en
Feedback
Out of Step

Out of Step

Open in Telegram

Conservative Thoughts یادداشت‌ها و ترجمه‌های پراکنده

Show more
640
Subscribers
No data24 hours
-17 days
No data30 days
Posts Archive
کارآفرینان جهان متحد نشوید! بخش اول استدلالی قدیمی هست که می‌گوید روحیۀ کارآفرینی/ بازار-آزادی/کاپیتالیستی به‌تنهایی برای درهم‌شکستن ساختار‌های سیاسی و اجتماعی اقتدارگرا (authoritarian) کافی است، و در بلندمدت به همراه خود آزادی می‌آورد. این عقیده می‌گوید منطق سرمایه‌داری، بازار-آزادی تأثیری براندازانه دارد زیرا محملی است برای مدرنیته که نفس آن ضرورتاً به معنی سست‌ یا بازشدن خِفت-ژاکت‌های سیاسی و ایدئولوژیکی است که تا کنون ما را مثل دیوانگانی محبوس محدود کرده‌اند؛ نخست از طریق شانه‌خالی کردن از اجبارها و راه و روش‌های شبه‌حقوقی، سپس به تدریج از طریق وضع قوانین و قواعد کمابیش عینی. پول، سود، و موفقیت اقتصادی لاجرم نهایتاً همۀ انواع اتوریتاریانیسم‌های بیگانه با روح زمانه و منسوخ را بی‌اعتبار می‌کنند، و حیطۀ تفکر و عمل را وسعت می‌دهند یا «باز» می‌کنند. خلاصه اینکه، ادعا این است که کارآفرینان جهان امروز، بیزنس‌من‌ها، و بازرگان‌ها، به تعبیر آین رند، مثل اطلس، تمدن آزادی را بر دوش می‌کشند. (در مقابل این فانتزی، فانتزی مخالفی، ولی با منطقی مشابه، هست که می‌گوید الغای مالکیت خصوصی و تقسیم کار این تأثیر برابری/آزادی‌بخش را دارد). اما این استدلال ظاهراً متقاعدکننده اعتبار محدودی دارد. دشوار بلکه محال است بتوان مصداق یا نمونه‌ای تاریخی در تأیید آن پیدا کرد؛ خیلی راحت‌تر می‌شود نمونه‌هایی را یافت که کذبش را اثبات می‌کنند. با اینکه مسلم است که کاپیتالیسم به مردم آزادی‌هایی می‌دهد که در صورت نبودش خبری از آنها نخواهد بود، معنی‌اش این نیست که دینامیک کاپیتالیسم خودبه‌خود به مختل‌کردن و برچیدن اتوریتاریانیسم می‌انجامد. تجربه نشان می‌دهد کاپیتالیست‌ها ترجیح می‌دهند خودشان را با شرایط غالب و حاکم وفق دهند تا اینکه دنبال چیزی باشند که به لحاظ سیاسی و ایدئولوژیک زیاده ریسکی است. رایش سوم بسیاری از اِلمان‌های مهم یک اقتصاد آزاد و مالکیت خصوصی را حفظ کرد و به همین دلیل از اتحاد شوروی، که در آن همۀ اشکال اقتصادی کاپیتالیستی ممنوع و موقوف شده بود، دارای آزادی بیشتری بود. اما بیزنس‌من‌های آلمانی با سیاست‌ها یا ایدئولوژی ناسیونال سوسیالیسم مخالفت نکردند، در واقع، تا جایی که می‌توانستند به آن وفادار مانند و تا جایی که می‌شد به آن کمک کردند، و هر فرصتی را که سیستم به آنها می‌داد کاملاً چسبیدند، حتی غیرانسانی‌ترین فرصت‌ها را. اگر در شوروی هم بیزنس‌منی وجود داشت، به احتمال قوی، و می‌شود گفت تقریباً به طور قطع، لنینیست‌ها و استالینیست‌های نمونه‌ای می‌شدند. اگر شک دارید، به چین امروز نگاه کنید. ادامه دارد... @out_of_step

کدام طبیعت؟ کدام بشر؟ مسئله انعطاف‌پذیری انسان و ربط آن با سیاست از زمانی که ارسطو طرح‌های کلی افلاطون دربارۀ دولت ایدئال را رد کرده—اینکه چنین دولتی هرگز نمی‌تواند عملی شود چون فرض زیربنایی‌اش بر مفهومی غیرواقعی از انسان است—همچنان تغییری نکرده است. ارسطو در رد طرح افلاطون برای برچیدن خانواده، قوانین سفت‌و‌سخت استادش برای روابط جنسی، و مالکیت اشتراکی مطلق دارایی‌ها، در نهایت وضوح، هم جذابیت اساسی و هم ضعف پیشنهادهای مربوط به دگرگونی انقلابی جامعه بشری را، چنین برمی‌شمارد: «قوانینی از آن‌ دست که افلاطون پیشنهاد می‌کند، شاید ظاهری جذاب و و داعیۀ نیک‌خواهی داشته باشند. شنونده آنها را شادمانه می‌پذیرد زیرا تصور می کند که با کاربست این قوانین هرکسی نسبت به هرکس دیگری حس برادری عمیقی پیدا خواهد کرد—خاصه اگر همۀ شرهای موجود در اشکال معمول حکومت (دعاوی مربوط به پیمان‌شکنی‌ها، محکومیت‌ها برای شهادت دروغ، چاپلوسی‌هایی که از توانگران می‌کنند) شرهایی ناشی از فقدان مالکیت اشتراکی ادعا و بر همین پایه تخطئه شوند. اما، هیچ یک از این شرها ناشی از فقدان اشتراک اموال نیست، بلکه همگی از نابکاری طبیعت آدمی برمی‌خیزد. واقعیت مشاهده‌شده این است که کسانی که دارایی‌هایشان‌ اشتراکی است، و در ادارۀ آن مشترکند، در مقایسه با آنها که مالکیت دارایی‌هایشان جداگانه است، بیشتر دچار ستیزه‌اند...