en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

کوچنده‌ٔ اجباری

کوچنده‌ٔ اجباری

Open in Telegram

کوچنده‌ی اجباری از اینستاگرام به تلگرام! آدرس محل سکونت در اینستاگرام: https://instagram.com/zed_bml?igshid=YmMyMTA2M . ناشناس https://t.me/HarfinoBot?start=ee262e8d7f16f1b شناس @zed_bml

Show more
203
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
حالا یه بار دیگه ببینیمش🥲

من کجای این پازل قرار دارم؟...

پاییز تازه از اولین بارونش شروع میشه...

واقعا بعد هر اتفاق مهم این چنینی میفهمم عه! چقدر تحلیلگر سیاسی دور و برم بودن خبر نداشتم🤦🏻‍♀️😑

نمی‌فهمم چطور با این هجمه‌ی اخبار تلخ می‌تونم پاشم برا خودم چایی بریزم، به حال جسمیم فکر کنم که هنوز کامل خوب نشده و ندونم فردا بعد از دو هفته ورزش رو از سر بگیرم یا نه، برنامه‌های هفته بعد رو بالا پایین کنم و ظاهرا انگار زندگی مثل قبل در جریانه اینطور وقت‌ها بین از خود متنفر شدن و نشدن می‌مونم... قطعا خدا رو ورژن اهالی این روزگار، چیزی نصب کرده! که دووم میاریم.... #مغز_نوشت

گفتم: «بگو عزيزم. چي شده؟ خوبي؟» گفت: «اين يادداشتي كه توي همشهري جوان نوشتي چيه؟» چيزي نوشته بودم درباره‌ی بابا. گفتم: «كدوم؟ همون‌كه واسه بابا نوشتم؟» گفت: «تو چرا اين‌طوري‌اي؟ اصلا به خودش گفتي و اين كار رو كردي؟ مي‌دوني خودش راضي هست يا نه؟» چيز بدي ننوشته بودم ولي قضيه از نظر برادرم اصلا اين‌ نبود. «مي‌دوني خيلي خودخواهي؟» در دفاع از خودم کمی توضیح دادم ولي فقط او را عصباني‌تر كردم و مطمئن‌تر درباره‌ی اين‌كه همان آدم خودشيفته‌ی خودخواه مزخرفي هستم كه در هجده‌سالگي بودم. هوا روشن شده بود كه گوشي را گذاشتم، درحالي‌كه نزديك یک‌ساعت باهم بحث كرده بوديم. درواقع دعوا كرديم. مثل جسد افتادم توي رخت‌خواب و ياد متني افتادم كه جايي خوانده بودم درباره‌ی اين‌كه اگر مي‌خواهيد خواننده‌ها شما و شجاعت‌تان را تحسين كنند و قوم‌وخويش‌ها به‌تان فحش بدهند، خاطره (memoir) بنويسيد اما اگر مي‌خواهيد محبوب همه، پدرومادر و اقوام و خواننده‌ها، باشيد كتاب آشپزي را امتحان كنيد. اما من با همه‌ی احترام و علاقه‌ام به آشپزي، تصميمم را گرفته بودم. 📚روایت فاش 👤حبیبه جعفریان

نوشتن -خاصه روایت نویسی- و انتشار اون نیازمند مقادیری از خود افشاییه! و من همیشه اینجا گیر می‌کنم که آیا این خود افشایی درسته یا نه؟ ماجرا وقتی سخت تر میشه که پای افراد دیگه هم به روایتت باز میشه . پدر، مادر، همسر، دوست و رفیق و همکار و.... و تو نمی‌دونی آیا اونها از افشاگری راضی هستن یا نه! و تهش نمی‌دونم.... یا نباید بنویسی و بیخیال این روایت‌ها بشی یا بنویسی و منتشر نکنی یا بنویسی و پوست کلفت باشی مثل حبیبه جعفریان* و دلخوری ها رو ندید بگیری! چه میشه کرد و چه باید کرد؟ *ر.ک: پست بعدی

قشنگگگگ غروب جمعه‌ی پاییزه‌ها...🚶🏻‍♀️🍂🍁

امیدوارم بعد از ۲۶ ساعت بیداری ، بیهوش شم به معنای واقعی کلمه تا قرصی چیزی شبیه به بیهوشی ساخته نشده با من از پیشرفت علم صحبت نکنید😏 پ.ن: یکی اینجا از درمان شدن میگرنش با طب سنتی خیلیییی خوشحاله!😬😌 و وارد حدودا چهلمین روز پاکی شده😂 وگرنه که الان رو به موت بود

خدا چه امتحان‌های سختی از بعضی‌ها می‌گیره.... پ.ن: غریبه هستن . از عکس بالای مزار توجهمون جلب شد
خدا چه امتحان‌های سختی از بعضی‌ها می‌گیره.... پ.ن: غریبه هستن . از عکس بالای مزار توجهمون جلب شد

🌹🥀
+1
🌹🥀

اُذكُروا إِنْقطاعَ اللّذّاتِ وَ بقاءَ التَّبِعات آن ساعتی که دیگر خوشی‌ها برای همیشه پایان می‌یابد و تنها تبعات و اثرات شوم گ
اُذكُروا إِنْقطاعَ اللّذّاتِ وَ بقاءَ التَّبِعات آن ساعتی که دیگر خوشی‌ها برای همیشه پایان می‌یابد و تنها تبعات و اثرات شوم گناهان بر جای می‌ماند را یاد کنید (نهج‌البلاغه، حکمت ٤۳۳)

دریغ که یک ثانیه خوابم برده باشه😑 خدایا چم شده🚶🏻‍♀️

پروفایل جدید کانال یکی از همین عکساست... که پاییز ۴۰۱ وسط بدو بدوی رسیدن به کلاس، زیر اون طاق آبی رنگ حد فاصل بین دانشکده‌ی حقوق و دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه تهران یهو توجهم به این برگ، به اینکه الان تو محبوب‌ترین فصل سالَم ، جلب شد و این عکس ثبت شد! و هنوزم دوستش دارم... بخاطر حس اون لحظه و اینکه پاییز ۴۰۱ رو یادم میاره...

امروز هم برگشته باشی شک نداری دلتنگ صحنش می‌شوی از صبح فردا💔 چه برسه به یه هفته🫠

Repost from نهال 🌱
واقعا میخوایش یا فقط میخوای بقیه ببینن که داریش؟

مدتها بود کتابی رو یه نفس نخونده بودم از ده دقیقه به یازده تا الان عجیب چسبید حتی بغض و اشک همراهش

«روزهای بی‌آینه (خاطرات منیژه لشکری، همسر آزاده خلبان، حسین لشکری)» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/24509
«روزهای بی‌آینه (خاطرات منیژه لشکری، همسر آزاده خلبان، حسین لشکری)» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/24509

سر و ته یعنی مثلا کتاب چراغ ها را من خاموش می‌کنم خیلی قشنگ بود اما تهش به چیز خاصی نرسید...صرفا توصیف بود🙄 اما مثل نهنگ نفس تازه می‌کنم تهش ما تغییر مستوره رو دیدیم شایدم برای بار چهارم برم همونو بخونم 🚶🏻‍♀️

خودم هنوز نمیدونم باران خوبی‌ها (شرح خطبه متقین) رو که تو سفر مشهد شروع کردم باید تموم کنم کتاب ارتباط بدون خشونت و مشروع الفکر الاسلامي هم که آهسته و پیوسته باید خونده بشن دلم یه رمان قشنگ میخواد یه چیزی که سر و ته داشته باشه و البته پرکشش پیشنهاد؟😬