654
Subscribers
No data24 hours
-17 days
No data30 days
Posts Archive
654
اگر بدانم...
که شعرها از کجا میآیند،
به آنجا خواهم رفت؛
به همان جایی
که واژهها
بیآنکه بخواهند
روی پنجرهی ذهن مینشینند
مثل اولین قطرهی باران.
شاید
در لابهلای نفسِ خاموشِ شهر باشد،
یا در سکوتِ صبحی
که هنوز کسی بیدار نشده
و خیابانها
خوابِ دوردستِ باران را میبینند.
شاید
در نگاهِ کوتاهی باشد
که از کنارم رد شد
و هیچوقت تکرار نشد،
یا در دلتنگیِ طولانیِ شبی
که هیچکس
دکمهی خاموشیاش را پیدا نکرد.
654
من پارهپارههای تو را جمع خواهم کرد
و خود در تو خواهم خفت
و تو در من خواهی رویید
تو در خون من
سبز خواهی شد
و من میایستم
بر تو باران خواهد بارید
بر تو از دو دیدهی ابری من
باران خواهد بارید
چه درازنای بیپایانی دارد این فصل
اما من پایداری خواهم کرد
تا تو چون صنوبری بالا شوی
و من تا وقت مرگ
نزد تو خواهم ماند
تا تابوتام را از تو بتراشند
- شیرکو بیکس
654
«کاش پیرتر بودیم، مثل ریشهها؛
یا خیلی جوانتر، مثل شاخهها.
اینجا که ما ایستادهایم فقط تبر میخورد.»
654
انقدر امیدها به قلبت خیانت کردهاند که هرگاه به شادی کوچکی میرسی، چشمانتظار اندوه پس از آن میمانی.
654
امروز چقدر خوشبختتریم از آنرو که دیگران در راه سعادت و روشنگری ما مردهاند؟ سعادت؟ روشنگری؟ اگر کسی برای خوشبختی من مرده باشد، من حتی بیش از پیش ناخشنودم، چراکه نمیخواهم زندگی خود را بر گورستانی بنا کنم. گاهی حس میکنم در برابر همهٔ رنجهای تاریخ مسئولم، زیرا درک نمیکنم چرا کسانی برای ما خون ریختهاند. طنز بزرگی بود اگر میتوانستیم روشن کنیم که آنها از ما خوشبختتر بودهاند. بگذارید تاریخ فرو ریزد و خاک شود. مرا چه باک؟ بگذارید مرگ جلوهای مضحک یابد؛ رنج، محدوده و مبهم شود؛ اشتیاق، ناپاک؛ زندگی، معقول؛ و دیالکتیک زندگی، منطقی باشد تا شیطانی. بگذارید ناامیدی، ناچیز و نسبی شود؛ جاودانگی، فقط یک واژه؛ تجربهٔ نیستی، یک توهم؛ میرایی، یک شوخی! جدی از خودم میپرسم معنای اینهمه چیست؟ چرا سؤال کنیم، آشکار سازیم یا ابهام بیابیم؟ بهتر نبود اشکهایم را، در انزوای مطلق، در شنهای ساحلی دفن میکردم؟ اما من هرگز نگریستم، چراکه اشکهایم همواره به اندیشه تبدیل شدهاند و اندیشههایم به تلخی اشکهایم است.
- بر قلههای ناامیدی | امیل چوران
654
امروز داشتم بازید ممبرا رو نگاه میکردم و چند نفری هستن که آخرین بار ماه گذشته آنلاین شدن، کاش سالم باشن🥲
654
سرگردان، گمشده، سردرگم، ناسازگار، گمگشته، آواره، مبهوت، سرگشته، دربهدر، و وصلم به این قطارِ واژگانِ مرتبط؛ در همین کلمهها سکنا گرفتهام. این کلمهها پایم را روی زمین بند میکنند.
