en
Feedback
آبان و خورشید

آبان و خورشید

Open in Telegram

[ بال هامو میگیری؟! ] به جای حرف‌هایی که نمیزنم... و برای چیزایی که تو قلبم نفوذ میکنه. اگه دوست داشتید باهم حرف بزنیم: (لینک ناشناس) https://t.me/HarfChatBot?start=2c073fc6c8d9

Show more
949
Subscribers
+224 hours
+67 days
+230 days
Posts Archive
Repost from -مرابخوان!
تو از آن آدم‌هایی بودی که رفتنت تمام نمی‌شود؛ هر بار که یادت می‌افتم، دوباره می‌روی.
محمود درویش

اگر شبیه این نباشد که همه استخوان های بدنم با هم شکسته‌اند، شبیه این است که از دره‌ای پایین افتاده باشم، بی اینکه زخمی بر تنم باشد که خون جاری شود. دردی هست که از دور دیده نمی‌شود و از نزدیک آدم را هر بار با یادش می‌کشد.

دلتنگی‌ات راه گلویم را بسته یادت کمرم را خم کرده خاطره دستانت دور است نگاهت دوره‌ام کرده موهایت شعله کشیده و می‌سوزانتم تو رفتی؛ تو را زندگی به من داده و بود و از من ربود. شبی شبیه امشب و من مانده‌ام و این شب که جانم را می‌سوزاند.

دیدی؟ نمردی زندگی هم نکردی کردی؟

آی آدم ساده! باید بنشینی گریه کنی و بعد رنجت را بغل بگیری و بروی هر جا که میروی.

اصلا مگر چه فرقی به حال خدا دارد؟ او خداییست بی نیاز بحالش چه فرقی دارد جانت را بگیرد یا زندگی یا همدمت را؟ _ اما برای من فرق داشت بی انصاف.

آن دخترک آنجا بود آسمان بالای سرش بود، شب پخش شده بودند، ستاره ها بودند. برگ درختان به هم می‌سایید و سایه همه جا را گرفته بود. کسی نمی‌توانست بیچارگی‌اش را ببیند! خدا هم نمی‌توانست ببیند؟

چه کسی دید که آن شب آن موجود کوچک در حیاط پشتی بیمارستان چگونه به آسمان نگاه می‌کرد و نمی‌دانست چگونه از ستارگان و خدایشان بخواد که تو را به او ببخشند؟

Nima Ravand - Darde Eshgh (320).mp36.24 MB

Did you hurt yourself ?

یادت رو گذاشمتش توی جیب چپ پیراهنم.

داشتیم با هم حرف میزدیم، یادته؟ بعد من افتادم و خندیدم، تو هم خندیدی. برگشتم خنده هات رو ببینم که صدات گیجم کرد، هرچی گشتم تو نبودی و صدات بود، بعد تو بودی و صدات از دور می‌اومد. باد وزید و تو رو با خودش برداشت که ببره، فریاد کشیدم: "نرو! کجا بی من؟" ولی باد چه می‌فهمید؛ تو رو برد بالا، بالای بالا، اول فکر کردم تو می‌بره پشت کوها ولی رفت بالا تر، بالای ابرا، رسید به ماه. گفتم: "بی معرفت رفتی اونجا چیکار؟" باد صدامو گم کرد، لای هو هو هاش. یادت پایین افتاد رفت لای گل‌ها، روی بند رخت، قاطی عکسا اونو برداشتم، بوسیدمش صدبار. گذاشتمش توی جیب چپ پیراهنم لا به لای دردام. حالا بوی تو میده، همه‌ی حرفام.

مردم عادت کردن میگن از سوگ گذر کردن امکان پذیره اما نه، نمیشه از سوگ گذشت. نمیشه فراموش کرد. نمیشه بخشید. زندگی بعد از سوگ هرگز شبیه زندگی پیش از سوگ نمیشه.

فراموش کنم؟! زندگی عادی؟! من هنوز گوشه تلویزیون دارم عکسای جدید میبینم‌. هنوز یهو وسط غذا بغض میکنم. هنوز یهو روی زانوهام خم میشم جیغ بی صدا میکشم.

چیزی که خودم می‌سازم VS چیزی که امروز پوشیده‌ بودم :/
+1
چیزی که خودم می‌سازم VS چیزی که امروز پوشیده‌ بودم :/

Repost from -مرابخوان!
هر چیز که تکلیفش روشن نباشد امن نیست.
چه رابطه باشد، چه اعتقاد باشد و چه کشور باشد‌.

Repost from Libres de rêver
از خود می‌پرسید که آیا بهتر نبود که می‌رفت و در قبر خود می‌خوابید و می‌گذاشت رویش خاک بریزند. بدون وحشت از خدا می‌پرسید که آیا واقعا خیال می‌کند مخلوقاتش از آهن درست شده‌اند که بتوانند این همه درد و بدبختی را تاب بیاورند.

حالا تازه من منتظرم به اندازه کافی بزرگ شم بعد برم سمت مانگا و مانهوا و انیمه 🙄