707
Subscribers
-124 hours
No data7 days
+230 days
Posts Archive
به خون ما وضو کردی، به چشمِ خود تماشا کن
ز خون تو حنا گردد به زودی دست و پای ما.
مسعود گلعذار🌈✨@FiveMinToHeaven
طلوع را از افق سرخ
پس ستاندهست
سرفهی جوان افتادنت.
در هرجای بدنت که مینگرم
گلی روییده به لهجهی زخم.
صورت مؤذن
سیراب گلشن خون است
بر ایوان مسجد در فلق.
روزن خروج خداست
از تمنای محرابِ پیشانی گلوله خوردهات.
ن.الف
🌈✨@FiveMinToHeaven
بسیاری از کسانی که از آشوویتس زنده بیرون آمدند، هیچگاه آن خالکوبی شماره روی دستشان را پاک نکردند، زیرا برگشتن به «زندگی عادی» یک جورهایی غیر ممکن بود. آنها راوی چیزی بودند که نباید فراموش میشد. همیشه کسانی هستند که چنان رنج بزرگی را انکار کنند، آن شمارهها سندی بود بر اینکه «من آنجا بودم و دیدم چه شد. من سند زنده آن شرایطم.» حقیقت این است که شما هیچوقت قرار نیست هیچ چیز برایتان عادی بشود، یعنی نمیتواند که بشود. بعضی زخمها چنان ویرانکنندهاند که حتی با تغییر نظم سیاسی موجود هم ترمیم کردنشان نسلها زمان میبرد. یک نسل میجنگد و زخم میخورد، نسل بعد راوی زخم نسل پیشینش میشود و نسل بعدتر میتواند ثمره زندگی عادی را بچشد. شما میجنگید تا نسلهای بعدیتان این روزها را که شما به چشم دیدید، فقط در کتابهای تاریخ بخوانند. اگر اشتباه نکنم، سولژنیتسین بود که میگفت: مسئله اردوگاههای شوروی این بود که انسانی را میساخت که دیگر بلد نبود عادی باشد. من پیتزا میبینم یاد سارینا میافتم. کلمن آب میبینم یاد ربیعی میافتم. رنگین کمان میبینم یاد کیان میافتم. به هرچیزی که نگاه میکنم، نشانهای از یک رنج بزرگ است. نمیشود این همه جنایت را زیر فرش جارو کنی و بگویی هیچی نشده است و به زندگی ادامه بدهید، این جامعه کاملا ویران شده است.
پاییز خواهد آمد، با لیسَکها
با خوشههای ابر و قلههای درهمش
اما هیچکس را سر آن نخواهد بود که در چشمان تو بنگرد
چرا که تو دیگر مردهای.
🌈✨@FiveMinToHeaven
من در دل فاجعه ماندهام و گلولهای به تنم نخورده،
اما زخم تماشای این ویرانی حیاتم را روزی صدبار مصادره میکند؛
با یاد آنان که از من زیباتر،
باهوشتر
و با جرعتتر بودند چه کنم؟
🌈✨@FiveMinToHeaven
به یاد آنان که جسارتشان از ما بیشتر بود،
حرف ما را فریاد زدند،
و اکنون اینجا نیستند ...
🌈✨@FiveMinToHeaven
بالاخره یک صبح بیدار میشویم و میبینیم که برف باریده.
یک برف ساکت و آرام.
همه جا را یک سکوت سفید فرا گرفته و دیگر نه خبری از خون و خونریزی خواهد بود،
نه صدای مسلسل،
نه صدای زوزهی گرگها ...
بالاخره یک روز صبح بیدار میشویم و میبینیم که باران باریده.
اشکها را شسته، غمها را برده و دکههای روزنامه فروشی و کلمات دروغ روزنامه ها را آب برده،
همه جا تر و تازه شده و رنگین کمانها بیرون زده اند و همهجا رنگ آرامش گرفته.
بالاخره یک روز صبح بیدار میشویم و میبینیم که هوا آفتابیست.
دلمان گرم شده، پشتمان گرم تر.
خوبیها در تلالو خورشید میدرخشند و بدیها، درد میکشند و شادی، برایمان میرقصد و میرقصد و میرقصد.
اما تو برای همیشه رفتی ...
🌈✨@FiveMinToHeaven
Repost from نامها را به خاطر بسپار
۲۰۲۷. روزبه صفری
۱۸ دی ۱۴۰۴ در اصفهان مجروح شد و ۱۱ بهمن جان باخت.
@RememberTheirNames
لست سین همتونو چک کردم و خوشحالم که سالمید❤️
امیدوارم اون ۹ نفری که هنوز آنلاین نشدن هم بخاطر اینترنتشون باشه.
دوستتون دارم
مراقب خودتون باشید 🤍 به امید رهایی
