🪽پادشکننده
Open in Telegram
267
Subscribers
-124 hours
+117 days
+1230 days
Posts Archive
267
پس عزیزِ دلِ من...
هر اتفاقی که افتاد، تو کم نگذاشتی.
هر جا توانستی، جنگیدی و تا آخرین لحظه تلاشت را کردی.
حتی وقتی خسته بودی، حتی وقتی بریدی، باز یک جایی درونت پیدا شد که دستت را بگیرد و بلندت کند.
گاهی واقعاً نمیشود...
هرچقدر بخواهی، هرچقدر تلاش کنی، نمیشود که نمیشود.
اما این، چیزی از ارزش تو و تلاشت کم نمیکند.
تو شکست نخوردهای چون چیزی که میخواستی نشد.
شکست نخوردهای چون امروز خسته شدی.
حتی شکست نخوردهای چون یک روز فرو ریختی.
تو فقط آدمی.
امروز دوباره بلند شدم.
به خودم رسیدم، کارهایم را انجام دادم، راه رفتم و گذاشتم بادِ خنکِ آخر شب، کمی از سنگینی این روزها را با خودش ببرد.
و وسط همان قدمها، یک چیز را با خودم مرور کردم:
من قرار نیست بابت هر چیزی که از کنترل من خارج بوده، خودم را محاکمه کنم.
من وظیفهام را انجام دادم؛ جنگیدم، تلاش کردم و تا جایی که توان داشتم ایستادم.
باقیِ ماجرا دیگر دست من نبود.
و من آنقدر خودم را میشناسم که بدانم یک نتیجه، یک امتحان، یک شکست یا حتی چند روزِ سخت، قرار نیست ارزش من را تعیین کند.
من ممکن است زمین بخورم؛
اما اهل ماندن روی زمین نیستم.
ممکن است خسته شوم؛
اما تسلیم شدن، انتخاب من نیست.
ممکن است چیزی را از دست بدهم؛
اما خودم را نه.
پس امشب، بهجای اینکه از خودم بپرسم «کجای کار کم گذاشتم؟»،
میگویم من تا آخرین لحظه، خودم بودم
جنگیدم.
ماندم.
و حالا هم با تمام چیزهایی که نشد، باز ادامه میدهم.
نه از سرِ اجبار؛
از سرِ غرور.
چون من خوب میدانم چهقدر برای رسیدن به این آدمی که امروز هستم، جنگیدهام.🤍
267
بعدِ امتحان که برگشتم، واقعا هیچ میلی به ادامه دادن بقیهی کارهام نداشتم.
از شدت خستگی حالم از خودم بههم میخورد و توانم تموم شده بود،اما میدونستم اگر دوباره تسلیم همین چرخه بشم، فردا فقط خستهتر و بیحوصلهتر از امروزم.
پس بلند شدم.آماده شدم، به خودم رسیدم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
رفتم سراغ کارهای عصرم.
اول دندانی را که هفتهی پیش، در بدشانسترین و الکی ترین حالت ممکن شکسته بودم و تمام این مدت گوشهی ذهنم رو اشغال کرده بود، درست کردم؛ کاری که بهخاطر همین امتحانهای مزخرف مدام عقب انداخته بودم.
آقای دکتر خوشاخلاق و کاربلد، با همان آرامش و برخورد خوب همیشگیش درستش کرد و واقعا چقدر بعضی آدمها و بعضی محیطها میتوانند حال آدم را عوض کنند. خودشون و همکاراشون واقعا وایب خوبی به آدم میدن و البته که لطفشون هم همیشه برای من قابلتقدیره.
بعد از اونم برای یه موضوعی رفتم و استادمو دیدم و بعدش هم راه افتادم به سمت یک پیادهروی طولانی.
هوا داشت تاریک میشد.
باد خنکی میخورد توی صورتم و من فقط راه میرفتم و با خودم حرف میزدم.
نه برای اینکه اتفاقات امروز را فراموش کنم؛ برای اینکه به خودم یادآوری کنم من کیام.
267
واقعا امروز یکی از سنگینترین و مزخرفترین روزهای این چند ماه بود.
روانم رسما در حال فروپاشی بود و فقط به زور داشتم خودمو جمع میکردم.
از صبح به همه لبخند زدم، خوشاخلاق بودم، خویشتنداری کردم و وانمود کردم همهچی خوبه؛ در حالی که از درون واقعاً متلاشی بودم.
