a guide to The 1970's Gang.
Open in Telegram
I solemnly swear that i am up to no good. • by: https://t.me/Sisheng_Peak
Show more791
Subscribers
+124 hours
+17 days
+3030 days
Posts Archive
○ خلاصه:
ریموس بعد از از دست دادن مادرش تو سن یازده سالگی، بخش عمده ای از چهار سال گذشتهش رو به دردسر درست کردن(که شامل انجام دادن هر کاریه که در تضاد با اون پسر با ادب و نذاکتیه که پدرش همیشه میخواست ازش بسازه) و منتقل شدن از این مدرسه به اون مدرسه گذرونده.
ولی سرکشی و قانون شکنی فقط تا یه مدت میتونه ادامه پیدا کنه. با تموم شدن شانسش، ریموس حالا به مدرسه مستقل هاوکینگز منتقل شده تا واسه اخرین بار برای جبران اشتباهات طی این چند سالش تلاش کنه.
تو این مدرسه، ریموس بین جمعی از دانشآموزا قرار میگیره که هر کدوم داستان و مشکلات خودشون رو دارن. اون اولش خیلی تمایلی به دوستی نداره، ولی این گروه صمیمی کم کم دیوارهای دفاعیش رو به چالش میکشن.
گپهای شبانه، رازهای مشترک، قدرت موسیقی و عشق ریموس رو به جمع کردن تکههای هویتش هدایت میکنن و اون مجبور میشه با بخش هایی از خودش که مدتها فکر میکرد گم شدن، مقابله کنه.
این یه داستان با تم مدرنه که مسیر مرادرز برای تبدیل شدن از یه گروه دانشآموزای مدرسهای به ستارههای راک رو تعریف میکنه. داستان از سال یازدهم مدرسه شروع میشه و زندگیشون رو از ۱۹۷۵ تا ۱۹۹۹ دنبال میکنه. اون ها توی این مسیر، با پستی بلندی ها، روابط، موسیقی، رازها، خانواده، عشق، از دست دادن و شروعهای تازه دست و پنجه نرم میکنن.
پ.ن: فیک نسبتا محبوبیه و تو اکثر توییت هایی که خوندم اسم این فیک رو کنار کارایی مثل atyd و choices آوردن.
+1
The Cadence of Part-time Poets :
• Chapters: 108 (979,867 words)
• Ships: Wolfstar - Jily
○ خلاصه:
مجموعه ای از نامه های بارتی و رگیولاس به هم تو طول جنگ اول و بعد از این که رگیولاس گم میشه.
+1
I'm going home to see my mother :
• Chapters: 1 (5,025 words)
• Ships: Starkiller
○ خلاصه:
رگیولاس بلک، کوچیکترین فرزند بلک ها، بزرگ شده که به برتری خون باور داشته و باید بدون سوال از والدینش پیروی کنه. با گریفیندوری شدن سیریوس، همهی فشارها روی شونههای کوچیک رگ میاد.
سال تحصیلی رگ توی هاگوارتز با ماجراهای غیر منتظرهش شروع میشه(پیدا کردن دوستی، تجربه کردن عشق و همچنین ساختن تعداد قابل توجهی دشمن واسه خودش) در حالی که سعی میکنه میراث خانواده بلک رو حفظ کنه و شکهایی که درباره لرد تاریکی داره رو نادیده بگیره. ولی با افزایش فشارها و نزدیک شدن به جنگ، رگیولاس با شکهای بیشتری روبرو میشه.
وقتی بچه بود، سه سال آخر تحصیلش همیشه براش هیجانانگیز به نظر میرسید. اما وقتی که از دست دادن، دلشکستگی، خیانت و احساساتی که هرگز انتظار نداشت رو تجربه میکنه، سریعاً میفهمه که آخرین سالهای تحصیلش خیلی بیشتر از چیزی که حتی تصورش رو میکرد، براش برنامه داره.
این داستانِ رگیولاس آرکتوروس بلکه.
پ.ن: فقط یه چپتر مونده تا تموم شه. گول تعداد چپترای زیادشو نخورید چپترای جلد اولش یعنی سال ۱ تا ۴ کوتاهن واسه همین تعدادشون زیاده. Also، بر اساس خط داستانی اصلی پیش میره و... خلاصه مراقب روانتون باشید.
