en
Feedback
Out of Step

Out of Step

Open in Telegram

Conservative Thoughts یادداشت‌ها و ترجمه‌های پراکنده

Show more
640
Subscribers
No data24 hours
-17 days
No data30 days
Posts Archive
چرا چپ‌ها/لیبرال‌ها بویی از طنز نبرده‌اند؟ بخش دوم طبیعی است که از میان این همه آیرونی ناخواسته، دستمایۀ فراوانی برای طنز پیدا بشود. نخست امر محال آرمانی دسترس‌پذیر معرفی می‌شود، اما لازم است که برای القای تصور امکان‌پذیری، آن امر محال آرمانی مطلوب معرفی شود، خواه برابری باشد یا عدالت اجتماعی. کم‌کم امر مطلوب هم امر ضروری جا زده می‌شود. و، مطابق منطق خطاناپذیر چپ، کیست که امر مطلوب ضروری را نخواهد جز بدخواهان و احمق‌ها؟ بدخواهند چون با غایتی چنین نیکو می‌ستیزند و احمقند چون در برابر ضرورت ایستاده‌اند. اما نتیجۀ تلاش‌های دون‌ کیشوت‌وار برای تحقق امر محال چه می‌تواند باشد جز وارونۀ همان آرمان‌هایی که شدنی و مطلوب و ضروری ادعا می‌شدند؟ بردگی به‌جای آزادی، فقر و مرده‌خواری به‌جای رفاه و سعادت، و طبقۀ جدید خوک‌‌ها به‌جای جامعۀ بی‌طبقه. فریب کمونیستی، که هنوز هم خریدار دارد، این است که درست همچون نیت پاک رهبران کمونیست، آرمان‌های آنها هم شریفند و هیچ انسان خیرخواهی نیست که با نفس آن آرمان‌ها مشکل داشته باشد. مشکل در اجرای صحیح آن نیات و آرمان‌ها و وسایل ناقص رسیدن به آنها بوده و همین تحقق‌شان را عقیم گذاشته است. اما مشکل دقیقاً در آرمان‌های کمونیسم است؛ جهانی که در آن آرمان‌های کمونیستی متحقق شده باشند، از همۀ آن جهنم‌هایی که لنین و استالین و مائو و پل پوت و کاسترو، ... درست کرده‌اند، هولناک‌تر خواهد بود. خوشبختانه جای امید باقی است؛ دلیلی واقعی برای مطلوب بودن امر محال پیدا نمی‌شود، آرمان‌های سوسیالیسم هرگز رنگ واقعیت به خود نخواهد دید، برای همین هم اسم یوتوپیا را کنار گذاشته‌اند. اما متأسفانه تا بخواهی اقدام برای تحقق امر محال وجود داشته و حاصل این اقدام‌های جنون‌آمیز آن چیزی است که چنین فراوان دست‌مایۀ طنز سیاسی می‌شود، و این سهم بی‌بدیل چپ در تولید طنز است. هر کجا تخم سوسیالیسم بکارند، در کنار شکست‌‌های محتوم آن طنز هم خواهد رویید. طنز چنانکه از تاریخ شوروی و بلوک شرق، و جهان سومی که دنباله‌رو آنها شده، می‌دانیم، از تحقیر و نومیدی ناشی می‌شود، و خنده آزادی از نرم‌های اجبارشده است. و چنین است که طنز را باید در اردوگاه مخالف چپ پیدا کرد. ادامه دارد بخش اول @out_of_step

چرا چپ‌ها/لیبرال‌ها بویی از طنز نبرده‌اند؟ بخش اول شاید شما هم از کسانی باشید که چپ‌هایی را دیده‌اید که بعضاً می‌توانند به جوک‌های بامزه بخندند، که یعنی دست‌کم بعضی چپ‌ها بویی از طنز برده‌اند. اما این در مورد لیبرال دموکرات‌ها، یعنی مین‌استریم چپ، که با سلطه‌اند نه بر سلطه، صدق نمی‌کند، چپ‌هایی که دیگر نه آن جوانک‌های ربل شصت‌وهشتی، بلکه حاکمان زبلی هستند که خودشان قانون‌گذارند و حافظ نظم و پلیس نُرم‌های جدید اجتماع. انگار نوعی تنافض ذاتی میان چپ و طبع طنز وجود دارد. ذات چپ شرایط لازم برای شکوفاشدن هجو و طنز، خصوصاً از نوع سیاسی را برآورده نمی‌کند؛ لزوم سانسور، اجبار پالتیکال کورکتنس، سیطره سیاست تقصیر (politics of guilt)، تظاهر به اخلاق، ریاکاری سیستماتیک، فضیلت‌فروشی، پایبندی به عدم تبعیض، احترام متقابل، حقوق اقلیت‌ها،... جایی برای شوخی باقی نمی‌گذارد. به‌قول میلان کوندرا (شوخی، فصل ششم، بخش ۱۸)، «هیچ‌یک از جنبش‌های بزرگی که با هدف تغییر دنیا به وجود آمده‌ نمی‌تواند زخم زبان و تمسخر را برتابد، تمسخر زنگاری است که بر هر چه بنشیند کم‌کم آن را می‌خورد و می‌فرساید.» اما بی‌انصافی است بگوییم چپ‌ها نسبتی با طنز ندارند (منظورم کمدی‌های پالتیکال کورکت فت و فراوانی نیست که هرسال بیمزه‌تر می‌شوند)، بزرگ‌ترین آیرونی در مورد چپ این است که چپ‌ خالق بزرگ‌ترین آیرونی‌های قصدنشده تاریخ است. کمونیسم با وعدۀ آزادی و برابری و رهایی از ازخودبیگانگی به قدرت رسید، و همیشه شعار صلح میان ابنای بشر را سر می‌داد، اما حاصل کمونیسم در عمل، بردگی، نابرابری‌های بی‌سابقه، و از خودبیگانگی مطلق بود. و در عمل کمونیسم همه‌ شکست‌هایش را به دشمن نسبت می‌داد، و دشمن می‌ساخت. لیبرال دموکراسی هم مدعی دایورسیتی است که حاصل آن یک‌نواختی (uniformity) ملال‌آور کنونی شده؛ از رواداری می‌گوید ولی در برابر مخالفی که در اعتبار دگم‌های لیبرالی شک کند، ناروادارتر از آن متصور نیست؛ از شمول می‌گوید و فقط سهمیه و امتیاز برای خواص و اقلیت‌های برخوردار، گروه‌های فشار و نورچشمی‌های دیگر فراهم می‌کند؛ پلورالیسمش هم چیزی نیست جز ثنویت بنیادین بین «ما» و «آنها»یی که پلورالیسم ادعایی ما را قبول ندارند؛ داعیۀ اخلاقی‌اش سر از ریاکاری و فضیلت‌فروشی در آورده؛ به‌جای برابری نظام کاستی میان خودی‌‌ها و غیر خودی‌ها درست کرده؛ و مولتی‌کالچرالیسمش هم نه اصلاً مولتی است و نه هیچ ربطی به فرهنگ دارد، همرنگی است و همرنگی سیاسی است. سلف صالح لیبرال دموکراسی، یعنی کمونیسم، هم به همین ترتیب علت مکانیکی تولید انبوه جوک‌‌های مخالفان و معاندان بود، و سهم عظیمی در شکوفایی طبع طنز در شوروی سابق و اقمار آن داشت. شاهد آن جوک‌هایی که در شوروی سابق می‌ساختند. در زمان مرگ استالین، از جمعیت دو و نیم میلیونی گولاگ‌، دویست هزار نفر به خاطر تعریف‌کردن جوک کارشان به آنجا کشیده بود. ادامه دارد @out_of_step

دربارۀ پالتیکال کورکتنس بخش پایانی جالب است که هیچ‌یک از این دو نظام سیاسی [کمونیسم و لیبرال دموکراسی] هرگز دچار کمبود آدم‌هایی نبوده است که به خواست و ارادۀ خودشان، غالباً بی‌آنکه از آنها بخواهند، در اجتماع، نهادها، گروه‌‌ها، و همۀ انواع رفتارهای اجتماعی، نقش بازرس و مفتش رو برعهده می‌گیرند. جوّی که این نظام‌ها درست می‌کنند به‌ویژه در ایجاد ذهنیتی از نوعی خاص بسیار مؤثر است، یعنی ذهنیتی سه‌گانه، که در آن واحد سه جنبۀ معلم اخلاق، کمیسار، و جاسوس در یک نفر جمع می‌شود: کسی که دارای چنین ذهنیت سه‌گانه‌ای باشد در جلد معلم اخلاق تصورش این است که دارد خدمتی ارزشمند به بشریت می‌کند؛ در نقش کمیسار که فرو می‌رود باعث می‌شود در خودش یک‌جور قدرت احساس کند که در غیر این صورت دور از دسترس او بود؛ و زیر نقاب جاسوس، نمی‌تواند در برابر وسوسۀ افراط در میل آسیب‌زدن به دیگران، در عین داشتن نوعی مصونیت، مقاومت کند. به همین دلیل تجسس برای پیداکردن عقیده مخالف و دفاع از ارتدوکسی چنان جذبه‌ای پیدا می‌کند و پیوسته آدم‌های بیشتر و بیشتری به دامش می‌افتند. هم در کمونیسم و هم در لیبرال دموکراسی، با مورد غریبی مواجه هستیم: با امر تصادفی چنان برخورد می‌کنند که گویی مشکلی سیستمیک است، که یعنی هرچیزی که اتفاق می‌افتد از الگویی پیروی می‌کند و هیچ چیزی در سیستم اتفاقی و تصادفی نیست. بنابراین برای لیبرال دموکرات‌های راستین، مثل کمونیست‌های راستین، آزار و ایذاء همکارانشان به خاطر اظهار نظری تصادفی یا یک بی‌احتیاطی در کاربرد کلمات و مراقب رفتار و گفتارشان نبودن، یا تعریف کردن جوکی نامناسب و خارج از نزاکت، تبدیل به نرم و قاعده می‌‌شود، و با وعظ و نصیحت مدام، وضع مقرارت بیشتر و قوانین سفت‌وسخت‌تر، زندگی را بر متمردان دشوار و عرصه را بر آنها تنگ می‌کنند. محافظان خودخواندۀ خلوص و پاکی خود را در نقش کسانی می‌بینند که مسئولیت آیندۀ لیبرال دموکراسی و بنابراین سعادت کل جهان را بر دوش می‌کشند. اکتیویست‌های بیکاره، مبارزان عدالت‌های در حال تکثیر (اجتماعی و جنسیتی و نژادی و اقلیمی،...) فکر می‌کنند که اگر تلاش‌ها و فداکاری و شجاعت آنها نباشد این انترپرایز عظیم سیاسی و این ایدۀ شکوهمند، که آینده بشر به آن گره خورده است، تباه می‌شود. ریشارت لگوتکو بخش‌های پیشین، اول، دوم، سوم، چهارم، پنجم، ششم @out_of_step

