en
Feedback
hamjid.novel 🍫☕

hamjid.novel 🍫☕

Closed channel

hot chocolate 🍫☕ 🍫آفتاب به مزارع قهوه ی چشم های تو که می رسد صبح می شود چشم وا کن که دلم لک زده است برای فنجان فنجان نوشیدنِ عشق🤎✨

Show more
596
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
عیدتون مبارک 🌸🤍✨

photo content

فردا ❤️ یه پارت مون نشه!؟👀😌 داره برف میاد،ای کاش هیچ وقت تموم نشه ای کاش هر روز و هر هفته اصلا همیشه برف بباره 🌨

کانال رمان مایی قشنگمه😍🤍 جوین شید🦋🩵

خب شاعر می‌فرماید: ممکنه هر دفعه اونجوری که میخواستی پیش نره پس زندگی قرار نیست طبق روال ما پیش بره هرگز 🙃

امیرعلی با درد: وافعا قبرستون بودم سرخاب مامان بابام.. حسام: اوف دوباره رفتی اونجا...(ناله ای کردکه)چی شده؟؟ چیکار کردی با خودت؟ دستش رو گذاشت روی پیشونیش حسام:داری از تب میسوزی چیکار کردی؟ امیرعلی با کمک حسام لنگ لنگان سمت اتاق رفت و با کمکش روی تخت نشست... امیرعلی: داستانش مفصل بعدا برات تعریف میکنم فعلا کمکم کن لباسام رو دربیارم.‌‌.. کمکش کردم لباس هاش رو دبیاره ولی با دیدن کبودی های ریز و درشت خشمگین بهش خیره شدم رفتم حرف بزنم که... امیرعلی: خواهش میکنم الان وقتش نیست خیلی خسته ام...همه رو بهت میگم... حسام:باشه بزار ببینم چیکار کردی با خودت... دستی روی کبودی های اطراف دنده اش کشید که باز از درد ناله کرد... حسام:یکی از دنده‌ای شکسته باید بریم بیمارستان... امیرعلی:خب تو دکتری همین جا خوبش کن... حسام :چی؟ اینجا؟! اولا که اینجا نمیشه دوما من روان پزشکم... امیرعلی:چه فرقی میکنه...فعلا یه کاری کن دردش کمتر شه تا بعدا.. راست می‌گفت فرقی نداشت همه دوره های عمومی پزشکی رو میگذرونیم آهای کشیدم حسام: همین جا صبر کن رفتم سمت اشپز خونه جعبه کمک های اولیه رو با چندتا قرص مسکن و تب بر اوردم،داخل اتاق که شدم دیدم سگشلوارش رو عوض کرد،تازه به زخم روی دستش رو دیدم این بچه با خودش چیکار کرده؟!... به هر بدبختی بود کمی یخ روی کبودی ها گذاشتم و بعدش پوسته آغشته به لیدوکائین را روی دنده ای آسیب دیده‌ اش گذاشتم دردش رو کاهش میداد، زخم دستش رو باند پیچی کردم، چند مسکن بهش دادم میدونستم الان بدنش داغه متوجه نیست ولی بعد درد شروع میشه... قرص تب برو بهش دادم و با دستمال نم دار صورت و گردنش رو تمیز کردم... حسام:لباست رو بپوش و بخواب فعلا درد نداری ولی برای دنده ات باید حتما فردا بریم بیمارستان وگرنه احتمال خونریزی داری همین طور ممکنه نفست دیگه بالا نیاد دیونه... خندید ولی با درد گرفتن سینه اش خنده اش محو شد آروم آروم توی خواب غرق شد...بهش خیره بود کی این داستان ها ادامه داره تا کجا؟! حس عجیبی داشتم امروز هم باز از همون دارو به مجید دادم وقتی دیدم بی صدا به تزریق آمپول توی رگ‌ها خیره بود و کم کم چشم ها خالی و بی حس شد... یه جوری شدم... انگار دو نفر رو کشتم دو تا روح‌یکی روح مجید و یکی روح خودم رو با سیاه کردنش... تموم میشه یکم دیگه باید تحمل کنم...

