نوازش روح (موسیقی، متنهای زیبا و ...)
Open in Telegram
#گوناگونی_مطالب:☀️🌈 ✓موسیقی ✓هنر و تصاویر زیبا ✓اشعار و تکبیتهای ناب و متنهای زیبا ✓برشی از آثار و کتب برجستهی جهان ✓معرفی اثر و بزرگان جهان ✓رمان، داستان، داستانک ✓دانستنی، خبر و.. https://t.me/+lrfproPHb7E4Y2Rk @Navazesh_e_rooh
Show more2 031
Subscribers
+224 hours
+167 days
+430 days
Posts Archive
گر راه نمایی همه عالم راه است
ور دست نگیری همه عالم چاه است
سعدی
✨
يکبار ديگر عشق
یک بار ديگر تـو
شور مجدد تو
شوق مکرر تو
ای ذات معناها!
پنهان پيداها!
جان مجسم تو
روح مصور تو
#حسین_منزوی
🌾
برای شما المثنی صادر نخواهد شد،
لطفا خودتان را گم نکنید.
#کاریکلماتور
#علیرضاجمشیدی
هیچ مرده ای، "گور" ش را گم نمی کند.
#کاریکلماتور
#متین_یحیی_زاده
کمبود قاضی نداریم، روزی میلیون ها نفر همدیگر را قضاوت می کنند.
#کاریکلماتور
#علیرضاجمشیدی
با آمدن قهوه، زندگی به کام چای تلخ می شود.
#علیرضاجمشیدی
#کاریکلماتور
هیچ داروخانه ای برای زخم زبان، چسب زخم ندارد.
#کاریکلماتور
#موسی_رئیسی
تاریخ آبستن حوادث است،
از اون حوادثی که پدرش معلوم نیست کیه
#کاریکلماتور
#علیرضاجمشیدی
کاریکلماتور
هرچه سنم بالا میرود، سقف آرزوهایم پایین میآید.
#بهاره_عبدی
#کاریلکماتور
Repost from نگارش دهم تا دوازدهم
داستان کوتاه
«خوشحالی»
آنتوان چخوف
حدود نیمههای شب بود. دمیتری کولدارف، هیجان زده و آشفته مو، دیوانه وار به آپارتمان پدر و مادرش دوید و تمام اتاقها را با عجله زیر پا گذاشت. در این ساعت، والدین او قصد داشتند بخوابند. خواهرش در رختخواب خود دراز کشیده و گرم خواندن آخرین صفحهی یک رمان بود. برادران دبیرستانیاش خواب بودند.پدر و مادرش متعجبانه پرسیدند: تا این وقت شب کجا بودی؟ چه ات شده؟ وای که نپرسید! اصلاً فکرش را نمیکردم! انتظارش را نداشتم! حتی … حتی باور کردنی نیست! بلند بلند خندید و از آنجایی که رمق نداشت سرپا بایستد، روی مبل نشست و ادامه داد: باور نکردنی! تصورش را هم نمیتوانید بکنید! ایناهاش، نگاش کنید!خواهرش از تخت به زیر جست، پتویی روی شانههایش افکند و به طرف او رفت. برادران محصلش هم از خواب بیدار شدند. آخر چه ات شده؟ رنگت چرا پریده؟ از بس که خوشحالم، مادر جان! حالا دیگر در سراسر روسیه مرا میشناسند! سراسر روسیه! تا امروز فقط شما خبر داشتید که در این دار دنیا کارمند دون پایهای به اسم دمیتری کولدارف وجود خارجی دارد! اما حالا سراسر روسیه از وجود من خبردار شده است! مادر جانم! وای خدای من!با عجله از روی مبل بلند شد، بار دیگر همهی اتاقهای آپارتمان را به زیر پا کشید و دوباره نشست. بالاخره نگفتی چه اتفاقی افتاده؟ درست حرف بزن؟ زندگی شماها به زندگی حیوانات وحشی میماند، نه روزنامه میخوانید، نه از اخبار خبر دارید، حال آنکه روزنامهها پر از خبرهای جالب است! تا اتفاقی میافتد فوری چاپش میکنند. هیچ چیزی مخفی نمیماند! وای که چقدر خوشبختم! خدای من! مگر غیر از این است که روزنامهها فقط از آدمهای سرشناس مینویسند؟