دربارۀ پالتیکال کورکتنس بخش ششم دولت تنها عاملی نیست که قرار است بر قواعد تعاون نظارت و با گروه‌هایی که تن به همکاری نمی‌دهند مبارزه کند. این مسئولیت خطیر عملاً بر دوش همگان است و هر کسی باید امر منکر و ناصواب را ردیابی و امر معروف و درست را جایش بنشاند. تا اینجا بحث شباهت‌ها بود، ولی در اینجا به یکی از تفاوت‌های لیبرال دموکراسی و کمونیسم می‌رسیم، چون لیبرال دموکراسی از این نظر، از کمونیسم موفق‌تر عمل کرده است. سوسیالیسم واقعاً موجود از اجبار و خشونت وحشیانه‌ هیچ ابا نداشت. مقامات کمونیست با خشونت و بیرحمی تمام، با تمرد و نافرمانی برخورد می‌کردند، و تولد خونبار خود نظام کمونیستی اثر خودش را روی چند نسل بعد هم گذاشته بود. اما در لیبرال دموکراسی، بخش اعظم این پروسه به‌صورت خودانگیخته انجام می‌شود، و اجبار حقوقی و سیاسی تا حدودی واکنش به مطالبۀ عموم است، نه اینکه خشونت دلبخواهی دیکتاتور یا رهبران حزب علیه مردم باشد. از همین روست که خیل عظیمی از آدم‌های لیبرال، به میل خود، مثل پاولیک موروزف‌های امروزی، کلمات دگراندیشانه، اعمال مخالفت‌آمیز را ردگیری و تجسس می‌کنند، در آدم‌های دور و ورشان دنبال ردی از قصد و نیت‌های معاند می‌گردند، و ذهن‌های تارتوف‌وارشان جامعه و ذهن‌های دیگر را مسموم می‌کند. در لیبرال دموکراسی، درست مثل کمونیسم، نقش و وظیفۀ مهمی را در این روند ردگیری و تجسس به روشنفکرها سپرده‌اند، که چون منورترین و آگاه‌ترین و فهمیم‌ترین‌ قشر جامعه هستند، برای این وظیفه از همه شایسته‌تر، یعنی نخست تشخیص و نشان‌دادن فکری مجرمانه، و بعد دادن هشدار نسبت به شیب لغزنده‌ای که از این فکر شروع و به سلطه‌گری ختم می‌شود. گاهی این مسیر برای ذهنی ساده قابل درک نیست؛ مثلاً مسیری مهلک می‌تواند از یک منکر کوچک یعنی کاربرد غیرشامل (non-inclusive) ضمیری شخصی شروع شود (he به جای he/she، یا بهتر از آن she/he، یا از همه بهتر she در همه‌جا). چنین کاربردی ممکن است در واقع، نتیجۀ اهمال و سهل‌انگاری آموزشی-تربیتی در مهد کودک باشد، ولی می‌تواند به تجاوز به یک زن منتهی شود. شامۀ قوی و چشم تیزبین روشنفکر همیشه امورِ به-لحاظ-سیاسی خطرناک را بو می‌کشد و تشخیص می‌دهد: یک جمله، یک استعاره، یک ضرب‌المثل، داستانی کوتاه،... چیزی به‌ظاهر ناچیز ولی بی‌شرمانه خلاف قواعد لیبرال دموکراتی، که زیر پای این قواعد را خالی می‌کند. و چون لیبرال دموکراسی، درست مثل کمونیسم، به‌وفور روشنفکر بیعار (lumpen-intellectual) تولید می‌کند، از نظر شمار آدم‌هایی که با شور و وجد رد هرگونه عدم وفاداری و خیانت را می‌زنند و به دنبال ایجاد ارتدوکسی جدیدی هستند، اصلاً در مضیقه نیست. (این فضول‌ها گاه با لقب [یا به عبارت درست‌تر نیواسپیکِ] اکتیویست تبرک می‌شوند.) ادامه دارد بخش‌‌های پیشین: اول، دوم، سوم، چهارم، پنجم @out_of_step

دربارۀ پالتیکال کورکتنس بخش پنجم در کمونیسم هم، درست مانند لیبرال دموکراسی، حس عمیقی از شر سیاسی وجود داشت، یک‌جور دشمن‌شناسی غریزی که بیشتر به دشمنان یا خائنان درونی معطوف بود. شر اصلی از خیانت درونی و ناتوانی از درک بشارت کمونیستی ناشی می‌شد. اما این شر را می‌شد خلع سلاح و حتی به خیر تبدیل کرد، ولی برای این هدف، خائنان باید از خیانت‌کاری درونی اعلام برائت می‌کردند: خائن باید از نو متولد و تعمید داده می‌شد، اصلاح می‌شد، و بشارت کمونیسم را بی‌قید و شرط می‌پذیرفت. دولت کمونیستی به این امکان بی‌توجه نبود و کارگزاران آن برنامه‌های درمانی (therapeutic) متنوعی برای کمک به گناهکاران عرضه می‌کردند تا بتوانند عادت‌های بدشان را ترک و خودشان را از لوث افکار بد و انحرافی پاک کنند. همین‌که آگاهی‌شان «بالا رفت»، می‌توانند در رژۀ پیروزمندانه به سوی آیندۀ شادمانۀ کمونیستی به رفقا بپیوندند. این رویه، با اینکه شاید شگفت بنماید، در لیبرال دموکراسی هم ادامه پیدا کرده است، حتی عبارت «بالابردن آگاهی» هم حفظ شده، با وجود ته‌مایه و لحنی رسوایش که اساساً اشاره دارد به اقدامات ناظر بر شستشوی مغزی مردم از پیشگرایی‌های ذهنی به لحاظ سیاسی مخرب و براندازانه. (در فارسی هم، کلمه آگاهی لقلقۀ زبان چپ‌جماعت است؛ برای همین است که مثلا اسم نشر چپی می‌شود آگاه یا آگه، اسم مجلۀ لیبرال هم آگاهی نو). مردم با گذراندن دوره‌های تراپی بالابرندۀ آگاهی، مثلاً می‌توانند ذهن‌شان را از تفکرات سکسیستی پاک کنند و عادت حسنۀ انزجار و برافروختگی از جوک‌های مربوط به فگت‌ها و مأبونان را در خودشان پرورش دهند. آمریکا اولین کشور لیبرال دموکراتی است که چنین تراپی‌هایی درست و بعضاً بر ذهن‌ آدم‌های سرکش و متمرد تحمیل کرده است. اما این روش مقلدان متعصبی در در جاهای دیگر هم پیدا کرده، خاصه در اروپا. مثلاً استادی که سهواً چیزی نافی برابری زن و مرد از دهانش بیرون بیاید، باید در دوره‌هایی شرکت کند تا آگاهی‌اش از دیدگاه فمینیستی بالا برود. بیمارهای سابق که به لطف تراپی، به ذهن و ذهنیت جدیدی دست یافته‌اند، و اکنون دیگر به صحت و سلامت سیاسی رسیده‌اند و از جرم‌های فکری پاک و مصفا شده‌اند، احتمالاً اولین کسانی هستند که اولیای امور از آنها می‌خواهند در پاک‌کردن جامعه و ذهن ناآگاهان از جرم‌ های فکری و سیاسی پیش‌قدم شوند. چنانکه روشنفکرهای ما پیوسته به ما گوشزد می‌کنند که «بالابردن آگاهی‌»مان از فمینیسم، همجنسگرایی، نژاد،... از نان شب هم واجب‌تر است. ادامه دارد بخش‌های قبل: اول، دوم، سوم، چهارم @out_of_step

دربارۀ پالتیکال کورکتنس بخش چهارم چنین اقداماتی بهای گزافی دارد. وقتی دولت مسئولیت وضع قوانین تعاون و اجرا و اعمال آنها بر همۀ قشرها و لایه‌های جامعه را بر عهده می‌گیرد، دیگر هیچ حد و مرزی برای مداخلۀ آن در زندگی مردم وجود نخواهد داشت. قوانینی که دولت اجرایی می‌کند، باید ضرورتاً پیوسته مفصل‌تر، جزیی‌تر و فضولانه‌تر شود، زیرا تصور بر این است که خطرها و تهدیدهایی که این قوانین باید مهارشان کنند، عمیقاً در آداب و رسوم اجتماعی و آگاهی مردم ریشه دوانده‌اند. استدلال شیب لغزنده‌ای که لیبرال‌ها غالباً به کار می‌برند، اینجا کاملاً موضوعیت دارد. منطق لیبرالیسم این است که هرچیزی که بدیهی‌تر از همه، غیرسیاسی به نظر می‌رسد، دیر یا زود سیاسی خواهد شد. منطق دموکراسی، با مفاهیم مشارکت، شمول، و نمایندگی، تازه این گرایش را تقویت هم می‌کند. اولین قربانی طبعاً زبان است. زبان را که در ابتدا تصور می‌شد، بالقوه توصیفی و خنثی است، خیلی زود مهم‌ترین سلاحی تلقی می‌کنند که سرکوب‌گران و ستمگران علیه ستمدیدگان و سرکوب‌شدگان به کار می‌گیرند. بنابراین جوک‌های مربوط به فگت‌ها صرفاً لطیفه‌هایی بی‌ضرر و بی‌خطر نیستند که گاهی بامزه‌اند و گاهی هم نه. خود کلمۀ فگت (faggot)، چه در صحبت‌های خصوصی باشد چه در جمع، یعنی شرکت در گناه طرد همجنسگرایان از تعاون دموکراتیک. اما چون گفتار صرفاً بیان اندیشه‌ها، عواطف، و نفرت‌های پنهان است، پس خیلی زود معلوم می‌شود که سرچشمۀ واقعی شر، عدم مدارا، تبعیض و سلطه در ذهن مردم نهفته است و غالباً در لایه‌های ناخودآگاه ذهن‌های آنها رسوب کرده و انباشته شده است. خود مردم هیچ مهار و کنترلی بر اینها ندارند و حتی از وجودشان هم بی‌خبرند. این سرچشمه‌ها زبان ما و در نتیجه رفتارها و عادت‌های بد و منفی (اخیراً می‌گویند سمّی) ما، و پیشگرایی‌هایی ما را شکل می‌دهند. این عادت‌ها و پیشگرایی‌ها به قوانین تبعیض‌آمیز و سیاست اتوریتارین می‌انجامد و در واقع انجامیده‌اند، و در موارد حادتر، یعنی در انتهای شیب لغزنده، به تعقیب و آزار، کُند و زنجیر، شکنجه و نسل‌کشی. اما در ابتدای شیب، یعنی در بالای آن، فکر و اندیشه است که همه‌چیز با آن شروع می‌شود: جرم فکری (thought-crime)، گناهی ذهنی که اولین نافرمانی از اصول مقدس سیاسی است. هرکسی دنبال علاج باشد، باید با تراپی سیاسی ذهن مردم شروع کند. ادامه دارد لینک بخش‌های پیشین: اول، دوم، سوم @out_of_step