، زندگی در صورت اشتراکی بودن مالکیت دارایی‌ها، یک‌سر محال می‌نماید.» (ارسطو، سیاست، ۱۲۶۳b) هفتاد سال سابقۀ کمونیسم در شوروی و چندین دهه تجربه مشابه در اقمارش، با به‌کارگیری انواع تبلیغات، آموزش‌های رسمی، رسانه‌های جمعی، فشار، ترور و دیگر کنترل‌ها، و نهایتاً شکست آنها، نتوانسته به لیبرال دموکرات‌ها بیاموزد نهادینه‌کردن هنجارها و رفتارهای جدیدی که با طبیعت بشر منافات دارند، سر از کجا در خواهد آورد. پس راهی نمی‌ماند جز نسبت‌دادن آن 'نابکاری' طبیعت بشر به فرهنگ یا نهادها. دستور کار، به جای پیکار با طبع ناسازگار بشر، اعاده طبیعت معصوم اوست. طبیعت راستین آدمی که باید اعاده شود طبعِ موجودی است اجتماعی، آزاد و برابر با دیگر موجودهای اجتماعی. انسانی که در جریان پیشرفت باید از او عبور کرد موجودی است از خودبیگانه‌شده ( به زبان لیبرالی جاجمنتال، سکسیست، هوموفوب، نژادپرست، پدرسالار، شوونیست، فاشیست...) به‌دست عوامل بیرونی، چون ساختارهای قدرت بوده‌ که او را از آزادی، عدالت، و برابری محروم کرده‌اند. نیروی‌هایی که آن انسان شریف اجتماعی را از-خودبیگانه کرده‌اند عبارتند از سلسله‌مراتب، دین، خانواده، اخلاق و سنت و در یک کلام بار سنگین گذشته. کافیست دولت این نهادها را با قانونگذاری پروگرسیو، مالیات تصاعدی، اعمال تبعیض مثبت، اینکلوژن و دایورسیتی بیشتر، دوشنبه‌های بدون گوشت، آموزش جنسی در مدارس، حذف سوخت‌های فسیلی، مبارزه با کربن و ترویج سوسک‌خواری، اصلاح کند تا بتوانیم وضعیت پیشاهبوطی برابری و آ‌زادی را به کمک علم و تکنولوژی احیا کنیم. با پاک کردن لکه‌های سیاه گذشته فقط لوحی سفید می‌ماند و می‌توانیم هرچیزی که دلمان خواست رویش بنویسم، اصلاً گیرم این طبیعت بشر همین‌قدر که می‌گویند بدسرشت و رام‌نشدنی است، چرا از نو اختراعش نکنیم؟ هیچ شکستی نباید کاملاً ناامیدمان کند؛ هرچه باشد توهم هیچ‌وقت چنین به پیروزی بر واقعیت نزدیک نبوده است. @out_of_step

آنچه زبان‌های دیگر همه دارند، زبان فارسی یک‌جا دارد. منظورم گنجینه ادب فارسی نیست، دنبال متضادی برای گنجینه می‌گردم؛ منظورم گنداب عظیم آثار چپی است که به فارسی ترجمه شده و می‌شود، فاضلابی بی‌انتها با سرچشمه‌های مختلف. هر که هرجا پروپاگاندایی به طرفداری کمونیسم و سوسیالیسم و مارکسیسم تولید کرده، در کوبا باشد یا شیلی، چین یا روسیه، آلمان یا فرانسه، انگلیس یا آمریکا، تورکیه یا کوردستان،... راهی به فارسی باز کرده و نهری شده که به این فاضلاب عظیم می‌ریزد. چنین باتلاق عفن و بی‌انتهایی در هیچ زبانی نظیر ندارد؛ پروپاگاندایی به اسم شعر و رمان و ادبیات و تیاتر و نقد فیلم‌ و روایت‌شناسی، فلسفه و جامعه‌شناسی، روان‌کاوی و انسان‌شناسی، تاریخ و علوم سیاسی، و همه‌ چیزهایی که پیشوند مطالعات دارد. از آن طرف، ادبیات ضدچپ همچنان مهجور است و تازه چند سالی است مخاطب پیدا کرده. جنجال مربوط به انتشار مهم‌ترین کتاب در نقد مارکسیسم (اثر سه‌جلدی کولاکفسکی) در نشر چپی آگاه، گواه دشواری رخنه در سیطره چپ بر ترجمه فارسی است. اما پیش‌تر، زمانی در اواخر دهه طلایی شصت (و اواخر حیات امپراتوری شوروی)، مهم‌ترین یا مشهورترین کتاب ضدکمونیستی، هرچند با تأخیر بسیار نسبت به سایر کشورهای درگیر طاعون چپ، به فارسی ترجمه شد. باقی قصه را از زبان دکتر عزت‌الله فولادوند بخوانیم: «...