315
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
315
I am sitting with a philosopher in the garden; he says again and again 'I know that that’s a tree', pointing to a tree that is near us. Someone else arrives and hears this, and I tell him: 'This fellow isn’t insane. We are only doing philosophy.
Wittgenstein
315
گشت گرداگرد مهر تابناک، ایران زمین .
روز نو آمد و شادی برون زندر کمین.
ای تو یزدان، ای تو گرداننده مهر و سپهر .
برترینش کن برایم این زمان و این زمین.
315
Because the world is so full of death and horror, I try again and again to console my heart and pick the flowers that grow in the midst of hell.
Herman Hesse
315
تعادل در زیبایی و زشتی.
آنچه که زیباییست و بر آنچه که منکر زیبایست و آنچه که ما پسند زیستیم زیبا و بر آنچه ما نزیسته ایم زیبا نیست. گویند که علت درک افراد بر زیبایی چیست؟ خواهم جوابی داد اما بسیار سخت است زیرا بر خود فهم است و بر دیگران رنج می خواهم اینجا برای شما یک چیزی را روشن سازم شما حسیات را از مکان حذف کنید مانند ٫سفتی رنج ٫نرم٫ و ... اما مکان یا آن شیئ باز آن حسیات را در آن دارند که بتوانیم آن زیبایی را درک کنیم اینجا خواهم جواب داد به سوال اول وقتی. -میگیم چرا باید این هم در نظر بگیریم که از منظر آن فرد آن چیز زیبا نیست .من خواهم جواب داد این مکان و شرایط ادمی است که باعث زیبا بودن و زیبا نبودن یک چیز میشود مانند : عشق برای من زیباست ٫اما دیگری عشق برای من زیبا نیست . ؛بلکه نفرت دارم .زیبایی گمانم چیزیست که ما بر آن ارتباط میگیرم و زیبایی، در لحظاتی که در فشار و نیاز هستیم، بار روانیمان را تخلیه میکند و تسکین میبخشد، چون درک آن به معنای رفع کمبود درونی است. گویند که چه چیزی زیبایی و زشتی را قضاوت میکند ؟ میگویم که قضاوت و داوری ما بر اساس نیاز های ماست .ما هنگامی که نیازی به یک چیز زیبا داشته باشیم زشتی به سراغ ما نخواهد آمد ولی اگه نیازمان برطرف شد آن زیبا هم زشت میشود٫ اما خود را نیازمند بدان بر هر زیبایی و زشتی زیرا داوری دست توست. زیراوقتی در زیبایی زیادهروی کنیم، در نهایت دچار یکبعدینگری میشویم و زیبایی را در چیزهایی که معمولاً زیبا به نظر میرسند نمیبینیم. برعکس، وقتی در زشتی غرق شویم، ممکن است تمام زیباییها را از دست بدهیم. اما اگر بتونیم تعادل را بین زیبایی و زشتی برقرار کنیم، میتوانیم در هر دو جنبه، زیبایی را ببینیم و تجربهای عمیقتر از زندگی پیدا کنیم. پذیرش زشتی و یافتن زیبایی در آن، به ما کمک میکند که درک گستردهتری از جهان پیدا کنیم و از هر دو جنبهی زندگی بهره ببریم
315
سالی گذشت که در آن هیچ چیز نگذشت.
نه تغییری که نشان از حرکت باشد، نه سکونی که نشانی از آرامش دهد. تنها امتداد بیمفهوم لحظههایی که نه گذشتهای بر آنها اثر داشت و نه آیندهای از دلشان زاده میشد. اما مگر زمان جز در تغییر معنا مییابد؟ سالی که در آن هیچ چیز رخ نداد، آیا اصلاً وجود داشت؟ یا آنکه در غیاب رخداد، در غیاب تفاوت، در سکونی که حتی نام سکون را نمیتوان بر آن نهاد، به نیستی فرو رفت؟ شاید چنین سالی نه یک برهه از عمر، بلکه شکافی در هستی باشد؛ فاصلهای که نه به گذشته متصل است، نه به آینده، بلکه همچون نقطهای تهی در بطن زمان، تنها ادعای بودن دارد، بیآنکه بودنی در کار باشد.
