مَکبِث
Open in Telegram
1 339
Subscribers
No data24 hours
+87 days
+1130 days
Posts Archive
1 339
میشینیم تو جمع
پیش دختر پیانیسته که باباش مالک هفت تا بیمارستان تو استرالیا و فنلانده، میگم این همخونهی من هرروز ساعت دو شب با سر و صدای من که یا دارم میرم سر کار یا دارم برمیگردم، بیدار میشه و خوابش میپره.
همخونهم چهرهش میره تو هم
سکوت عجیبی میکنه
سرشو اروم تکون میده میگه اوهوم درسته.
دختره میگه وای چقد غمگین
خواب کافی و راحت واقعا مهمه چقدر فداکار چقدر مرد.
1 339
من وقتی یک نفر رو خیلی دوست داشته باشم، تو جمع مخصوصا
خاطراتی رو تعریف میکنم که اون شخص تو اون جریان مظلوم واقع شده.