پس از انقلاب، توکل چند اثر غیرداستانی ترجمه کرد--کتابی کوچک درباره استاندال، خانواده ایرانی در دوران پیش از اسلام، نوشته علی اکبر مظاهری، و قیام کاستیلیون به قلم اشتفان تسوایگ-ولی مهم‌ترین کارش در این دوره، ترجمه کتاب معروف آلکساندر سولژنیتسین، مجمع‌الجزایر گولاگ بود. این ترجمه به تشخیص داوران کتاب سال در ۱۳۶۷، بهترین اثر در یکی از زمینه‌های غیر داستانی شناخته شد. کتاب یکی از مدارک مهم تاریخی قرن بیستم در اثبات جنایت‌های کمونیسم روسی و در واقع کیفرخواستی علیه استالینیسم به قلم یکی از قربانیان آن است که با چیره‌دستی شگفت‌انگیز نوشته شده است. ولی معلوم نشد چه کسانی از انتشار چنین سندی بر ضد 'آموزگار بزرگ بشر' و رژیم ستمکار او آزرده شدند که بهانه اینکه کتاب از مقوله رمان است، نه آثار غیرداستانی(!) نگذاشتند جایزه به توکل داده شود. البته شاید از یک جهت حق با آنها بود، زیرا در مورد استالین و استالینیسم حقیقت به‌مراتب عجیب‌تر از افسانه است.» اخیرا نشری چپ‌ ترجمه دیگری از کتاب را به بازار فرستاده. متن دکتر فولادوند در رثای عبدالله توکل @out_of_step

از کارگر تا پرولتاریا (ادامه از بالا) مانیفست، به‌خصوص در مورد خانواده، داوریِ بی‌رحمانه‌ای می‌کند. اساس خانوادۀ بورژوایی بر سرمایه و منفعت شخصی است؛ پرولتاریا که هیچ سرمایه‌ای ندارد، هیچ خانواده‌ای هم ندارد. نیازی نیست کمونیست‌ها اشتراک زنان را رواج دهند، زیرا این اشتراک تقریباً از کهن‌ترین ادوار وجود داشته است. بورژواها زمانی هم که دنبال فاحشگان و اغوا کردن زن‌های یکدیگر نیستند، زنان و دختران پرولتاریا را در تملک خود دارند. از همه‌ بیرحمانه‌تر این ادعاست که پیوندهای خانوادگی در میان پرولتاریا از هم گسیخته و فرزندان‌شان تبدیل شده‌اند به کالاهای مبادله و ابزار کار. این تصویر از طبقه‌ای که مثلاً قرار است آورنده یا قهرمان انقلاب باشد خیلی عجیب و غریب است. مارکسیست‌های بعدی اسم تز فلاکت و درماندگی فزاینده را روی آن گذاشته‌اند. یعنی این ایده که اوضاع بد است و مدام وخیم‌تر و بدتر هم می‌شود تا آنجا از آن بدتر دیگر امکان ندارد و دگرگونی و زلزلۀ عظیم رخ می‌دهد و به مدد معجزۀ تخیل دیالکتیکی از آن پس اوضاع نه فقط بهتر بلکه کامل و بی‌نقص می‌شود. اما پرسش این است که چرا مارکس و انگلس چنین تصویر هولناک و ناخوشایندی از پرولتاریا داده‌اند؟ چنانکه گویی از طبقه‌ای علی‌الحده برمی‌گذرد و به نوع یا گونه‌ای خاص تنه می‌زند. چنین توصیفی (برای مشروح آن، به دو فصل اول مانیفست رجوع کنید) برای طبقه‌ای که قرار است انقلاب کند با عقل جور در نمی‌آید. این تصویر محققاً و مشخصاً دروغ است. هیچ‌وقت راست نبوده، اوضاع کارگران هیچ‌وقت به این بدی نبوده. مشخصاً در ۱۸۴۸ که مانیفست را می‌نوشتند که از هر زمان دیگری ناراست‌تر هم بوده است، چون وضع طبقات کارگر به‌وضوح رو به بهبود بود، هم از نظر اقتصادی، هم سیاسی، هم اجتماعی و هم اخلاقی. تازه هرچه پیشتر می‌آییم دروغ‌تر هم می‌شود، ولی مارکسیست‌ها همچنان روی نظریۀ فلاکت و درماندگی متزایدشان تأکید دارند. نظریه‌ای که فقط در مورد کارگرانی انتزاعی و متافیزیکی صادق است، که جز در روایت انقلاب کمونیستی کار خاصی نمی‌کنند و نقشی برعهده ندارند. واقعیت این است که این تصویر راست نیست، ولی برای مقاصد مارکس واجب و ضروری است. برای ساختن یک چنین طرح‌واره تاریخیِ کاملاً دترمینیستی‌ای، جعل چنین طبقه‌ای از واجب‌ هم واجب‌تر بود. فقط در صورتی که پرولتاریا به پست‌ترین سطح خود فروکاسته می‌شد، یعنی تا به مرتبۀ فقر و افلاس مطلق و ساقط‌شدن مطلق از انسانیت، انقلاب می‌توانست به ضرروتی تاریخی بدل شود؛ نه موضوع اراده، میل یا آگاهی، بلکه ضرورت فیزیکی، به معنی دقیق کلمه. فقط در این مرحله، یعنی موقعی که بحران پرولتاریا به اوج خود می‌رسید، موقعی که درآمد کارگران دیگر کفاف زندگی و بقایشان را ندهد، موقعی که دیگر جز زنجیرهایشان چیزی برای از دست دادن نداشته باشند، و موقعی که در عین‌حال، بحران کاپیتالیسم که از تناقض‌هایی