند آدم بسوزانند! هراسی از رقیبان نیست در شهری که مرسوم است به جای انتقام از دشمنان پرچم بسوزانند به من از خاطراتم با تو‌ می‌گویند و می‌خواهند که زخمی را که سر وا کرده با مرهم بسوزانند اگر یاد تو‌ با من باشد از آتش هراسی‌ نیست وصیت می‌کنم خاکسترم را هم بسوزانند #سیدسعید_صاحب‌علم @sheree_khoob

آدمی‌زاد است دیگر دوست دارد دق کند گاه گاهی گوشه‌ای بنشیند و هق‌هق کند با خودش خلوت کند از دست بی‌کس بودنش هی شکایت از خودش ا
آدمی‌زاد است دیگر دوست دارد دق کند گاه گاهی گوشه‌ای بنشیند و هق‌هق کند با خودش خلوت کند از دست بی‌کس بودنش هی شکایت از خودش از خلق و از خالق کند من شدم این روزها خورشید سرگردان که حیف در پی‌ات باید مکرر مغرب و مشرق کند آنقدر با چشم‌هایت دلبری کردی که شیخ جرات این را ندارد صحبت از منطق کند حد بی‌انصاف بودن را رعایت کن برو ماندن تو می‌تواند شهر را عاشق کند کاش می‌شد کنج دنجی را شبی پیدا کنم آدمی‌زادست دیگر دوست دارد دق کند! #شایان_مصلح @sheree_khoob

پی یک اشتباه ناجورم! باغ ممنوع سیب می‌خواهم! تا بفهمند نازنین منی، قد زلفت رقیب می‌خواهم! مادرم گفت: دل نبند و برو، هر کجا رو
پی یک اشتباه ناجورم! باغ ممنوع سیب می‌خواهم! تا بفهمند نازنین منی، قد زلفت رقیب می‌خواهم!   مادرم گفت: دل نبند و برو، هر کجا روی نازنینی هست آه مادر، دلم ز دستم رفت، ختم امن یجیب می‌خواهم!   پدرم گفت: بچه جان بس کن! حرف‌های عجیب می‌شنوم! آه آری پدر، عجیب عجیب، خاطرش را عجیب می‌خواهم!   باز فر می‌خورند دور سرم، این قوافی: حبیب، عجیب، غریب... آه مادر، پدر، مریض شدم، به گمانم طبیب می‌خواهم! بعد ازین عاشقانه خواهم گفت، بعد ازین قهوه خانه خواهم رفت! باغ ممنوع سیب پیشکشم! دود نعنا دوسیب می‌خواهم! #حسین_جنتی @sheree_khoob

برداشته‌ام کودکِ سرماخورِ خود را بر روی خیابان زده‌ام چادُرِ خود را این شهر هرات است که دستان طبیعت بر پوستش انداخته گاز امبُ
برداشته‌ام کودکِ سرماخورِ خود را بر روی خیابان زده‌ام چادُرِ خود را این شهر هرات است که دستان طبیعت بر پوستش انداخته گاز امبُرِ خود را من پای ندارم بروم خارج از این شهر حتی بزند بر سرِ من آجُرِ خود را شاید که قرار است که با زلزله قدری خالی بکند آن دلِ از غم پُرِ خود را دور است که از سینهٔ او درد شود دور این گاوصفت یافته‌است آخورِ خود را با شعر نوشتن نشود درد دوا، لیک پنهان نتوانند صدف‌ها دُرِ خود را #اکرام_بسیم @sheree_khoob

خدا نِیّم که یگان راه حل نوشته کنم توان نمانده که دیگر غزل نوشته کنم به روی بازوی خود حرف اولت را با خراش کوچکی از ردِ پل نوش
خدا نِیّم که یگان راه حل نوشته کنم توان نمانده که دیگر غزل نوشته کنم به روی بازوی خود حرف اولت را با خراش کوچکی از ردِ پل نوشته کنم کرخت کرده‌ای آزرده کرده‌ای! حتی توان نمانده که حداقل نوشته کنم به رسم نامه‌نگاران جوابی از سویت نیامده‌ست که رد و بدل... نوشته کنم تو را چه می‌شود این‌سان که می‌رمی، ازمن چه می‌رود که دروغ و دغل نوشته کنم؟ زمین چقدر زمین‌گیر کرده انسان را خدا نِیّم که یگان راه حل نوشته کنم چقدر سوژه زیاد است هر طرف اما توان نمانده که دیگر غزل نوشته کنم #حسین_میرزایی @sheree_khoob