چند ماهه هر هفته امتحان، هر روز درس، هر روز نشستن پای میز.
دو هفتهی اخیر هم دو تا امتحان بهشدت سخت.
خدا شاهده توی این مدت، بعضی هفتهها فقط یک بار از پشت میز بلند شدم، رفتم امتحان دادم و برگشتم سر درس.
برای امتحان امروز هم کم نذاشتم.
خوندم، مرور کردم، سؤال زدم، دوباره خوندم...
چشمهام از شدت خشکی دیگه درست نمیدید، عضلات صورتم درد میکرد، ولی باز نشستم و خوندم.
بعد امتحانی برگزار شد از درسی که حتی یک جلسه کلاسش برگزار نشده بود؛ نه کلاس، نه آموزش مجازی(هرچند اموزششونم بیخوده)، نه حتی یک سرفصل مشخص از مباحث.
ولی در عوض، امتحانی گرفتند که واقعا نمیدونم اسمش رو چی باید گذاشت جز غیراستاندارد و مزخرف و عقده ریزی
انقدر سؤالها عجیب و نامتعارف بود که حتی با وجود اینکه بعضی مباحث عفونی رو چندین بار خونده بودم، سؤالهای امروز کنارش واقعاً شبیه یک شوخی بود.
و من موندم با هزار تا سؤال توی سرم:
نکنه کم خونده بودم؟
نکنه بلد نبودم؟
نکنه وقت کافی نذاشته بودم؟
نکنه مشکل از من بود؟
نمیدونم.
واقعاً نمیدونم.
فقط میدونم حیف اون همه ساعت خوندن.
حیف اون همه فشاری که به خودم آوردم.
حیف زحمتی که خانوادهم برای من کشیدن.
حیف تمام اون شبهایی که نشستم و سعی کردم کم نذارم.
میدونم این فقط یک امتحانه.
میدونم قرار نیست تعیینکنندهی سطح علمی یا مسیر آیندهم باشه
حتی الان هم میدونم مباحثی که خوندم رو بلدم.
اما چیزی که امروز برام سنگینه اینه که کم نذاشتم و باز هم نشد.
شاید سختترین قسمت ماجرا همین باشه؛
اینکه گاهی واقعاً تمام تلاشت رو میکنی و باز نتیجه چیزی نیست که انتظارش رو داشتی.
همیشه دلخواه ما پیش نمیره...
نمیدونم چرا.
ولی امروز واقعاً ناراحتم.
و شاید اگر حتی گوشهای از ذهنم احساس میکردم کمکاری از خودم بوده، اینقدر نمیشکستم.
267
Repost from نیمه اکسترا
۳ همراه خوب در کشیک
از آپتودیت در لحظه بپرسید
https://uptogpt.ir/app
اوردر های شایع را در یک لحظه پیدا کنید
https://rapidrx.ir/
منابع دستیاری را از زبان notebook lm بشنوید و تست بزنید (روماتو اش کامل رایگانه)
Mypileh.ir
267
دوستان پزشک، یه سؤال
جدا ماها واقعا از این ادا و اطوارا، شو لباس و کفش اکسیدای دندونپزشکا، یا ایرانکازمتیکای داروسازا نداریم؟!🤔
یعنی سهم ما از اینستا و برندینگ فقط انواع شیفت و کشیک و راند و مورنینگ و پارگی بوده؟!
این چه وضعشه واقعا😒😂
267
چون خودم هم با خشکی چشم درگیرم و بین دانش اموزام هم زیاد میبینمش، گفتم چند نکته مهم و علمی دربارهش بگم.
در واقعDry Eye Disease یک بیماری چندعاملیِ سطح چشم و tear film ـه؛ یعنی مشکل میتونه از کمبود اشک، تبخیر بیش از حد، اختلال غدد میبومین، التهاب سطح چشم یا حتی تغییرات عصبی باشه. در تعریف امروزی، اصل ماجرا از بین رفتن تعادل (homeostasis) لایه اشکیه.
برای همین ممکنه کسی بگه:
من اشکم که درمیاد، پس چرا چشمم خشکه؟!
