en
Feedback
اُرکیـــده آبـــی

اُرکیـــده آبـــی

Open in Telegram

🌧🩹𝐊𝐢𝐬𝐬 𝐦𝐲 𝐬𝐜𝐚𝐫𝐬🩹🌧 http://t.me/HidenChat_Bot?start=7691974557 🪨

Show more
202
Subscribers
No data24 hours
-457 days
-4830 days
Posts Archive
ااااراااامش

هنوز نفسم بند میاد

دیگه نمیزارم اینکه از بچگی بزرگش کردم و پیشم بوده رو دیدم تاثیر بزاره

به اوانجلین همیشه یه سری حقیقت ها بین شایع ها وجود دارن

این ازون دوستیا بود که بهت یاد میده ادما رو نمیشه تغییر داد اون یه بی چشم رو حسوده خودخواه بود

برا اولین بار خیلی واضح تونستم حمله پنیکو تشخیص بدم

ولی اعصاب ندارم یهو میرم میزنمش

باید خودم بدم بشورمش مامانم بلد نیست فحش بده

پشمام لجن بودن ادم

در بستر باران میخزید . دیدگانش را چشمانی پیوند زده بود که به هنگام رهایی بیگانه بود . باران احساس بر آن اُقیانوس پر تلاطم چکه میکرد . شب بود و سوت یخ زده واژگان، چنان بر یخبندانِ کولاک دیده ی روحش سقوط میکرد که جویی گرمای وجودش را انکار میکرد . خروار ها غم به دوش ، به مراوده با خود روی می آورد تا آخرین پرنده را هم رها کند ؛ اما گویی چیزی در آن قفسِ خالی بود که هرگز آزاد نمیشد...

در بستر باران میخزید . دیدگانش را چشمانی پیوند زده بود که به هنگام رهایی بیگانه بود . باران احساس بر ان اقیانوس پر تلاطم چکه میکرد . شب بود و سوت یخ زده واژگان، چنان بر یخبندانِ کولاک دیده ی روحش سقوط میکرد که جویی گرمای وجودش را انکار میکرد . خروار ها غم به دوش ، به مراوده با خود روی می اورد تا اخرین پرنده را هم رها کند ؛ اما گویی چیزی در ان قفسِ خالی بود که هرگز ازاد نمیشد...

در بستر باران میخزید . دیدگانش را چشمانی پیوند زده بود که به هنگام رهایی بیگانه بود . باران احساس بر ان اقیانوس پر تلاطم چکه میکرد . شب بود و سوت یخ زده واژگان، چنان بر یخبندانِ کولاک دیده ی روحش سقوط میکرد که جویی گرمای وجودش را انکار میکرد . خروار ها غم به دوش ، به مراوده با خود روی می اورد تا اخرین پرنده را هم رها کند ؛ اما گویی چیزی در ان قفسِ خالی بود که هرگز ازاد نمیشد...

در بستر باران میخزید . دیدگانش را چشمانی پیوند زده بود که به هنگام رهایی بیگانه بود . باران احساس بر ان اقیانوس پر تلاطم چکه میکرد . شب بود و سوت یخ زده واژگان، چنان بر یخبندانِ کولاک دیده ی روحش سقوط میکرد که جویی گرمای وجودش را انکار میکرد . خروار ها غم به دوش ، به مراوده با خود روی می اورد تا اخرین پرنده را هم رها کند ؛ اما گویی چیزی در ان قفسِ خالی بود که هرگز ازاد نمیشد...

یا خدا

سه شبه