تا جایی که تونست بغض رو کنترل گرد و با نفس های که هر لحظه کم کم تر میشد دوید ار اتاق اومد بیرون نمیتونست جلوی اشک ها رو بگیره سمت پذیرش رفت و بهشون علامت داد تا سمت اتاق برن پرستارها وارد اتاق شدن... براش مهم نبود الان ساعت ۱۰ شبه‌ یا ۴ صبح زنگ زد به حامد ولی انقدر نفسش گرفته بود صداش لرزون بود که چند دقیقه سکوت کرد و بعد... حسین:حامد،تورو خدا بیا بیمارستان... نیازی به تکرار نبود،غم تو صداش،هجای کلماتش مفهموم رو کامل می‌رساند. منتظر جواب حامد نموند، گوشی رو قطع کرد و از بیمارستان زد بیرون هوای بیمارستان گرفته بود.حالش رو بد تر میکرد،ولی یک سکون خاص در روح و جسمش بود،انگار انتظار این اتفاق رو داشت.انگار میدونست این عشق پایانی جز جدایی براش نداره... گاهی خیلی زود دیر میشد... آدم ها باید بدونن عمر شادی ها و آرامش ها شون مثل گل کوتاهه حتی کوتاه تر از اونِ... . باربد خواستگار اومدن و رفتن... معلوم نیست چی تو اتاق چه به پسره بدبخت گفته بود که بنده خدا سرخ سرخ شده بود مثل لبو و چشم ها اشکی بود دلم به حال پسره سوخت... اینم کاملا معلوم بود دمش رو گذاشت رو کولش و رفت که رفت... خانم روی مبل پاش روی پاش انداخته بود و چایی و شیرینی میخورد طبق معمول... رفتم روبه روش نشستم... باربد: تو خجالت نمیکشی؟! چه به بدبخت گفتی اینجوری شد؟!... علی: واقعا فوژان خانم چه به بدبخت گفتی من نگاهش کردم شرمنده شد... فوژان چیزی نگفتن فقط حقیقت رو بهش نشون دادم... حمیدرضا: اون وقت اون حقیقت چی بود خانم وکیل؟! فوژان: یه پسر بچه ای مامانی که تا دوسال دیگه کچل و شکم گنده میشه و عین بچه ها پا به زمین میکوبه که وای مامانم رو میخوام... باربد؛ یا خداا علی بلند زد زیر خنده باربد: کوفت نخند... علی با خنده: خب راست میگه میخواست بلند شه برن حرف بزنن از مادرش اجازه گرفت..برم مامانی؟! حمیدرضا: ‌خیلی خب بسه پاشد جمع کنید،باربد و علی برید سر کار های خودتون،خانم وکیل هم پاشو برو بخواب تا فکری به حال این دست گلت کنم آبروم رفت... فوژان:دایی به من چه ربطی داره؟! حمیدرضا:بیا برو ور پریده...اهه..