دربارۀ پالتیکال کورکتنس بخش سوم این‌ها (ادبیات، هنر،...) همه حاوی جملات، ایده‌ها، موضوعات و تصاویری هستند که قبول‌شان برای گروهی دشوار و مرارت‌بار است، یا ممکن است تصویری منفی از فلان گروه بدهند. چنین تلقی‌ها و تصاویری را پیشداوری/تعصب می‌گویند، که جایگاه و شأن آن گروه را زیر سوال می‌برد و در نتیجه جایگاه و موقعیت سیاسی‌‌اش را در جامعۀ دموکراتیک تضعیف می‌کند. اگر در خانواده‌، پدری باشد که انحصار گرفتن تصمیم‌های مهم با اوست، در این صورت چنین ساختار قدرتی در یک واحد اجتماعی کوچک، تصورات قالبی منفی‌ای می‌سازد که جایگاه زن در خانواده را تضعیف می‌کند، و چون این موارد در خانواده‌ها به وفور دیده می‌شوند، پس جایگاه و موقعیت زن در کل جامعه تضعیف و مانع تعاون زنان، شانه به شانۀ مردان و برابر با آنها، در جامعه می‌شود. اگر کتابی یا فیلمی تصویری نامطلوب از سیاهان، لاتین‌تبارها، آسیایی‌تبارها، بومی‌ها یا سایر قومیت‌ها بدهد، عده‌ای ممکن است این تصویر را ضدسیاه، ضدآسیایی، ضدلاتین،... بدانند و هرچه مخاطبان آن بیشتر باشد، ضربۀ شدیدتری به تعاون بین این گروه‌ها می‌زند. اگر مردم درباره فگت‌ها جوک بگویند و میم بسازند، رواج آن موجب تبعیض نسبت به همجنسگرایان می‌شود، آنها را به حاشیه می‌راند و میزان تعاون آنها در دموکراسی را پایین می‌آورد. (مثلا بنگرید به تشکیلات پلیس زبان، با عنوان کارزار قبل از حرف زدن فکر کن) ظهور و شیوع پدیدۀ پالتیکال کورکتنس از همین‌جاست. وقتی بگوییم وظیفۀ شهروندان جامعۀ لیبرال دموکراتیک مشارکت (participation) در یک انترپرایز عظیم جمعی است که در آن، همه، در همۀ سطوح و ساحت‌ها و تحت هر شرایطی، باید با هم تعاون داشته باشند، نتیجه‌ای جز این نمی‌توان انتظار داشت. (راستش عنوان حزب یا جبهۀ مشارکت هم از این کلیشۀ لیبرال دموکراتی می‌آید). برگردیم به مثال‌هایی که زدیم، زندگی خانواده‌ها، کتاب‌ها، فیلم و سریال‌ها، جوک‌ها و میم‌ها. از منظر طهارت سیاسی، این‌ها مسائل پیش‌پاافتاده و بی‌اهمیتی نیستند که بشود نادیده یا شوخی‌شان گرفت، بلکه نشان‌دهندۀ چیزی هستند که برای کل منطق لیبرال دموکراسی مطلقاً حیاتی است. از آنجا که منطق این نظام یکسره متکی است بر دیالوگ، احترام متقابل، حقوق برابر، باز بودن، و مدارا، هرچیزی بنا به تعریف، سیاسی است. و هر چیزی که به این مفاهیم ربط داشته باشد، مهم نیست چقدر کم، نمی‌تواند چیزی پیش پاافتاده و کم‌اهمیت یا خارج از موضوع تلقی شود. هر اظهار نظر توهین و تحقیرآمیزی را همیشه باید گناهی کبیره دانست. چیزی که صرفاً قرینه یا علامتی در سطح به نظر می‌رسد، در زیر خود جریان‌های گرداب‌واری از تنفر، عدم مدارا، نژداپرستی و سلطه را پنهان کرده است. دستگاهی که مسئولیت دارد نگذارد این چیزهای وحشتناک به روی سطح بیایند، دولت است، که همۀ ابزارهای لازم را در اختیار دارد. دولت است که باید با برداشتن همۀ موانع بالفعل و بالقوه، بی‌وقفه سیاست‌های تعاونی را اعمال و بلکه تحمیل کند، یا سیاست‌های هنوز ناکافی‌اش در این راستا را مدام بهبود بخشد. دولت باید محیط حقوقی-قانونی مطلوبی درست کند و فضای جمعی و آموزش و پرورش را از نو شکل دهد و بازسازی کند تا ذهن مردم قواعد تفکر به لحاظ سیاسی درست و سالم را درونی یا در خود نهادینه کنند. ادامه دارد بخش‌های پیشین: اول، دوم @out_of_step

دربارۀ پالتیکال کورکتنس بخش دوم نظام لیبرال دموکراتیک ذاتی cooperative یا تعاونی دارد. به عبارت دیگر، سیاست یعنی تعاون احترام‌آمیز میان احزاب. نقطۀ مقابل این ستیزه است که به تبعیض، سلطه‌گری، و نهایتاً جنگ ختم می‌شود. بنابراین استقرار تعاون واجب و بلکه اوجب سیاسی است. البته منظور همکاری در سطح بین پارلمان و دولت نیست، سیاست تعاونی باید عملاً همۀ ساحت‌های زندگی عموم را در برگیرد، زیرا که گفتیم نقطۀ مقابل تعاون همان تبعیض و سلطه و جنگ است. هرجا که نگاه کنیم گروهی هست که حقوقش انکار شده و باید رها یا توانمند شود، هرجا نگاه کنیم زنان، هم‌جنس‌گرایان، مسلمانان، کولی‌ها، سیاهان، و نمایندگان گروه‌های دیگر را می‌بینیم که لیبرال دموکراسی آنها را به شبه‌احزاب تبدیل کرده و وظیفۀ تسویه‌حساب با سرکوبگران فرضی یا ادعایی را به آنها سپرده. خلاصه، همه‌جا با شرایطی مواجه می‌شویم که به ما لزوم تعاون را گوشزد می‌کند و تضمین شرایط تحقق آن را یادآور می‌شود. برای اینکه این شرایط در سطح قانونگذاری، دولتی-اجرایی، ببن‌المللی برقرار شوند، نخست باید شالوده‌شان در سطوح پایین‌تر ریخته شود. اگر هیچ دیالوگ، مدارا یا احترام به حقوق برابری در یکایک سطوح زیربنایی جامعه وجود نداشته باشد، حتی در اجزای کوچک و به ظاهر غیرسیاسی آن، کل توافق‌ها برای تعاون در سطوح بالاتر، فاقد اثرگذاری و بلاموضوع خواهد بود. لزوم سیاسی‌کردن (politicization) همۀ سوراخ سنبه‌های جامعه و بشر و تکفیر آدمی که می‌گوید سیاسی نیستم از همین‌جا می‌آید. اگر حقوق زنان، همجنسگرایان در زندگی روزمره و در اجتماع‌ها و محله‌های کوچک به رسمیت شناخته و پذیرفته نشود، در این صورت قواعد کلی قانون اساسی که مردان و زنان، و همجنس‌خواهان و دگرجنس‌خواهان را برابر می‌کند، اعلامیه‌هایی پوچ و بی محتوا خواهند شد. بنابراین سیاست موثر به وظیفه‌ای جامع و فراگیر بدل می‌شود، زیرا پیش‌شرط‌هایی که تعاون به آنها بستگی دارد، نه فقط از شمار بیرونند، بلکه پیوسته بیشتر هم می‌شوند. ادبیات، هنر، آموزش و پرورش، خانواده، نیایش‌های مذهبی، کتاب مقدس، سنت‌ها، عقاید، سرگرمی‌ها، اسباب‌بازی‌های کودکان، فیلم‌‌ها و سریال‌ها و... همه و همه باید نقشی سازنده و مثبت در تعاون داشته باشند، یا اینکه عوامل تشدید عدم مدارا، تبعیض و سلطه هستند. بخش اول ادامه دارد @out_of_step