… ولی حالا راجع به من هم نوشته اند! نه بابا! ببینمش!رنگ از صورت پدر پرید. مادر نگاه خود را به شمایل مقدسین دوخت و صلیب بر سینه رسم کرد. برادران دبیرستانیاش از جای خود جهیدند و با پیراهن خوابهای کوتاه به برادر بزرگشان نزدیک شدند. آره، راجع به من نوشتهاند! حالا دیگر همهی مردم روسیه مرا میشناسند! مادر جان، این روزنامه را مثل یک یادگاری در گوشهای مخفی کنید! گاهی اوقات باید بخوانیمش. بفرمایید، نگاش کنید!روزنامهای را از جیب در آورد و آن را به دست پدر داد. آنگاه انگشت خود را به قسمتی از روزنامه که با مداد آبی رنگ، خطی به دور خبری کشیده بود، فشرد و گفت: بخوانیدش!پدر عینک بر چشم نهاد. معطل چی هستید؟ بخوانیدش!مادر باز نگاه خود را به شمایل مقدسین دوخت و صلیب بر سینه رسم کرد. پدر سرفهای کرد و مشغول خواندن شد: «در تاریخ ۲۹ دسامبر، مقارن ساعت ۲۳، دمیتری کولدارف …» میبینید؟ دیدید؟ ادامهاش بدهید!«…دمیتری کولدارف کارمند دون پایهی دولت، هنگام خروج از مغازهی آبجو فروشی واقع در مالایا برونا (ساختمان متعلق به آقای کوزیخین) به علت مستی…» میدانید با سیمون پترویچ رفته بودیم آبجو بزنیم… میبینید؟ جزء به جزء نوشته اند! ادامهاش بدهید! ادامه! «…به علت مستی، تعادل خود را از دست داد، سکندری رفت و به زیر پاهای اسب سورتمهی ایوان دروتف که در همان محل متوقف بود، افتاد. سورچی مذکور اهل روستای دوریکین از توابع بخش یوخوسکی است. اسب وحشت زده از روی کارمند فوق الذکر جهید و سورتمه را که یکی از تجار رده مسکو به اسم استپان لوکف سرنشین آن بود، از روی بدن شخص مزبور، عبور داد. اسب رمیده، بعد از طی مسافتی توسط سرایدارهای ساختمانهای همان خیابان، مهار شد. کولدارف که به حالت اغما افتاده بود، به کلانتری منتقل گردید و تحت معاینه پزشکی قرار گرفت. ضربه وارده به پشت گردن او…» پسِ گردنم، پدر، به مال بند اسب خورده بود. بخوانیدش؛ ادامهاش بدهید!«… به پشت گردن او، ضربهی سطحی تشخیص داده شده است. کمکهای ضروری پزشکی، بعد از تنظیم صورت جلسه و تشکیل پرونده، در اختیار مصدوم قرار داده شد» دکتر برای پس گردنم، کمپرس آب سرد تجویز کرد. خواندید که؟ها؟ محشر است! حالا دیگر این خبر در سراسر روسیه پیچید!آن گاه روزنامه را با عجله از دست پدرش قاپید، آن را چهار تا کرد و در جیب کت خود چپاند و گفت: مادر جان، من یک تک پا میروم تا منزل ماکارف، باید نشانشان داد… بعدش هم سری به ناتالیا ایوانونا و آنیسیم واسیلیچ میزنم و میدهم آنها هم بخوانند… من رفتم! خداحافظ!این را گفت و کلاه نشاندار اداری را بر سر نهاد و شاد و پیروزمند، به کوچه دوید.
C᭄𝄞 @negareshe10
─━━━━⊱🖋⊰━━━━─
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_488
فتانه بلیت قطار رو از کیفش بیرون کشید و جلوی صورتم حرکت داد
- پاشو الان وقت کم آوردن نیست باید زودتر از اینجا بریم تا کیان پیدامون نکرده
هم استرس داشتم که وقتی با باربد روبرو میشم چه عکس العملی نشون میده
و هم خوشحال بودم که داشتم برمی گشتم پیشش!