آبروم رفت جلو رفیقم... فوژان: باشه دایی ولی یه سوال پرونده جدید تون چی شده؟! باربد: اخاذیه...؟! اون داره تموم میشه پیدا کردیم حمیدرضا: پس پرونده اون آقایی چی بود فامیلیش؟! علی: اهنگی... حمیدرضا: اره همین اون چی شد؟! باربد: هنوز اطلاعت لازم رو به دست نیاوردیم فردا قرار تحقیق کنیم فوژان با اومدن کلمه اهنگی سرش رو چرخوند سمت باربد و با تعجب نگاهش کرد فوژان: گفتی اهنگی؟! منظور کیه؟! باربد: حامد اهنگی فوژان:وایسا چقدر آشناست علی:چطور؟! فوژان: یه پرونده بود چند ماه پش تو دادگاه خیلی جنجال کرده بود خانوادگی بود فکر کنم دیدمش با یه بچه بغلش بود باربد:اوه اشنا در اومد فوژان: یادم وکیل پرونده هم آقای نبویان بود خیلی وکیل معروفیه علی:امیرعلی نبویان؟! باربد:جدیییی؟! فوژان: اوهواره وکیل معروفیه همه بهش حسادت میکنن تاحالا پرونده نداشته شکست بخوره... نگاهی به جهره های متعجب پسرا کرد‌. فوژان: چطور چیزی شده؟! باربد:نه نه...ولی... علی: میشه بعد هر وقت تونستی یه توضیح درباره ایشون بدی و همین طور پرونده ای که برای اهنگی داشته؟! فوژان اره چرا که نه کمکتون میکنم..ولی فعلا خوابم میاد پس شب بخیر باربد و علی: شبت بخیر فوژان رفت بخوابه و منم و علی هم خونه رو جمع و جور کردیم و رفتیم بالا تا استراحت کنیم دایی هم خوابید... اتاق من بالا بود و دوتا تخت طبقه ای داشت من طبقه بالا خوابیدن علی پایین،تو فکر پرونده بودم که یهو... علی: میگم باربد بیداری؟ باربد:بیدارم بگو... علی: میگم اگر امیرعلی هدفش انتقامه...هدف حسام چیه؟! باربد:اوفف نمیدونم والا...هر چی هست جوابش تو گذشته ای این آدم هاست اون رو باید زیر رو کنیم... علی:موافقم ولی انتقام یکم بچگانه نیست؟! تازه این چه جور انتقام گرفتن هست که قبلش به طرف کمک میکنی؟ باربد: واقعا برای منم سوالیه...اتفاقا منم به همین فکر میکردم اخه این همه راه برای انتقام گرفتن چرا انقدر امیرعلی داره سختش‌میکنه؟! علی: ماجرا پیچیده تر از این حرفاست ما خیلی ساده داریم بهش نگاه می‌کنیم... باربد: موافقم... . حسام روی مبل لش اوفتاده بودم هر چی زنگ به این پسره احمق میزدم جوابم رو نمیداد دیگه کلافه شدم بلند شدم برم بخواب که یکی کلید انداخت به در و وارد خونه شد... حسام: به چه عجب آقا تشریف فرما شدن معلومه تو کدوم قبرستانی سر میکنی؟ امیرعلی: سلام... حسام: اوه ببخشید سلام نکردم معذرت...کجا بودی؟! امیرعلی: همونجایی که گفتی... حسام: قبرستون...داری مسخره ام میکنی؟! دارم میگم.... امیرعلی از راهرو گذاشت و حالا که نور توی صورتش اوفتاد ،حسام ساکت شد قطره های ریز و درشت روی پیشونیش بود و اخمش توهم بود انگار داشت درد میکشید...حسام نزدیک شد و بازوش رو گرفت که اخش بلند شد...