چون خشکی چشم الزاماً به معنی کم بودن حجم اشک نیست. گاهی اشک تولید میشه، اما tear film پایدار نیست و سریع تبخیر میشه. حتی تحریک سطح چشم میتونه باعث رفلکس اشکی و اشکریزش بشه.
علائم هم فقط سوزش نیستن
احساس شنریزه یا جسم خارجی، خستگی، قرمزی، حساسیت به نور و تاری دید نوسانی و سختی تطابق هم میتونن دیده بشن. جالبه که گاهی تاری دید با چند پلک زدن بهتر میشه، چون tear film خودش بخشی از سطح اپتیکی چشم محسوب میشه.
پس چرا درس خواندن و صفحهنمایش مهمه؟
وقتی مدت زیادی روی کتاب، موبایل یا لپتاپ تمرکز میکنیم، معمولاً تعداد و کامل بودن پلکزدن کاهش پیدا میکنه؛ در نتیجه tear film کمتر تجدید میشه و علائم میتونن تشدید بشن.
پس اگر بعد از چند ساعت مطالعه چشمهات میسوزه یا احساس خشکی و تاری نوسانی داری، لزوماً به معنی «ضعیف شدن چشم» یا نیاز به عینک نیست.
بعلاوه ارتباط قابلتوجهی بین DED و عوامل روانشناختی مثل اضطراب و استرس گزارش شده!
بنابراین وقتی چند روز پشت سر هم استرس + کمخوابی + مطالعه طولانی + screen time زیاد داریم، کاملا طبیعیه علائم خشکی بیشتر به چشم بیان.
🌱 خب چه کار کنیم؟
اگر زیاد درس میخونید:
• هر چند وقت یکبار از صفحه فاصله بگیرید و چند پلک کامل و آرام داشته باشید.
• باد مستقیم کولر و پنکه به چشم نخوره.
• خواب کافی رو جدی بگیرید.
• اگر به اشک مصنوعی نیاز دارید، در مصرف مکرر معمولاً نوع بدون نگهدارنده انتخاب مناسبتریه.
• اگر خشکی مداوم یا شدید دارید، فقط قطرههای مختلف رو خودسرانه عوض نکنید؛ بهتره علتش بررسی بشه.
در معاینه، بسته به شرایط بیمار، بررسیهایی مثل tear-film breakup، staining سطح چشم، ارزیابی پلک و غدد Meibomian و در موارد لازم Schirmer میتونن به تشخیص کمک کنن.
و یک نکته خیلی مهم:
خشکی چشم یک بیماری واحد با یک درمان واحد نیست.
اگر علت اصلی مثلا MGD، کمبود جزء آبی اشک یا التهاب باشه، درمان هم باید متناسب با همون علت انتخاب بشه.
پس اگر خشکی چشمتون شدیده، مداومه یا روی کیفیت دید و زندگیتون اثر گذاشته، اولش بهتره بهصورت اصولی توسط چشمپزشک بررسی بشه.
267
روز پزشک تبریک به تمام کسانی که پشت این عنوان، سالها تلاش، شببیداری، اضطراب، خستگی و بارها از نو شروع کردن ایستادهاند. 🤍
به کسانی که برای رسیدن به این جایگاه، روزهای زیادی را از زندگیشان گذاشتند؛ شبهایی که خوابیدند با فکرِ فردای امتحان و صبحهایی که با خستگی دوباره ادامه دادند.
به تمام ساعتهایس که کسی ندید، اشکهایی که کسی نفهمید، شکستهایی که دوباره از نو ساختند و تمام لحظههایی که میتوانستند تسلیم شوند، اما نشدند.
پزشک شدن فقط رسیدن به یک عنوان نیست؛ حاصل سالها انتخاب کردنِ ادامه دادن، حتی وقتی مسیر سخت و طولانی بوده است.
روز پزشک مبارک؛
به افتخار تمام کسانی که این عنوان را با تلاش خودشان به دست آوردند.🤍🌿
267
چند روز پیش هم، با شنیدن خبر فوت دکتر کیان رحمانی، دوباره همین فکرها برگشت سراغم.
واقعا نمیدونستم چطور به دکتر ر" تسلیت بگم
اصلا ایا تسلیت میگم برای چنین چیزی چه معنایی داره؟آیا واقعاً گفتن این جمله، ذرهای از درد کسی کم میکنه؟
ذهنم مدام درگیر این بود که چطور ممکنه یه آدم با اون همه هوش، توانایی، تلاش و آیندهای که جلوش بوده، به جایی برسه که دیگه ادامه دادن براش ممکن نباشه.
