Tasweradab/تصویر ادب
Open in Telegram
تصویر ادب! " تصویر ادب" مکانی برای رشد استعداد های نوین افغانستان! تا پیروزی؛ تا تغییر♥️🌱 @Aa3i_saib لینک پیج فیسبوک ما https://www.facebook.com/TaswerAdab/
Show more1 118
Subscribers
No data24 hours
-77 days
-2430 days
Posts Archive
1 118
#داستان_یک_تماس_اشتباهی_تمام_زندگی_ام_شد.
#قسمت_هفتم
تا اینکه ناگهان مسج داد…
و از بلاک درآورد!
دوباره در ارتباط شدیم…
بارها از او آدرسش را پرسیدم.
میخواستم بدانم دقیقاً کجای بغلان است.
اما هر بار، طفره میرفت.
میگفت:
«تو مورد پسندم نیستی.»
و محکم ادامه میداد:
«من به خودم اجازه نمیدهم با کسی که در دنیای مجازی آشنا شدهام، ازدواج کنم.»
هر بار، قسم میخوردم که همین فردا برای خواستگاری میآیم…
که ثابت کنم واقعاً دوستش دارم…
اما او…
همیشه فقط یک جواب میداد:
«نخیر… نه!»
پدرم…
همانطور که گفته بودم، دگروال بود.
بیست سال از عمرش را در نظام گذرانده بود.
در امور نظامی و نظامداری، تجربهی زیادی داشت.
اما بعد از آمدن طا.لبان…
روزگار ما زیر و رو شد.
در ابتدا، پدرم را بسیار مورد آزار و اذیت قرار دادند.
اما بعد از مدتی، از وزارت برایش مکتوبی آمد.
دوباره به کارش برگشت…
هشت ماه کنار طالبان کار کرد.
اما بعد از آن، کسی دیگر را جایگزینش کردند…
و پدرم برای همیشه از وظیفه کنار رفت.
زندگیمان نابود شد…
آنقدر فقیر شدیم که حتی نان برای خوردن نداشتیم.
هرچه سرمایه داشتیم، تمام شد…
زمین فروختیم…
اما پولش هم زود تمام شد…
ادامه دارد…
لایک و نظریات تان را با ما شریک سازید.
#Taswer_Adab
#Bakhshi
1 118
#داستان_یک_تماس_اشتباهی_تمام_زندگی_ام_شد.
#قسمت_ششم
اما همان لحظه، حس کردم چیزی درونم فرو ریخت.
گویی شعر مولانا صائب را با تمام وجود لمس کردم:
«نیمِ صورت دیدمت، حالم چنین ویرانه شد…
گر نمایان کنی نیم دیگر، ظاهر ز دنیا میروم…»
چشمانش…
مثل دو ماهِ کاملِ شب چهارده بود…
انگار از دل یک اقیانوسِ تاریک، ناگهان نمایان شده باشند…
گونههایش… چقدر زیبا بودند!
چقرههای ظریفش...
آنقدر دلنشین که هرچقدر از زیباییاش بگویم، باز هم کم است.
از همان لحظه، نامش را «چشم آهویم» گذاشتم…
چون بینهایت زیبا بود.
خدا شاهد است...
اولین دختری بود که اینقدر زیبا دیده بودم!
و دیگر…
کاملاً عاشقش شده بودم.
در حدی که… به او معتاد شده بودم.
از آن به بعد، همیشه ابراز علاقه میکردم…
اما…
ناسپاس بود!
فکر میکرد به او محتاجم…
و نادیدهام میگرفت!
یک روز…
از همان گروهی که اول بار در آن اضافه شده بودم، لفت دادم.
و با یک شمارهی جدید، دوباره وارد شدم.
نام و نشانم را عوض کردم…
و از آنجا… او را زیر نظر داشتم.
منتظر بودم ببینم یادم میکند یا نه…
و…
دیدم که چندین بار از من یاد کرد!
و از این کارش، بینهایت خوشحال شدم.
با شمارهی جدید، به نامی دیگر، با او آشنا شدم…
و او نفهمید که من هستم.
اما…
یک اشتباه کردم.
و همان اشتباه، باعث شد که مرا بشناسد.
همیشه وقتی خداحافظی میکردم، یک جملهی خاص میگفتم:
«مراقب خودت باش…
از تو، فقط همین یکدانه را خداوند خلق کرده!»