315
آیا معنا مستقل از ذهن وجود دارد، یا ذهن آن را میسازد؟
انسان هیچ نمیداند مگر آنکه از ندانسته های خود دانستنی های ندانستنی بداند و اگر درست نداند در آن میماند. زیرا ما برای همه چیز زود آمده ایم و برای فاهمه افراد بسیار خوب آمده ایم زیرا قوه فاهمه ما چیزی جز اندیشه ثابت ندارد بحث من چنین است که گویند ذهن ذاتا تنها است مانده و خواهد ماند یعنی اینکه ذهن یک اصل ثابت دارد وآن هم تنها بودن آن ذهنیت ما است گویم یک چزی که ماده اصلی آن پوچیست چطور میتواند سخنانش ریشه در معنای دیگری سازد؟ اگر ما با قدرت ذهن یک شیئ را بسازیم چطور آن نابود نمیشود؟ مگر ذهن ما اصلیت پوچی نیست؟ مگر میشود که چیزی فراهم کنیم که برای ما معنای فراهم کند؟ آه از آن خشک مغز های جزم اندیش که گمان نمیکندد که چطور میتوان ریشه ذهن را پوچ نامید اینک نظر من را بشنوید: ذهن ما همانطور که گفتم پایه و اساس اندیشه دارد که در فلسفه اندیشه برای درک زندگی بهتر و در ضد آن فینفسه و یک چیز بر ضدیت اندیشه ما و نتیجه درست یا منفی در ذهن ما ( نه در کل فاهمه افراد ) و ما تابع نقد ذهن ما و چنین نتیجه استلالی برای ما خواهم خلاصه کرد که ذهن درحال یک نبرد است که میمیرد اما زنده میشود زنده شدن آن با نقد ممکن است اگر بخواهیم در نگاه مادی هم بنگریم شیئ که ما فراهم کردیم میمیرد و باز قوی ظاهر میشود حال خواهم پرسید که ذهن ذاتاً پوچ است؟ ۱.آنکه خود این فینفسه را ریشه پوچ مینامد حسگرایی بیش نامی ندارد ۲.وانکه عقل گرایی محض است میگوید آنچه من میدانم همان است که بر اساس مغالطات است اول که با عقل اندیشه ای ندارد که بگوید من که ذات آن را مطلقاً پوچ مینامم پس در گذشته هم چنین بوده است؟ . دوم آنچه را که محض گمان میکند که چنین درست است ومطلقاً در ذهن خود ابژه هایی میکارد برای راه حل آن و یک ایده چنین نیست ما از طریق ابژه هایی که بما داده میشوند قوه فاهمه ما در آن اندیشه میکند و به نتیجه ای قابل درک میرسد. فلسفه درد است، انکه بدون استدلال میگوید مطلقا من درست گفتم چنین نیست .درست است که مطلقا در زمانه (وجود) خود چنین است ولی نباید فلسفه و مباحث فلسفه را در خود نتیجه گرفت همیشه هم میگویم و خواهم گفت خودمان را تابع نقد کنیم. تا از طریق فاهمه خود و شروطی که حسیات به ما منتقل میکنند به نتیجه برسیم.
315
my dearest, sometimes I think that loving you is the only thing I was ever meant to do, and yet it's the hardest task l've ever undertaken. I sit here in my room, the night pressing against the windows, and I imagine you-your face, your hands, the way you might smile at something l've said—and it's as if my whole being leaps toward you across the miles. I want to be with you, not just in letters, not just in dreams, but truly, to sit beside you and feel the warmth of you, to know that this longing I carry isn't a burden but a gift. Do you know what it's like, to love someone so much that it hurts, that it feels like a wound and a joy at the same time? I don't know if I can bear it, and yet I wouldn't trade it for anything.-kafka
