معشوقه جناب پاریس.
Open in Telegram
ایستاده روی سن، بی هیچ تماشاگری مونولوگی شاعرانه، شاهکاری مبتذل را اجرا می کند.
Show more265
Subscribers
+124 hours
+47 days
+5130 days
Posts Archive
گاهی آنقدر بیش از اندازه فکر می کنم که سرم درد می گیرد به حرف می آید و جیغ می کشد و من همچنان قادر به توقف این مغز معیوب نیستم.
به مانند بغض فروخورده، صدای قلبی شکسته، گلوله ای رها نشده و صفحه ای به خون مزین نشده...
هیچ چیز جدیدی وجود ندارد، یک مشت احساسات تکراری را هر بار به خوردم می دهند و باز هم آنان را بالا می آورم.
به یادم آورد سایه ای را آن دمِ خوش
من آن آدم بودم کز جنون انفاس را کشت
آیینه ای فانی داشتم در وجودم
ز دستم بر زمین افتاد و بشکست خود وجودم
روشن و پاک برگرفته سرتاسر از غباری
تیره می شد زشت و دلمرده به دور از انکاری
-هلن
کسی را دوست ندارم
کسی نیز مرا
با کسی کاری ندارم
کسی نیز با من
نقش مردهای را بازی میکنم
در سایه روشنِ این کافه
و چهرهام تاریک است در لیوانِ آب....
_یونان
