en
Feedback
گندم

گندم

Open in Telegram
654
Subscribers
No data24 hours
-17 days
No data30 days
Posts Archive
اگر بدانم... که شعرها از کجا می‌آیند، به آنجا خواهم رفت؛ به همان جایی که واژه‌ها بی‌آنکه بخواهند روی پنجره‌ی ذهن می‌نشینند مثل اولین قطره‌ی باران. شاید در لابه‌لای نفسِ خاموشِ شهر باشد، یا در سکوتِ صبحی که هنوز کسی بیدار نشده و خیابان‌ها خوابِ دوردستِ باران را می‌بینند. شاید در نگاهِ کوتاهی باشد که از کنارم رد شد و هیچ‌وقت تکرار نشد، یا در دلتنگیِ طولانیِ شبی که هیچ‌کس دکمه‌ی خاموشی‌اش را پیدا نکرد.

من پاره‌پاره‌های تو را جمع خواهم کرد و خود در تو خواهم خفت و تو در من خواهی رویید تو در خون من سبز خواهی شد و من می‌ایستم بر تو باران خواهد بارید بر تو از دو دیده‌ی ابری من باران خواهد بارید چه درازنای بی‌پایانی دارد این فصل اما من پایداری خواهم کرد تا تو چون صنوبری بالا شوی و من تا وقت مرگ نزد تو خواهم ماند تا تابوت‌ام را از تو بتراشند - شیرکو بیکس

photo content

وقتی میای که دیر شده، نمونده در من نفسی

چه شاهکاری💘

The gods may throw the dice Their minds as cold as ice And someone way down here Loses someone dear

تو خرابِ منِ آلوده مشو غمِ این پیکرِ فرسوده مخور قصه‌ام بشنو و از یاد ببر بهرِ من غصه‌ی بیهوده نخور

تو خرابِ منِ آلوده مشو، غمِ این پیکرِ فرسوده مخور قصه‌ام بشنو و از یاد ببر، بهرِ من غصه‌ی بیهوده نخور

شجاع اومدیم، شجاع میمیریم.

photo content

«کاش پیرتر بودیم، مثل ریشه‌‌ها؛ یا خیلی جوان‌تر، مثل شاخه‌ها. اینجا که ما ایستاده‌ایم فقط تبر می‌خورد.»

انقدر امیدها به قلبت خیانت کرده‌اند که هرگاه به شادی کوچکی می‌رسی، چشم‌انتظار اندوه پس از آن می‌مانی.

تنم یه آرزو نترس از آسمون بدون حالم اینجا آرومه..

امروز چقدر خوشبخت‌تریم از آن‌رو که دیگران در راه سعادت و روشنگری ما مرده‌اند؟ سعادت؟ روشنگری؟ اگر کسی برای خوشبختی من مرده باشد، من حتی بیش از پیش ناخشنودم، چراکه نمی‌خواهم زندگی خود را بر گورستانی بنا کنم. گاهی حس می‌کنم در برابر همهٔ رنج‌های تاریخ مسئولم، زیرا درک نمی‌کنم چرا کسانی برای ما خون ریخته‌اند. طنز بزرگی بود اگر می‌توانستیم روشن کنیم که آنها از ما خوشبخت‌تر بوده‌اند. بگذارید تاریخ فرو ریزد و خاک شود. مرا چه باک؟ بگذارید مرگ جلوه‌ای مضحک یابد؛ رنج، محدوده و مبهم شود؛ اشتیاق، ناپاک؛ زندگی، معقول؛ و دیالکتیک زندگی، منطقی باشد تا شیطانی. بگذارید ناامیدی، ناچیز و نسبی شود؛ جاودانگی، فقط یک واژه؛ تجربهٔ نیستی، یک توهم؛ میرایی، یک شوخی! جدی از خودم می‌پرسم معنای این‌همه چیست؟ چرا سؤال کنیم، آشکار سازیم یا ابهام بیابیم؟ بهتر نبود اشک‌هایم را، در انزوای مطلق، در شن‌های ساحلی دفن می‌کردم؟ اما من هرگز نگریستم، چراکه اشک‌هایم همواره به اندیشه تبدیل شده‌اند و اندیشه‌هایم به تلخی اشک‌هایم است. - بر قله‌های ناامیدی | امیل چوران

امروز داشتم بازید ممبرا رو نگاه می‌کردم و چند نفری هستن که آخرین بار ماه گذشته آنلاین شدن، کاش سالم باشن🥲

به جایی رسیدم که از زنده بودنم، نفس کشیدنم، خندیدنم..شرمندم.

This winter inside is crushing me now

Nothing can change us No one can save us from ourselves..

سرگردان، گمشده، سردرگم، ناسازگار، گم‌گشته، آواره، مبهوت، سرگشته، دربه‌در، و وصلم به این قطارِ واژگانِ مرتبط؛ در همین کلمه‌ها سکنا گرفته‌ام. این کلمه‌ها پایم را روی زمین بند می‌کنند.

photo content