498
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-430 days
Posts Archive
498
شما چه بپذیرید یا نه، این واقعیت که "در جوامعی که مردم از نظر اقتصادی دچار بحران هستند اخلاقیات بیشتر معیارهای زیبایی شناسی دارند" رو نمیتونید کتمان کنید. چه از بار فلسفیش که کشتن یک پروانه شما رو به یک ظالم و لگد کردن یک سوسک، شما رو برای قشری تبدیل به قهرمان میکنه. و چه از بار نوین اجتماعیش که شماره دادن یک پیاده به شما، اون رو به یک مزاحم تبدیل میکنه و مزاحمت یک فرد با ماشین میلیاردی رو به یک تلاشگر برای اثبات عشق.498
هیچوقت برای فهمیده شدن فریاد نزن!
آنکه شما را بفهمد، صدای سکوتتان را بهتر میشوند.
جبران خلیل جبران
498
_راستی کتابی که برات خریدمو نگه داشتم بیای دوتایی بخونیمش.
این از اون کتاباس که اگه کلماتش با صدای تو به گوشم نرسه هیچی ازش نمیفهمم...
498
دوست دارم نویسنده باشم.
می خواهم دستانم نقاشی های بسیاری را بکشد.
هر روز باید رقصید.
باید هر شب شروع به خواندن اوازی جدید کنم.
و سعی کنم بازیگر خوبی باشم.
و کتاب های داخل قفسه رو بردارم و شروع کنم
به خواندن انها...
من به همه ای اینها نیازمندم اما عقربه های ساعت
یاری ام نمی کنند...
498
من همیشه تمام سعی ام رو کردم که قدردان ادم هایی که دوسشون دارم باشم و تا جایی که به وجود خودم اسیبی نمیرسه صدمو بزارم ولی انگار یا توقع اونا زیاد بود یا شاید فکر می کردن از من بیشتر از اینا بر میاد...
498
عاقد گفت: "برای بار سوم میپرسم، عروس خانم وکیلم؟!"
عروس رفته..
عروس رفته بود...
عاقد گفت: "عروس خانم وکیلم؟!"
گفتند: "عروس رفته گل بچینه. "
دوباره پرسید"وکیلم عروس خانم؟! "
_عروس رفته گلاب بیاره.
عاقد گفت:" برای بار سوم میپرسم عروس خانم وکیلم؟! "
عروس رفته..
عروس رفته بود.
پچ پچ افتاد بین مهمان ها.
شیرین سیزده سالش بود، وراج و پر هیجان.
بلند بلند حرف میزد و غش غش میخندید.
هرروز سردیوار و بالای درخت پیدایش میکردند،پدرش هم صلاح دید زودتر شوهرش دهد.
دامادبددل و غیرتی بود و گفته بود پرده بکشند دورعروس.
شیرین هم از شلوغی استفاده کرده بود و چهاردست و پا از زیر پای خاله خانباجی ها که داشتند قند میسابیدند، زده بود به چاک.
مهمانی به هم ریخت،
هرکس از یک طرف دوید دنبال عروس،
مهمانها ریختند توی کوچه.
شیرین را روی پشت بام همسایه پیدا کردند.
لای طناب های رخت..
پدرش کشان کشان برگرداندش سرسفره عقد.
گفتندپرده بی پرده!
نامحرم ها رفتند بیرون.
کمال مچ شیرین را سفت نگه داشت.
عاقد گفت: "استغفرالله! برای باردهم میپرسم عروس خانم آیا بنده وکیلم؟!"
پدر چشم غره رفت و مادر پهلوی شیرین را ویشگون ریز گرفت.
عروس با صدای بلند بله را گفت و لگد زد زیر آینه.
زن ها کل کشیدند و مردها به هم تبریک گفتند.
کمال زیرلب غرید که: "آدمت میکنم جوجه."و خیره شد به تصویر خودش در آینه شکسته.
فردای عروسی، شیرین را سردرخت توت پیدا کردند.
کمال داد درخت های حیاط را بریدند؛
سر دیوارها هم بطری شکسته گذاشتند؛
به درها هم قفل زدند...
اسم عروس را عوض کردند.
کمال گفت:" چه معنی دارد اسم زن آدم شیرینی و شکلات باشد؟! "
شیرین شد زهره.
زهره تمرین کرد یواش حرف بزند.
کمال گفت: "چه معنی دارد زن اصلا حرف بزند؟!
فقط در صورت لزوم!
آن هم طوری که دهانت تکان نخورد!
طوری هم راه برو که دست هایت جلو و عقب نرود!
به اطراف هم نگاه نکن، فقط خیره به پایین یا روبه رو!"
زهره شد یک آدم آهنی تمام عیار.
فامیل ها گفتند:"این زهره یک مرضی چیزی گرفته،
آن از حرف زدنش، آن هم از راه رفتنش."
کمال نگران شد.
زهره را بردند دکتر.
دکتر گفت:"یک اختلال روانی نادر است!"
همه گفتند:"از روز عروسی معلوم بود یک مرگش میشود،
الان خودش را نشان داده."
بستری اش که کردند کمال طلاقش داد.
خواهر ها گفتند:"دلت نگیرد برادر!
زهره قسمتت نبود.
برایت یک دختر چهارده ساله پسندیده ایم به نام شربت! "🖤🍂