#شکلات_داغ #پارت_هفتاد_ششم حسین حدود ساعت ۶ عصر بود که حس کردم دیگه نمیتونم تحمل کنم بدنم کوفته و خسته شده بود چشم هام هر ثانیه التماس میکردن شده فقط ۳۰ دقیقه ببندمشون و بخوابم. بلند شدم و بدنم کش دادم تا کمی درد عضلاتم رو کم کنم هوا تاریک و تاریک تر میشد و اتاق نامرئی تر میشد، میخواستم لامپ رو روشن کنم ولی پشیمون شدم نکه از تاریکی خوشم میاد،نه.... بلکه از نور طبیعی لذت میبرم روز نور خورشید و شب نور ماه،ولی انگار امشب مهتاب تو اسمون نبود یا اگر بود زیر توده های ابر سیاه پنهون شده بود. لب پنچره رفتم و پرده ها رو کنار زدم،پنچره رو باز کردم و هوای تازه داخل اتاق اومد به طبع نور ملایی از تیر های برقِ بیرون،داخل شد هاله های رنگ نارنجی... نفس عمیقی کشیدم بوی بارون می‌اومد، ولی با نگاه به اسمون فهمیدم،حالا حالا قسط بارون باریدن نداره... دلم بارون میخواست یه بارون شدید ولی طولانی... برگشتم سمت تخت نگاهی بهش انداخت پتو رو بالاتر کشیدم رو تا یه موقعه مریض نشه دوباره برگشتم سر خونه اول روی صندلی کنارش نشستم،نتونستم تحمل کنم دستش رو گرفتم گلایه کردم... حسین:چرا بیدار نمیشی؟بس نیست این همه تنبیه؟... بازم جوابی نداد طبق عادت این چند روز جز سکوت و صدای بوق های دستگاه و نفس هاش چیز دیگه ای نشنیدم... تکیه دادم به صندلی،کنترل بدنم دستم خودم نبود دیگه چشم هام اروم آروم بسته شد و انگار قعر سیاهی شدم... نمیدونم چی شد ولی باصدای بلند شکستن شیشه های اتانول روی میز از خواب پریدم... همه جا تاریک و تاریک بود بلند شدم کورمال کورمال دنبال پریز گشتم و با پیدا کردنش کلید رو زدم روشنایی همه جا رو گرفت،نور انقدر زیاد بود که چشم هام رو چند ثانیه بسته نگهداشتم ولی... پوریا: من...ک...کجام؟! صدای پوریا رو که شنید سریع چشم‌هام رو باز کردم و بهش خیره شدم لوله های توی دهنش رو باز کرده بود با چشم های که پر از ترس بودن به اطراف نگاه میکرد و میخواست بلند شه ولی نمیتونست... تقلا کرد که سمتش رفتم و کمکش کردم بلندشه،انگار خواب میدیدم نمیتونستم تشخص بدم خوابِ یا واقعیت، ولی گرمای بدنش واقعی بود صداش واقعی بود... پوریا هنوز سرگردون کلافه میپرسید:من کجام اینجا کجاست؟! این بوی چیه؟! بدون توجه به سؤالش محکم بغلش کردم،توی بغلم میلرزید و به بازوم چنگ میزد. میتونستم جواب بدم ولی نمیخواستم. از این سکون و گرما تنش لذت می‌بردم... حسین: اینجا بیمارستانِ،تو تصادف کردی بعد از اینکه از خونه مون رفتی،باهم دعوا کردیم تو عصبانی شدی،این بو هم بویی اتانولِ که زدی شکستی... منو از خودش دور کرد یعنی هنوز از دستم عصبانیه؟ یعنی هنوز میخواد ازم دور شه؟! بهم خیره شده بود و اخم کرده بود باید پرستار رو خبر میکردم ولی اول باید بهش میگفتم که... حسین: من...من...معذرت میخوام نمیخواستم بهت دروغ بگم،من اون شب پیش حسام بودم برای اینکه ازت دور باشه ما باهم بحث کردیم من...من...خریت کردم نباید اینجوری میرفتم باید بهت میگفتم ولی بخدا من فقط اونجا خوابیدم همین و... دستش رو به نشونه سکوت بالا اورد،یعنی حرفم رو باور نمیکرد؟! حق با مجید بود باید حسام رو بیارم تا بهش بگه... پوریابا گیجی:وایسا...اینا به من چه ربطی داره؟!...اصلا شما کی هستین؟! من با شما نسبتی دارم؟ یک لحظه انگار همه چی متوقف شده باشه حتی صدای تیک تیک عقربه های ساعت هم شنیده نمی‌شد، با چشم های که هر لحظه از احساس خالی می شد به پوریا خیره بود نفس تو سینه اش بند اومده بود... حسین: منو نمیشناسی؟! پوریا از حالت حسین ترسیده بود وبا صدای لرزون جواب داد:نع...متا..متاسم..نه نمیشناسم.. حسین: میدونی اسمت چیه؟! پوریا اخمی کرد؛ معلومه که میدونم من...من... هر لحظه با فکر کردن اخمش بیشتر میشد به اطرافش نگاه میکرد دنبال نشونه می‌گشت تا بلکه اسمش رو به یاد بیاری یه سرنخ کوچیک ولی هر لحظه با گذشتن، سکوت، ترس بیشتر و بیشتر توی دلش ریشه میکرد. اون اسمش رو یادش نمی‌اومد. اعتراف سخت بود، ولی چهره منتظر و سرد حسین مجبور ش کرد حقیقت رو بگه... پوریا با بهت:من...من...نمی...نمیدونم... حسین با ناامیدی ناله کرد: اوه خدایا نه... دستی به صورتش کشید... حسین:خدایا این دیگه زیاده خواهش میکنم...(روبه پوریا کرد) یعنی حتی نمیدونی کی هستی؟ حتی منو هم نمیشناسی؟ منم حسین...من... چی باید میگفت؟ کیه پوریا میشد؟! بگه دوست پسرشه؟ یا همسرش؟یا دوست و همکار عادی شه اون از روی رفاقت اینجا بوده؟! شاید پسر خاله شایدم برادرش؟! برای اولین بار از اینکه جایگاه خودش رو توی زندگی پوریا مشخص نکرده بود درمونده شده بود ترس وجود رو گرفت اون همه عشق باید براش یه جایگاه میساخت ولی حالا اون حتی نمیدونست دقیقا کجایی زندگی پوریاست... پوریا: شما کی هستین؟! صدای پوریا ترغیب ش میکرد تا بهش بگه ولی... سکوت کرد و نفس عمیقی کشید... حسین: من...من...پرستارتونم...میرم دکترتون رو خبر کنم...

