SOUL SOCIETY
Open in Telegram
496
Subscribers
-124 hours
-67 days
+230 days
Posts Archive
496
از این فرصت استفاده میکنم برای اشاره به یک موضوع دیگه:
یه لایهی جالب دیگه دربارهی اوناهانا اینه که حتی زمانبندی برگشتنش به هویت واقعی خودش هم میتونه معنادار باشه.
تا وقتی یاماموتو بالای سر جامعهی سولسوسایتی بود، اوناهانا هم همون تصویری رو حفظ کرده بود که با نظم سنتی گوتی ۱۳ سازگار بود: یه زن آروم، مهربون و درمانگر که از گذشتهی خشونتآمیز خودش فاصله گرفته.
یاماموتو خودش تا حد زیادی نماد همین نظم سنتی بود؛ شخصیتی که برای صدها سال یه ساختار مشخص رو حفظ کرده بود و اقتدارش هم بر پایهی سنت، سلسلهمراتب و تجربهی تاریخی شکل گرفته بود.
اما بعد از کنار رفتنش، شونسویی که از نسل جدیدتریه و انعطاف بیشتری نسبت به تغییر داره جاش رو میگیره. شونسویی رو میشه نماد یه مدل مدیریت مدرنتر در سولسوسایتی دونست؛ مدیریتی که برخلاف یاماموتو حاضر میشه با شرایط جدید خودش رو وفق بده و بعضی از ساختارهای قدیمی رو زیر سؤال ببره.
و جالبه که دقیقاً توی همین دورهست که اوناهانا دوباره به چیزی که واقعاً هست برمیگرده.
کنار رفتن یاماموتو فقط به معنی عوض شدن فرماندهی گوتی ۱۳ نیست؛ انگار با کنار رفتن نمایندهی نظم قدیم، فضا برای آشکار شدن چیزهایی باز میشه که اون نظم سالها سرکوب یا پنهانشون کرده بود.
اوناهانا دوباره تبدیل میشه به یچیرو اوناهانا؛ اولین کنپاچی. همون کسی که هویت واقعیش بر پایهی خشونت، مبارزه و کشتن شکل گرفته.
و جالبتر اینکه این تغییر فقط برای خودش نیست. اون در نهایت مأمور میشه زاراکی رو به چیزی که واقعاً میتونه باشه تبدیل کنه.
یعنی اوناهانا که سالها خودش رو سرکوب کرده بود، درست توی زمانی که نظم قدیمی کنار رفته، دوباره خودش میشه؛ و همزمان زاراکی هم مجبور میشه بخشی از خودش رو که سالها سرکوب کرده بود بازیابی کنه و به تمام پتانسیلش برسه.
از این زاویه، مبارزهی اوناهانا و زاراکی فقط یه مبارزه برای یاد گرفتن بانکای یا قویتر شدن نیست؛ دو شخصیتی هستن که هردوشون سالها بخشی از خود واقعیشون رو سرکوب کرده بودن و در نهایت، با مرگ اوناهانا، هردوشون به شکل متفاوتی آزاد میشن.
496
وقتی بحث Hot Take وسطه، برای من یکی از بهترینها اینه:
نوشتن و طراحی شخصیت زن بهشدت جذابتر و در عین حال چالشبرانگیزتره. بهخاطر اینکه در بسیاری از جوامع و دورههای تاریخی، تابوها، محدودیتها و انتظارات اجتماعی دربارهی زنها بیشتر و متفاوتتر بوده، نویسنده میتونه از این تضادها برای ساختن شخصیتهایی استفاده کنه که از نظر روایی حتی از یک شخصیت مردِ بسیار خوب هم جذابتر باشن.
یعنی اگر نویسنده واقعاً بلد باشه یک شخصیت زن رو درست طراحی کنه، به نظرم پتانسیل این رو داره که از یک شخصیت مردِ خوب هم بهتر بشه.
ولی متأسفانه همونقدر که طراحی یک شخصیت زن خوب جذابه، سختتر هم هست؛ چون نویسنده باید هم شخصیت رو مستقل و باورپذیر بنویسه و هم با مجموعهای از کلیشهها و انتظاراتی که بهطور تاریخی دربارهی زنان وجود داشته درگیر بشه. مخصوصاً با توجه به اینکه بخش بزرگی از نویسندهها هم مرد هستن، طبیعتاً همه قادر نیستن چنین شخصیتی رو بهدرستی دربیارن.
مثلاً Lisa Lisa در جوجو، اگر بهترین شخصیت زن نباشه، برای من حداقل جزو تاپفایوه. شخصیتش بهشدت پخته و بهجاست؛ مخصوصاً با توجه به اینکه در دورهای نوشته شده که هنوز حضور شخصیتهای زن واقعاً قدرتمند و جدی در مانگا به اندازهی امروز جا نیفتاده بود.
یا Unohana یک مثال خیلی خوبه. چیزی که دربارهی اون جذابه، تضاد کامل بین دو تصویریه که از یک زن میبینیم.
در یک حالت، زنیه کاملاً همراستا با انتظارات سنتی جامعه: آرام، مهربان، با موهای بسته و لباس پوشیده؛ کسی که نقشش محدود به درمان و مراقبت از دیگرانه.
اما در حالت دوم (یعنی هویت واقعی و اصلیش) تقریباً همهچیز برعکس میشه: موهای باز، ظاهری متفاوت، چشمانی کاملاً بیرحم و شمشیری که خون ازش چکه میکنه؛ زنی که به چیزی جز کشتار فکر نمیکنه.
در واقع Unohana عملاً نقطهی مقابل تصویریه که عرف و انتظارات سنتی از یک زن ساخته. همین تضاد بین «زنی که جامعه از او میخواهد باشد» و «زنی که واقعاً هست» چیزی است که شخصیتش را اینقدر جذاب میکند.
