385
Subscribers
-524 hours
-207 days
-14230 days
Posts Archive
385
میخواست یه سیگار از جیبش در بیاره و بکشه اما یه سیگار برای رو به رو شدن با این حجم از ترس و تنهایی خیلی ناچیز بود، به چیز بیشتری نیاز داشت، چیز عظیم تری، چیزی که بهش قدرت رو به رو شدن با سرنوشتش رو بده، یه چیزی مثل یه آغوش .. شاید هم دیگه دیر شده باشه
385
اگر میدانستم که چنین وضعی پیش خواهد آمد مرگ را بر زندگی ترجیح داده و عقلا خود را از تحمل بار افکار جان خراش خلاص میکردم