خدا نِیّم که یگان راه‌حل نوشته کنم توان نمانده که دیگر غزل نوشته کنم به روی بازوی خود حرف اولت را با خراش کوچکی از ردِ پل نوش
خدا نِیّم که یگان راه‌حل نوشته کنم توان نمانده که دیگر غزل نوشته کنم به روی بازوی خود حرف اولت را با خراش کوچکی از ردِ پل نوشته کنم کرخت کرده‌ای آزرده کرده‌ای! حتی توان نمانده که حداقل نوشته کنم به رسم نامه‌نگاران جوابی از سویت نیامده‌ست که رد و بدل... نوشته کنم تو را چه می‌شود این‌سان که می‌رمی، ازمن چه می‌رود که دروغ و دغل نوشته کنم؟ زمین چقدر زمین‌گیر کرده انسان را خدا نِیّم که یگان راه‌حل نوشته کنم چقدر سوژه زیاد است هر طرف اما توان نمانده که دیگر غزل نوشته کنم #حسین_میرزایی @sheree_khoob

خدا نِیّم که یگان راه‌حل نوشته کنم توان نمانده که دیگر غزل نوشته کنم به روی بازوی خود حرف اولت را با خراش کوچکی از ردِ پل نوش
خدا نِیّم که یگان راه‌حل نوشته کنم توان نمانده که دیگر غزل نوشته کنم به روی بازوی خود حرف اولت را با خراش کوچکی از ردِ پل نوشته کنم کرخت کرده‌ای آزرده کرده‌ای! حتی توان نمانده که حداقل نوشته کنم به رسم نامه‌نگاران جوابی از سویت نیامده‌ست که رد و بدل... نوشته کنم تو را چه می‌شود این‌سان که می‌رمی، ازمن چه می‌رود که دروغ و دغل نوشته کنم؟ زمین چقدر زمین‌گیر کرده انسان را خدا نِیّم که یگان راه‌حل نوشته کنم چقدر سوژه زیاد است هر طرف اما توان نمانده که دیگر غزل نوشته کنم #حسین_میرزایی @sheree_khoob

بخت ما بود جنینی که به دنیا نرسید که بلا پشت بلا دید و به فردا نرسید قایقی ساختم از دفتر عمری که نبود باد بردش به کناری و به
بخت ما بود جنینی که به دنیا نرسید که بلا پشت بلا دید و به فردا نرسید قایقی ساختم از دفتر عمری که نبود باد بردش به کناری و به دریا نرسید تو دعا کن! که دعاها به ثریا برسد من دعا کردم و هرگز به ثریا نرسید! جای گُل زلزله رویید و هریوا پژمرد "زنده جان" خاک شد ای خواجه! مسیحا نرسید* بعد از آن هر چه که هم خاک به سر پاشیدم "نیمه جان" شد دلم اما به تسلا نرسید #محمدباقر_قلندری #افغانستان #هرات *مژده، ای دل که مسیحا نفسی می آید_حافظ @sheree_khoob

حالا اینکه بدانیم ۱۳۴۶ در هرات متولد شده است و از سال ۱۳۶۳ به ایران آمده است چیزی به ما اضافه نمی‌کند. 🔹اینکه بدانیم محمدکاظم کاظمی شاعری جان‌آگاه، منتقدی نکته‌سنج، و بیدل‌شناس است، کفایت می‌کند. 🔹همین‌که بدانیم شعرهایی زیادی از کاظمی به حافظه عمومی مردم و اهالی ادبیات راه پیدا کرده است، همین‌که لهجه هراتی‌اش برایمان شیرین باشد، همین‌که بدانیم در روزگار پول و تزویر او برای کلمات خالصانه از جانش مایه می‌گذارد، کفایت می‌کند. 🔹همین‌که بدانیم امان میرزایی برایش نوشته است؛« محمد کاظم که رنگش آبی است/و برای کودکان آواره‌ی افغانستان سبز است/ به او گفتم:/ صندلی‌ات را رو به بهار بنشان/ به آفتاب فکر کن/ ما برادران همیم/ هوا سرد است/ و سرما روی گل های قالی راه می‌رود/ بی آنکه بفهمد کسی / دوچرخه را بردار/ دور شو/ اندوه را در رکابش بگذار/ روی ترک ببند سلام مرا/ به دوردست‌ها/ به دوستانمان برسان...» 📝سلمان نظافت پ.ن: نمیدانم چرا بعضی دوستان شعر بالا نپسندیده اند و به قول دوستی، لایک سرچپه زده اند! امیدوارم همه‌ی اعضای عزیز کانال شعر خوب، شعر بالا را با دقت و به صورت کامل بخوانند، بعد قضاوت بفرمایند. با احترام.

