en
Feedback
بازدم🫁

بازدم🫁

Open in Telegram

شروع ²⁰'¹⁰ آنچه هستم ، روایتی‌ست میان سکوت و صدا. من، همین منِ ساده؛ باور کن برای یک‌بار برخاستن هزار هزار بار فرو افتاده ام... @nafasbazdam_bot

Show more
374
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-1130 days
Posts Archive
يادش نداده بودند که وقتى غمگین است حرف بزند هميشه گوشه اى تنها و ساكت مى ماند و احساساتش را مخفى ميكرد.

بچه ها یادتونه همیشه از حسرت می‌گفتم؟ دقیقا الان همونجای زندگیمم ، که حسرت داره بزارید رک باشم باهاتون ، داره دهنمو صاف میکنه و هیچ راه حلی براش ندارم نمیدونم واقعا کجای راهمو اشتباه کردم ، نمیدونم چیکار کنم با زندگیم هربار که میرم و تصمیم به انصراف می‌گیرم دودلی و ترس نهیب میزنه بهم

نزار آخرین خدافظ با غم فریادِ تو باشه

اولین سالیه که جمعه کنکور ندارم یه حس گسی داره ، نه خوبه نه بد اما هنوز اون استرس و اضطراب رو ته دلم احساس میکنم دقیقا جایی هستی که هیچ کلمه‌ای یا جمله‌ای آرومت نمیکنه پس منم چیزی نمیگم ولی میخوام بگم ممنونم که تا همینجا دووم اوردی البته درسته که بازی هنوز تموم نشده اما یه خداقوت از ته دل برات🫂🪐

گفتم شاید شما هم توی وضعیت من باشید...

هرجا به مو می‌رسه و میخواد پاره بشه، مامانم میاد یه گره‌ی محکم می‌زنه بش.

واقعا فاصله‌ای تا فروپاشی روانی ندارم

بازهم لعنت به جبر جغرافیا

اینکه جشن فارغ التحصیلی یکی از عزیزترینام رو نمیتونم برم آزار دهنده‌اس

بلاخره رفتم دنبال موسیقی امروز تیک خورد بعد از سالها🌙

این روزا سعی میکنم کمتر فکر و خیال کنم بیشتر خودمو غرق کار و درس و اتفاقات روتین کردم ، دلم میخواست بتونم فراموش کنم یه سری ا
این روزا سعی میکنم کمتر فکر و خیال کنم بیشتر خودمو غرق کار و درس و اتفاقات روتین کردم ، دلم میخواست بتونم فراموش کنم یه سری از اتفاقات‌رو فراموش کنم نبود و کمبود یه سری چیزهارو توی زندگیم اما،اما امان از وقتی که بخوام رو تخت دراز بکشم و استراحت کنم بعد از روز پر مشغله‌ام یهو دلتنگی و فکر خیال حمله می‌کنن بهم و یادم میاره فراموش کردنی درکار نیست ، فقط کمرنگ میشه...

الان اگه منو بندازن تو آبمیوه‌گیری یه لیوان دلتنگی، غم، بلاتکلیفی و کم‌خوابی تحویلتون می‌ده.

هم متوجهم، هم مهم نیست هم حواسم هست، هم وابسته نیستم یه چیزی بین "دیده‌ شدن" و "دور ایستادن" همین قدر دربین دوراهی

تمام سعی در برگشت به روتین عادیِ زندگیه
تمام سعی در برگشت به روتین عادیِ زندگیه

خیلی دلم میخواد عکس بذارم ، بنویسم ، بگم براتون اما یه سنگینی عجیبی توی بند بند وجودمه نمیدونم چجوری ازش خلاص بشم ، مثل یه غم قدیمیه یا یه درد مداوم که کلافت میکنه اما تو در کنارش زندگی میکنی و ادامه میدی کاش یه بغل داشتم برای زمانایی که انقدر درمونده و سنگین بودم ، کاش یه جا بود که قایم میشدم تا وقتی خودم نمیخواستم کسیم پیدام نمی‌کرد...

نشستم توی ماشین ، به صدای بارون روی سقف ماشین گوش میدم بعد فکر میکنم چی میشه که ادمها انقدر تنهان؟! چی میشه که انقدر همه چیز به‌هم میریزه؟! سعی میکنم فقط صدای بارون رو گوش بدم فقط و فقط صدای بارون نه افکار توی سرم

🌦

از آخرین روز🌙 1404.01.15

بعد تعطیلات به یک تعطیلات دیگه نیاز دارم تا بتونم به زندگی ادامه بدم...

‏نمیدونم کدومتون نیاز داره اینو بشنوه ولی "نبودنش بهتر از نصفه نیمه بودنشه"رهاش کن.
‏نمیدونم کدومتون نیاز داره اینو بشنوه ولی "نبودنش بهتر از نصفه نیمه بودنشه"رهاش کن.