و البته من از علت دقیق مرگش خبر ندارم و نمیخوام برای زندگی یا تصمیمهای یک آدمی که دیگه بین ما نیست، از بیرون روایت بسازم.
ولی چیزی که این اتفاق دوباره بهم یادآوری کرد، یه چیز خیلی ساده و در عین حال ترسناکه:
ما هیچوقت واقعاً نمیفهمیم توی سرِ آدمها چه خبره.
ما آدمها رو از بیرون میبینیم.
موفقیتشون رو.نمرههاشون رو.مدرکشون رو. روپوش سفیدشون رو.لبخندشون رو.
برنامههاشون برای آینده رو.
و بعد فکر میکنیم خب، پس حتما حالش خوبه.در حالی که روان آدمیزاد خیلی پیچیدهتر از این حرفاست.
گاهی آدم ممکنه اونقدر تحت فشار و خسته باشه که ذهنش دیگه نتونه راههای دیگه رو ببینه. نه اینکه راهی وجود نداشته باشه؛ اتفاقا شاید دهها راه وجود داشته باشه. ولی وقتی آدم توی عمق رنج گیر میکنه، ذهنش میتونه اونقدر محدود بشه که فقط یک راه رو ببینه.
و شاید ترسناکترین قسمت ماجرا همین باشه.
اینکه ممکنه یه آدم سالها یاد گرفته باشه چطور جان بقیه رو نجات بده، اما خودش یه جایی از زندگی اونقدر خسته بشه که دیگه راه نجات خودش رو نبینه.
برای همین شاید باید حواسمون بیشتر به آدمها باشه اینکه یک آدم هنوز زندهست، ولی از درون داره خاموش میشه، چطور کنارش بمونیم.
و باز برمیگردم به همان سؤال اول:
آدمها چطور میمیرن؟
نمیدونم.
فقط میدونم مرگ، برخلاف چیزی که هر روز به خودمون تلقین میکنیم، یک اتفاق دور و غیرواقعی نیست.
267
اولین باری که واقعاً CPR انجام دادم، یه خانوم مسنِ مبتلا به سرطان پیشرفته بود.
قبل از من یکی از آقایون شروع کرده بود به فشار دادن قفسه سینهش. صدای شکستن دندههاش هنوز یادمه. واقعاً لحظهی بدی بود. من هم برای تعویض جای نفرات ایستاده بودم که یه لحظه پاهام سست شد، قلبم تند زد و فقط به این فکر کردم:
جدی؟ الان بودن و نبودنِ یه انسان افتاده توی دستای ما؟؟؟
نکنه نشه.
نکنه نتونم.
نکنه چند دقیقه دیگه دیگه هیچ کاری ازمون برنیاد.
بعد شروع کردم به فشار دادن.
با تمام توانم.
و عجیب اینه که دیگه حتی صورتش رو هم نگاه نمیکردم. فقط به دستام نگاه میکردم و فشار میدادم. انگار اگر به صورتش نگاه میکردم، یکدفعه یادم میاومد که این فقط یه «بیمار» نیست؛ یه آدمه. یه نفر با یه زندگی، با خاطرات، با آدمهایی که دوستش داشتن.
تا وقتی ساعت فوت رو اعلام کردن من همونجا بودم.
و هنوز نمیدونم باید دربارهی اون لحظه چی بگم.
نمیدونم «راحت شد» جملهی درستیه یا نه.
نمیدونم آخرین لحظهی زندگی چه شکلیه.
فقط میدونم زندگی واقعاً تموم میشه.
واقعاً، واقعاً.
و مغز ما هیچوقت نمیتونه این حقیقت رو کامل هضم کنه....
267
شبهای هجر را گذراندیم و زندهایم؛
ما را به سختجانیِ خود این گمان نبود.
چه شبهایی که گذشت،
و ما نگذشتیم...
