𝐋𝐈𝐋𝐈"𝚻𝚮
Open in Telegram
666
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
666
___ زیباترین لبخند فرشتگان را میتوان از روی صورت تو تماشا کرد زیباترینِ من؛
به هنگام دیدن صورت زیبا و آن چشمان گیرای تو شکی ندارم که دل خود را در ابتدایِ بازیِ عشقت باختم؛
بازیای که تو شروع آن با تو بود اما من بی هیچ شکایتی تسلیمِ تو شدم و آن را با اتمام نکشاندم؛
به همان ستارگانِ چشمانت قسم دلبرترینِ من!
هیچ زمانی از خواستنِ تو دست نخواهم کشید، حتی اگر از زندگیِ خود بکاهم باز هم در هر حال و دیاری به سمت تو باز خواهم گشت،
برایِ تو زیباترین گلبرگِ شقایق.
داشتنت را تقسیم نخواهم کرد و تمام زندگی و زمانم را میخواهم ؛ برای یک عمر هرچند کوتاه.
__ هیچگاه نخواهی دانست که چقدر برای قلبم از تو میگویم و در تنهاییهایم مهربانی و صبوریهایت را بر روی قلبِ تیرهام حک میکنم تا هرگز فراموش نکنم عشقی که از تو دارم تکرار نشدنیست و باید تک تک آن را قدر دان باشم حتی در اواخرِ این زندگیِ با تو و بدونِ تو!
و تو هرگز نخواهی دانست که چقدر تو را میپرستم حتی اگر روزی من را با تلخ ترین و شیرین ترینهایمان رها کنی؛ باز هم تو را بر قلبم حک میکنم و در تنهاییهایم از تو میگویم و فقط خودِ من میداند این عشق را که تا ابد در سینه از تو خواهم داشت؛ در آخر نیز من هیچ عشقی را جایگزینِ عشقِ تو نخواهم کرد معشوقِ من.
666
شاید بی احترامی به خودمو تحمل کنم ولی به اونی که اهمیت میدم رو نه!
؛پس حواست باشه با کی طرفی.
666
وقتی یه قدم سمتت برمیدارم و تو ده قدم از من فاصله میگیری، انتظار رفتار قبلی هم از من نداشته باش.
666
ᨒ ℑ 𝖿𝗂𝗀𝗎𝗋𝖾𝖽 𝗈𝗎𝗍 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝖣𝖾𝗌𝗂𝗋𝖾
𝖩𝗎𝗌𝗍 𝗅𝗂𝗄𝖾 𝗍𝗁𝖾 𝖺𝖼𝗍𝗎𝖺𝗅 𝕯𝖾𝗏𝗂𝗅 !
ა 𝖲𝗈 𝗂 𝖿𝗈𝗅𝗅𝗈𝗐 𝖺𝗅𝗅 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝗋𝗎𝗅𝖾𝗌 𝖺𝗇𝖽 𝗌𝗈𝗆𝖾𝖽𝖺𝗒 𝗐𝗁𝖾𝗇 𝗂 𝗅𝗈𝗈𝗄 𝖼𝗅𝖾𝖺𝗋𝗅𝗒, 𝗂 𝖿𝗂𝗇𝖽 𝗈𝗎𝗍 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗂 𝖿𝖺𝗅𝗅 𝗂𝗇 𝗅𝗈𝗏𝖾 𝖺𝗀𝖺𝗂𝗇 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝗒𝗈𝗎;
⸝𝖺𝗇𝖽 𝗂 𝖻𝖾𝖼𝗈𝗆𝖾 𝗍𝗈 𝗍𝗁𝖾 𝖫𝗈𝗏𝖾𝗋 𝗈𝖿 𝕯𝖾𝗏𝗂𝗅, 𝖳𝗁𝖾 𝖱𝖾𝖺𝗅 𝕷𝗂𝗅𝗂𝗍𝗁.⸝
666
૮ 𝕱𝗈𝗋 𝖿𝗂𝗋𝗌𝗍 𝗍𝗂𝗆𝖾 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗒𝗈𝗎 𝗌𝖺𝗂𝖽 𝗒𝗈𝗎 𝗂𝗇𝗍𝗈 𝗆𝖾 𝗂 𝖼𝖺𝗇𝗍 𝗌𝖾𝖾 𝗁𝗈𝗐 𝗒𝗈𝗎 𝖼𝖺𝗇 𝖻𝖾 𝖽𝖺𝗇𝗀𝗋𝗈𝗎𝗌 𝖺𝗍 𝖿𝗂𝗋𝗌𝗍 ;
๋ ⤜ 𝖳𝗁𝖾𝗇 𝗒𝗈𝗎 𝗆𝖺𝗄𝖾 𝖺 𝗉𝖺𝗂𝗇 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝖿𝗎--𝗄𝗂𝗇 𝗉𝗈𝗂𝗌𝗂𝗈𝗇 𝗇𝖽 𝗒𝗈𝗎 𝗆𝖺𝖽𝖾 𝗆𝖾 𝗍𝗈 𝖽𝗋𝗂𝗇𝗄 𝗂𝗍.