پس ۱۸ پارت میزارم

پارت رو الان بزارم یا شب؟

سلام دوستان ببخشید اینو میگم ولی بعضی وقتا کارداریم و دانشگاه یا کاری پیش میاد و واقعا نمیرسیم طبق زمان خاص یا مقرری براتون پارت ها و بذاریم وخب برای اینکه داستانی رو روح بشینه و تاثیر خودش و بذاره نیاز به فکر و احساس داره مرسی از اینکه درک و صبوری میکنید🙏🏻❤️

با سلام و دورد🤍 نیلو هستم✨️ فردا پارت داریم باز باختیم🥲🚶🏻‍♀️

حدستون برا پارت بعد چیه؟؟ فکر می‌کنید چی شده؟ کلا تصورتان برا پارت بعد چیه؟

حامد افکارم پر شده بوداز حرف های باربد و دوستش،واقعا امیرعلی رفته سراغ آشا؟! میخواد چیکار کنه؟ مطمئنم دستش به هیج جا بند نیست این بلا رو قبلا از سر گذروندم چیزی نیست که دوباره بخواد منو بندازه تو درد سر... ولی یعنی اون حرفاش واقعی بود واقعا منو دوستم داره...لعنتی....آخه من چیکار کردم چیکار کردم که باید اینجوری امتحان شم...لعنتی... اگر بخوام طبق نقشه باربد پیش برم باید از روی قلب و احساسم بگذرم...اصلا از خودم و قلبم گذشتم... مجید رو چیکار کنم با مجید چیکار کنم اصلا چه بلای سرش میاد آخ خدا... مدام چشم های مشکیش جلو چشم هامه تصور اینکه یه روز اون چشم ها با نفرت بهم خیره بشه منو تا مرز جنون می رسونه حتی تصورش برام سخته... چطور باید جلوش دست یکی دیگه رو بگیرم نه نمی‌تونم...اگر بهش آسیب بزنم چی؟! خدا دارم دیونه میشم... دستی لایی موهاش میکشه... ولی شاید چند روز صبر کردن بهترین کار باشه با حسام که حرف زدم میگفت مجید خیلی پیشرفت کرده و حالش به زودی خوب میشه...این خوبه این خبر باعث شد بخوام از شوق گریه کنم... ولی بازم باید محتاط باشم... نه حامد هنوز مونده... زمان میخوام... به خونه رسیدم و ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم قبل از وارد شدن به لابی ساختمان نگاهی به پنچره آپارتمان کردم... روشن بود...میتونستم تصور کنم گرمای خونه رو ،صدای خنده ای بچه ها، لبخند مجید و گرمایی آغوشش... اگر نابود شدن من به معنی محافظت از این خانواده باشه حاظرم خودم رو نابود کنم... رفتم بالا و وارد خونه شدم...با موجی از سلام و خسته نباشید روبه رو شدم...دخترا مشغول حرف زدن با دوستاشون بودن و پسرا هم خواب‌آلود روی مبل کنار مجید داشتن فیلم میدیدن... حامد:خب بازی چی شد؟ مجید و پسرا برگشتن نگاهی غم بار کردن بهم. مجيد:باختیم مهدیار: بد ام باختیم... اراد: بابا حامد من ناراحتم... حامد:الهی بمیرم برای ناراحتی هر سه تا تون...بازیه دیگه عشق من.. مهدیار:آخه بابایی ما گل اول زدیم ما برده بودیم نیمه اول... آراد:راست میگه حامد:میدونم عشق، همین تفاوت بازی فوتبال با بقیه بازی هاست... مجید: منظورت چیه حامد؟ پسرا با کنجکاوی به حامد خیره شده بودن. حامد اومد روی مبل نشست ومهدیار روی پاهاش نشوند و دستی پشت کمر مجید برد،مجید بهش تکیه کنه و سرش روی شونه های حامد گذشت و مثل حامد آراد رو روی پاهاش نشوند... دخترا و محمد و متین به صحبت ها حامد جذب شدن و نگاهش و رو جلب کرده بود.... حامد: منظورم اینه عشقم،بازی فوتبال مثل زندگی می مونه اولش فکر میکنی بردی ولی نمیدونی سرنوشت چی تو طالعت نوشته نمیدونی قرار چه اتفاقاتی بی افته جشن پیروزی میگیری در صورتی که هنوز ۴۵ دقیقه از بازی مونده و معلوم نیست اون ۴۵ دقیقه چه بشه...غافل میشیی تو اوج خوشحالی می بینی بازی تموم شده ولی تو باختی... در واقعا زندگی مثل فوتبال غیر قابل پیش بینی هست... مجید:اوه قشنگ و درست بود... محمد: تا حالا از این دید نگاه نکرده بودم بهش... متین: منم حامد: خیلی خب خانم ها و آقایان دیگه وقت خواب ها؟! مجید خمیازه ای کشید و... مجید:باهات موافقم... پسرا بلند شدن و خدا حافظی کردن و رفتن ما هم کار هامون رو کردیم و خوابیدیم... دو ساعتی از نیمه شب میگذشت که گوشی زنگ خورد دیدم حسین جواب شد رو دادم... حامد: جانم حسین چی شده؟ حسین با صدای لرزون و پر از بغض جواب داد: حامد تو روخدا بیا بیمارستان... .

