334
Subscribers
No data24 hours
-37 days
+230 days
Posts Archive
334
- این قسمت... الیزابت میگه؛ ” تو را دوست میدارم، با عشقی که گمان میکنم گمش کردهام...“ تهیونگ به آرومی زمزمه کرد. نگاهش رو از خطهای شعر گرفت و به نیمرخ مرد جوانتر که روی نوشتن جملاتش تمرکز کرده بود، هدایت کرد. با چشمهایی که شیفتگیش رو به خوبی نمایان میکرد، به اجزای صورت جونگکوک خیره شد و زمانی که چشمهای عسلیش روی تیلههای مشکی رنگ اون ثابت موند، ادامهی شعر رو از حفظ خوند: ” و با مقدسات گمشدهام... تو را دوست میدارم؛ با نفس... خندهها و گریههای تمام طول زندگیام... و اگر خدا بخواهد... پس از مرگ تو را بهتر دوست خواهم داشت. " جملهی آخر رو با آرومترین لحن ممکن گفت و نگاهش رو دوباره به نیمرخ جونگکوک که با اخم ظریفی تزئین شده بود، برگردوند. مرد جوانتر که کمی گیج بهنظر میرسید، سرش رو بالا گرفت و به تهیونگ نگاه کرد. - منظورش رو نفهمیدم... مردبزرگتر آهی کشید و درحالی که لبخند بیجونی روی لبهاش نقش میبست، به آتیش شومینه چشم دوخت: - باید عاشق باشی... تا بفهمیش. نگاهش رو دوباره به سمت جونگکوک برگردوند و بعد از اینکه با نگاه سوالیش مواجه شد، به آرومی پرسید: - تاحالا عاشق شدی گمشده!؟
334
کسایی که بلو خوندن و فلو ترولرز رو دیدن، یا کسایی که نمیخوان بخونن و این سریالو ببینن اسپویلر رو باز کنن😭
