en
Feedback
Tasweradab/تصویر ادب

Tasweradab/تصویر ادب

Open in Telegram

تصویر ادب! " تصویر ادب" مکانی برای رشد استعداد های نوین افغانستان! تا پیروزی؛ تا تغییر♥️🌱 @Aa3i_saib لینک پیج فیسبوک ما https://www.facebook.com/TaswerAdab/

Show more
1 118
Subscribers
No data24 hours
-77 days
-2430 days
Posts Archive
مادر ای چشم و چراغ زندگی قلب رنجور تو شد دریای عشق دکلمه دوگانه مشترک من و بانو سالک عزیز به مناسبت روز مادر🫶🏻 #بخشی #سالک #تصویرادب

دکلمه عیدی من و بانو سالک تقدیم تمام عزیزان انجمن ادبی و آموزشی تصویر ادب عید مبارک❤️ #بخشی #سالک #تصویرادب

Share 'Jenayat-va-Mokafat-@Persianbooks1.pdf'

#یک_دقیقه_با_کتاب کتاب "جنایات و مکافات " اثر "داستایوفسکی" راسکولنیکف در حیرت بود که چرا اغلب جنایت‌ها این‌قدر زود آشکار می‌شوند. نه به‌خاطر مدرک یا رد پا، بلکه انگار خودِ مجرم، ناخواسته، راز را فاش می‌کند. او به این نتیجه رسید که جنایت، پیش از آنکه عملی بیرونی باشد، یک آشفتگی درونی‌ست. جنایتکار، درست در لحظه‌ای که باید خونسرد و دقیق باشد، دچار نوعی بی‌اختیاری و سبکسری می‌شود. انگار عقلش کدر می‌شود، رفتارش کودکانه، و گفتارش پر از اشتباه. مثل بیماری که تب گرفته، کنترل خود را از دست می‌دهد. این بیماری گاهی پیش از جنایت آغاز می‌شود و تا مدت‌ها بعد هم ادامه دارد. راسکولنیکف می‌پرسید: آیا این بیماری است که باعث جنایت می‌شود؟ یا خودِ جنایت، بیماری‌ست؟ جملات تأثیرگذار از "جنایت و مکافات": ۱> «درد، لازمه آگاهی است ۲> «اگر خدا نباشد، همه‌چیز مجاز است.» ۳> «آدمی آن‌قدر عادت می‌کند که حتی به رنج هم خو می‌گیرد.» ۴> «خدا رنج را برای انسان آفرید تا به‌واسطه آن پاک شود.» در نگاه داستایوفسکی، رنج فقط یک بلا نیست، بلکه فرصتی برای رشد روح است. برای دریافت کتاب به کانال تلگرام ما مراجعه نمائید https://t.me/TaswerAdab #تصویر_ادب

و ما در شبکه‌ی واتساپ برای ایجادِ هم‌بستگی بینِ دکلماتوران، شاعران، نویسنده‌گان، و طراحان عزیز انجمن ادبی و آموزشی تصویر ادب
و ما در شبکه‌ی واتساپ برای ایجادِ هم‌بستگی بینِ دکلماتوران، شاعران، نویسنده‌گان، و طراحان عزیز انجمن ادبی و آموزشی تصویر ادب را ایجاد کرده‌ایم. اگر مایل بودید با بهترین نویسنده‌گان، دکلماتوران و شاعران هم‌پیمان باشید و از نظریات نیک یک‌دگر مستفید شوید، روی پیوندک زیر کلک نموده و با خانواده‌ واتساپ گروپ تصویر ادب یک‌جا شوید. https://chat.whatsapp.com/DmIwQC1E6zvIPOOqWYAOHQ سپاس!

#۳۶۵_روز_بدون_تو #روز_۷۷ صبر کن تا دلت را بشکنند صبر کن تا ببینی چطور کار های شان را توجیه میکنند . آن موقع است که تازه میفهم
#۳۶۵_روز_بدون_تو #روز_۷۷ صبر کن تا دلت را بشکنند صبر کن تا ببینی چطور کار های شان را توجیه میکنند . آن موقع است که تازه میفهمی چطور آدم هایی هستند ... #تصویر_ادب #رحمانی

#۳۶۵_روز_بدون_تو #روز_۷۶ تو دیگر بامن حرف نزدی از .... #تصویر_ادب #رحمانی
#۳۶۵_روز_بدون_تو #روز_۷۶ تو دیگر بامن حرف نزدی از .... #تصویر_ادب #رحمانی

زخمی که مرا زدی ترا خواهد کشت ........ #تصویر_ادب #رحمانی
زخمی که مرا زدی ترا خواهد کشت ........ #تصویر_ادب #رحمانی

