No data
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+930 days
Posts Archive
رفتم درمانگاه. نه گذاشته نه برداشته میگه چرا صبح نیومدی از صبح سرگیجه داشتی. میگن صبح نمیتونستم تو یه خط صاف راه برم. باز میگه اگر صبح میاومدی داروخونه باز بود الان نه داروخونه بازه نه پرستار هست. خب چیزم توتون.
و خواب یه لاکپشت دیدم که از لاکش میاومد بیرون و خودشو برای اوشونم لوس میکرد. *پرتاب میز*
یک جوری سرگیجه میگیرم وقتی بلند میشم که دراز کشیدهم بلکه فرجی شه و خوب شم و بتونم کلاس ساعت دهمو برم.
LET ME TELL YOU SOMETHING LET ME TELL YOU SOMETHING!
باز لایتیر (داستان اسباببازیها) شبیه جیک جیلنهال نیست؟
قهوه رو نمیتانم چون به کافئین زیاد حساسم و کاکائوداغ و شکلاتداغ هم زیاد نمیتونم چون جوش میزنم و گرمیم بالاست و شربت و شیر هم نمیشه همیشه خورد. dilemmaی زندگیمه اصلاً.
تصمیم عاقلانهای نیست ولی خب طبق قانون مازلو اول میآییم به سطح میپردازیم و کمکم میرویم در عمق. یکم هم البته ذخیره میکنم برای سفر.
حساب کردهم اگر در روز ۱۵۰۰ کلمه ترجمه کنم به ددلاینم میرسم با این که ۴۳ روزه عملاً کار خاصی نکردهم-