دربارۀ پالتیکال کورکتنس* بخش اول کمونیست‌ها علاقۀ زیادی به شور و شورا داشتند، تا جایی صفت‌های شورایی و شوروی بخشی از هویت آنها شده بود (دومی تقریباً تبدیل شده بود به یک اسم). شور وضعیتی است که آدم‌های برابر روبروی هم می‌نشینند. طبیعی است که برای دیگر ایدئولوژی برابری‌خواه هم مفهوم مشابهی عمده شود. لیبرال دموکرات‌ها همان علاقه را به کلمۀ دیالوگ یا گفتگو دارند. گفتگو خوب است همان‌طور که خشونت و جنگ بد است. (آبشخور مضحکۀ گفتگوی تمدن‌ها هم همین شعار لیبرالی بود.) کلمۀ محبوب بعدی لیبرال دموکرات‌ها cooperation است، این کلمه [با معادل دمده ولی دقیقش، یعنی تعاون، شاید به گوش یک لیبرال دموکرات وطنی خوش ننشیند، ولی] به‌خوبی شباهت دیگر لیبرال دموکراسی به کمونیسم را نشان می‌دهد. گفتگو و تعاون یعنی صلح بین گروه‌های جامعه. در بهشت موجود یا موعود کمونیستی، چون خبری از شرهای مالکیت، کار مزدی و استثمار نبود، در نتیجه طبقاتی هم وجود نداشتند که جدالی میان‌شان باشد؛ جامعۀ بی‌طبقه هم بنا تعریف عاری از نزاع و خصومت است. لیبرال دموکراسی به‌جای مونیسم، و وحدت ارگانیکِ، جامعۀ کمونیستی، مدعی چیزی به اسم پلورالیسم است، یعنی وجود گروه‌ها پذیرفته می‌شود، ولی باید میان آنها به‌رسمیت‌شناسی (recognition)، احترام متقابل، گفتگو و تعاون برقرار باشد، که نیواسپیک‌های دهان‌پر کن‌تری هستند و در نتیجه بیشتر توهمِ بودن بر سر موضعی اخلاقی به قائلان آنها می‌دهند. گروه‌ها را برای این رسیدن به این وضعیت مطلوب، باید رهایی بخشید، هرچند مشکل بعضی‌شان آسان‌تر است و با توانمندسازی (empowerment) حل می‌شود. امتیازهای ناحق گروه‌های مسلط رو هم می‌شود با تبعیض مثبت گرفت و بین گروه‌های کمتر برخوردار عادلانه یعنی مساوی تقسیم کرد. وضعیت نامطلوب یعنی وجود تبعیض ( discrimination) آشکار. (در سطح بین‌الملل، هرچند منظور بیشتر بین دولت‌هاست، به‌جای گفتگو، کلمۀ محبوبْ دیپلماسی است، که یعنی تظاهر به ضدیت با جنگ‌طلبی، به هر قیمتی.) *برابر‌های طهارت سیاسی، نزاکت سیاسی، وجاهت سیاسی و تعارف سیاسی را برای پالتیکال کورکتنس پیشنهاد کرده‌اند. ادامه دارد @out_of_step

داستان آمریکا: از پدران بنیان‌گذار تا پدرِ هانتر بخش پایانی استراتژی رهایی‌بخشی، که اتحاد شوم نئومارکسیست‌ها و لیبرال‌ها در پیش گرفته، چنانکه در غالب چنین مواردی پیش می‌آید، تأثیرهای معکوس کم نداشته است: آزادی نقصان یافته است، و حق‌ها به سلاحی متعارف برای تحمیل همرنگی و دنباله‌روی بدل شده‌اند. یکی از پارادوکس‌ها این است که هرچه با ولخرجی به گروه‌های قربانی جدید حق اعطا می‌شود، در آمریکای امروز (و در اروپا هم)، کمتر و کمتر می‌‌شود حرف زد یا آزادی بیان داشت، و در مقایسه با گذشته، متهم‌شدن به نقض حقوق دیگری بسیار آسان‌تر شده است، یا متهم‌شدن به بر زبان آوردن اظهارنظری بی‌ادبانه، که ته‌مایه‌ای نژادپرستانه، هوموفوبیک، زن‌ستیزانه، یا دیگر ته‌مایه‌های برخورنده و توهین‌آمیز دارد. جامعه‌ای که از احساس این گناهان اشباع شده، که بعضی‌شان بنا به ادعا ریشه‌های عمیق در ذهن‌ها، عقاید دینی، نوع تربیت و سنت فرهنگی دارند، هر روز جایی خطرناک‌تر از دیروز می‌شود، مانند میدان مینی که هر حرکتی در آن پرمخاطره است. همان‌طور که قویاً توصیه می‌کنند در میدان مین از حرکات ریسکی بپرهیزید، به همین ترتیب احتیاط و مصلحت حکم می‌کند که آدم از گفتن هرچیزی که با ارتدوکسی غالب نمی‌خواند، بالقوه زننده و ناخوشایند است، یا زیاده از حد از آنچه قابل قبول است دور است و با اصول تعارف سیاسی نمی‌خواند، بپرهیزد. برای اطمینان از اینکه این خط‌مشی رعایت می‌شود، آدم باید یک‌جور انضباط روانی بر خودش اجبار کند، تا مبادا ذهن دچار افراط و زیاده‌روی در افکار بی‌‌ملاحظه و نسنجیده شود: افکار بی‌ملاحظه منجر به کلمات بی‌ملاحظه می‌شود، و کلمات و حرف‌های بی‌ملاحظه هم—طبق ارتدوکسی که در این جامعه حکمفرماست—آدم را به کارها و اعمال سرکوب‌گرانه سوق می‌دهد. این منطق سیاسی، صرف نظر از اینکه سیستم چه باشد، چه آمریکایی چه شوروی، کمونیستی یا لیبرال دموکراتیک، قابل ابطال نیست: هرچه قربانی بیشتر، گناه بیشتر؛ هرچه گناه بیشتر، مجرم و گناهکار بیشتر؛ هرچه گناه و گناهکار بیشتر، پلیس خود و پلیس دیگران بودن بیشتر. با این همۀ گناه و خطا و خلاف سیاسی، با این همه نابرابری، با این همه ساختارهای سیاسی و فرهنگی سرکوب، واکنش طبیعی آدم عادی این است که پلیس همسایگان خودش بشود. کسانی که بینش جدید نسبت به جامعه را از صمیم قلب پذیرفته‌اند، و کسانی که صرفاً می‌خواهند در امان باشند، یا با انداختن سایۀ تردید برای خودشان زیست‌راه و حرفه‌ای دست و پا کنند، نمی‌توانند در برابر وسوسۀ ایفای نقش پلیس فکر مقاومت کنند. پیش‌بینی نتیجۀ کار متاسفانه آسان است: وقتی معدودی آدم‌های فضیلت‌مند در برابر پلیس فکر ایستادگی می‌کنند، بسیاری بزدلانه سر فرود می‌آورند و پیروی و همکاری می‌کنند، اکثریت وانمود می‌کند هیچ مشکلی نمی‌بیند، اما، گهگاه، برای اینکه جانب احتیاط را رها نکرده باشد، در برابر بت‌های ایدئولوژیک کرنش می‌کند. در کشورهای کمونیستی، دانشجویان مغزشویی‌شده استادان قدیمی را به داشتن دیدگاه‌های مرتجعانه متهم می‌کردند، با هیاهو مانع حرف زدن و شنیدن صدایشان می‌شدند، و از آنها می‌خواستند به جرم‌های ایدئولوژیک‌شان اعتراف کنند و قول توبه بدهند. پردیس‌های دانشگاهی (campuses) آمریکا هم این کارهای شرم‌آور را ادامه می‌دهند. اروپا هم بدبختانه از همین الگو پیروی می‌کند. جو دائمی و همیشگی برآشفتگی اخلاقی خودمحق‌پندار کولکتیو—خواه خودانگیخته خواه به تحریک مرشدهای ایدئولوژیک—آموزش و پرورش، آموزش عالی، رسانه‌ها، و زندگی جمعی را آلوده و چرکین کرده است. هنوز برون‌بوم‌هایی از عقل سلیم و مدنیت باقی مانده‌اند، ولی جریانِ بد ادامه دارد. استبداد جدیدی سربرآورده از نظر تکوین سیاسی‌ شبیه آنچه توکویل نزدیک به دویست سال پیش آن را یک بیماری بوم‌گیر آمریکایی خوانده بود، ولی جلوه‌های امروزی آن به چیزی شباهت دارد که در کشورهای کمونیستی اتفاق افتاد. هر استبدادی محکوم به سقوط است، و این هم دیر یا زود فروخواهد پاشید. اما پرسش این است که کی، و به چه بهایی؟ ریشارت لگوتکو بخش‌های پیشین: اول، دوم، سوم، چهارم، پنجم، ششم، هفتم، هشتم. @out_of_step

داستان آمریکا: از پدران بنیان‌گذار تا پدرِ هانتر بخش هشتم نکتۀ مهم این است که این فهرست فوق‌العاده طویل است، بسیار طولانی‌تر از آنی که در دکترین لیبرالی حقوق فردی معمولاً فرض می‌کنند، و نیز طولانی‌تر از فهرست دشمنان در رژیم‌های کمونیستی. در آمریکای امروز، و تا حد زیادی در کل جهان غرب، ریشه‌های و خاستگاه‌های سرکوب و ستم و نابرابری از شمار بیرون است: زن‌ستیزی، سکسیسم، نژادپرستی، هوموفوبیا، ترنس‌فوبیا، اسلاموفوبیا، اروپامحوری، فالوسنتریسم، لوگوسنتریسم، تبعیض بر مبنای سالخوردگی (ageism)، باینریسم، پوپولیسم، یهودستیزی، بیگانه‌هراسی، مهاجرهراسی، هیت-اسپیچ، یوروسپتیسیسم، و بسیاری [نیواسپیک‌های] دیگر. هر گروهی که جایگاه قربانی را به دست آورد فهرست ستم‌گران و سرکوب‌گران خودش را دارد؛ هر حامی و مدافع خودخواندۀ یک جامعۀ جدید برابری‌خواهِ فارغ از سرکوبی خود را موظف می‌بیند که کاندیداهای بخت‌برگشتۀ دشمنان یا سرکوبگران خودش را معرفی کند. اینکه لیبرال‌ها تسلیم این استراتژی جدید رهایی‌بخشی شده‌اند تبعات و پیامدهای درازدامنی دارد. نخست اینکه فردگرایی که، خوب یا بد، در کانون مرام آمریکایی قرار داشت و آمریکایی‌ها به واسطۀ آن با افتخار بین خودشان و هویت اروپایی تمایز می‌گذاشتند، در حال افول است، و کم‌کم دارد جایش را به کولکتیویسم می‌دهد. آمریکا دیگر آن ملتِ خط ‌مقدمِ پیشگامان متهور قائل به فضیلت اتکا به خویشتن نیست، بلکه میدان نبرد گروه‌ها یا شبه‌احزابی است که برای حقوق جمعی (collective) می‌جنگند. این مفهوم از جدید آمریکا و تاریخ آن طبیعتاً پیش‌فرضش این است که راه‌حل مشکل نابرابری باید کولکتیویستی باشد، و اینکه این راه‌حل لزوماً عبارت است از توان و قدرت‌بخشیدن به بعضی گروه‌ها، و گرفتن قدرت از بعضی دیگر. دوم اینکه، دشمنان دیگر اخلاف سلسله‌مراتب‌های سیاسی پاگرفته در اروپایی فئودالی نیستند، دشمنانی که قانون اساسی آمریکا، اعلامیۀ حقوق، و فرهنگ حق‌محور موفق شده بودند پس برانند و مهارشان کنند—سلطنت، آریستوکراسی، دین رسمی، و دولت متمرکز—بلکه دشمنانی خانه‌زاد هستند و در تمام جامعه و عناصر سازندۀ آن نفوذ کرده‌اند. ازدواج، خانواده، مدارس، دانشگاه‌ها، جنسیت، موضوعات مربوط به زندگی و مرگ، اخلاق، زبان و مقولات دستوری‌اش، ادبیات، هویت تاریخی، یاد و خاطرات، دین، و حتی توالت‌ها—همه و همه محمل‌هایی هستند برای نابرابری‌های تحمل‌ناپذیر، و باید با قوانین جدید برای برچیدن ظلم و سرکوب همگی را از نو سامان داد و ساخت. در این استراتژی جدید، درست مثل هر استراتژی توتالیتری، هیچ حوزه و ساحتی دست‌نخورده و ایمن باقی نخواهد ماند. در جامعۀ کمونیستی، حتی در تاریک‌ترین ادوارش، جاهایی برای پناه‌بردن وجود داشت، مثل خانواده، جایی که آدم می‌کوشید از دست بولدوزر دولت کمونیستی و ایدئولوژی‌اش بِدان پناه جوید. در جامعۀ نئومارکسیستی لیبرالی، خانواده—درست از همان آغاز—دژ سرکوب و ستم معرفی شده است، و برای همین نابودکردنش اولویت اصلی است. ادامه دارد لینک بخش‌های پیشین: اول، دوم، سوم، چهارم، پنجم، ششم، هفتم @out_of_step

