1 104
Subscribers
-524 hours
-187 days
-4030 days
Posts Archive
1 104
LΣGΣΠD-69
اتاق روشن شده توسط ال ای دی های قرمز بود، ب خوبی میتونست این رنگ نفرین شده رو با چشمای بسته تشخیص بده. صدای چکه چکه آب ب گوشش میرسید و نسیمِ خنکی ک از لایه پنجره وارد اتاق میشد کمی میلرزوندش، البته ک لرزش بدنش ترس از آدمی بود ک قرار بود کم کم سراغ طعمش بیاد! مچای بسته شدش ب صندلی و چشمای خیسی ک پشت پارچهای مشکی رنگ پنهان شده بودن هر لحظه بیشتر بهش میفهموندن ک راهِ فراری نداره و باید دیر یا زود تسلیم شیطانِ رو ب روش بشه. قدم های آشنایی باعث تیز شدن گوش هاش شدن و صدای زنجیر هایِ شلاقی ک ب آهنای تختِ فلزی میخوردن خبر از اومدنِ شکارچیِ بی رحمش میدادن. -اوه بیبی بوی، میبینم ک بیصبرانه منتظرِ شکارچیت بودی.-𝖵𝗈𝗇 𝖵𝗂𝖼𝗍𝗈𝗋.