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد و سفره ای که تهی بود، بسته خواهد شد و در حوالی شب های عید، همسایه! صدای گریه نخواهی شنید، همسایه! همان غریبه که قلّک نداشت، خواهد رفت و کودکی که عروسک نداشت، خواهد رفت منم تمام افق را به رنج گردیده منم که هر که مرا دیده، در گذر دیده منم که نانی اگر داشتم، از آجر بود و سفره ام-که نبود- از گرسنگی پُر بود به هر چه آینه، تصویری از شکست من است به سنگ سنگ بناها، نشان دست من است اگر به لطف و اگر قهر، می شناسندم تمام مردم این شهر می شناسندم من ایستادم، اگر پشت آسمان خم شد نماز خواندم، اگر دهر ابن ملجم شد طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد و سفره ام که تهی بود، بسته خواهد شد غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت چگونه باز نگردم، که سنگرم آنجاست چگونه؟ آه، مزار برادرم آنجاست چگونه بازنگردم که مسجد و محراب و تیغ، منتظر بوسه بر سرم آنجاست اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود قیام بستن و الله اکبرم آنجاست شکسته بالی ام اینجا شکست طاقت نیست کرانه ای که در آن خوب می پرم، آنجاست مگیر خرده که؛ یک پا و یک عصا دارم مگیر خرده، که آن پای دیگرم آنجاست شکسته می گذرم امشب از کنار شما و شرمسارم از الطاف بی شمار شما من از سکوت شب سردتان خبر دارم شهید داده ام، از دردتان خبر دارم تو هم به سان من از یک ستاره سر دیدی پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی تویی که کوچه ی غربت سپرده ای با من و نعش سوخته بر شانه برده ای با من تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم اگر چه مزرع ما دانه های جو هم داشت و چند بته ی مستوجب درو هم داشت اگرچه تلخ شد آرامش همیشه تان اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه تان اگرچه متهم جرم مستند بودم اگرچه لایق سنگینی لحد بودم دم سفر مپسندید نا امید مرا ولو دروغ، عزیزان! بحل کنید مرا تمام آنچه ندارم، نهاده خواهم رفت پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت به این امام قسم، چیز دیگری نبرم به جز غبار حرم، چیز دیگری نبرم خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان و مستجاب شود باقی دعاهاتان همیشه قلک فرزندهایتان پر باد و نان دشمنتان-هرکه هست- آجر باد #محمدکاظم_کاظمی #نه_به_نژادپرستی #مهاجرین_افغانستانی #انسانیت #مهربانی @sheree_khoob

پاییز، کوچه، رقص‌ِ درختان قشنگ شد نرگس تو آمدی و خیابان قشنگ شد پاییز با تمام وجود از تو گفته‌ است با روسری‌ِ زرد، سرود از تو
پاییز، کوچه، رقص‌ِ درختان قشنگ شد نرگس تو آمدی و خیابان قشنگ شد پاییز با تمام وجود از تو گفته‌ است با روسری‌ِ زرد، سرود از تو گفته‌ است نرگس تو را به جان غزل‌های‌تر بگو از چه عذاب می‌دهی‌ام این‌قدر، بگو نرگس جهانِ کوچک من چشم‌های توست دنیای مهربانی من خشم‌های توست این روزها گرفته هوا شاعرانه نیست نرگس فضای کافه‌ دگر عاشقانه نیست این بیت‌های لال، به فریاد آمده نرگس بدون روسری‌ات باد آمده! با هر غروب می‌روم از کوچه‌ دورتر... از شهر دور می‌شوم، از کوچه دورتر آن‌سوی دردهای‌ سرم راه می‌روم تا وادیِ ملایک و ارواح می‌روم گم می‌شوم میان مِه و تیرگیِ شام تا می‌رسم به آخر این‌ بیت‌ِ ناتمام: پاییز، کوچه، رقص‌ِ درختان قشنگ نیست نرگس تو نیستی و خیابان قشنگ نیست! #نورمحمدعلوی_فراندیش @sheree_khoob

