معشوقه جناب پاریس.
Open in Telegram
ایستاده روی سن، بی هیچ تماشاگری مونولوگی شاعرانه، شاهکاری مبتذل را اجرا می کند.
Show more265
Subscribers
+124 hours
+47 days
+5130 days
Posts Archive
یک دخمه پر از کاغذ های مچاله شده و روان نداشته ام؛ چای سرد است و اکنون طلوع با آسمان عهد جدایی می بندد..
من به کدامین ساعت خیره می شوم؟
قلبی ندارم، صدایی ندارم، کاغذ هایم را برده اند، دفترم را پاره کرده اند
قلم را ربودند
تازیانه زدند و تاختند
من ویرانه ام
هیچ ندارم.