داستان آمریکا: از پدران بنیان‌گذار تا پدرِ هانتر بخش هفتم لیبرال‌های آمریکایی، که به اولویت و تقدم اخلاقی و سیاسی فرد دارای حقوق باور دارند، قاعدتاً، باید همۀ این چیزها را به‌عنوان مهملاتی خطرناک رد می‌کردند، مهملاتی که خیلی زود لاجرم سر از قانون‌گذاری و وضع مقررات وسواسی و جزئی دربارۀ همۀ رفتارهای آدم در می‌آورد، هم در ساحت عمومی و هم در ساحت خصوصی و مقدمهٔ سانسور، تلقین عقاید، شستشوی مغزی و تعصب ایدئولوژیک می‌شد؛ خلاصه اینکه روشن بود که چنین دیدگاهی لاجرم سر از همۀ چیزهایی در می‌آورد که مثلاً مفهوم حق‌ها قرار بود مانع‌شان شود. ولی لیبرال‌ها چنین نکردند، و فهم اینکه چرا چنین نکردند کار دشواری نیست. این دیدگاه نئومارکسیستی که آمریکا سخت دچار ستیزه‌های قدیمی و ریشه‌دار، هرچند پنهان، میان گروه‌های بی‌نهایت پرشمار (قومی، نژادی، جنسی، و غیره) بوده، و اینکه ایده‌های کاذب و نادرستی بر ذهن آمریکایی‌ها چیره شده که این ستیزه‌ها را کم اهمیت جلوه می‌دهد، زمینۀ مناسبی برای رشد پیدا کرد. نئومارکسیست‌ها اقیانوسی از بی‌عدالتی، تخطی پردامنه و وحشتناک از اصل برابری به وسیلۀ ابزارهای نابکارانه و تا آن زمان پنهان از دیدِ ظلم و سرکوب را پیش چشم آمریکایی‌ها آشکار کردند، که حتی از این هم نابکارترند چون بنا به ادعا قوای شناختی، عاطفی، مفکره و متخیلۀ ما را مختل کرده‌اند. به علاوه نئومارکسیست‌ها قربانی‌های بیشماری را هم از پس از پرده بیرون آورند، قربانیان زیادی که ظاهراً آمریکایی‌ها تا پیش از آن متوجه‌‌شان نشده بودند. نه فقط طبقات تحت انقیاد و منکوب‌شده‌‌ای وجود داشتند، نه فقط اینک چهرۀ هودراگونۀ هیولاوش نژادپرستی آشکار شد، که نگاه و تأثیر نفرت‌بارش همۀ جنبه‌های زندگی را آلوده بود، حالا دیگر ایدئولوژی جندر و شکل‌های بسیار بسیارش بزرگ‌ترین تأمین‌کنندۀ قربانی و جنایت‌هایی بود که علیه‌ آن قربانی‌ها روی می‌داد. لیبرال‌های آمریکایی، با تصور معمول‌شان از استبداد که آن را همان نابرابری می‌دانستند، از لحاظ مفهومی و نظری برای درک و سپس مواجهه با این وضعیت جدید آماده نبودند، وضعیتی که زیر حجم وسیعی از نابرابری‌هایِ تازه‌کشف‌شده غرق شده بود، و نیز اشباع شده بود از شمار بی‌حد و حساب افراد و گروه‌هایی—که حالا معلوم می‌شد—حقوقشان مورد احترام نبوده یا حتی به رسمیت شناخته نشده بود. لیبرال‌ها کاری را کردند که به نظرشان واجبی واضح و اخلاقی می‌رسید، و نمی‌دانستند دست به چه کار خودویرانگرانه‌ای می‌زنند. اینجا هم آنها دوباره به حق‌ها متوسل شدند—راه‌حلی جهانی برای هرگونه سرکوب—و این حق‌ها را به هر گروه جدیدی که یکی پس از دیگری سبز می‌شدند اعطا کردند، که طبق ایدئولوژی نئومارکسیستی وجود داشتند، یا به وجود آمده بودند، یا خودشان را می‌ساختند، یا صرفاً مدعی امتیازهایی برای خودشان بودند. اما لیبرال‌ها باید از این هم فراتر می‌رفتند: پس از قبول فهرست بلند نئومارکسیستیِ قربانی‌ها، مجبور بودند فهرستی طویلی از ستمگران و سرکوب‌گران را هم قبول کنند. ادامه دارد لینک بخش‌های پیشین: بخش اول، دوم، سوم، چهارم، پنجم، ششم @out_of_step

داستان آمریکا: از پدران بنیان‌گذار تا پدرِ هانتر بخش ششم سال‌ها این سؤال مطرح بود که «چرا در ایالات متحده سوسیالیسم نداریم؟» و برای کسانی که در این بحث شرکت داشتند روشن بود که جامعۀ آمریکایی آخرین جا در زمین است که در آن ایدئولوژی کمونیستی می‌تواند پا بگیرد. البته که استثنا‌هایی هم بود. بعضی گروه‌ها، به‌خصوص روشنفکرها و هنرمندان، از لاس‌زنی با مارکسیسم برکنار نماندند؛ خیلی‌ها همقطار بودند، بعضی دیگر هم که رسماً کمونیست شدند و دارای کارت عضویت حزبی بودند؛ ولی این مرضی بود که این گروه‌ها در تمام کشورها گرفتارش شدند، و خوشبختانه باقی جامعه را آلوده نکرد. و با این حال، جایی در تاریخ آمریکا اوضاع شروع به تغییر کرد. اینکه این نتیجۀ انقلاب ۱۹۶۸ و هرج‌و‌مرج جنسی آن بود، یا عذاب وجدان و حس تقصیر آمریکا در مورد وضع بد جمعیت سیاه‌پوستش در طول تاریخ، یا دلیلی دیگر، یا همۀ این دلایل با هم، واقعیت این است که نوعی نئومارکسیسم با سرعتی خیره‌کننده در ایالت‌ها شیوع پیدا کرد. مفهوم طبقه احیا شد، اما از آن هم مهم‌تر، دو مفهوم دیگر هم چنان رواج و اهمیتی پیدا کردند که ذهن آمریکایی امروزی را پاک مسخر کردند: نژاد و جندر. منازعۀ طبقاتی به نزاع و پیکار بین نژادها و جندرها تعمیم پیدا کرد، که در عمل یعنی این دو همۀ سوراخ سنبه‌های وجود بشری را گرفتند، به عبارت دیگر همهٔ ساحت‌ها و جنبه‌های آدم، از جنبه‌های فیزیکی گرفته تا روانی و ذهنی و عاطفی و عقلی و فکری ذیل سازوکار آن رفتند. اوایل، مفهوم نژاد به سفیدپوستان آمریکایی و سیاه‌پوستان آمریکایی مربوط می‌شد، یعنی نژاد اول نژاد دوم را به بردگی کشیده بود، یا اگر نگوییم برده‌داری به معنی دقیق کلمه (در دهۀ ۱۸۶۰ برده‌داری ملغی شد)، سفیدها سیاهان را به جایگاه پست‌تری تنزل داده بودند. اما بعدتر، مفهوم نژاد را طوری بازتفسیر کردند که چیزهای بیشتری را پوشش دهد، مثلاً سلطۀ فرهنگ اروپایی، یعنی یک بایاس نژادی در آثار اساسی هنری تاریخ اروپا، و از این دست. در واقع، هر گزارۀ «اروپامدارانه‌ای» یا هر گونه برجسته‌کردن فرهنگ اروپایی، انگ نژادپرستانه می‌خورد و محکوم می‌شد. مفهوم جندر که از آن هم بارورتر بوده است. اوایل، روایت (narrative) سیاسی دربارۀ تبعیض‌هایی بود که مردها در حق زن‌ها مرتکب می‌شوند، روایتی که سابقه‌ای طولانی هم در جهان غرب و هم کشورهای کمونیستی داشت. اما بعد، سر و کلۀ مفهوم جندر پیدا شد. این کلمه که از ترمینولوژی معمول گرامر توصیفی گرفته شده [جنس در دستور زبان]، و معنای مبهم مضحکی به خود گرفته، خیلی زود برای اشاره به هر چیزی که هر کسی می‌توانست گرایش یا شریک جنسی‌ مورددعلاقه‌اش ادعا کند به کار رفت. در واقع، ضمیر «his» نامناسب است، و «her» هم، چون جندر با معنی جدیدش همۀ ضمایر را بی‌اعتبار می‌کند، که همه‌شان به قدر کافی گنگ و مبهم نیستند، یا (به زبان نیواسپیک) به‌طرز خطرناکی دو-دویی (binary) هستند. گفته می‌شد جندرها خیلی زیادند—کسی نمی‌داند چقدر زیاد—و هر حد و تعدادی برای آنها تعیین شود، تبعیض‌آمیز و نارواست. سرو کلۀ مفهوم آگاهی کاذب هم دوباره پیدا شد (و این بار هیچ چیزی هم حریف و جلودارش نبود)، هرچند نه لزوماً با همین نام. استدلال‌ِ، یا بگوییم روایتِ، زیر جایگاه حقیقتی انکارنشدنی را به دست آورده: مردم—و این دیدگاه کاملاً مطابق بود با آنچه مارکسیست‌ها در تمام این مدت تعلیم می‌دادند—معمولاً نمی‌دانند گرایش‌های تبعیض‌آمیز چه نفوذ عمیقی بر افکار و عواطف و احساسات‌شان دارد، و آگاه نیستند که آموزش و پرورش را پیش‌داوری‌ها و تبعیض‌های برتری‌گرایانه چقدر آلوده کرده، و خبر ندارند زبان‌شان پر شده است از عبارت‌ها و مقوله‌های طردکننده، حذف‌گرا و محروم‌ساز. این وضعیت فوق ناراحت‌کننده نیازمند کنش‌گریِ سیستمیک و پرشور و انرژی است—از طریق آموزش، فشار اجتماعی، و نیز از طریق تمهیدها و اقدام‌های حقوقی—تا ذهن آدم‌ها از شر تصورات قالبی دورنی‌شده پاک شود. ادامه دارد بخش‌های پیشین: یک، دو، سه، چهار، پنج @out_of_step

