286
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
286
آنقدر در این جاده در این راه ایستادهام
که دیگر دیده نمیشوم
و همه میپندارند این جاده منم
این راه.
286
گاهی ما آدمها در اوج غم و اندوه با هر بدبختی که هست روزگار را میگذرانیم و دوست نداریم نزد دیگران اعتراف کنیم که چقدر در نوسان روحی قرار داریم و غرق در اندوه هستیم...
286
امروز یکی بهم گفت تو خیلی خطرناکی
پرسیدم چرا؟ گفت چون تو به هیچکس احتیاج نداری
فقط لبخند زدم.
286
بعضی روزها
آدم دلش یک معجزه می خواهد،
معجزهای شبیه به باران
معجزهای شبیه به یک خیابان
که از آنسویش یک نفر بیاید
و هوای خوب خیابان را به خانه ات بیاورد.
یا بگذارید اینطور بگویم؛
بعضی روزها
آدم دلش یک نفر را می خواهد
که از آنسوی خیابان با باران بیاید،
با باران بنشیند و چکه چکه حال تو را خوب کند...
286
گاهی تصور میکنم که دارم محکم بغلت میکنم. لبخند میزنم. بعد متوجه لبخندم میشوم. لبخندم تمام میشود. میرود. از بین میرود. میمیرد. یک حجم خالی توی بغلم، سنگین میشود، سبک میشود، پایین میافتد...
286
اگه ازم بپرسن قشنگترین واژهای که یاد گرفتی چیه؟ میگم پذیرش.
پذیرفتن شرایط با تمام سختیهاش، پذیرفتن آدما با تمام نقصهاشون، پذیرفتن اینکه مشکلات هست ولی باید ادامه داد، پذیرفتن اینکه گاهی اشتباه میکنم، پذیرفتن اینکه من کامل نیستم، پذیرفتن تموم فقدان ها، پذیرش تمام از دست دادن ها، شکست خوردن ها، رها شدن ها، داشتن پذیرش یعنی پایان دادن تمام دعواها و اختلافها. پایان حال بد و جنگ اعصاب و شروع آرامش...
286
یکی از احساساتی که توی بزرگسالی به شدت دستخوش تغییر میشه، دلتنگیه.
خبری از بیقراری نیست، فقط یهو وسط رانندگی یا خوردن غذا، حس میکنی ته دلت خالی شد.
چند ثانیهای در خلا سپری میشه و کمکم از جات بلند میشی و وانمود میکنی همه چی مرتبه.