با کمک فتانه سوار قطار شدم
اونقدر خسته بودم که به محض نشستنم و حرکت کردن قطار، سرم سنگین شد و پلکام روی هم افتاد
با تکونایی که فتانه بهم داد بیدار شدم
- پاشو شایلین رسیدیم باید پیاده بشی
هیجان زده به اطراف نگاه کردم
هوا روشن شده بود و قطار ایستاده بود
برام مثل یه خواب بود که دوباره به شهر کوچیک خودمون برگشته بودم
فتانه بدون معطلی دستم رو گرفت و با هم از قطار پایین رفتیم
ایستگاه راه آهن تا خود شهر فاصله داشت و باید یه ماشین در بست می گرفتم و می رفتم اما پولی نداشتم
- به چی فکر می کنی دختر؟ بدو یه تاکسی بگیر که باید بری خونه ات
کوتاه خندید
- منو تو دیگه همینجا باید از هم جدا بشیم
لبخند کمرنگی زدم
- تو خیلی بهم کمک کردی بهتره بگم اگه تو نبودی تا الان خـ،ودکـ، شی کرده بودم
دستی به شونه ام زد
-الان وقت این حرفا نیست
دستشو توی کیفش برد و دسته پولی بیرون کشید و داد دستم
- بیا این پول رو بگیر و قایم کن توی لباست لازمت میشه
- بهت زده به پولای توی دستم خیره شدم
- این خیلی زیاده اصلا من چطور میتونم کارای بی قید و شرطی که برام کردی رو جبران کنم؟
⇨ 🪻
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_487
چند بار نفس عمیق کشیدم
توی عمرم دختری به شجاعت فتانه ندیده بودم
همیشه فکر می کردم برای رسیدن به خواسته هات آرزوهات یا باید پسر باشی یا پشتیبان داشته باشی
ولی الان این دختر بهم ثابت کرد که نجات دهنده ی هر کس، خودشه!
فقط لبخند زدم
یه جا ماشین رو نگه داشت
خم شد و در گوشم گفت
- پیاده شو بقیه ی راه رو پیاده میریم این ماشین حکم ردیاب داره برای کیان
سری تکون دادم و پیاده شدم
دستم رو گرفت و شروع به دویدن کردیم
نمی دونستم هدف فتانه از کمک کردن به من چی بود
اما ترجیح دادم بهش اعتماد کنم
همزمان با دویدن اشکامم پایین ریخت
برام غیر قابل باور بود که تونستم از اون زندان نجات پیدا کنم
همونجور که می دویدم پرسیدم
- حالا ماهرخ چی میشه؟ اون که نمیدونه داریم میریم
فتانه نفسی تازه کرد
- اینجوری واسه اونم بهتره چون کیان بهش گیر نمیده که باهامون همکاری کرده
- ولی بدون خداحافظی رفتیم دلم براش تنگ میشه
- نگران نباش اگه عمری ازش باقی باشه بازم می بینیش
نیم ساعتی بدون وقفه دویدیم تا به ایستگاه قطار رسیدیم
همونجا با زانو روی زمین افتادم
🪻
سـازِ تـو🎸
#𝐏𝐀𝐑𝐓_487
چند بار نفس عمیق کشیدم
توی عمرم دختری به شجاعت فتانه ندیده بودم
همیشه فکر می کردم برای رسیدن به خواسته هات آرزوهات یا باید پسر باشی یا پشتیبان داشته باشی
ولی الان این دختر بهم ثابت کرد که نجات دهنده ی هر کس، خودشه!
فقط لبخند زدم
یه جا ماشین رو نگه داشت
خم شد و در گوشم گفت
- پیاده شو بقیه ی راه رو پیاده میریم این ماشین حکم ردیاب داره برای کیان
سری تکون دادم و پیاده شدم
دستم رو گرفت و شروع به دویدن کردیم
نمی دونستم هدف فتانه از کمک کردن به من چی بود
اما ترجیح دادم بهش اعتماد کنم
همزمان با دویدن اشکامم پایین ریخت
برام غیر قابل باور بود که تونستم از اون زندان نجات پیدا کنم
همونجور که می دویدم پرسیدم
- حالا ماهرخ چی میشه؟ اون که نمیدونه داریم میریم
فتانه نفسی تازه کرد
- اینجوری واسه اونم بهتره چون کیان بهش گیر نمیده که باهامون همکاری کرده
- ولی بدون خداحافظی رفتیم دلم براش تنگ میشه
- نگران نباش اگه عمری ازش باقی باشه بازم می بینیش
نیم ساعتی بدون وقفه دویدیم تا به ایستگاه قطار رسیدیم
همونجا با زانو روی زمین افتادم
🪻