برنگذشتنی در شیوۀ تولید کاپیتالیستی ناشی شده، به اوج خودش رسیده باشد، فقط در این موقع است که کمونیسم ناگزیر می‌شود، چون در این زمان، کمونیسم محصول حرکت واقعی تاریخ است. کمونیسم ایده‌آلی نیست که واقعیت باید خودش را با آن تطبیق دهد. کمونیسم خود واقعیت است—واقعیت پرولتاریایی که در صحنۀ تاریخ جهان وجود دارد، و واقعیت کمونیسمی که وجودی تاریخ-جهانی (weltgeschichtlich) است. و تصویر مارکس و انگلس توصیف این واقعیت است، توصیف حرکت واقعی تاریخ، و این تصویر است که فلسفۀ آنها را نه گمانه‌زنی و «نظرورزی که علمی پوزیتیو و واقعی می‌کند»—در واقع، بهتر است به آن فلسفه هم نگوییم، مرحلۀ آخر و مرحلۀ پسافلسفی‌ای که کنت به آن علم می‌گفت، «زیرا هنگامی که واقعیت توصیف می‌شود، فلسفه در مقام شاخۀ مستقلی از فعالیت محیط وجودش را از دست می‌دهد@out_of_step

از کارگر تا پرولتاریا برخلاف هگل، مارکس قائل به قهرمان‌ها یا افراد برجسته در تاریخ جهان، که حرکت تاریخ را شتاب می‌دهند، نیست. در طرح‌وارۀ مارکسی خبری از افراد نیست، به جای عقل هگلی، موتور تاریخ چیزی است به اسم نزاع طبقاتی و به جای افراد، چیزی داریم به اسم طبقات، و مهم‌ترین طبقه هم پرولتاریای جهانی است. اما چرا مارکس پرولتاریا را مخاطب خود می‌کند، چرا خودش [روشنفکری بورژوا] را سخنگوی آنها می‌کند و به نام آنها بیانیه و مانیفست می‌دهد؟ و چنین توصیف زننده و ناخوشایندی از آنها می‌کند؟ خود کلمۀ پرولتاریا بار معنایی منفی دارد و از proles مشتق می‌شود که معنی زاد و رود می‌دهد. کلمۀ اخیر در اصل برای پایین‌رتبه‌ترین و پست‌ترین شهروندان رمی به کار می‌رفته، یعنی کسانی صرفاً با فرزندآوری به دولت خدمت می‌کردند. لغت proletarius یعنی کسی که بچه می‌آورد؛ مطابق قوانین سرویوس تولیوس، مربوط به قرن ششم پیش از میلاد، کسانی که نمی‌توانستند خراج و مالیات بدهند مجبور بودند فرزندان خودش را برای خدمت لشکری به دولت رم بدهند. واژۀ لاتینی proletarius دوباره در سده‌های پانزدهم و شانزدهم هم کاربرد پیدا کرد، به معنی مردانی که مجبور به خدمت بودند، ولی این خدمت کار مزدی بود، و آن مردان هم کسانی بودند که به دلیل خلع‌ ید، بیرون شدن از ملک، یا حصارچینی (enclosure) بدون ملک شده بودند. سابقۀ نخستین کاربرد مدرن آن به سیسموندی، اقتصاددان سوئیسی، برمی‌گردد. رادیکال‌های فرانسوی کلمه را از او وام گرفتند و از این طریق به دست مارکس و اصحاب و انصار او افتاد. پرولتاریا در قاموس مارکسی، طبقۀ کارگران مشغول در تولید صنعتی کاپیتالیستی است، که بنا به تعریف فاقد مالکیت هستند، و جز نیروی کارشان چیزی برای فروش ندارند. برخلاف کارگران زمین، آنها به زمین یا جایی وابسته نیستند، و حتی کشور و میهنی هم ندارند و توده‌ای بی‌ریشه، همیشه در تحرک و نیازمندند، که وضعیت مشابه‌شان در نظام کاپیتالیستی متحدشان می‌کند و هویتی مشترک به آنها می‌دهد. وصف پرولتاریا در مانیفست، کم از وصف وضع آنها در رم باستان ندارد. آنها نه‌فقط فقیر و بی‌چیز تصویر می‌شوند، که به قول مارکس و انگلس، هر روز فقیر و فقیرتر هم می‌شوند، ساعت‌های کارشان مدام بیشتر و حقوق‌شان مدام کمتر می‌شود، و هر چه‌ بیشتر در فقر شدید و بردگی فرو می‌روند، درآمدشان به زحمت کفاف زنده‌ماندن‌شان را می‌دهد و به بخور و نمیری زنده‌اند، و در واقع به‌زحمت اصلاً آدم هستند، و به چیزی در حد کالا و ضمیمه یا زائدۀ ماشین تبدیل شده‌اند. پرولتاریایی که بدین سیاق یعنی با این توصیف—نه به دلیل شرایط واقعی زندگی—از مرتبۀ انسانی ساقط شده، فاقد هرگونه ویژگی اخلاقی و اجتماعی است، که معمولاً به آدم‌ها نسبت می‌دهند: فاقد هر گونه حس و درکی از قانون، اخلاق، ملیت، دین، فرهنگ، خانواده، آزادی. همۀ اینها را مارکس پیش‌داوری‌هایِ صرف بورژوایی و خزعبلات بورژوایی می‌خواند. ادامه دارد @out_of_step