267
اینکه هنوز سوالا درنیومده و نمیدونم ازمون چطوریه و بچه ها چیکار کردن، هنوزم که هنوزه واقعا برام استرس داره انگار خودم کنکور دارم 😅
267
https://t.me/ZahrapourAliBeak/2291
با آرزوی بهترین ها برای عزیزانی که فردا و پس فردا کنکور دارن❤️
267
ولی این فکر میدونین بیشتر از کجا نشأت میگیره؟
از دیدن یهسری رفتارها توی محیط پزشکی؛ جایی که گاهی بعضیا یادشون میره آدمی که روبهروشونه، همون ظرفیت روانی و تحملی رو نداره که خودشون بعد از سالها کار و تجربه پیدا کردن.
مثلا استادی که یه خبر واقعا بد رو با بدترین لحن به همراه میده، طرف چند لحظه کپ میکنه و نمیدونه باید چی بگه، ولی استاد خیلی راحت میخنده و رد میشه. شاید برای اون، این صحنه بارها تکرار شده و عادی شده باشه، اما برای اون آدم ممکنه اولین مواجهه با چنین خبری باشه.
اینکه چیزی برای تو عادی شده، دلیل نمیشه برای همه عادی باشه.
همین رو توی برخورد با دانشجوها هم میبینیم؛ حرفهایی که به اسم شوخی، آموزش یا تذکر و تنبیه گفته میشن، ولی در واقع بسیار تحقیرکننده و خورد کنندن. یکی ممکنه بیخیال از کنارش رد بشه، یکی دیگه چیزی نگه ولی همون حرف رو با خودش ببره و کمکم باور کنه: شاید واقعا من همینم که میگن.
و وقتی این اتفاق یک بار نباشه و بارها تکرار بشه، میتونه روی اعتمادبهنفس، انگیزه و تصویر آدم از خودش اثر بذاره. چون آدمها واکنش یکسانی به فشار ندارن؛ یکی بهتر مدیریت میکنه، یکی دیرتر، و یکی ممکنه واقعاً زیر فشار فرسوده بشه و جاهای دیگه کشیده بشه برای فرار ازش.
برای همین به نظرم جایگاه بالاتر، مجوز بیملاحظگی نیست. اتفاقاً هرچی قدرت و جایگاهت بیشتره، مسئولیتت نسبت به اثری که روی آدم مقابل میذاری هم بیشتره.
میشه سختگیر بود، اشتباه رو گوشزد کرد و استاندارد بالا داشت، بدون اینکه شخصیت آدم رو خرد کرد.
چون شاید تو یک جمله رو بگی و پنج دقیقه بعد فراموشش کنی، ولی آدم روبهرو ممکنه مدتها با اثر همون جمله زندگی کنه...
267
شاید بهتر باشه قبل از اینکه درباره آدمها بگیم چرا بیشتر تلاش نکرد؟، چرا تحمل نکرد؟، چرا فلان کار رو نکرد؟ یا اگه من جای اون بودم...یک لحظه مکث کنیم و بپرسیم:
آیا من واقعا از تمام شرایطی که اون آدم باهاش درگیر بوده خبر دارم؟
خیلی وقتها چیزی که از بیرون بیعرضگی، کمکاری یا ضعف به نظر میاد، از نزدیک ممکنه نتیجه ماهها یا سالها فرسودگی و جنگیدن با شرایطی باشه که ما حتی یک درصدش رو هم ندیدیم...
پس بیایید کمی کمتر سطحی قضاوت کنیم.
همهچیز برای همه به یک اندازه سخت یا آسان نیست. یک هزینه مالی، یک موقعیت، یک شکست، یک فشار روانی یا حتی یک فرصت، برای دو آدم مختلف معنای یکسانی نداره.
آدمها فقط با ارادهشون وارد مسیر نمیشن؛ با گذشتهشون، خانوادهشون، محیطشون، منابعشون، زخمهاشون، آدمهای اطرافشون و ظرفیت روانیای که تا اون لحظه براشون ساخته شده هم وارد مسیر میشن.
و شاید یکی از بالغترین شکلهای نگاه کردن به آدمها این باشه که همزمان دو چیز رو ببینیم:
هم مسئولیت فردی رو، هم شرایطی رو که فرد در اون مجبور به انتخاب شده.
چون زندگی مسابقهای نیست که همه از یک خط شروع کرده باشن و فقط ببینیم چه کسی سریعتر دویده.
گاهی مهمتر از اینکه ببینیم چه کسی جلوتره، اینه که بفهمیم هرکس با چه چیزی روی دوشش، از کجا شروع کرده و چقدر برای رسیدن به همین جایی که ایستاده جنگیده.