همین جمله را که گفتم…
یک پیام آمد.
نوشت:
«میفهمم که خودت هستی… خودت را به کوچهی حسن چپ نزن!»
یک لحظه، دلم لرزید.
هم خوشحال شدم، هم متعجب!
یعنی… او هم حسی نسبت به من داشت، ولی پنهانش میکرد؟
چند روزی گذشت…
همچنان در ارتباط بودیم…
اما ناگهان، برای اولین بار…
بلاکم کرد!
نمیدانستم چرا
تمام دنیا روی سرم خراب شد.
کاملاً دیوانه شده بودم…
شب و روز گریه میکردم…
هیچچیز دلم را آرام نمیکرد…
بارها زنگ زدم…
اما جوابی نیامد…
ادامه دارد…
لایک و نظریات تان را با ما شریک سازید.
#Taswer_Adab
#Bakhshi
1 118
#داستان_یک_تماس_اشتباهی_تمام_زندگی_ام_شد.
#قسمت_پنجم
بعد از آن، پروفایلم را سیاه کردم…
یک استوری گذاشتم…
دقایقی بعد، پیامش رسید:
– چی شده؟ خیریت است؟
نگاه کردم… انگار هنوز هم نگرانم بود.
اما جوابی نداشتم…
فقط نوشتم: «گپی نیست…»
اما در واقع… همه چیز یک «گپ» بود.
چند ساعت بعد، نتوانستم تحمل کنم
پیام دادم و معذرت خواستم…
نوشتم:
«اگر ممکن است، دوباره مرا به عنوان برادرت قبول کن…»
هرچند، ته دلم راضی نبود…
اما بهخاطر خودش این را گفتم.
اما جوابش؟
«درست است اما اینبار اعتبار ات را از بین نبر…»
و عجیب بود… که از این جملهاش خوشحال شدم!
چرا؟
چون یعنی هنوز برایش مهم بودم…
و از آن روز به بعد، چون به من ثابت شده بود، همیشه برایم ویس میفرستاد.
و من با هر بار شنیدن صدایش، احساس آرامش میکردم…
این، یعنی اعتمادش را دوباره به دست آورده بودم.
اما اینبار، همه چیز فرق داشت…
یک روز، از او یک خواهش کردم:
«میشود استادم شوی و نویسندگی یادم بدهی؟»
لحظهای سکوت کرد…
و بعد گفت:
«قبول، اما باید یک قلم و یک کتابچه داشته باشی.
او دوازده پاس بود… و من محصل.
هرچقدر تلاش کردم، نتوانستم حتی یک کلمه بنویسم!
نویسندگی در شأن من نبود…
واقعاً یک استعداد خاص میخواست…
و خدا این استعداد را فقط به او داده بود.
یک فرشتهی نازنین…
که انگار خداوند، او را بیشتر از بقیه دوست داشت…
بهترین زیبایی… و بهترین دانش… هر دو را با هم داشت.
روزها گذشت…
و یک روز، برای اولین بار، از او درخواست عکس کردم.
قبول نمیکرد.
چون بسیار باحیا و باعفت بود…
بسیار پایبند به دین…
دهها شاگرد داشت و چندین مضمون از جمله علوم دینی را تدریس میکرد.
اصرارم که زیاد شد، بلاخره قبول کرد.
اما به یک شرط:
– بعد از دیدن، پاکش میکنی.
گفتم: قبول.
عکسی که فرستاد… نیمرخش بود.
فقط نیمهای از صورتش را نشان داده بود…
ادامه دارد…
لایک و نظریات تان را با ما شریک سازید.
#Taswer_Adab
#Bakhshi
1 118
#داستان_یک_تماس_اشتباهی_تمام_زندگی_ام_شد.
#قسمت_چهارم
چون پیش خانواده امکان نداشت.
سه ویس بود…
ویس اول را که باز کردم، با خودم گفتم: «قربان این صدای زیبا شوم!»
باور کنید، صدایش آرامشی عمیق داشت… مخصوصاً وقتی که لبخند میزد.
روز به روز، بیشتر مرا مجذوب خود میکرد.
تا جایی که یک روز با خودم صادق شدم…
دلم با زبانم یکی نبود.
