en
Feedback
ناگفته‌ی من

ناگفته‌ی من

Open in Telegram

دورهمی نویسندگان و شاعران به صرف موسیقی و پادکست. بفرمایید چای.☕️ حرفی،سخنی باشه، می‌شنوم. @nagofteheymanchanelbot

Show more
1 092
Subscribers
-224 hours
-57 days
-4130 days
Posts Archive
بهم بگو چند روز نیازه تا سرپا شم؟

۳۰ روز

سوگ اینطوریه که مثلا داری چایی میخوری یهو کاملا بی دلیل احساس میکنی یکی یه چاقو فرو کرده تو قلبت و داره میچرخونتش و حتی نمیتونی گریه کنی یا هیچ واکنش خاصی نشون بدی فقط باید به چایی خوردنت ادامه بدی

و تازه این ۴‌امیشه.

از پنجشنبه‌ها متنفرم.

۲۵ روز

آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه کار به نام من دیوانه زدند

The hospital asked Should the body be cast? Before I say goodbye my star in the sky Such a funny thought to wrap you up in cloth Do you find it all right my dragonfly...

این ویس رو ساعت ۲ و ۳ نصف شب بالا سر خاک مامانم یکی دیگه ازم گرفته‌. بالای سر خاک مامانم نشسته بودم و این آهنگ اومدتو ذهنم. چندبار خوندمش. نمیدونستم این ویس گرفته شده. وقتی برام فرستاده شد خیلی عصبانی شدم و گفتم پاکش کنید. به شدت از این ویس فرار کردم چون صحنه‌ی دردناک و وحشتناکی بود که یکی برام ثبتش کرده بود. بارها و بارها گوشش دادم و سعی کردم با این صحنه کنار بیام. میخوام اینجا بمونه که سعی کنم، فرار نکنم. سعی کنم کنار بیام. سعی کنم بپذیرم چی شده. و شاید این نمادشه.

Voice message00:56

من چرا کم نمیارم؟ واقعا چجوری دووم میارم؟ چجوری همیشه خیلی جدی دووم میارم؟

خودم برای خودم.

شدیدا منفور.

احساس میکنم شدیدا بدجنسم.

خودم هم نمیدونم چجوری تونستم این مسئله‌ی وحشتناک رو با خودم هندل کنم. همیشه فکر می‌کردم اگه مامانم بمیره، منم نابود میشم، هیچی ازم نمیمونه. ولی الان نه تنها نابود نشدم بلکه دارم سعی می‌کنم خودم و خانواده‌م رو به زندگی برگردونم‌. و بابتش عذاب وجدان شدیدی دارم. ولی احساس می‌کنم که مامان رفته و دیگه کاری نمی‌تونیم بکنیم دیگه نمی‌تونیم برش گردونیم. زیر یه عالمه خاکه. خودم خاک روی قبرش رو مرتب کردم با دست و دیگه نمیاد خونه. دیگه نیست. باید اینو بپذیریم و هرچیزی که مربوط به مامان هست رو از جلوی چشم برداریم و به زندگی برگردیم. و این طرز تفکر و حسی که کاملا ناخوداگاه سراغم اومده و دارمش، باعث شده از خودم متنفر باشم. ولی نمی‌تونم کار دیگه‌ای بکنم. نمی‌تونم یه جا بشینم، گریه کنم، شیون کنم، افسردگی حاد بگیرم یا هرچیز دیگه‌ای که اطرافیانم انجام میدن. فقط می‌خوام این وضعیت این سوگواری تموم شه و همگیمون سخت به کار مشغول بشیم و درگیر مامان نباشیم. و اره بابتش از خودم متنفرم.

مثلا هرچقدر من از هرچیزی که به مامانم مربوطه فرار می‌کنم، خواهرم سعی می‌کنه همه‌ی اون چیز‌ها رو کنار خودش نگه داره و سیوشون کنه.

این مدت شاهد رفتار و برخورد بسیار متفاوت آدم‌ها با سوگ هستم.

شاید به نظرتون مسخره بیاد. ولی مرگ، بو داره. آدم‌هایی که می‌خوان بمیرن یه بوی خاصی میدن. بوی مرگ.

مامان یادته چند نفر اذیتم کرده بودن اومدم پیشت غر بزنم زدم زیر گریه بعد تو گفتی بمیرمم من چقدر دلت پر بود بغلم کردی کلی نازم کردی الان واقعا دلم میخواد روبه روم بودی شروع میکردم غر زدن و میزدم زیر گریه و تو همونجوری بغلم میکردی

من مامانمو می‌خوام.