به راه خود.
Open in Telegram
92
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
هم مادر، و هم برادر اَجَلشان را دیده بودند. آن دو خوب بودند، اَجَل منِ سیاه چه شکلی خواهد بود؟
از اَجَل میترسم. میترسم ترسناک باشد و به چشمانم نگاه کند. شاید یکی از همین روزها من هم بروم، اگر اَجَلم ترسناک باشد دست و پایم را گم میکنم.
این خوب است که مادر رها شد و رفت، الان برادر هم یک همنشین دارد. یک دوست دارد. مادر مرا دوست داشت، زیرا بچگی مرا دید، من خاطرات کمی را به یاد دارم. بهتر بگویم، از بچگی اصلا چیزی به یاد ندارم، اما متوجهام که تازگیها چندینبار در باغ با او دیدار کردم و او قلبی مادرانه در سینه دارد. به من تسلیت نگویید. به زن عمو اگر میخواهید بگویید، اما من نه. هم من و هم زن عمو خوشحالیم که الان برادر یک دوست جدید دارد.
برادرم آمد و یکی از اقوامم را با خود بُرد. دیروز عمو میگفت مدام آرین را در خانه، با کت و شلوار سفید میبیند؛ امروز مادر زن عمویم(دراصل عموی پدرم، اما نزدیکیم) که در بستر بود و در انتظار مرگ، میگفت یک جوان با کت و شلوار سفید درست روبهرویم(روبهروی خودش) روی مبل نشسته، به زن عمویم گفت، بیا به این پسر یک کاسه غذا بده، عکس برادرم را به او دادند، گفت این همان جوان است. زن عمویم به او گفت، مادر اگر رفتی، مراقب آرین باش. همان عصر او دست آرین را گرفت و رفت. میگفت آرین لبخند میزد و نگاهم میکرد.
برایش نُقل گرفتند.. برف شادی، ماشین بابا را گلآرایی کردند. سنج و دمام و نقاره میزدند. پارچهی سبز خریدند. گویا برادرم عروسی کرده، فردا هم حنا بندانش است. گفتم حنا، امروز روی زخمهای صورتش حنا زدیم، به قول عمو، دو چشم درآمده بود.
برایش نُقل گرفتند.. برف شادی، ماشین بابا را گلآرایی کردهاند. سنج و دمام و نقاره میزدند. پارچهی سبز خریدند. گویا برادرم عروسی کرده، فردا هم حنا بندانش است.. گفتم حنا، امروز روی زخمهای صورتش حنا زدیم، به قول عمو، دو چشم درآمده بود.
برای دقایقی در آغوش عمه زار زدم، گریه کردم، فریاد زدم، فکر میکردم بس است، جمله را تمام نمیکنم، باقی را میدانید.
امروز صورتش را بوسیدم، از پدر و عمو قول گرفتم فردا هم قبل از اینکه بر تن خاک رها شود، صورت پوشانده شدهاش را باز کنند تا باز هم ببوسمش. اما چکار کنم، حتی اگر تا روز آخر زندگیام ببوسمش کافی نیست. نمیخواهم خداحافظی کنم مادر نمیخواهم.
شبها مینویسم، اشک نمیریزم، نمیدانم چرا، شرمسارم از اشک نریختن، مثل هرروز زندگیام؛ اما این بار بیشتر. نوشتن و چهرهی برادر را کشیدن، تنها چارهی درد من است.
تو بگو چرا در این دو روز به اندازه دویست سال پیر شدیم عمو؟ چین و چروکهای صورت پدر بیشتر شده. صورت مادر و عمه افتاده شده. چشمان همه خستهتر و غمگینتر شده. این تنها برادر بود که پیر نشد و رفت؟
پدر چرا صدای فریادت را میشنوم، عمو چرا صدای گریهات میآید. هر دو خوابید، اما چرا من میشنوم؟
از من چیزی بخواه، به آن چشمان سیاهم قسم انجامش میدهم. از من بخواه بمیرم تا زنده شوی، به آن چشمان سیاهت قسم انجامش میدهم.
مادربزرگ به اون خدایی که میپرستی بگو من رو با اون بکشه. مادربزرگ التماست میکنم کمکم کن، مادربزرگ منو با داداشم بُکش. مادربزرگ ننگ بر اون خدات. مادربزرگ چطور زندگی کنم مادربزرگ