روسانتیمان (۳) سیاست روسانتیمان سیاست ما/آنهاست، هرچند نه لزوماً با این ترتیب، دشمنی اگر نبود باید آن را اختراع کرد تا ابژه‌ای برای مبارزه مقدس و رهایی‌بخشی معهود پیدا شود، و بدا به حال آنها که قرعه دشمن به نام‌شان می‌خورد و باید نقشی را ایفا کنند که تاریخ برای‌شان در نظر گرفته است. همیشه خلقی هست و دشمن خلقی؛ انقلاب نجات‌بخش و انقلابیون رهایی‌بخشی، و ضدانقلابی؛ رنجبران و پرولتاریا، و دشمن طبقاتی و استثمارگران بورژوایی؛ آریایی‌هایی نژاده‌ای، و انگل‌ها و کرم‌های جهودی. ژاکوبن‌ها اشراف یا طبقۀ آریستوکرات را هدف قرار دادند، و بعدها آن را به «مهاجران» همه‌جا حاضری تعمیم دادند، که حضور نامرئی‌شان جوازی شد برای دلبخوانه‌ترین قتل‌ها و قلع و قمع‌ها. نازی‌ها یهودیان را برای مجازات انتخاب کردند، و دلیلش موفقیت مالی‌شان بود و اینکه جدابودگی‌شان هم واقعی بود و هم پنهان. کمونیست‌های روس با بورژوازی شروع کردند، اما بخت با آنها یار بود که طبقۀ قربانی دیگر و ساختگی‌تری زیر دست‌شان افتاد، یعنی کولاک‌ها، طبقه‌ای که دولت آن را ساخته بود و بنابراین به‌آسانی هم می‌توانست نابودشان کند. یکی از کارکردهای ایدئولوژی این است که داستانی پرطول و تفصیل و مبسوط دربارۀ گروه بخت‌برگشته هدفش تعریف می‌کند، آنها را از فروتر از انسان معرفی می‌کند، که ناعادلانه موفق و کامیاب شده‌اند و ذاتاً‌ سزاوار کیفر هستند. برای ناخشنودان هیچ‌چیزی آسان‌تر از این تصور نیست که صاحبان چیزهایی که ناخشنودان بر آن رشک می‌برند آن چیزها را ناعادلانه به دست آورده‌اند و در دست دارند. در جهان‌بینی ناخشنودان، موفقیت اثباتی بر فضیلت نیست بلکه برعکس، لزوم عقوبت را می‌رساند و فراخوانی است برای مکافات. به همین دلیل است که ایدئولوژی‌های توتالیتر همواره انسان‌ها را به دو گروه معصومان و گناهکاران تقسیم می‌کنند. در پس رتوریک پرشور و حرارت مانیفست کمونیست، در پس نظریۀ شبه‌علمی ارزش‌ کار، در پس تحلیل طبقاتی تاریخ بشر، خاستگاه‌ عاطفی واحدی است: روسانتیمان و کینۀ از کسانی که اختیار اوضاع و امور را در دست دارند. این روسانتیمان را این برهان که مالکان دارایی‌ها یک طبقۀ بخصوص می‌سازند، هم توجیه عقلی و هم تشدید می‌کند. بر طبق این نظریۀ شبه‌علمی، طبقۀ «بورژوا» هویت اخلاقی مشترکی دارد، دسترسی سیستمیک مشترک به اهرم‌های قدرت دارد و پیکره‌ای واحدی از امتیازات را در دست دارد. علاوه‌براین، همۀ این چیزهای خوب «به هزینۀ» پرولتاریا یا از طریق «استثمار» آنها به دست می‌آید و حفظ می‌شود، که هیچ‌چیزی برای دست‌شستن جز نیروی کارش ندارد، و نیروی کاری که بنابراین همواره از آنچه استحقاقش را دارد، با کلاه‌برداری و دغل محروم می‌شود. در سیاست روسانتیمانِ امروزی، یعنی سیاست‌های هویتی که میراث‌دار ایدئولوژی‌های توتالیتر پیشین هستند، نیز اوضاع به همین منوال است. همیشه گروه قربانی (victim) جدیدی در افق پدیدار می‌شود، و به موازات آن گروه دیگری که مسئول تیره‌روزی این قربانی‌هاست. بدین‌سان زنان قربانی سرکوب مردان یا نظام مردسالار هستند؛ سیاه‌پوستان یا رنگین‌پوستان قربانی سفیدها و نژادپرستان؛ همجنس‌گرایان و ترنسکشوال‌ها قربانی هوموفوب‌ها و ترنسوفوب‌ها؛ مسلمانان قربانی اسلام‌هراسان؛ استعمارشدگان قربانی استعمارگران؛ پیرامون قربانی مرکز؛ و مهاجران گرفتار مهاجرستیزان و بیگانه‌ستیزان، و در همۀ موارد سیاست روسانتیمان با وعدۀ رهایی‌بخشی گروه نخست از چنگال گروه دوم، روسانتیمانِ کسانی را که ذیل هویت‌ تراشیده‌شدۀ نخست می‌روند، علیه گروه دوم بسیج و تشدید می‌کند. (برای این‌ کار حتی لازم نیست چنین گروه‌هایی وجود خارجی داشته باشند، و هویت‌های تراشیده اغلب نیواسپیک‌هایی هستند که بر واقعیت تحمیل شده‌‌اند.) روسانتیمان (بخش یک)، (بخش دو) @out_of_step