#شکلات_داغ #پارت_هفتاد_پنچم امیرعلی تا جایی که درد بهم امون میداد قدم هام رو بلند تر برمیداشتم تا زود تر برسم... بالاخره رسیدم به اون خونه زنگ رو زدم... اشا:کیه؟! امیرعلی:باز کن منم سکوت و بعد در با صدای تق بلندی باز شد. وارد شدم آروم اومدم تو لنگ میزدم دیگه نمیتونستم درد رو تحمل کنم و به روی خودم نیارم از دالان که گذشتم وارد حیاط شدم. آشا:چرا دست از سرم بر نمی داری؟ امیرعلی: نمیخوام که آدم بکشی میخوام یه حقیقتی رو دوباره بیان کنی... آشا:این از ادم‌کشتن سخت تره...حقیقتی که میگی همون موقعه که گفت شد هیچ کس باورش نکرد الان باور کنن؟! امیرعلی: اینبار فرق داره آشا چه فرقی؟! باز هم منِ بدبخت باید سنگ روی یخ شم و انگشت نمایی بقیه...تو چرا نفهمی حامد قدرت بیشتری داره... دیگه از این اراجیف ش خسته شده بودم صبرم تموم شد بلند داد زدم... امیرعلی: بسههه...اه...دارم میگم فرق داره چون الان بجز تو شاهد دیگه ای هم و مدارک معتبر تری داریم...پس تموم ش کن مثل دختر خوب بیا و این‌پول رو بگیر و کاری که بهت گفتم رو انجام بده... آشا: وا...قعا...یعنی...یعنی...این سری واقعا موفق میشیم؟! امیرعلی: اره،مطمئنم...بیا این ۵۰۰ میلیون که خواستی،نمیدونم برا چی میخواستی ولی جورش کردم... آشا:چطوری؟ امیرعلی: به اینش کار نداشته باش...حالا بگو کاری که میخوام رو انجام میدی؟ آشانگاهی به پاکت پر از پول کرد و بعد امیرعلی با اطمینان سرش رو به تایید تکون داد و... اشا:هر کاری بگی رو میکنم... لبخندی روی لب امیرعلی نشست و چشم‌هاش برق زد... . باربد بعد از قرارمون با کامبیز و حامد از کافه زدیم بیرون باهام خدا حافظی کردیم. علی هم میخواست بره ولی به زور با خودم بردمش خونه تا به خونه رسیدیم ماشین رو پارک کردم و... علی: ببین باربد زشته من دیگه تو نمیام میرم خونه... باربد:دیونه ای این همه راه اومدی میخوای بری مسخره بیا بریم تو یه چایی چیزی بخوریم... علی:ولی آخه زشته... باربد:زهره مارو زشته،بیا بابا،لوس میکنه خودش رو... پیاده شدیم و سمت خونه رفتیم تا دم در غر میزد بالاخره زنگ و زدیم و دایی حمید در رو باز کرد... حمیدرضا: به به آقایون کارآگاه چه عجب اومدین... بارید: دورد بر دایی جان ناپلئون هه هه... علی: سلام حاجی حمیدرضا:زهرمار....علی جان سلام خوش اومدی شما برو تو من یکم‌کار دارم با ایشون... علی رفت و تو منم داشتم میرفتم که یهو بازوم رو دایی گرفت و ... حمیدرضا: کدوم قبری بودی تا حالا؟ باربد: سر کار به خدا دایی برای این پرونده گه داشتیم... چشم‌هاش رو ریز کرد و بهم خیره شد و بعد ول کرد حمیدرضا:باشه باور کردم حالا برو تو با این خواهرت یکم حرف بزن نصحیتش کن... باربد:باز چی شده؟ حمیدرضا:برو تو میفهمی... با دایی تو رفتیم علی نشته بود روی مبل روبه ردی فوژان و باهم حرف میزدن دیدم خوانم نشسته انگار نه انگار نیم ساعت دیگه خواستگار براش میاد هر و کر میخنده... باربد:فوژان... فوژان:سلام بر داداش گلم باربد:کوفت و سلام پاشو برو کارهات رو بکن لباست رو عوض کن چایی دم کن...الان خواستگارا میان ها... فوژان:من به دایی هم‌گفتم به توام میگم من ازدواج‌نمیخوام بکنم مگه زوره؟! باربد: نه چه زوری...ولی حالا که دارن میان حداقل باید یه تظاهر بکنی که‌.. با ضربه محکم آرنج دایی به پهلوم حرفم تو دهنم ماسید و خفه شدم باربد:چیزه یعنی...بله زوره خیلی هم زوره برو لباست رو عوض کن... نگاهی به اطراف کردم همه چی بهم ریخته بود باربد: خونه هم مرتب کن الان میان اگر خوب بود میگی بله،عیب نمیزاری الکی. اگر مشکلش داشت بگو نه،تموم شد... فوژان بلند شد و با غیض اومد سمتم فوژان: جواب آخر من که نه هست حالا شما دوتا هر کاری میخواید بکنید...(روبه علی کردو)...ببخشید... علی: خواهش میکنم... یعنی میخواستم برم بزنم توسر این بشر ولی نفس عمیقی کشیدم و..‌. باربد: دایی جان شما این‌چایی رو دم کن منو علی هم اینجا رو تمیز میکنیم... علی با صدای بلند: چییی؟! ببخشید حاجی(روبه باربد)ولی مگه من‌نوکرتممم باربد: سکوت کن احمق ملعون...هر کاری گفتم میکنی... حمیدرضا:علی جان یه دستی برسون از خجالت در میام... علی: این‌چه حرفیه...چون شما میگید چشم...اصلا وظیفه است...به روی چشم حمیدرضا: چشمت بی بلا... دایی که رفت رفتم سمتش رو گوشش رو گرفتم و پیچوندم باربد:نامرد منو ضایع میکنی... علی: خب مگه دروغ گفتم منو آوردی برا نوکری... باربد: برو بابا برو دستمال بیار اینجا رو دستمال بکش کم حرف بزن علی:چه روی دادی تو چه روی داری... باربد:همینی که هست..‌. مشغول تمیز کاری شدیم و بعد از نیم ساعت همه کار ها رو کردیم فوژان خانم هم اماده شده بود که زنگ در خورد و خواستگار و خانواده اش اومدن... .

