en
Feedback
[میان]

[میان]

Open in Telegram

برای یاد گرفتن می‌نویسم، شاید این‌بار یادم‌ بماند. -جوانی در تلاش برای جوانی کردن. من: https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-4Atw6NVFJS

Show more
834
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-1930 days
Posts Archive
نور زرد چراغ‌های مطالعه روشنه. بوی خاک بارون خورده و باد خنک اتاق رو پر کرده. صدای خانم هایده هم توی اتاق میپیچه و من هم بی‌هیچ حسی روی تخت دراز کشیدم و سعی می‌کنم خودم رو پیدا کنم. هرچند که موفق نیستم.

خسته‌ام از نگرانی‌های مامانم. از شب‌هایی که خوابش نمی‌بره، چون نگران و مضطربه. از اینکه یک صدا می‌تونه برای همیشه همه‌چیز رو عوض کنه. خسته‌ام از فکر کردن به عسل و زهرا و مرجان. از اینکه اسم‌شون هنوز توی سرمه، ولی خودشون نیستن. از اینکه چند ماه گذشته و خاک سرد، سهم آخرشون از این زندگی شده. خسته‌ام از کابوس‌های بمبارون تهران. از اخبار سیاسی. از اقتصادی که به کثافت کشیده شده. از "صبر کنیم ببینیم چی میشه". از اینکه هی زندگی رو عقب بندازیم، به امید روزی که بشه دوباره شروعش کرد.

جنگ دیگه چه کوفتی بود که گفتنش انقدر راحت شد برامون؟ یه زمانی جنگ یعنی یه چیز دور، یه چیزی که مال کتاب‌ها بود، مال نسل‌های قبل، مال جایی غیر از اینجا. حالا هر شب اخبارش رو می‌خونیم، صبح باهاش بیدار می‌شیم، و وسط روز هم حواسمون هست که کدوم کارها رو بهتره فعلاً انجام ندیم.

نوشته بود: ‏من خیلی شوق زندگی و موفقیت داشتم، ولی الان اگه همین فردا هم بمیرم دیگه بابت نرسیدن به آرزوهام حتی ناراحت نمیشم.

خیلی خوشحالم‌ها‌! اصلا همینکه امروز بیدار شدم و دیدم آسمون ابری حالم خوب شد. ولی با هر رعد و برق چنان فرو می‌ریزم و روزهای جنگ برام تداعی میشه که چند دقیقه نیاز دارم تا به خودم بیام. (اینو منی که میگم که دیوانه‌وار عاشق رعدوبرق برق و بارونم!)

بی‌قرار پرسه میزنم بین کانال‌های تلگرام، به آدم هایی که زمانی توی زندگیم نقش پررنگی داشتن و حالا برای همیشه نیست فکر می‌کنم، از جام بلند میشم که کاری بکنم، سردرد و سرگیجه منو به تختم دوباره برمی‌گردونه. دو ماهی میشه دیگه کاملا قرصام رو به طور سرخود قطع کردم. اضطراب تمام وجودم رو بلعیده و نشخوارهای فکری لحظه‌ای منو در امان نمیزارن. خسته‌ام از بس فکر کردم به اونچه باید باشم و برای رسیدن بهش هیچ کاری نکردم. خودم رو با دیگران مقایسه می‌کنم و با بی‌رحمی تمام خودم رو جزو بدترین ها قرار میدم. کلافه و سردرگمم. کابوس های عجیب و دردهای وحشتناکی رو توی خواب تجربه می‌کنم. من و یلدا توی یک شهریم ولی چهار ماهه که نمی‌تونیم همدیگه‌ رو ببینیم. خیره‌ام به دیوار سفید روبه‌رو. (۱۶شهریور۴۰۵, خونه)

photo content

هر روز معنای زندگی و پیدا می‌کنم و گمش می‌کنم. و باز در یک روز جدید پیداش می‌کنم و دوباره گمش می‌کنم.

من برای این تن زندگی نکرده‌ام.

photo content

احساس می‌کنم هیچ‌کس در این دنیا نیست که واقعا بتونه من رو بفهمه. و تناقض دقیقا اینجاست که حتی اگر هم باشه، خودم حوصله‌ی توضیح‌دادن براش رو ندارم.

Repost from lightersound
یک لایه دیگه غم بشینه روم، سقوط کردم.

میدونستید برای درونگراها تکست دادن یه تَسک روزانه جداست؟ یعنی مثلا اگر صبح پاشن ببینن پنج ‌تا پیام دارن؛ پنج‌تا سطر جدید به کارهای روزانه‌شون اضافه میشه. هر پیام هم یه تسک جداست اینجوری نیست که جواب دادن به همه پیام‌ها یه تسک واحد باشه.

Repost from lightersound
فکر اینکه اگه جنگ بشه چی نمیزاره کاری کنم.

Repost from باشه ولی"
باشه ولی زندگی تو ایران یه پلانک بی‌انتهاست.

photo content

چقدر سخته آدم همزمان هم دلش رفتن بخواد، هم موندن.

یه جایی از زندگی میرسه که خسته میشی از اینکه هی بگی چرا اینجوری فکر می‌کنی، چرا اینجوری ناراحت می‌شی، چرا سکوت کردی.

یه جایی از زندگی می‌رسی که خسته می‌شی از اینکه هی بگی چرا اینجوری فکر می‌کنی، چرا اینجوری ناراحت می‌شی، چرا سکوت کردی.