در تلاش افتاده تنهایی که تسخیرت کند با جهانِ پُر جدالِ تازه در گیرت کند ازخیال و خاطرات سالهای سبزِ عشق خلوتی سازی که در آن ز
در تلاش افتاده تنهایی که تسخیرت کند با جهانِ پُر جدالِ تازه در گیرت کند ازخیال و خاطرات سالهای سبزِ عشق خلوتی سازی که در آن زندگی پیرت کند بغض میخواهد فروبندد ره فریاد را اشک می‌کوشد فروریزد که تکثیرت کند یک طرف پوچی دهان واکرده در بلعیدنت یک طرف بیهودگی خواهد که تحقیرت کند می‌گریزی انزوا در انزوا گم میشوی سایه پشتِ سایه می آید که تکفیرت کند ناگزیری آرزو ها را به آتش میکشد نا امیدی می رسد تا از جهان سیرت کند... #صادق_عصیان صادق عصیان شاعر و نویسنده افغانستان امروز به جاودانگی رسید. @Sheree_khoob

در تلاش افتاده تنهایی که تسخیرت کند با جهانِ پُر جدالِ تازه در گیرت کند ازخیال و خاطرات سالهای سبزِ عشق خلوتی سازی که در آن ز
در تلاش افتاده تنهایی که تسخیرت کند با جهانِ پُر جدالِ تازه در گیرت کند ازخیال و خاطرات سالهای سبزِ عشق خلوتی سازی که در آن زنده گی پیرت کند بغض میخواهد فروبندد رۀ فریاد را اشک میکوشد فروریزد که تکثیرت کند یک طرف پوچی دهان واکرده در بلعیدنت یک طرف بیهوده گی خواهد که تحقیرت کند میگریزی انزوا در انزوا گم میشوی سایه پشتِ سایه می آید که تکفیرت کند ناگزیری آرزو ها را به آتش میکشد نا امیدی می رسد تا از جهان سیرت کند... #صادق_عصیان صادق عصیان شاعر و نویسنده افغانستان امروز به جاودانگی رسید. @Sheree_khoob

همان آغاز، پایان سیاه راه پیدا بود که در هر جوی و جر از ناامیدی شعر می‌گفتم اگر دنیا کمی مانند رویاهای مان می‌شد تو را هر روز
همان آغاز، پایان سیاه راه پیدا بود که در هر جوی و جر از ناامیدی شعر می‌گفتم اگر دنیا کمی مانند رویاهای مان می‌شد تو را هر روز بر اسب سفیدی شعر می‌گفتم! تو گفتی شعر هم دیگر به جایی بر نخواهد خورد اگر زورم به ظالم می‌رسیدی، شعر می‌گفتم؟! ببین! نایی برای ناله و فریاد باقی نیست دگر فهمیده‌ام از ناتوانی بوده تندی هم اگر چیزی بخوانم باد خواهد برد نایم را که می‌بُرّد صدایم را دم چاقوی کندی هم ببین بر رنگ و روی رفته‌ام، آنقدر بی‌حسم که زردآلوی سرما خورده‌ای در دایکندی‌ هم! اگر چه از تبار برف و کوچ و باد و بارانی ولی این زندگی جایی تو را هم سنگ خواهد کرد کسانی که به "فکر نقش ایوانند" می‌بینی* فقط با خون ما دیوارها را رنگ خواهد کرد! چه قانون بدی، سنگ بنای خانه خواهد شد همان سنگی که آخر پای ما را لنگ خواهد کرد! رهایی جز سقوطت نیست آن‌روزی که می‌فهمی که زاغ پیرکوری لانه‌ات را تنگ خواهد کرد! اگر چه در بهارت شاخه‌هایت را شکستاندند ولیکن باد فریاد تو را آهنگ خواهد کرد سکوت تلخ کوهستان در آخر زاغ را حتی برای نغمه‌ی گنجشک‌ها دلتنگ خواهد کرد! #خالقیار_اخلاقی * خواجه در فکر نقش ایوان است. حافظ @sheree_khoob

جستجو کردم تو را پیدا کنم، اما نشد آمدم تا پشت دروازه ولی در، وا نشد خواهرم وقتی مرا تنهاتر از هر بار دید گفت وای! آخر عروس م
جستجو کردم تو را پیدا کنم، اما نشد آمدم تا پشت دروازه ولی در، وا نشد خواهرم وقتی مرا تنهاتر از هر بار دید گفت وای! آخر عروس مادرم پیدا نشد؟ پِچ پِچ همسایه ها پشت سرم اینگونه است این پسر از دست لجبازیِ خود دیوانه شد دیگران هرچند با گل‌های مصنوعی خوش اند در فراق رویت این پروانه بی پروا نشد زندگی هرگز مطابق نیست با میل دلم بیت هایم را به پایان می‌رسانم با "نشد" #محمدرضا_کاظمی @sheree_khoob