داستان آمریکا: از پدران بنیان‌گذار تا پدرِ هانتر بخش پنجم این لحظۀ شکوهمند [انقلاب جهانی] فقط یک پیروزی سیاسی و اقتصادی نیست، بلکه رهایی کل ذهن بشر هم خواهد بود. استدلال یا بهتر است بگوییم روایت آن به قرار زیر است: طبقۀ حاکم مردم را با القای «آگاهی کاذب» در ذهن‌های‌شان کنترل می‌کند. آگاهی کاذب مجموعه‌ای از دیدگاه‌هاست که نابرابری‌های موجود را مشروعیت می‌دهد، و نمی‌گذارد آدم‌ها به ماهیت سرکوب‌گر نظامی که در آن زندگی می‌کنند پی ببرند. این بردگی و اسارت ذهنی در شیوه‌های تفکر و گفتار ما سخت ریشه دوانده‌ است، در روابطی که داریم، و در پندارهای قالبی‌ای که با آن جهان را تفسیر می‌کنیم. مارکسیست‌ها می‌گویند تمام این چیزها ساخته و پرداختۀ خود ما نیستند؛ عقایدی را که بیان می‌کنیم از بیرون توی ذهن ما کرده‌اند، و بنابراین کار نخبگان منورالفکر انقلابی این است که آگاهی ما را بالا ببرند و به کمک آموزش‌های ایدئولوژیک فشرده‌، آن را از لوث ایده‌های نادرست پاک کنند.   آمریکایی‌ها این نظریۀ منازعۀ طبقاتی، انجیل سیاسی رهایی‌بخشی جهانی، و نشخوارهای فکری مبهم مارکسی دربارۀ آگاهی کاذب را قبول نکردند، چون هم از محتوای آن بیزار بودند هم از روش‌های سیاسی‌ای که این ایده‌ها ایجاب می‌کرد. جامعۀ آمریکایی دارای میزان بالایی از تحرک اجتماعی بود، نه فقط تحرک افقی بلکه عمودی هم؛ باور آمریکایی این بود که هرکسی می‌تواند برای خودش زیست‌راه حرفه‌ای مخصوص به خود (career) بسازد. علاوه بر این، مفهوم طبقه با مرام آمریکایی، که روی فردگرایی بنا شده، جور در نمی‌آمد. مرام آمریکایی روی این تصور بنا شده که جامعه را اولاً و اصولاً افراد درست می‌کنند، نه گروه‌ها و دسته‌ها و طبقات. آمریکایی‌ها از ایدۀ رهایی‌ جهانی هم خوش‌شان نمی‌آمد. چون به‌هرحال میهن‌پرست بودند، و هیچ قصدی هم نداشتند به جنبشی جهانی بپیوندند که نه می‌توانستند کنترلش کنند نه اصلاً کاملاً درکش کنند. ترجیح آمریکایی‌ها بین این دو نیروی معارض، یعنی انزوادوستی جهانی و روحیۀ جهاد صلیبی، این بود که یا خودشان را از مسائل جهانی دور نگه دارند (به خصوص از مسائل اروپا، جهان کهنه‌ای که به همین دلیل رهایش کرده بودند)، یا اینکه در آنها حسابی مداخله کنند، ولی آن جور که خودشان می‌خواهند، یعنی طبق شرایط یا قواعد آمریکایی. و نهایتاً اینکه آمریکایی‌ها واقعاً نمی‌توانستند نظر خوشی به نظریه آگاهی کاذب داشته باشند. فرض آمریکایی‌ها این بود که هر فردی سرور ذهن و ارادۀ خودش است، و اینکه تاریخ آمریکا چنین پیروزی نمایانی از خلاقیت و بهره‌وری به خود دیده دقیقاً به این دلیل که هیچ نهاد یا گروهی اجازه نداشته است در فکر و گفتار مردم دخالت کند. حق‌ها، اصل مقدس ملت آمریکا، صرف نظر از اینکه آگاهی گوینده کاذب است یا نیست، از آزادی بیان و آزادی اندیشه پاسداری می‌کرد. همچنان ادامه دارد بخش‌های اول، دوم، سوم، چهارم @out_of_step

داستان آمریکا‌: از پدران بنیان‌گذار تا پدرِ هانتر بخش چهارم برای آمریکایی‌ها شاید ایدۀ شباهت لیبرالیسم‌شان با کمونیسم غریب بنماید، ولی مهاجری که از کشوری کمونیستی مثل شوروی سابق، لهستان، چین، ویتنام، کره ‌شمالی، ... به آنجا یا به کانادا می‌رود، از این همه شباهت در شگفت‌ می‌شود. توکویل جنبۀ استبدادی زندگی آمریکایی را دید ولی برای آن سلف یا سابقه‌ای تاریخی سراغ نداشت یا دست‌کم خودش آن را تجربه نکرده بود، و برای همین آن را پدیده‌ای کاملاً نوظهور می‌دید، اما مهاجری که از کمونیسم فرار کرده (مثلاً نک این لینک)، می‌تواند با زبانی که برای وصف کمونیسم آموخته و به کار برده حداقل کمی به درک استبداد لیبرالی راه ببرد، یا دست‌کم نمی‌تواند از احساس دژاوو فرار کند. آمریکایی در ضدیت و مخالف با میراث پیشادموکراتیک اروپایی‌شان، مفهوم استبداد را بر حسب برابری‌خواهی تفسیر می‌کنند؛ از نظر آنها استبداد خیلی سرراست یعنی نابرابری مفرط. این تفسیر با نظر فیلسوفان باستان کاملاً فرق دارد، چون به نظر آنها، شاخص اصلی استبداد (despotism)، یا اگر بخواهیم کلمۀ یونانی‌اش را به کار ببریم (tyranny، جباریت در فارسی)، بی‌قانونی است. البته که جباریت به معنی حکومت تک‌نفره (جبار) است، اما این حکمرانی از نوع بخصوصی است، یعنی به نظر افلاطون در جمهوری، همۀ قوانین را، اعم از بشری و الهی، زیر پا می‌گذارد. از نظر فیلسوفان باستان، و نیز فیلسوفان قرون وسطی، نابرابری به لحاظ اخلاقی چیز ننگین و لزوماً قابل نکوهشی نبود. کمونیست‌ها این دیدگاه مدرن دربارۀ استبداد را قبول و آن را با نظریه مارکس (اینکه همۀ ساختارهای اساسی هر نظامی، در هر دورۀ تاریخی‌ای که باشد، به یک معنی استبدادی‌اند) ترکیب کردند. مارکس به‌علاوه می‌گفت ساختارهای صوری اساساً بی‌تغییر می‌مانند: همیشه یک طبقۀ اجتماعی هست که بر دیگر طبقات مسلط است، آنها را استثمار، و هنجارها و ارزش‌ها و عقاید خودش را به کل جامعه تحمیل می‌کند. نظریۀ مارکس فقط ساختار جامعه را توضیح نمی‌دهد (شعار مارکس تغییر جهان به‌جای تفسیر آن بود) بلکه پروسۀ تغییر را هم کشف کرده است: به‌ویژه اینکه یک ساختار مبتنی بر نابرابری اجتماعی و اقتصادی چگونه و چرا به ساختاری دیگر تبدیل می‌شود. این مکانیسم یا سازوکار تغییر و تبدیل، همان جنگ بی‌وقفه میان طبقات متخاصم است. به عبارت دیگر، به نظر مارکس و پیروانش، تاریخ بشر تاریخ منازعه و مبارزۀ طبقاتی است، که از کهن‌ترین ازمنه درگرفته، و ادامه خواهد داشت تا اینکه انقلاب نهایی روی دهد و آخرین و استثمارشده‌ترین طبقه، یعنی پرولتاریا، آخرین و بیدادگرترین استثمارکننده، یعنی بورژوازی سرمایه‌دار، را خرد و نابود کند، و با در هم شکستن آنها، کل بشر را رهایی (emancipation) ببخشد. پس از این انقلاب پیروزمند، دیگر هیچ طبقه‌ای نخواهیم داشت، زیرا مکانیسم نابرابری از میان برمی‌خیزد، و همۀ آدم‌ها برابر می‌شوند. ادامه دارد بخش‌های اول، دوم، و سوم @out_of_step

