𝘮𝘶𝘳𝘥𝘳𝘮𝘪𝘯𝘥
Open in Telegram
96
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+130 days
Posts Archive
کیدراماهای امسال خیلی خوب نبودن.
از بینشون
دشمن سلطنتی من بخاطر کاراکتر هاش تقریبا ۷/۱۰
قصر شرقی چون ژانر مورد علاقم بود ۹/۱۰
مامور کیم برمیگردد، اوایل خوب بود ولی اخرش خیلی طولانی شد ۶/۱۰
عشق چسبناک ما ۵/۱۰
بقیشون حتی ارزش نگاه کردن نداشتن.
-یه جمله قشنگ سه کلمه ای بگو مرد نگاهشو از پنجره گرفت و به دخترک با چشای براق خیره شد. «یه جمله قشنگ» این سه تا کلمه توی ذهنش برای چند لحظهای چرخیدن و بین افکار ممتد و بی پایانش حل شدند،امروز تمرکز نداشت.. دیروزم همینطور و همه دیروز های قبلتر شایدم هیچ چیز قشنگی به ذهنش نمیومد، به موهای دختر خیره شد. با دیدن تزیین نامنظم بین موهای دخترک با گلهای کوچک سفید رنگ، لبخندی زد. لبخند بدون تکون خوردن لبهایش.. یک لبخند محو توی چشمانش. - نمیدونم.. ولی خیلی زیبایی دخترک حالا خوشحالتر بنظر میومد بعد از سرفه ای که شبیه تک خنده بود آروم گفت: این شد دو کلمه.." مرد از پنجره فاصله گرفت و روی صندلی جا گرفت و نگاهش از لبخند کمرنگ دختر سر خورد، خورد خورد و روی دست دختر که حالا پوستش شبیه شیشه بنظر میومد و رگ هایش کبود تر از همیشه بودن میترسید آنرا بگیرد و باعث درد او شود. اما تصمیم گرفت به دست های زمخت خودش اعتماد کند، دست کوچک دختر بین مشت های زخمی مرد قایم شد. مرد سرشو تکون داد حرفی نداشت بزند، البته بهتر بگویم صدایی نداشت، عمیق تر بگویم، قدرتی نداشت، این اتفاق روح مرد را ساییده و پیر کرده بود. مرد میدانست باید حرف بزند باید بگوید تمام حرف هایی که در دل خاکی اش دفن شده اند. کمی فکر کرد، اری حرف های زیادی داشت اما شاید زمان کافی نداشت. لب زد و بغضی را قورت داد، یک جرعه کامل از ترس و ناراحتی.. مزه تلخی داشت. زندگی چه مزه ایست ..شیرین؟ تلخ؟.. برای آن دو نفر مزه حسرت میداد. چه روزهایی میتوانستند داشته باشند ولی.. لب هایش را گزید، دختر سرش را سمت مرد کشید با همان حرکت کوچک مرد در حالت دفاع قرار گرفت و سریع به او خیره شد "اب میخوای؟" دختر انکار بی جانی کرد. نگاه هایش میگفت که ترس مرد به واقعیت میپیوندد و مرد احساس ذلت میکرد، احساس حقارت.. "قول...قول میدی که آدم خوبی بمونی.. قول میدی که هرگز نزاری احساس تنهایی بکنم.. قول میدی ک.. مرد اخم کرد، نه از عصبانیت انگار میخواست التماس کند که ادامه ندهد، حرف هایش قلب ناچیز مرد را میتراشید، نه مثل یک مجسمه ساز بلکه مثل یک نجار.. "قول بده ادامه بدی... و فراموشم نک- مرد دیگر طاقت نداشت، اشک هایش جاری شدند، قطره ای پس از قطره ای و روی شلوارش می افتاد و در سیاهی پارچه اش محو میشد. دست دختر رو محکم فشرد، دیگر دردش مهم نبود، حتی دیگه دردی وجود نداشت. مرد نمیدونست چی بگوید.. یا اصلا آدمی زاد در این نقطه چه میتواند بگوید. "لطفا..لطفا...نه.." شرمنده بود، متاسف بود که چرا آدم خوبی نبوده چرا.. در تمام آن لحظات که باید کار درست را نکرده بود. سرشو انداخت پایین و فقط لرزش خفیف کمرش کتف هایش دیده میشد، مرد انگار در آن واحد خمیده شده بود. دختر سرش دیگر افتاده بود و دیگر اون صورت نورانی وجود نداشت، دختر دیگر سهم خاک بود.