در قلبم، محبوبم شده بود… اما بر زبانم، هنوز “خواهر” صدا میزدم.
دیگر کمکم نمیتوانستم او را “خواهر” خطاب کنم.
حقیقت این بود که… از او خوشم آمده بود.
به جایی رسیده بودم که اگر حتی یک دقیقه آنلاین نمیشد، دلم برایش تنگ میشد.
گاهی ساعتها منتظر میماندم تا آنلاین شود…
چندین بار خواستم حقیقت احساسم را به او بگویم، اما جرأت نمیکردم.
و این قلب دیوانه… در سینهام بیتابی میکرد.
تا اینکه… یک روز عصر، حدود ساعت پنج یا پنج و نیم، در چت با او بودم.
در یک لحظه، همهی تردیدها را کنار گذاشتم و نوشتم:
– میخواهم چیزی به تو بگویم… خفه که نمیشوی؟
چند لحظه بعد، پیامش آمد:
– نی، خدا نکنه… بگو؟
خیلی ازش تعهد گرفتم که ناراحت نشود…
وقتی خیالم راحت شد، چون جرأت نداشتم با زبان بگویم، و حتی در پیام هم خجالت میکشیدم…
یک سکانس از یک آهنگ ایرانی را برایش فرستادم:
«من عاشق توام…»
و بلافاصله آفلاین شدم!
میدانستم که خیلی به من اعتماد دارد…
و هیچوقت چنین انتظاری از من نداشت.
بعد از چند دقیقه، دوباره آنلاین شدم…
دیدم که پیامهایش آمده، اما چیزی که خواندم، قلبم را لرزاند…
«متأسفم برات… من بهت اعتماد داشتم… نمیدانستم همچین آدمی هستی…»
و پیامهای دیگری پر از دلخوری و ناراحتی…
حقیقت را بگویم؟
قلبم شکست…
دلم را لرزاند…
چقدر پشیمان شدم از آن حرفی که زدم!
ای کاش هرگز نگفته بودم…
ای کاش حرف دلم را در دلم نگه میداشتم…
اما پشیمانی سودی نداشت…
دیگر حرفی برای گفتن نمانده بود.
فقط نوشتم:
«خداحافظ…»
و تمام…
اما…
ای کاش، داستان همانجا به پایان میرسید.
ادامه فردا شب
لایک و نظریات تان را با ما شریک سازید.
#Taswer_Adab
#Bakhshi
1 118
حمایت از شعر نو؛ احیای روح معاصر ادبیات!
در روزگاری که پلتفرمهایی چون تیکتاک، میداندارِ واژههای پوچ شدهاند و برخی برای مشتی شهرت زودگذر، زبان را به ابتذال فروختهاند، ما در " تصویر ادب " با رسالت حفظ اصالت، قامت ادب را افراشتهایم، تا میان مرز "جهل" و "ادب"، پلی بسازیم برای نسل نو...
باوری عمیق داریم که شعر نو، نفس تازهی زبان است؛ و هر شاعر جوان، نهال امیدیست که اگر دستش بگیری، فردای زبان پارسی را خواهد ساخت.
تصویر ادب، سنگفرش مسیریست که شاعران نوپا با گامهای نخستینشان بر آن قدم مینهند؛ تا از خامی کلمه به پختگی معنا برسند، و از حاشیه، به متن اصیل ادبیات معاصر وارد شوند.
تصویر ادب؛ خاک حاصلخیز شکوفایی شعر فردا.
https://www.facebook.com/share/p/15i6KpUAnT/?mibextid=wwXIfr
1 118
#داستان_یک_تماس_اشتباهی_تمام_زندگی_ام_شد.
#قسمت_سوم
در آنجا با یک پسر مهربان از مزار آشنا شدم که هنوز هم بهترین رفیق مجازی من است. اما چیزی که بیشتر از همه توجهم را جلب کرد، حضور همان دختر بغلانی در گروه بود…
بعدها فهمیدم که بهصورت تصادفی، هنگام بررسی اعضای گروه، دستش خورده بود روی شمارهام و همان تماس اشتباهی اتفاق افتاده بود.
وقتی برایش پیام فرستادم، از طرز پاسخ دادنش کاملاً معلوم بود که ترسیده است. دو روز گذشت. در این مدت، داخل گروه زیاد با هم پیام رد و بدل میکردیم. گروه مخصوص اشعار بود و همه مثل اعضای یک خانواده با هم رفتار میکردند.