داستان آمریکا: از پدران بنیان‌گذار تا پدرِ هانتر بخش سوم وقتی که آمریکایی‌ها با افتخار از اروپا و سنت‌های فئودالی‌اش، امتیازهای موروثی‌ و آریستوکراسی آبا-و-اجدادی، از سلسله‌مراتب کلیسای کاتولیک و دین‌های رسمی اعلام برائت می‌کنند، خودبه‌خود مفهومی خاص، محدود و کاملاً ایدئولوژیک از استبداد را برای خودشان درست می‌کنند و به آن خو می‌گیرند. استبداد برای آنها یعنی مونارشی، سلسله‌مراتب، نخبه‌سالاری و از این دست بیماری‌های اروپایی. برای همین هم استبداد می‌شود بعیدترین چیز نسبت به دموکراسی و برابریِ دموکراتیک. از این هم بعیدتر، استبداد نمی‌تواند ربطی به لیبرالیسم داشته باشد، چون این اصطلاح، چنان‌که ریشه‌اش می‌گوید از لیبرتاس (libertas) می‌آید، یعنی همان آزادی به لاتین. صرف گفتن اینکه ریشه‌شناسی ممکن است ما را به اشتباه بیندازد برای‌شان مضحک است. اصلاً چطور یک نظریۀ سیاسی که به هر انسانی حقوق سلب‌نشدنی می‌دهد می‌تواند مغایر آزادی باشد؟ به همین دلیل، اصلاً توی ذهن آمریکایی نمی‌رود که مرض‌های جامعه‌اش از برابری‌خواهی افراطی، ایدئولوژی حق‌ها، و تجاوز پیوستۀ دموکراسی به همۀ ساحت‌های زندگی ناشی شده است. آمریکایی‌ها ظاهراً این را فرض اساسی خودشان کرده‌اند که آن امراض و بیماری‌ها هرچه باشد، تنها علاج و چارۀ درمان‌شان برابری‌خواهی بیشتر، حق‌های بیشتر، و دموکراسی بیشتر خواهد بود. کسی نمی‌گوید و نگفته چارۀ مشکلات و معضلات نظام آریستوکراسی آریستوکراسی بیشتر است، یا چارهٔ کار الیگارشی الیگارشیِ بیشتر است، اما آمریکایی‌ها (و ذهنیت مدرن) این را اصل مسلم می‌گیرند که چارۀ مشکلات دموکراسی دموکراسی بیشتر است! آنها این فرض را که خود علاج می‌تواند مشکل را وخیم‌تر کند هرگز جدی نگرفته‌اند، و چنین پاسخی به‌طرز مشکوکی خیلی ناآمریکایی به نظر می‌آید. متفکرانی که در این علاج شک وارد کرده باشند، خیلی معدودند و با وجود سبک استادانه و تحلیل‌گرانه، و قدرت پیشگویانه‌شان، هرگز واقعاً نتوانسته‌اند تفاوت یا تغییر مهمی ایجاد کنند. بخش‌های اول و دوم ادامه دارد @out_of_step

داستان آمریکا: از پدران بنیان‌گذار تا پدرِ هانتر بخش دوم هشدارهای دیگری هم با همین مضمون می‌شود در تاریخ آمریکا پیدا کرد، اما خب عجیب است که کسی چنان‌که باید جدی‌شان نگرفته است. تا به همین امروز هم، پدران بنیان‌گذار را طراحان و تنظیم‌کنندگان نظام دموکراتیک می‌شناسند و ارج می‌گذارند، و کمتر کسی آنها را منتقدان دموکراسی بی‌قید و شرط می‌داند، منتقدانی که بیشتر با رژیم مختلط همدلی داشتند تا فرمانروایی اکثریت. امروزه، توکویل را هم بیشتر به خاطر ستایش روحیۀ مدنی آمریکایی به یاد می‌آورند تا عقاید انتقادی‌اش دربارۀ دموکراسیِ در شرف تکوین برّ جدید. این روزها، پاره‌ای از جملاتش، با ناباوری و انکار مواجه و به‌ندرت هم نقل می‌شود: «هیچ کشوری را نمی‌شناسم که در مجموع، استقلال ذهن و آزادی راستین بحث و گفتگو در آنجا، کمتر از آمریکا، حکمفرما باشد.» دلایل زیادی هست که چرا گرایش کلی آمریکایی‌‌ها به ندیدگرفتن همۀ این هشدارها بوده، ولی بی‌شک یکی‌ از این دلایل خیلی مهم است. منتقدان خطر یا مشکل اصلی را در ایدۀ برابری و تأثیر روزافزون یافته‌اند، در حالی که دقیقاً همین ایده است که فوق‌العاده برای مردم آمریکا عزیز است، و هستۀ اصلی مرام آنها شمرده می‌شود. همۀ انسان‌ها برابرند، و همه حقوق برابر دارند—این گفته‌ که در بیانیۀ استقلال رسمیت یافته و تجلیل شده—برای همۀ نسل‌های بعدی الزام‌آور اعلام شده است. پاسخ واضح به این پرسش که آزادبودن به چه معناست، این بود: داشتن حقوق. آزاد بودن حقوقْ داشتن است. (بر خلاف تصور رایج، فردگرایی نوعی آمریکایی نمی‌تواند جلو این یونیورسالیسم را بگیرد؛ در آمریکا هر روز حق جدیدی کشف می‌شود و حقوق فردیِ برابر نهایتاً فردیت فرد را از او می‌گیرد، شاهدِ این نکته ترجیح دو عبارت «حقوق انسان» [یا «حقوق بشر»] بر «حقوق فرد» است. یونیورسالیسم فرد کانکریت را به فرد انتزاعی تقلیل می‌دهد، فاقد ملیت، زبان،... یا هر خصوصیتی که قرار است او را فرد کند). البته که، در واقعیت، عوامل خارجی زیادی بود که به آمریکایی‌ها امکان داد آزاد باشند: یک نظام فدرال، اندازه یا وسعت کشور، تحرک یا امکان جابجایی در سلسله مراتب اجتماعی (social mobility)، فرصت‌های حاصله از توسعۀ اقتصادی آزاد، چک اند بالانس، و بسیاری عوامل دیگر. علاوه بر این، بعضی جنبه‌های دموکراسی را به یک جور حس یا طبع آزادی نسبت می‌دهند، اما اگر دکترین مبنا مد نظر باشد، مفهوم حق‌ها بود که اساس مفهوم آمریکایی آزادی شد. اما این حق‌ها روی پای خود نمی‌ایستادند یا بالذاته حقوق حقه نبودند، و به اصل برابری بستگی داشتند. چیزی که بدیهی شمرده شد، یا به عبارت درست‌تر، بدیهی اعلام شد، برابریِ انسان‌ها بود، که همه از حقوقی لاینفک یا سلب‌نشدنی برخوردار بودند. حق‌ها حق هستند دقیقاً به این دلیل که همگان می‌تواند مدعی‌شان شوند. حق‌هایی که برای شمار معدودی حق باشد، نمی‌تواند حق به حساب ‌آید، بلکه امتیاز است. اگر کسی بگوید آزادی باید توزیع برابر شود، اصل برابری را بالاتر از اصل آزادی گذاشته است. به عبارت دیگر، نه آزادی، که برابری بود که برای روح آمریکایی اولویت داشت. بخش اول ادامه دارد @out_of_step

داستان آمریکا: از پدران بنیان‌گذار تا پدرِ هانتر بخش اول در آمریکا از دیرباز، هراس از استبداد وجود داشته، نوعی استبداد که از گرایش‌های عمیق دموکراتیک جامعۀ آمریکایی سر برمی‌آورد. پدران بنیان‌گذار همان‌قدر که به فکر تأسیس نظام سیاسی قابل دوامی بودند که کاملاً دموکراتیک باشد، نگران مخاطرات ذاتی سازوکار‌های دموکراتیک هم بودند، از امکان حکومت بی‌مهار اکثریت بیمناک بودند و نسبت به آن هشدار می‌دادند، چون به نظرشان حکومت اکثریت می‌تواند سر از نوع جدیدی از اتوریتاریانیسم دموکراتیک در آورد. برای همین هم به‌جای دموکراسی ترجیح می‌دادند کلمه «جمهوری/ریپابلیک» را به کار ببرند. (در فرانسۀ انقلابی کلمۀ دموکراسی را ترجیح می‌دانند و منظورشان هم بیشتر برابری بود.) جمهوری‌ مورد نظر پدران بنیانگذار طوری طراحی و ساخته پرداخته شده بود که سازوکارهای پیچیده‌ای داشته باشد، شامل نهادهای «چک‌کردن» قدرت، که هرکدام می‌توانست دیگری را «بالانس» کند. چند دهه بعد، اشراف‌زاده‌ای فرانسوی، آلکسی دو توکویل، سفری دور و دراز به ایالات متحده را آغاز کرد. پس از شور و اشتیاق ابتدایی برای جامعه‌ای نوین و رها از قید و بندهای میراث فئودالی اروپایی، که انرژی شگفت‌انگیز خودگردانی به آن نیرو می‌داد، کم‌کم متوجه خطر جدی‌ای شد که در پس رسوم و عادات دموکراتیک پنهان شده بود، و نه فقط آمریکا که هر جامعه‌ای را تهدید می‌کرد که پای در مسیر دموکراتیک می‌گذاشت. کتاب دموکراسی در آمریکا با نگاهی پیش‌گویانه به جامعۀ آینده‌ای تمام می‌شود که توکویل فکر می‌کرد در صورت ادامۀ گرایش‌های دموکراتیک سر برخواهد آورد و خب این نگاه خوش‌بینانه هم نبود. چیزی که توکویل پیش‌بینی کرد یک‌جور استبداد نرم ولی به‌شدت مداخله‌گر بود، که ساکنان یک کشور دموکراتیک، در صورتی که امیالِ عاری از بلندپروازی‌شان را دولتی بوروکراتیک بر آورده کند، به ارادۀ خودشان با آن سازگار می‌شوند و به آن تن خواهند داد. به‌‌قول خود توکویل، «به نظرم، نوع سرکوب و بیدادی که ملل دموکراتیک را تهدید می‌کند با هرآنچه پیش از این در جهان وجود داشته فرق می‌کند... اولین چیزی که نظر را جلب می‌کند تعداد بی‌شمار آدم‌های برابر و همسان است، پیوسته در تلاش برای به‌دست‌آوردن لذت‌های خرد و ناچیز تا با آن زندگی‌شان را اشباع کنند... بالاتر از این پیشی‌جویی و بیش‌جویی آدم‌ها، قدرتی عظیم و قیم‌مأبانه ایستاده است، که تأمین اسباب رضایت آنها و مراقبت از سرنوشت‌‌شان را فقط و فقط کار خودش می‌داند. این قدرت مطلقه است، بر همۀ جزئیات اشراف دارد، دائمی است، دورنگر است و نرم. اگر مانند اتوریتۀ والدین هدفش آماده‌کردن بچه‌ها برای بزرگ‌سالی بود، به این اتوریته می‌ماند، ولی بر خلاف آن، می‌خواهد بچه‌ها را در کودکی همیشگی نگه دارد. کاملاً راضی است که مردم بتواند سرگرم و خوش باشند، مشروط بر اینکه به چیز دیگری غیر از خوشی فکر نکنند.» یا کمی پیش از آن می‌نویسد: «... بنابراین، به نظرم نوع سرکوب که مردم دموکراتیک را تهدید می‌کند شباهتی به هیچ‌چیزی که سابقاً جهان به خود دیده، نخواهد داشت؛ معاصران ما نمی‌توانند در خاطرات خود تصویری مشابه آن بیابند. خودم به‌بیهوده می‌کوشم وصف و عبارتی پیدا کنم که دقیقاً ایده‌ای را که از آن در ذهن ساخته‌ام مجسم کند و حاوی آن باشد [آنچه می‌خواهم درباره‌اش حرف بزنم نوظهور است، و انسان‌ها هنوز اصطلاحی برای توصیف آن درست نکرده‌اند]. کلمات قدیمی استبداد و جباریت جواب نمی‌دهد. این چیز جدیدی‌ست، بنابراین باید بکوشم تعریفش کنم، چون نمی‌توانم نامی رویش بگذارم.» ادامه دارد @out_of_step

