en
Feedback
Mohammad Heidari

Mohammad Heidari

Open in Telegram
259
Subscribers
No data24 hours
-77 days
-1330 days
Posts Archive
بهترین اثر از دیدگاه شما
Anonymous voting

۱۴۰۳
۱۴۰۳

photo content

Kalafegi.mp312.61 MB

photo content

خیلی وقته ننوشتم دستم به قلم نمیره با خودم میگم از روزمرگی هام بنویسم اما چیزی برای بیان نیست زندگی همینه که هست مگه میشه از دلش خوشبختی در آورد؟ یه مدت که ننویسی چیز تازه ایی برای نوشتن پیدا نمیکنی همون کارهای روزانه و معمولی اگه چیز جدیدی نداری چرا الکی بوی کاغذ کاهی رو خراب کنی؟ بهم میگن چی تو فکرته؟ زندگی شگفت انگیزه لذت بخشه همین کارهای روزانه رو انجام دادن توصیف کاملی از زندگیه. اما دلتنگی مقوله عجیبیه دوست دارم راجب دلتنگی بنویسم سالهای متمادی نوشتن و خوندن اون حس از دست دادن بی تکراره تمام زندگی پی نداشتن ها دویدن رویاهای ساخته شده اما بدون حضور همه چیز مجازی و در نبودن میگذره ما حتی در حضور هم غایب شدیم کمالگرایی رو کنار گذاشتم. صبح ها معمولی بیدار میشم چای و صبحانه تکراری هر روز و انجام دادن کارهای هر روز آدما لذت میبرن از این روزمرگی؟ پس چطور با دلتنگی ها و نبودن ها کنار میان؟ فقط برداشتن نقاب در آخر شب؟ شاید هم قطره اشکی که آروم روی بالشت میریزه. با خودت میگی از خستگیه و میخوابی شاید برای همه این علامت سوال بزرگیه اما من برخلاف بقیه دنبال جوابم رسیدنی در کار نیست این بار برخلاف هر دفعه دنبال جواب در آخر این خط خطی نگرد جواب چخبر من هست: قابل عرض چیز تازه ایی برای گفتن نیست. گفتگوی های من و تو تا ابد پایان یافت. دنبال گفتگوی تازه نیستم. مراقب خودت باش خدانگهدار

TIME.mp313.00 MB

photo content

نگاهش کردم گفتم میدونی امروز چندمه؟ -گفت سه شنبه است دیگه فردا کلاس دارم گفتم بابا تاریخ رو میگم چندمه -گفت امروز ۱۵ آبانه ولی چه روزیه؟ گفتم امروز نیمه پاییزه قدیما نیمه پاییز رو جشن میگرفتن بخاطر همین دستتو گرفتم گفتم بیاییم اینجا یه لبخند ساده زد و گفت: -چه جالب نمیدونستم. فداسرت بابا آدم خیلی چیزا رو نمیدونه؛ عمر انقدر سریع میگذره آدم تاریخا یادش نمیمونه. -آره خب آدمیزاد خیلی فراموشکاره ولی باحاله ها قبلنا همه چیزو جشن میگرفتن براشون روز و ماه های سال ارزشمند بوده میدونستن چطور ارزش سال و ماه هارو بدونن. ماها سال و ماه ها میره اصلا متوجه نمیشیم. -بیخیال نگاه کن اون درخت خرمالو رو، رنگ نارنجی عجیب حال آدمو خوب میکنه. اگه پاییز انقدر رنگارنگ نبود که اسمشو نمیذاشتن فصل عاشقا -(یکم خندید) آره تمام رنگای گرم مثل قرمز و زرد و نارنجی توی پاییزه دقیقا ولی دقت کردی پاییز برگا میریزه هوا سرد میشه ولی بهش میگن فصل عاشقی نمیدونم ولی انگار آدمیزادم مثل درخته تا برگاش نریزه روحش شکل نمیگیره -زد بهم با خنده و گفت دیوونه گفتم آفرین “دیوونه" این فصل مال دیوونه هاست بارون و برگای زرد رو فقط دیوونه ها دوست دارن من دیوونه ام تو چی؟ -والا اینجور ک میگی منم دیوونه ام پس خندیدم گفتم پس این چای به سلامتی دیوونه بودنمون -خیلی خوبه که راز فصل هارو درک میکنیا آره بابا آدمای عاقل به هیچ جا نمیرسن تا دیوونه نباشی بارون و برگ زرد و فرهاد گوش دادن بهت حال نمیده. -ولی سه شنبه روز عجیبیه قبول داری؟ چطور؟! -نمیدونم سه شنبه انگار پر شده از بلا تکلیفی و کلی کار نکرده نه اول هفته است نه آخر هفته مثل بچه وسط میمونه. خندیدم گفتم تاحالا بهش دقت نکرده بودم ولی شرح حال حرفات میشه اضطرار -اضطرار شاید نه انتظار بهتره آره خب انتظار از اضطرار بهتره؛ آدمیزاد منتظر که باشه میدونه چی در انتظارشه ولی اضطرار بلاتکلیفیه. -آره ولی گاهی اوقات انتظار هم دلیل نمیخاد همش در انتظار یه اتفاقی، ولی نمیدونی چه اتفاقی ! خب عزیزم اون که دیگه دوباره میشه اضطرار -ولش کن بابا مهم نیست؛ بزار به همون جشن نیمه پاییز فکر کنیم. شاید قدیمیا معنی دقیق انتظار رو بهتر بلد بودن و این روز و جشنا مال همینه. گفتم آره خب شاید ولی روزها بهانه است برای زیستن و برای شاد بودن. منم راز فصل هارو نمیدونم ولی شاید شاد بودن تنها انتقامیه که میشه از زندگی گرفت.

8118.mp310.06 MB

photo content

پادکست جدید امشب از رادیو انزوا

من جاده ابریشم‌ام در من کاروان‌های بسیاری به غارت رفته‌اند بازرگانان بسیاری راه گم کرده‌اند شترانی با بار ادویه و دارچین در شن خفته‌اند رونقی داشت دلم قبل از تو طاعون عشق ویرانم کرد من جاده ابریشم‌ام که حالا با خاک یکسان شده‌ام اما هنوز هم از هر طرف که در من سفر کنند به تو خواهند رسید. جواد گنجعلی

“أحب الخریف” قالت لي ومن یومِها وأنا أتساقط. «به من گفت که عاشق پاییزم و از آن روز در حال فرو ریختنم» سنان انطوان

پنجشنبه می‌توانست، زیباترین روز هفته باشد. تا این که چشم های تو، از تقویم روی دیوار کم شد. و پنجشنبه ها، پر شد از نبودنت. علی سیدصالحی

لقد كنت أبدو هادئًا في حزني، بينما قلبي كان مُتعبًا من الحروب التي لا تهدأ. «‏در اندوهِ خویش آرام به نظر می رسیدم، در حالی‌که قلبم از جنگ‌هایِ بی‌پایان خسته بود...» @RADIOENZEVA