روسانتیمان (۲) ایدئولوژی‌های توتالیتر از سرچشمۀ روسانتیمان می‌جوشند و برای تبدیل به حکومت توتالیتر باید بتواند ناخشنودان (یا کین‌توزان: the resentful) را بسیج و متحد و در فرصتی مناسب، قدرت سیاسی را قبضه کنند. منظور از روسانتیمان نه مفهوم نیچه‌ای آن یا «اخلاق بردگیِ» مختص یک فرهنگ مسیحی، که احساس یا عاطفه‌ای است که در همۀ جوامع پدید می‌آید؛ شاخه‌ای طبیعی که از رقابت و رقابت‌جویی برای کسب برتری، یا امتیازهای بیشتر، می‌روید. دلیل کاربست ایدئولوژی‌های توتالیتر این است که روسانتیمان را عقلانی‌ می‌کنند یا برایش توجیه می‌تراشند، و نیز ناخشنودان را گرد آرمانی مشترک جمع می‌آورند. نظام‌های توتالیتر زمانی ظاهر می‌شوند که ناخشنودان، با قبضۀ قدرت، موفق می‌شوند نهادهایی را، که قدرت را به دیگران داده‌اند، برچینند. منظور نهادهایی است همچون قانون، مالکیت و دین که سلسله‌مراتب‌ها، اتوریته‌ها، و امتیازها را می‌سازند، و به افراد امکان می‌دهند بر زندگی خودشان اعمال حاکمیت کنند. گاه آنها نخست نهادها را تضعیف می‌کنند و برمی‌چینند و سپس قدرت سیاسی را قبضه می‌کنند. از نگاه ناخشنودان، با توجیهی که روسو در اختیارشان گذاشته، دقیقاً همین نهادها سرچشمه و علت نابرابری و بنابراین عامل حقارت‌ها و ناکامی‌ها و سرشکست‌های آنهاست. در واقع، این نهادها مجراها یا کانال‌هایی هستند که روسانتیمان را زه‌کشی و خشک می‌کنند. همین‌که نهادهای قانون، مالکیت و دین نابودشدند—و نابودی آنها نتیجۀ عادی حکومت توتالیتر است—روسانتیمان، به عنوان اصل حاکم یا قاعدۀ اصلی دولت، جای آنها را می‌گیرد و دیگر نمی‌شود آن را از جایش تکان داد. برای ناخشنودان چیزی به اسم اتوریتۀ واقعی یا قدرت مشروع وجود ندارد. فقط قدرت محض معنی می‌دهد و بس، قدرتی که یک فرد بر دیگری اعمال می‌کند، و راه تشخیص آن دو پرسش‌ معروف لنین است: «چه کسی؟ بر چه کسی؟» بنابراین همین‌که ناخشنودان به قدرت رسیدند، معمولاً‌ خودشان را از شر نهادهای واسطه خلاص می‌کنند، و نظامی برپا می‌کنند که بر روابط قدرت محض استوار است، و در آن کنترل مرکزیْ حاکمیت و خودمختاری افراد را از میان برمی‌دارد. آنها ممکن است این کار را به اسم برابری بکنند، یعنی از این طریق مصادرۀ اموال ثروتمندان و برخورداران از مزایا. یا ممکن است این کار را به اسم خلوص و پاکی نژادی بکنند، یعنی از طریق خلع ید و مصادرۀ اموال بیگانگانی که حقوق حقۀ مادرزادی آنها را ربوده‌اند. اما یک چیز مسلم است، و آن اینکه گروه‌های هدفی وجود خواهند داشت که قربانی این روسانتیمان خواهند شد. لبۀ تیز این روسانتیمان متوجه افراد خاص نمی‌شود، یعنی در پاسخ به آسیب‌های خاصی نیست که افراد خاص بر ناخشنودان وارد کرده‌اند، و از طریق قانون قابل پیگیری است. بلکه متوجه گروه‌هاست، که جمعاً متجاوز و نفرت‌انگیز تصور می‌شوند و تقصیر یا گناهی جمعی هم بر گردن آنهاست. برای همین، در هر تجربۀ توتالیتری، خواهید دید که نخستین کارِ قدرتِ متمرکزْ تعیین‌کردن گروهی برای مجازات است. روسانتیمان (۱) @out_of_step

روسانتیمان (۱) مارکسیسم به طبقۀ نخبگان روشنفکر قدرت می‌دهد زیرا علاوه بر مجموعه‌ای از عقاید و نظریه‌ها، چیزی دیگری هم به آنها می‌دهد. اما آن چیز چیست؟ و چگونه می‌‌شود برای به‌دست‌آوردن حکومت از آن سود برد؟ پاسخ در چیزی است که فقط معمای قدرت در مارکسیسم را روشن نمی‌کند، چون مارکسیسم تنها ایدئولوژی توتالیتر عصر مدرن نیست. ایدئولوژی انقلابیون فرانسوی ایدئولوژی مبتنی بر خوش‌بینی منور، حاکمیت مردمی، و حقوق بشر بود؛ ایدئولوژی نازی‌ها، با اینکه بر نظریه‌های سوسیالیستی مبتنی بود، یک مؤلفۀ مهم نژادی و ملی هم داشت که با اصول اساسی مارکسیسم منافات دارد. اما نکته مشترک‌شان با مارکسیسم در این بود که هر سه جنبش این ایدئولوژی‌ها را در جستجو و برای قبضۀ قدرت به کار گرفتند، و باید به شیوۀ خود مارکس، (یعنی نظریۀ ایدئولوژی، رجوع شود به بالاتر ایدئولوژی و قدرت، همچنین اینجا و اینجا)، آنها را دستگاه‌ها یا ابزارهایی برای قدرت‌جویی شمرد نه حقیقت‌جویی. اما به تکرار پرسش پیشین، این ایدئولوژی‌ها به کسانی که آنها را در پی می‌گیرند، و به کار می‌بندند چه چیزی می‌دهند؟ پاسخ به این پرسش را نیچه به ما نشان داده است. ایدئولوژی‌های توتالیتر راه‌هایی برای بسیج، تشدید (و مشروعیت بخشیدن به) روسانتیمان هستند. از نظر نیچه، روسانتیمان نیروی عمده‌ یا زورآوری در جامعۀ مدرن است (خود او هم همین کلمۀ فرانسوی ressentiment را به کار برده [ پارۀ هشتم از جستار اول تبارشناسی اخلاق] که در فارسی به ناخشنودی، نفرت، بیزاری و کین‌توزی ترجمه‌اش کرده‌اند). منظور از روسانتیمان اشتغال خاطر یا مدام فکر کردنِ من به کسی است که از من بخت بلندتری داشته، و من می‌دانم که این بخت بلندش را به بهای بدبخت‌کردن من به دست نیاورده است، ولی با این حال می‌خواهم آن بخت یا موفقیت را از او بگیرم. روسانتیمان قابل مقایسه است با حسد یا رشک (envy)، با این تفاوت که حسادت آرزوی داشتن چیزهایی هست که دیگری دارد، اما روسانتیمان میل به نابودکردن آن چیزهاست (به قول خودمان، دیگی که برای من نجوشد...). نقطۀ مقابل روسانتیمان تحسین و ستایش است، و روسانتیمان غالباً در قامت دفاع یا سدی در برابر تحسین قد علم می‌کند، یعنی تصدیق بغض‌آلود فضایل و حسن‌ها و خوبی‌ها و داشته‌های دیگران است، و به‌علاوه فکرکردن به اینها از تحمل شخص دچار بغض خارج و تبدیل به دق‌ّ دل او می‌شود. نیچه روسانتیمان را بیان یا نمود غریزۀ گله در آدم‌ها می‌دانست، کار این غریزه‌ این است که آدم‌ها را به همرنگی با جماعت وا دارد و نمی‌گذارد فرد قانون‌ و قانونگذار خودش بشود، و بدین‌ترتیب از طبیعت بشری فراتر رود یا به قول خودش به ابرانسان بررسد. روسانتیمان وضعیت یا حالت عادی به اصطلاح «مسکینان در روح»» (متی باب 5) است، همان‌ها که ارسطو اسم‌شان را «بردگان بالطبع» (یا طبعاً برده، سیاست، ۱۲۵۴b) گذاشته بود، و می‌کوشد با ممانعت از همۀ اشکال تعالی و برتری‌جویی و تسلط در میان بشر، بینش خودش را به همگان اجبار کند. روسانتیمان فقط با برابری آرام می‌گیرد، ولی نمی‌تواند با خشنودی به استقبال هیچ چیزی برود، حتی به استقبال همان برابری. وقتی مردم از سوسیالیسم، عدالت اجتماعی، حقوق یا دموکراسی سخن می‌گویند، صدای روسانتیمان است که به گوش می‌رسد. نه نیچه و نه شلر، که دنباله کار او را در کتابی با عنوان روسانتیمان گرفت، دربارۀ توتالیتاریسم صحبت نکرده‌اند. نیچه می‌خواست شر‌های برخاسته از مسیحیت را، مطابق تفسیری که از مسیحیت داشت، تشخیص دهد، ولی مطابق معمول مبالغۀ زیادی را چاشنی کارش کرد. شلر—با اینکه اتهام نیچه به مسیحیت را رد کرده—اشارت‌های نیچه‌ای را برگرفت و با حال و هوای ملایم‌تر و متعادل‌تری به آنها پرداخت و این اتهام را متوجه دکترین‌های سوسیالیستی روزگار خودش کرد. او از این اشارات برای نقد جامعی از سوسیالیسم، نه در مقام دکترینی اقتصادی بلکه یک جور فلسفۀ انسان، استفاده کرد. به همین سیاق می‌شود اشارت‌های آن دو را برای توضیح چیزی که شاید به فکر خودشان هم خطور نمی‌کرد، یعنی رانۀ اصلی ایدئولوژی‌های توتالیتر و خاستگاه قدرت حکومت توتالیتر به کار زد. ادامه دارد... @out_of_step

ایدئولوژی و قدرت (۳) مکارانه‌ترین جنبه‌ی ایدئولوژی مارکسیسم و یکی از دلایل نفوذ آن این است که خودش را علم (و بنابراین محق و مشروع) جا می‌زند و نظریه‌های رقیب را به اسم ایدئولوژی صرف از میدان به در می‌کند. نظریه‌ی طبقاتی، هسته‌ی اصلی ایدئولوژی مارکسیستی، هم ابزار کسب قدرت است و هم از تجربه‌ی پیروزی‌های انقلاب‌های چپی در سراسر جهان، می‌دانیم که در این جستجوی قدرت، ابزار کارآمدی بوده است یا به عبارتی قدرتِ قدرت‌بخشیدن دارد. ( اینکه این نظریه این قدرت را از کجا می‌آورد، یا دلایل دیگر نفوذ این نظریه، موضوع نوشته‌‌های بعدی است.) ژنتیک نازی‌ها (بک برند دیگر سوسیالیسم که مفهوم نژاد را جای مفهوم طبقه می‌گذارد) هم تلاش می‌کرد به همین موضع مسلط علمی دست پیدا کند، ولی یهودستیزی بیشتر نگرشی اجتماعی است تا علمی. ژاکوبن‌ها هم دعوی علم داشتند و لاف علم می‌زدند، ولی سوای شکاکیت روشنگری، که با آن به مصاف دیدگاه‌های مخالف می‌رفتند، چیز دیگری در چنته نداشتند. از این منظر، مارکس بر اسلاف و نیز اخلاف خود برتری چشمگیری دارد، او با کشف یا ابداع تمایز میان ایدئولوژی و علم، کوشید نشان دهد ایدئولوژی خودش ذاتاً یک علم است.