بعد از دو روز آشنایی بیشتر، تازه متوجه شدم که این دختر چقدر بااستعداد است! نویسنده بود، هوشیار، بافهم و بسیار دانا…
من که هیچ احساس خاصی نسبت به او نداشتم، او را «خواهر» صدا میزدم.
روزها گذشت و عید قربان فرا رسید.
آن روز، صبح زود بعد از نماز عید، مشغول قربانی شدیم. بعد از پایان کار، حمام کردم، لباسهای تمیز پوشیدم و خودم را مرتب کردم.
سپس، مثل همیشه، آنلاین شدم…
اولین کسی که عید را به او تبریک گفتم، همان دختر بغلانی بود.
چند دقیقه گذشت و دیدم برایم ویس فرستاده!
از خوشحالی دیوانه شدم.
پیراهنم را نیمهکاره پوشیده بودم که بدون فکر، آن را همانطور کشیدم و دویدم بیرون از خانه! باید جایی میرفتم که بتوانم صدایش را بشنوم…
ادامه فردا شب
لایک و نظریات تان را با ما شریک سازید.
#Taswer_Adab
#Bakhshi
1 118
#داستان_یک_تماس_اشتباهی_تمام_زندگی_ام_شد.
#قسمت_دوم
به صفحهی چتم نگاه کردم؛ یک تماس صوتی بیپاسخ از شمارهای ناشناس داشتم. کنجکاو شدم. برایش پیام فرستادم:
– شما کی هستید؟ زنگ زدید، کاری داشتید؟
چند لحظه بعد، پیام آمد:
– ببخشید، دستم خورد روی شمارهتان…
لبخندی زدم و تایپ کردم:
– خیر است، بخشنده خداست.
آن لحظه، حتی فکرش را هم نمیکردم که این تماس اشتباهی، سرنوشت مرا برای همیشه تغییر خواهد داد…
او گفت: «مهربان هستید…»
بعد از چند لحظه مکث، ادامه داد. رفتار محترمانه و اخلاق خوبم باعث شده بود که از من درخواست آشنایی کند. من هم که هنوز نمیدانستم دختر است، بدون تردید قبول کردم و خودم را معرفی کردم. سپس گفتم:
– نوبت شماست!
البته من عادتی قدیمی داشتم؛ هر کسی که از تحصیلاتم میپرسید، همیشه میگفتم تا صنف هشت بیشتر نخواندهام. این بار هم طبق عادت، همان را گفتم:
– مه بیسواد هستم!
بعد از چند لحظه، او نامش را گفت و افزود:
– من از بغلان هستم…
اما چیزی که بیشتر از همه مرا متعجب کرد، این بود که نامش پسرانه بود! با کنجکاوی پرسیدم:
– پس چرا نامتان پسرانه است؟
آهی کشید و نوشت:
– چون اگر مردم بفهمند دختر هستم، مزاحمتم میکنند… شما اولین کسی هستید که این حقیقت را با او در میان گذاشتم.
لحظهای سکوت کردم. حقیقتی ساده اما تلخ… نمیدانستم چه بگویم، پس فقط لبخندی زدم و گفتم:
– خوشحال شدم. وقتتان خوش، خداحافظ!
اما ای کاش… ای کاش همان خداحافظی، آخرین دیدارمان میشد.
ای کاش، این ماجرا بیش از این به درازا نمیکشید…
مدتی بعد، کنجکاوی مرا وادار کرد تا وارد همان گروهی شوم که نمیدانستم چه کسی مرا در آن اضافه کرده بود.
ادامه فردا شب
لایک و نظریات تان را با ما شریک سازید.
#Taswer_Adab
#Bakhshi
1 118
#داستان_یک_تماس اشتباهی_تمام_زندگی_ام_شد.
#قسمتِ_اول
پیش از آغاز این داستان، لازم میدانم دو نکته را با شما در میان بگذارم:
1. بهمنظور حفظ عزت و احترام شخصیتهای این روایت، هیچ نام و نشانی از آنان ذکر نشده است.
2. با توجه به گستردگی و طولانی بودن ماجرا، این داستان بهصورت خلاصه بیان شده است.
