اُرکیـــده آبـــی
Open in Telegram
🌧🩹𝐊𝐢𝐬𝐬 𝐦𝐲 𝐬𝐜𝐚𝐫𝐬🩹🌧 http://t.me/HidenChat_Bot?start=7691974557 🪨
Show more202
Subscribers
No data24 hours
-457 days
-4830 days
Posts Archive
این ازون دوستیا بود که بهت یاد میده ادما رو نمیشه تغییر داد
اون یه بی چشم رو
حسوده خودخواه بود
در بستر باران میخزید . دیدگانش را چشمانی پیوند زده بود که به هنگام رهایی بیگانه بود . باران احساس بر آن اُقیانوس پر تلاطم چکه میکرد . شب بود و سوت یخ زده واژگان، چنان بر یخبندانِ کولاک دیده ی روحش سقوط میکرد که جویی گرمای وجودش را انکار میکرد . خروار ها غم به دوش ، به مراوده با خود روی می آورد تا آخرین پرنده را هم رها کند ؛ اما گویی چیزی در آن قفسِ خالی بود که هرگز آزاد نمیشد...
در بستر باران میخزید . دیدگانش را چشمانی پیوند زده بود که به هنگام رهایی بیگانه بود . باران احساس بر ان اقیانوس پر تلاطم چکه میکرد . شب بود و سوت یخ زده واژگان، چنان بر یخبندانِ کولاک دیده ی روحش سقوط میکرد که جویی گرمای وجودش را انکار میکرد . خروار ها غم به دوش ، به مراوده با خود روی می اورد تا اخرین پرنده را هم رها کند ؛ اما گویی چیزی در ان قفسِ خالی بود که هرگز ازاد نمیشد...
در بستر باران میخزید .
دیدگانش را چشمانی پیوند زده بود که به هنگام رهایی بیگانه بود .
باران احساس بر ان اقیانوس پر تلاطم چکه میکرد .
شب بود و سوت یخ زده واژگان، چنان بر یخبندانِ کولاک دیده ی روحش سقوط میکرد که جویی گرمای وجودش را انکار میکرد .
خروار ها غم به دوش ، به مراوده با خود روی می اورد تا اخرین پرنده را هم رها کند ؛ اما گویی چیزی در ان قفسِ خالی بود که هرگز ازاد نمیشد...
در بستر باران میخزید . دیدگانش را چشمانی پیوند زده بود که به هنگام رهایی بیگانه بود . باران احساس بر ان اقیانوس پر تلاطم چکه میکرد . شب بود و سوت یخ زده واژگان، چنان بر یخبندانِ کولاک دیده ی روحش سقوط میکرد که جویی گرمای وجودش را انکار میکرد . خروار ها غم به دوش ، به مراوده با خود روی می اورد تا اخرین پرنده را هم رها کند ؛ اما گویی چیزی در ان قفسِ خالی بود که هرگز ازاد نمیشد...