○ خلاصه:
رگیولاس بلک، کوچیکترین فرزند بلک ها، بزرگ شده که به برتری خون باور داشته و باید بدون سوال از والدینش پیروی کنه. با گریفیندوری شدن سیریوس، همهی فشارها روی شونههای کوچیک رگ میاد.
سال تحصیلی رگ توی هاگوارتز با ماجراهای غیر منتظرهش شروع میشه(پیدا کردن دوستی، تجربه کردن عشق و همچنین ساختن تعداد قابل توجهی دشمن واسه خودش) در حالی که سعی میکنه میراث خانواده بلک رو حفظ کنه و شکهایی که درباره لرد تاریکی داره رو نادیده بگیره. ولی با افزایش فشارها و نزدیک شدن به جنگ، رگیولاس با شکهای بیشتری روبرو میشه.
وقتی بچه بود، سه سال آخر تحصیلش همیشه براش هیجانانگیز به نظر میرسید. اما وقتی که از دست دادن، دلشکستگی، خیانت و احساساتی که هرگز انتظار نداشت رو تجربه میکنه، سریعاً میفهمه که آخرین سالهای تحصیلش خیلی بیشتر از چیزی که حتی تصورش رو میکرد، براش برنامه داره.
این داستانِ رگیولاس آرکتوروس بلکه.
پ.ن: فقط یه چپتر مونده تا تموم شه. گول تعداد چپترای زیادشو نخورید چپترای جلد اولش یعنی سال ۱ تا ۴ کوتاهن واسه همین تعدادشون زیاده. Also، بر اساس خط داستانی اصلی پیش میره و... خلاصه مراقب روانتون باشید.
+1
The Story of Regulus Black :
• Chapters: on going (237/238)
• Ships: Starkiller - Wolfstar
○ خلاصه:
ریموس اولین باری که با سیریوس آشنا شد رو یادش میومد، هشت سال پیش؛ هرچند "آشنا شدن" شاید خیلی واژهی مناسبی نباشه.
اون زمان یه شکارچی تازهکار بود - اوایل بیست سالگیش و زمانی که تازه با دنیایی روبرو شده بود که قبلاً هیچ تصوری ازش نداشت و هنوز داشت سعی میکرد باهاش کنار بیاد. تا قبل اون شب ریموس هرگز با خونآشامها مواجه نشده بود، اما از مودی چیزهای باورنکردنی دربارهشون شنیده بود. و این از شانس بدش بود که سفر به ظاهر بیخطر و بیدفاعش به اولین برخوردش با یکی از این موجودات تبدیل شد.
وقتی سیریوس اون رو با سرعت دیوانهواری به دیوار کوچه کوبید، ریموس بلافاصله نفسش بند اومد و برای یک ثانیه حس کرد که کور شده؛ تا اینکه نقاط توی دیدش محو شدن. و اون اونجا بود.
موجود زیبا و وحشتناک، با مردمکهای گشاد و بیثبات به خاطر تشنگی، که نسبتا عصبانی بنظر میرسید و دندونهاش رو نشان میداد. ریموس بعداً فهمید که در خونآشامهای تشنه و وحشی این نوع رفتار کاملا غیرارادیه.
در اون لحظه ریموس مطمئن بود وقتی برای این نداره که میله کوچکی که تو جیب داخلی کاپشنش داشت رو به آستینش منتقل کنه، اما بعد، درست وقتی که فکر میکرد همه چیز تموم شده، سیریوس شروع به صحبت کرد.
"اوه، تو خیلی خوشگلی"، سیریوس با صدای آروم و کشیده ای گفت. سرش رو به سمت چپ چرخوند و موهاش رو از صورتش کنار زد. چشمهاش رو بست و نفس عمیق و تقریباً پر حرارتی کشید. "این شرایط رو عوض میکنه."
سیریوس[خونآشام] و ریموس[شکارچی] نزدیک به ۸ ساله که در تلاشن همدیگه رو بکشن؛ ولی هر بار بنظر میاد چیزی مانعشون میشه.