آنچه در این صفحات خواهید خواند، روایتی کاملاً واقعی و همچنان در جریان است…
تاریخ نگارش: ۱۴۰۳/۷/۳
بهنام خداوند بخشنده و مهربان
من ساکن یکی از ولایتهای افغانستان هستم. پدرم در جمهوریت دگروال بود، و من تنها پسر خانواده. خودم نیز در یکی از شعبههای نظامی مشغول خدمت بودم.
زندگیمان عالی بود، سرشار از آرامش و امنیت، تا اینکه با آمدن طا.لبان، همهچیز مانند رؤیایی شیرین، در یک لحظه فرو ریخت…
چهار ماه از سقوط حکومت گذشته بود. یک روز چهارشنبه، همراه دوستانم بیرون رفتم. روز بسیار خوبی بود، لحظاتی سرشار از خنده و شادی… اما نمیدانستم که این آخرین روز آرام زندگیام خواهد بود.
آن شب، وقتی به خانه برگشتم و میخواستم بخوابم، ناگهان متوجه شدم کسی مرا در یک گروه واتساپی اضافه کرده است. هنوز هم نمیدانم چه کسی این کار را کرد… شاید هم حکمتی در کار بود! همیشه گفتهاند:
«هر اتفاقی یا آغاز یک زندگی است، یا شروع یک درد…»
لایک و نظریات تان را با ما شریک سازید.
#Taswer_Adab
#Bakhshi
1 118
در ادامه بازنشر رمانهای خواندنی و جالب، اینبار رمان *(#یک تماس اشتباهی تمام زندگیم شد.)* را از دریچهای ادبی و آموزشی تصویرادب بخوانید.
#قسمت_اول: فردا شب ساعت ۱۰:۰۰ به وقت افغانستان در صفحات #واتساپ، #تلگرام، #گروه_فیسبوک و #صفحه_فیسبوک #انجمن_ادبی_و_آموزشی_تصویرادب
قسمتهای بعدی: هر شب در زمان ذکر شده.
مدیریت انجمن نظریات نیک و استقبال خوش تان را پاس میدارد!
#Taswer_Adab
#Bakhshi
1 118
من از آن هر چه به تو بود به دل جوشم و بس!
دکلمه دوگانه با همکار خوب و عزیز ما جناب دلیار تقدیم تمام عزیزان و دنبال کنندهگان انجمن ادبی تصویر ادب🤍
#تصویر_ادب
#بخشی
#دلیار
1 118
با این شعر و عکس ها به پنجشیر❤️ سفر کنید…
شهنامهی صخرههای پامیر شوی
هم صحبتگرگو جوجه شیر شوی
میزیبه تورا غرور و هم شوکت و شان
وقتیکه روانه سوی "پنجشیر" شوی
با سیب و درختِ ناک رنگاش بکنی
صد بوسه اگر بهکوهو سنگاش بکنی
احساس خوشی و سر فرازی بدهد
وقتیکه نظر به راه "تنگ" اش بکنی
بادشمن خود همیشه جنگ است "شُتل"
ایستاده شبیه یک پلنگ است "شُتل"
یا رب تو نگه بدار هر بوم و برش...
آمادهی حفظِ نام و ننگ است "شُتل"
"کورابه" رسی هوای باران باشد
زیبایی درهاش نمایان باشد
انگورو انارو توتو تلخان وطن
در باغ و سر زمین فراوان باشد
"عنابه" اگرچه زرد و زار است هنوز
آمادهی فصل نوبهار است هنوز
با آنکه هزار غصه در دل دارد
ایستاده به قول خود قرار است هنوز
با مهر و محبتاش زبانی دارد
این "رُخه" ما چه دُر فشانی دارد
مردانِ بلند و نازنیناش بنگر...