نرگس امشب که برق رفته بمان خانه ساکت شبیه ما باشد پشت این چشم‌های شفافت پرده‌ی پر غبار تا باشد نرگس امشب بگو معما چیست؟! ساعت
نرگس امشب که برق رفته بمان خانه ساکت شبیه ما باشد پشت این چشم‌های شفافت پرده‌ی پر غبار تا باشد نرگس امشب بگو معما چیست؟! ساعت درسیِ تو فردا چیست؟ کی سکوت تو را تماشاچیست؟ خانه جایت -نگو- چرا باشد! نگرانم دل کسان شاد است روسری‌ات هنوز در باد است ترسم آرامشش به‌هم بخورد در مسیرش درخت‌ها باشد من که با سایه‌ام نمی‌سازم نگذاری برآید آوازم و به لنگوته‌ها بگو نکند قدم اندازه‌ی شما باشد! نرگس این چای تلخ قصه‌ی توست شعرهایم همیشه غصه‌ی توست بیت بعدی مرا ببخش ولی رنج شاعر -بمان- جدا باشد -بنویس و مچاله کن! بنویس! خواستی خاک کن به زیر کشو پشت استیج‌های جیغ نرو! شعر بهتر که بی‌صدا باشد نرگس امشب بمان و هیچ نپرس چشم بادامی‌ات نمی‌فهمد به جهانش چگونه می‌نگرد شاعری که در انزوا باشد! #نورمحمدعلوی_فراندیش @sheree_khoob

یک تکه ات را از بتی در بامیان کندم یک تکه را از لوحه های باستان کندم یک تکه ات را از دل اسطوره‌های مصر از صورت یک زن درون داس
یک تکه ات را از بتی در بامیان کندم یک تکه را از لوحه های باستان کندم یک تکه ات را از دل اسطوره‌های مصر از صورت یک زن درون داستان کندم یک تکه ات را از زنان پیر راز آگاه یک تکه را از دختران نوجوان کندم «درواز» را دره به دره، مِه به مه گشتم نام تو را تا بر تن رنگین کمان کندم یک بخش تو از «آی خانم»سر در آورد و یک بخش را از جلگه ای در طالقان کندم یک تکه را از معبدی در هند آوردم یک تکه را از مسجدی در اصفهان کندم یک قسمتت را از شیوخ بلخ و نیشابور یک بخش را از شاعری در دامغان کندم یک قسمتت را در مسیر کربلا_ بغداد از دست های بانوان بی نشان کندم تو رود بودی، خوب یادم هست روزی که موهات را من از دهان ماهیان کندم من شک ندارم تو خداوند زمین استی با لطف تو دل از خدای آسمان کندم یاد تو در هرجا که رفتم در کنارم بود با یاد تو عکسی به هرجای جهان کندم تو کیستی که من برایت بیست و شش سال است هر روز مجنون تر شدم، هر روز جان کندم #احسان_بدخشانی @sheree_khoob

در این زمانه‌ی بی های و هوی لال پرست خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست چگونه شرح دهم لحظه لحظه‌ی خود را برای این همه ناباور خ
در این زمانه‌ی بی های و هوی لال پرست خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست چگونه شرح دهم لحظه لحظه‌ی خود را برای این همه ناباور خیال پرست به شب نشینی خرچنگ های مردابی چگونه رقص کند ماهیِ زلال پرست رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند به پای هرزه علف های باغ کال پرست رسیده ام به کمالی که جز انالحق نیست کمال دار برای من کمال پرست هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری است به تنگ چشمی نامردم زوال پرست #محمدعلی_بهمنی @sheree_khoob

تکیه گاهی زیر آتشخانه ی خود میگذاشت دست را وقتی که زیر چانه ی خود میگذاشت! جای آتشبازی اش با کاهدانِ این و آن کاش داغی بر پَر
تکیه گاهی زیر آتشخانه ی خود میگذاشت دست را وقتی که زیر چانه ی خود میگذاشت! جای آتشبازی اش با کاهدانِ این و آن کاش داغی بر پَرِ پروانه ی خود میگذاشت پلک بستن بود و خوابیدن! ولی از دید من پرده ای را بر درِ میخانه ی خود میگذاشت هر زمان میخواست آشوبی بیندازد به شهر سنگ ها در دامن دیوانه ی خود میگذاشت! این که میبینی پَر کاهی به زحمت میکشد روزگاری کوه را بر شانه ی خود میگذاشت! #حمزه_کریم_تباح‌فر @sheree_khoob