کارآفرینان جهان متحد نشوید (بخش آخر) ادامه از بالا کارآفرین‌ها، هم کارآفرین‌های شخصی هم کارآفرین‌های جمعی (شرکت‌ها)، با میل و رغبت به صفوف لشکر صلیبیون ایدئولوژیک پیوسته‌اند، که به‌جای نقش صلیب، پرچم رنگین‌کمانی حمل می‌کنند، و پول‌های به‌قول معروف نجومی به راه این آرمان گذاشته‌اند و می‌گذارند. این تصور که پول چیزی است غیرایدئولوژیک، که در گذشته هم زیاد قبولش نداشتند، امروزه دیگر کامل بی‌اعتبار شده. کل شرکت‌هایی که در زمرۀ بزرگ‌ترین شرکت‌های (corporations) دنیا رده‌بندی می‌شوند، و بی‌شمار شرکت‌های کوچک‌تر، همه‌جور کمپینی برای تأیید و ترویج چیزهای پالتیکالی کورکت راه انداخته‌اند، و به زبان استاندارد کنونی، از همۀ این چیزها از «ازدواج بین‌ همجنس‌ها» گرفته تا «gender equality» و نیواسپیک‌های مشابه حمایت می‌کنند. خیلی‌های‌شان زبان تبلیغات‌شان و سیاست‌های داخلی‌شان را یکسر تغییر داده‌اند تا با این استانداردها همخوانی داشته باشد (گواه آن تبلیغات شرکت‌های بزرگ در فریک‌شو هرساله جهانی ژوئن). هیچ‌کدام از این اقدامات به خاطر سود یا میل به برآورده کردن رضایت مشتریان نبوده، بلکه دلیلش میل شدید به همرنگی ایدئولوژیک است. بعضی از این اظهار کرنش‌های جنجالی تأثیر اقتصادی معکوس هم گذاشته (مثل دیزنی)، اما آنچه از موفقیت اقتصادی بیشتر اهمیت دارد نشان‌دادن و اثبات این است که این شرکت‌ها زبانم لال نه هیچ نقدی به ارتدوکسی حاکم ایدئولوژیک دارند، نه خدایی نکرده نسبت به آن خنثی و بی‌طرف هستند، بلکه کاملاً سرسپردۀ وفادار آنند و به آن التزام عملی دارند. صنعت فیلم آمریکا شاید رسواترین نمونۀ این رفتار در فرهنگ توده‌ای امروز باشد. هالیوود دهه‌های متمادی محافظه‌کار بود و این را هم پنهان نمی‌کرد که حتی با خودنمایی نشانش می‌داد. اما از جایی در تاریخ آمریکا، تهیه‌کننده‌ها، نویسنده‌ها، کارگردان‌ها، و بازیگران تغییر موضع و تغییر مسلک دادند و حامی آرمان‌های پروگرسیویستی آوانگارد شدند و حالا دارند از این طرف پشت‌بام می‌افتند. بسیار پیش می آید که این آدم‌های ظاهراً سودمحور و منفعت‌مدار با چشم‌بستن به روی شعور و حساسیت سینماروها، کلی سود بالقوه را فدا می‌کنند، و گاه این مخاطبان را در موقعیت‌ تجربه‌های ناخوشایندی می‌گذارند، فقط برای اینکه پروپاگاندای خودشان را به آنها بخورانند. تعداد اندکی که از همرنگی و پیروی تن می‌زنند و جسارت می‌کنند و راه و رسم محافظه‌کارانه‌تری برمی‌گزینند، معمولاً طرد می‌شوند یا قربانی ویچ‌هانت. حالا دیگر معلوم شده که در صنعت فیلم‌سازی، پول‌های کلان به آزادی برای ساختن فیلم‌های دلخواه نمی‌انجامند، که بیشتر تن به اجبار به ساختن فیلم‌هایی می‌دهند که ایدئولوژی انتظار دارد ساخته شوند. اگر هم بر فرض در آینده، غرب تصمیم بگیرد سر از یوغ دیکتاتوری پالتیکال کورکتنس بیرون بیاورد به خاطر مشارکت فعال بیزنس‌من‌ها نخواهد بود. اما همین که جنگ برای ایدئولوژی حاکم مغلوبه شد (اگر بشود چنین امیدی داشت) و جهان به وضع عادی برگشت، باز هم کارآفرینان، به موقع خود، به قواعد و شرایط جدید گردن خواهند گذاشت. نه آزادی ما، و نه به ادعاهای احمقانه‌تر بردگی ما، فانکشن محض مهملی که به آن منطق سرمایه می‌گویند، نیست. ریشارت لگوتکو بخش اول بخش دوم @out_of_step

کارآفرینان جهان متحد نشوید! (بخش دوم) ادامه از بالا بله، کمونیسم مدل شوروی دیگر امروزه جذبه و افسونی برای کسی ندارد و سرمشق هیچ دیکتاتوری هم نیست (کسی از کره شمالی خبر دارد؟)، و در عوض شماری از رژیم‌های اتوکراتیک به بعضی شکل‌های کاپیتالیسم روی آورده‌اند و خب، خیلی خوب می‌دانند که این اصلاً قرار نیست کارکرد و بقای‌شان را به خطر بیندازد. از اتوکراسی‌های اسلامی گرفته تا رژیم‌های پساکمونیستی، دیکتاتورها از کارآفرین‌ها برای پیشبرد منافع خودشان استفاده می‌کنند و کارآفرین‌ها هم با خضوع و خشوع تمام به این نقش رضایت می‌دهند، و دلیلش هم بزدلی و جبونی شخصی‌شان نیست، بلکه چون فرصت را بو می‌کشند و غنیمت می‌دانند. از نگاه آنها، آشوب و هرج‌ومرج سیاسی شر بالاتری است و کسب و کارها را بر باد می‌دهد، برعکسِ (یا خیلی بیشتر از) حکومت خشن و مستبد ولی قابل پیش‌بینیِ اتوکراتیک. البته که، در دهه‌های اخیر چند اتوکراسی سقوط کردند، مثلاً در آمریکای جنوبی و آسیا، و رژیم‌های دموکراتیک‌تری جای‌شان را گرفتند. اما این اتفاقات به خاطر مداخله یا وارد گودشدن کارآفرین‌ها نیفتاد، نتیجۀ اقتصادی تلاش‌های آنها هم نبود، بلکه بیشتر نتیجۀ ستیزهای سیاسی و ایدئولوژیک بود. کارآفرین‌ها این اتفاق‌ها را مثل تغییر آب و هوا می‌پذیرند، حالا یا با طیب خاطر و شور و شوق یا با بدگمانی و ترس، که این هم به طبع و تمایل‌ها و علایق‌ شخصی‌شان بستگی دارد (دلیلی هم ندارد فکر کنیم کارآفرین آنقدر بیکار است که عیناً درگیر همان یوتوپیانیسم متفکر بازار-آزادی بشود). نمونۀ گویاتری که رویکرد فرصت‌طلبانه (یا واقع‌گرایانۀ) کارآفرینان را ثابت می‌کند اتفاقاً در خود غرب دیده می‌شود. در غرب، مدتی است که قلمروی عمومی و خصوصی به شدت ایدئولوژی‌زده و سیاست‌زده شده است، روندی که گستاخانه اسم بی آزار و ‌خاصیت و خودطعنه‌زن «political correctness» را رویش گذاشته‌اند، ولی در عمل معنایی جز بازسازی اساسی اخلاقی و فکری ذهن غربی ندارد. دانشگاه و مدرسه، رسانه‌ها، زبان عموم، روابط خصوصی و شخصی، مفاهیم اخلاقی و حقوقی، خانواده و ازدواج، تاریخ عقاید، ادبیات و هنر، آموزش و تعلیم و تربیت، و نظام حقوقی—همۀ درگیر تغییرات عمیق و اساسی شده‌اند، که دولت‌ها و نهادهای بین‌المللی هم آن را اجبار می‌کنند. شمار معدود و در حال کاهش مخالف‌ها و دگراندیش‌ها پیوسته به حاشیه رانده یا به زبان امروزی بولی می‌شوند، و تعارف سیاسی جریان اصلی چپ و حتی راست را هر چه بیشتر می‌گیرد. ادامه دارد بخش اول @out_of_step