‹‹𝖡𝗎𝗍 𝖺𝖿𝗍𝖾𝗋 𝗍𝗂𝗆𝖾𝗌 𝗐𝖾𝗇𝗍 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝕬𝗇𝗀𝖾𝗅𝗂𝖼 𝖿𝖺𝖼𝖾 𝗀𝗈𝗇𝖾 𝗇𝖽 𝗂 𝗌𝖺𝗐 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝕯𝖾𝗏𝗂𝗅 𝗈𝗇 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝖾𝗒𝖾𝗌 𝖫𝖺𝗎𝗀𝗁𝖾𝖽 𝖺𝗍 𝗆𝖾!››
666
__رو به روش نشست و انگشتای کوچکش رو بین انگشتای بلند پسر سر داد و محکم فشرد؛
پسرِ بزرگتر بهش خیره شد و منتظر حرف از جانب اون کوچولوی شیرینش شد.
•نمیدونم تویِ این مدتی که دیدمت چه حسی همش توی قلبم ایجاد شده؛حتیاین رو هم نمیدونم که دقیقا نقشِ کوچیک من، داخلِ اون دنیای بزرگت چیه،
نه میتونم ازت زده بشم و نه میتونم با ترس از دست دادنت بیش از حد بهت نزدیک شم؛
ولی ماهِ من قول میدم این پیوند ناتمام رو به اتمام برسونم و باعث پیوندِ بین دوطرفهی قلبهامون به همدیگه بشم؛
قول میدم بزرگترین،داخلِ اون دنیای کوچیکت بشم•__
666
به گلخانهی کوچکش نزدیک شد و با مکث کوتاهی جلوی آن ایستاد و نفس عمیقی کشید؛ به یکسال میکشید که دیگر در آن مکانِ آرام و پر از خاطره پا نگذاشته بود، قول داده بود! به خود، به وجدانِ خود برای بازنگشتن به آن مکان.
اما امروز؟امروز انگار که کاملا برایش متفاوت بود، حتی نفهمیده بود که چطور قدمهایش او را به اینجا کشاندند؛ فقط بعد از نجات دادن خود از دریای تصورهایش و کشیده شدن توسط مردابِ ذهنش خودش را جلوی آن گلخانه پیدا کرد.
قفل کوچک و زنگ زدهای که روی در آهنیِ بنفش خودنمایی میکرد را باز کرد و با برخورد سرمای گلخانه و نوازش صورتش نفس عمیق و محکمی کشید و قدمهای لرزان و محکم خود را به داخلِ جعبهی خاطراتش کشید؛
هنوز هم گلهایی که در آنجا با عشق و اشتیاق از آنها نگهداری میکرد در گوشهی دیوار خودنمایی میکرد اما کمی خشکیده و پژمردهتر؛
نگاهش را به تمام گلهایی که روزی تنها بهانهاش برای عشق او بودند دوخت و زیر لب زمزمه کرد"رز؛یاس؛ارکیده؛بنفشه؛آنمون."
ناگهان حجم زیادی از دلتنگی به سمت قلبِ او روانه شد؛ چشمانش را روی هم فشار داد و نگاهش را از گلها گرفت، سمت میزِ فلزیای که همیشه محلی برای نوشتن دلتنگی و احساساتش بود حرکت کرد و روی صندلیای که با خاک پوشیده شده بود جا گرفت و به کاغذ و نامههایی که روی میز خودنمایی میکردند و همگی ناتمام بود خیره شد؛
همگی را کنار یکدیگر چید و کاغذِ کاهیای که همیشه در کشوی میزش نگهداشته بود را بیرون کشید؛
به اطرافش خیره شد و با نگاه غمباری قلم را در دستش گرفت و شروع به نوشتن کرد"نگهبانِ گلخانهی کوچکِ من!بعد از یکسال تحمل و پافشاری برای ماندن در این محلِ غیرقابل تحمل حال خود را پیدا کردهام و قرار بر آن شد که دیگر خود را به چیزی نبازم؛چیزهای زیادی آموختم نگهبان!شاید تو اینجا نبودی و نماندی تا از گلهای من نگهداری کنی اما از اینجا به بعدش را خودم به دوش میکشم و دیگر گلخانهای را که زمانی جایی فقط برای من و تو بود را به گلخانهی خودم تبدیل میکنم،حتی با تمام زحمات و سختیهای آن؛
در این یکسال بار اشک و سختیهای زیادی را به خود تحمیل کردم و دلیل بر آن شد تا خود را بشناسم و بتوانم بیشتر از اینها را زندگی کنم؛حال این نامههای ناتمام را کنار میگذارم و گلهایی که پژمرده به من خیره شدند و خود را زنده میکنم و همهی آن را به دوش میکشم نگهبان؛ یکساله شدنِ گلخانهام را از همین الان جشن میگیرم نگهبان!"