دورد و سلام نيلو هستم...✨️ امشب پارت بزارم؟!👀

حامد اره اره یادمه...چرا رفته سراغ اون... علی: هنوز نمیدونیم ولی ما زیر و بم این خانم رو در اوردیم‌... حامد:خب؟! باربد: پرستار عالی بوده و تو بیمارستان شما کار می‌کرده سوال ما اینه که... علی:چرا ازش ناراضی بودین و چی شده که درست یک هفته بعد از نامه اعتراض شما اخراجش کردن؟! نگاهی بهشون کردم... خب نه قرار نبود کار به اینجا کشیده شه نمیخواستم و عمرا اون ماجرا رو برا کسی تعریف کنم چندسال سعی کردم از ذهنم پاکش کنم ولی الان... علی: آقا حامد؟! با صدای علی از فکر دراومدم حامد: این چه ربطی به قضیه ما داره؟! باربد: ربط داره خیلی ربط داره...این آدم شاید میخواد از این زن به عنوان یه ابزار استفاده کنه... حامد: برا چی!؟ علی:برای تهدید کردن،اهرم فشار روی شما بخاطر اتفاق یا ماجرای که افتاده و بین تو و اون پرستاره بوده و شما... حرفش رو قطع کردم.. حامد:نمیتونه...نمیتونه از اون هیچ استفاده ای کنه...حرف های اون زن حالا هر چی هم که باشه هیچ کدوم سند معتبر و محکمی نیست و نخواهد بود... علی: شما از کجا میدونید و این اعتمادتون از کجا میاد؟! نفس عمیقی کشیدم دستی به صورتم‌کشید... حامد: همون سالها سعی ش رو کرد تا حرفش رو ثابت کنه ولی نتونست به علت مصرف مواد شهادتش و حرفش غیر قابل دفاع اعلام شد و بخاطره همون اخراج ش کردن... باربد: قضیه چی بوده؟ میشه برامون بگید؟ نگاهی بهشون کردم... حامد: نه متاسفم نمیتونم بگم علی: ولی آخه ما باید... با نشستن دست باربد روی دستش حرفش نصفه موند باربد: خیلی خب باشه...حالا برگردیم به اصل ماجرا این آدم دقیقا ازتون چی میخواد... حامد: اه...خدایا... نفس عمیقی کشیدم این تازه اولش بود،شروع کردم به تعریف کردن،بهانه ها و عشقی خیالی که امیرعلی داره و دست از سرم برنمیداره قضیه چیز خور کردن مجید رو گفتم و.... حامد: من مطمئنم این قضیه فقط به ایما ختم نمیشه... هر سه تا نگاهم کردن... باربد:ماجرا سخت شد... علی: اینجوری خیلی سخته ما باید یه کاری بکنیم...انا یه چیزی کاملا مشخصه... کامبیز:چی؟! علی: انتقام.... حامد :چی؟! علی: این افراد تنها هدفشون انتقام ولی چرا و از کی ؟! اینو نمی دونیم... باربد: باید اول بفهمیم این حسام و امیرعلی زندگی گذشته شون چی بوده و بعد... علی: باید وارد داستان شیم حامد:منظورتون چیه؟ باربد:ما هم باید بیایم تو میدون... کامبیز:نه دوباره نه... باربد: بیخیال مرد... علی:چطوره به عنوان یه مریض به اون مطب بریم و یکم اطلاعات کسب کنیم و باقی ماجرا... باربد با هیجان:موافقم... کامبیز: مخالفم به شدت.. بارب: مهم نی... حامد:نمیدونم ولی بهتره مراقب باشید علی :باید اول اطلاعات مون رو کامل کنیم بعد...و اینکه شما باید کمکمون کنید حامد: چطوری دقیقا؟! علی: با گفتن اون ماجرا... حامد: نمیتونم وگرنه... باربد وسط حرفم پرید بارید: اشکال نداره بازم فکر هات رو بکن این به خودت کمک میکنه کامبیز: وبی من بازم مخالفم اینکار مسخره و خطرناکه... علی و باربد باهم: باز شروع شد... خنده ای کشیدم و کیم حرف زدیم...صحبت های بچه عجیب تو فکر برده بود چنگی به موهام زدم سعی کردم باقی شب رو بهش فکر نکنم...

حامد اره اره یادمه...چرا رفته سراغ اون... علی: هنوز نمیدونیم ولی ما زیر و بم این خانم رو در اوردیم‌...