همواره شُکوه و مهربانی دارد
زیبایی شب به شوخو شَنگاش نرسد
هر سگصُفتِ به کوهو سنگاش نرسد
خوشحالم و عاشقانه فریاد کنم
دنیا به "سریچه" قشنگاش نرسد
زیبایی بیشمار دارد وطنام
دریاچه و جویبار دارد وطنام
یک دفعه بیا به "جنگلک" سر بزنیم
"بازارک" نامدار دارد وطنام
"سنگانه" بیا که دردو غم دور شود
شیرینیِ تو شبیه انگور شود
با پیر و جوانِ مهربانش بنشین
قلبِ تو ز مهربانی پر نور شود
زیبایی شب بسی دو چند است "دره"
آزاده و سبز و سربلند است دره
زیبایی خوب و نازنینی دارد
از بسکه شیرین و دلپسند است دره
از خوب و بدِ زمانههایش خبر اند
چون مردم نازنین و با بوم بر اند
عاصی شهید ما ندیدی میگفت
"کوهپایه نشینان چقدر با هنر اند"
زیبایی کوهو دشتو شارش بنگر
آزادیِ فصل نوبهارش بنگر
میخواهی اگر ز غصهها دور شوی
یک لحظه به سوی "آبشارش" بنگر
"خینج" اش بروی و سبز و آباد شوی
از غصه و غم دوباره آزاد شوی
مردان قشنگ و پُر غرورش بینی...
کز دیدن شان همیشه دل شاد شوی
کوه و کمرش نفسنفس جان دارد
هر منطقهاش دو صد قومندان دارد
"پنجشیر" قشنگ و نازنینِ وطنام...
خوش بویی مرغزار "پریان" دارد
از شهر تو و زمانه دلگیر شوم
همسایه صخرههای پامیر شوم
با درد و غمِ که سردچارم شدهاست
قربانِ هوای صاف پنجشیر شوم
سلیمان_خرمی
#تصویر_ادب♥️🌱@TaswerAdab
1 118
پای سگ بوسید مجنون خلق گفتندش چه بود؟
گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود
#سعید_دبیری
تصویر ادب
1 118
#شعر_روز
هوای خانه چه دلگیر میشود گاهی
از این زمانه دلم سیر میشود گاهی
👤 حامد عسکری
📍 تصویر ادب
1 118
#شعر_روز
اگر میشد که دردم را برایت گریه میکردم
زمین و آسمان را پیشِ پایت گریه میکردم
جوانی را، وفا را، عشق را، دیوانگیها را
به نام آرزو در یک لقایت گریه میکردم
اگر میشد نمازِ عشق را پیشت ادا کردن
دو زانو مینشستم از جفایت گریه میکردم
لبانت گر به تکلیفی زِ نامم داغ میآمد
گل سرخی به تمهید صدایت گریه میکردم
اگر عیبی ترا نسبت نمیشد در تقلایم
بدآموزانه بر دربِ سرایت گریه میکردم
👤 قهار عاصی
📍 تصویر ادب
1 118
بهمناسب زادروز بانو سالک، معرفی کوتاه از این بانوی پرکار و مدبر میداشته باشیم!
سالک؛ از سرزمین دلانگیز و پرشکوه بدخشان، در سال ۱۳۸۱ خورشیدی دیده به جهان گشود.
تحصیلات ابتدایه را در مکتب سردارکابلی فراگرفت. بعد از آن با تلاش شبانهروزی دانشجوی دانشگاه کابل در دانشکدهٔ انجنیری گردید. هرچند دَرِ دانشگاه مثل سایر دختران برویش مسدود شد اما از آموختن دست برنداشت و آموزههای ابتدایی ادبیات را "آنلاین" فرا گرفت.
دلباختهی دنیای زیبای دکلمه، عاشق نوشتن سطرهایی از دل، و شیفتهی هنر دلنواز خطاطی گردیدهاست.
بانو سالک میگوید: باوری در دلم است که واژهها قدرت ساختن دارند و آموزش، روشنترین راه رهایی از جهالت است.
وی آموزگار در یکی از مکاتب خصوصی مشغول خدمت به اطفال است و امید دارد گامی هرچند کوچک اما مؤثر، در مسیر روشنایی، دانایی و آبادانی این مرز و بوم بردارد.
در ضمن عضویت تصویرادب را دارد و همیشه فعالیتهای مؤثر از طریق دریچه تصویرادب به علاقمندان ادبیات فراهم نمودهاست.
خانواده انجمن ادبی و آموزشی تصویرادب، سالروز بانو سالک، مدیر با تدبیر این انجمن را برای بانو سالک تبریک عرض نموده، موفقیت در راه علم و پرورش اطفال این وطن را برایش خواهاناند.
با مهر
انجمن ادبی و آموزشی تصویرادب