‌ علاوه بر این، علم ادعایی مارکس زیر پای عقاید مخالفانش را خالی می‌کرد. نوعی مکر الهیاتی در این جنبه از اندیشه‌ی مارکس وجود دارد که در مفهوم فوکویی اپیستمه هم که گونه‌ی روزآمد نظریه‌ی ایدئولوژی مارکس است، دیده می‌شود: چون نظریه‌ی طبقاتی علمی راستین است، پس تفکر بورژوایی ایدئولوژی است، و چون نظریه‌ی طبقاتی ایدئولوژی بودن تفکر بورژوایی را بر ملا می‌کند، پس لاجرم باید علم باشد. یعنی عملاً وارد دور جادویی یک اسطوره‌ی آفرینش می‌شویم. به‌علاوه، مارکس با پوشاندن جامه‌ی علمی بر نظریه‌اش، بر آن نشان تشرف هم می‌زند.‌ کار هر کس نیست که به این زبان سخن بگوید. نظریه‌ی علمی گروهی برگزیده یا نخبه را تعریف و معین می‌کند که فقط همان‌ها می‌توانند آن را بفهمند و به کار بندند.‌ این نظریه اثباتی به دست می‌دهد بر معرفت منور نخبگان و بنابراین حق این طبقه‌ی برگزیده برای به‌دست‌گرفتن حکومت. همین ویژگی است که به اریک فوگلین، آلن بزانسون، و دیگران، حق می‌دهد مارکسیسم را نوعی گنوستیسیسم، یعنی حق (یا ادعای بر) حکومت از طریق معرفت، بخوانند. راجر اسکروتن ایدئولوژی و قدرت (۱) ایدئولوژی و قدرت (۲) @out_of_step

ایدئولوژی و قدرت (۲) مارکس مدعی بود ایدئولوژی بورژوایی را از منظر علمی نقد می‌کند،‌ یعنی نشان می‌دهد که روبنایی است برای توجیه منافع طبقاتی و ابزاری برای کسب و حفظ و تثبیت قدرت طبقه حاکم. او اسم این را تحلیل طبقاتی می‌گذارد. نظریه، یا به‌اصطلاح تحلیل طبقاتیِ مارکسی نشان می‌داد که نظریه‌های حاکمیت قانون، تفکیک قوا، حق مالکیت، و از این دست، که متفکران بورژوایی مثل منتسکیو و هگل شرح و بسط داده بودند، صرفاً دستگاه یا ابزارهایی نه برای جستجوی حقیقت که رسیدن به قدرت بوده‌اند، یعنی شیوه‌هایی برای محکم‌گرفتن و رهانکردن مزایا و منافعی که نظم بورژوایی به ذی‌نفعان خود می‌بخشید. نظریه طبقاتی با نشان‌دادن اینکه این ایدئولوژی یک دعوی دروغین در خدمت منافع خود است، ادعایش دایر عینیت علمی خودش را به کرسی می‌نشاند. کیش علم قرن نوزدهمی، که خود مارکس از مبلغان و سپس پیامبران اصلی آن بود، پیشاپیش بستر را برای پذیرش چنین تصوری آماده کرده بود. کیش علم هم حقانیت و علمیت علم را به خود می‌بندد، هم هاله‌ای از قدسیت ایمان را به جزمیاتش می‌بخشد. در واقع، نزدیک به صد سال طول کشید تا معلوم شود، برخلاف ادعای مارکس، بیچاره علم است که توان نقد ایدئولوژی را ندارد، نه برعکس (باز هم آیرونی). اگر هم هیچ دلیلی در دست نباشد، بی‌اعتنایی مارکسیسم، و نفس قدرت خود آن در تاب‌آوری، در برابر هرگونه نقد علمی و عقلی، به‌تنهایی برای اثبات این ادعا کافی است.‌ از آنجا که کل دکترین مارکسی را در نظر، نخست مخالفان مارکسیسم، اویگن بوم باورک (از همان قرن نوزدهم)، و بعدها میزس، هایک و بسیاری دیگر، ابطال کردند، و در عمل هم، شکست‌های پی‌در‌پی حکومت‌های کمونیستی در سراسر جهان، یا موافقان نظریه، آن را یکسره از اعتبار ساقط و‌ کذبش را اثبات کرده، نفس دوام و بقای ایدئولوژی مارکسیسم، خاصه امروزه در اهل آکادمی و در میان روشنفکران، گروهی که بنا به‌فرض بیش از همه با علم عجین هستند، اثباتی است بر اینکه علم فاقد آن برتری ادعایی بر ایدئولوژی است و‌ برعکس، ایدئولوژی، فن قدرت، است که می‌تواند از کیش علم برای القای افسون خود و محکم‌‌کردن جای پایش در ذهن علم‌زدگان استفاده ببرد. ایدئولوژی و قدرت (۱) @out_of_step