#داستان_یک_تماس_اشتباهی_تمام_زندگی‌_ام_شد. #قسمت_هژدهم_آخر – «بی‌معناست… پاکش کن!» التماس کرد… خواهش کرد که پاکش کنم… و بعد، بی‌رحمانه گفت: – «خداحافظ… برای همیشه!» همان لحظه، شماره‌اش را تغییر داد… دیگر هیچ راهی برای رسیدن به او نماند… هرچه گفتم: – «شماره‌ی جدیدت را به من بده…» فقط یک جمله جواب داد: – «اجازه ندارم… من حالا همسر یک انسان دیگر هستم… حرف زدن با دیگری خیانت است!» و رفت… با قولی که داده بود… حالا هر وقت دلم برایش تنگ می‌شود، عکس‌های برادرش را نگاه می‌کنم، چون شباهت زیادی به او دارد… اما یک سوال همیشه در ذهنم می‌چرخد… چرا یک تماس اشتباهی این‌همه بدبختی را به زندگی‌ام آورد؟ چرا یک شماره‌ی ناشناس، باعث مرگ احساسی شد که هزاران آرزو و هدف داشت؟ ای کاش آن روز، آن تماس اشتباهی را جواب نمی‌دادم… ای کاش هرگز برایش پیام نمی‌فرستادم و هیچ‌وقت آشنا نمی‌شدیم… و حالا… در حسرت گرفتن دستانش… در حسرت حلقه‌ای که باید به انگشتش می‌انداختم… در حسرت دیدنش در لباس عروس… خاک خواهم شد. او رفت… به خانه‌ی بختش… با چشمانی که روزی در آن‌ها دنیایم را می‌دیدم، اما حالا به کسی دیگر لبخند می‌زنند… و آن بی‌وجدان، همان که تمام زندگی او را بازی داد، حالا دارد چمدان‌هایش را می‌بندد… به‌زودی از این خاک می‌رود… برای خودش زندگی می‌سازد… بی‌هیچ حسرتی… بی‌هیچ عذاب وجدانی… و من؟ من می‌مانم… با یک دنیا غم و خاطراتی که مثل یخ، لحظه‌به‌لحظه آبم می‌کنند… با سوالی که هرگز پاسخش را نخواهم یافت… «چرا دوستم نداشت؟» این داستان، با اشک نوشته شده، قصه‌ی جوانی‌ست که روزگار، او را به بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن شکست… خواستم پیش از مرگ، آن را بنویسم… شاید جایی، کسی این درد را بفهمد… خدایا… این سرنوشت را نصیب هیچ‌کس نکن… و باز هم، آن سوالی که بی‌پاسخ‌ترین سوال دنیای من است: «چرا؟» پایان لایک و نظریات تان را با ما شریک سازید. #Taswer_Adab #Bakhshi

#داستان_یک_تماس_اشتباهی_تمام_زندگی_ام_شد. #قسمت_هفدهم می‌خندیدم و می‌گفتم: «خواهیم دید…» و حالا… حالا همان شد که می‌دانستم. همان‌طور مغرور، همان‌طور خودخواه… برای او پیام می‌فرستادم، اما یا جواب نمی‌داد، یا اگر هم می‌داد، آن‌قدر سرد و بی‌روح که انگار هر کلمه، خنجری بود که بر دلم فرو می‌رفت… و همیشه، زودتر از آن‌که انتظارش را داشته باشم، می‌گفت: «خداحافظ…» خیلی وقت‌ها در جمع نشسته‌ام، خنده‌های اطرافیان را می‌شنوم، اما ناگهان یادش می‌افتم… یادم می‌آید که نیست… که رفت… بغض، آرام و بی‌صدا، راه گلوی مرا می‌بندد، اشک در چشمانم حلقه می‌زند، اما سریع سرم را پایین می‌اندازم… خودم را مشغول چیزی نشان می‌دهم تا کسی نفهمد… کسی متوجه نشود… من کسی بودم که اگر او پیام می‌داد، ده ثانیه هم نمی‌گذشت که جوابش را می‌دادم… اما خودم؟ ساعت‌ها، روزها منتظر می‌ماندم… و وقتی که بلاخره جواب می‌داد، یا سرم خشمگین بود، یا آن‌قدر بی‌حوصله که انگار اصلاً نباید منتظرش می‌ماندم… ولی چه می‌توانستم بگویم؟ عاشق بودم… عاشق، و در عشق، آدمی خودش را فراموش می‌کند… واژه یی بُخل و حسادت ز دلم دور ولی کاش هرکس که نظر برتو کند کور شود حالا دیگر فقط یک انسان ویرانم… یک موجود بی‌رمق، که آرام‌بخش‌ها را می‌بلعد تا فقط کمی… فقط لحظه‌ای آرام بگیرد… چندین بار شوک مغزی را تجربه کرده‌ام، گاهی بی‌دلیل می‌خندم، مثل دیوانه‌ها… و گاهی بی‌دلیل اشک می‌ریزم، دیگر حتی خودم را هم نمی‌شناسم… ویدیوهایی که از من در بیمارستان گرفته‌اند، هنوز پیشم است… نگاهشان می‌کنم… اما دیگر حسی ندارم… گوشه‌ای تاریک از خانه پناه گرفته‌ام، از تمام آدم‌های اطرافم متنفر شده‌ام، از خانواده‌ام… از دوستانم… از تمام این دنیا… دیگر هیچ‌کس مرا نمی‌فهمد، و من هم… درگیر جنگی هستم که فقط در مغزم جریان دارد. داستان را برایش فرستادم… چند دقیقه بعد، جوابش آمد: ادامه دارد… لایک و نظریات تان را با ما شریک سازید. #Taswer_Adab #Bakhshi

هیچ کسی بی دلیل تغییر نکرده یا آموخته یا رنج کشیده ....... #تصویر_ادب #رحمانی
هیچ کسی بی دلیل تغییر نکرده یا آموخته یا رنج کشیده ....... #تصویر_ادب #رحمانی

#داستان_یک_تماس_اشتباهی_تمام_زندگی‌_ام_شد. #قسمت_شانزدهم و هزاران درد دیگر که مثل خنجری در روحم فرو می‌روند… قسم خورده‌ام… قسم خورده‌ام که دیگر هرگز ازدواج نکنم. دیگر هیچ دختری را به زندگی‌ام راه ندهم. حالا، بیست‌وشش ساله‌ام و هنوز تنها… و در این تنهایی، تنها چیزی که صدایش بلندتر از همه است، خواسته‌ی مادرم است. او فقط یک آرزو دارد: که مرا نامزد کند… اما من… من دیگر هیچ دختری را نمی‌توانم دوست داشته باشم. دیگر هیچ قلبی در سینه‌ام نمانده که بخواهم به کسی هدیه بدهم. این زخمی که بر دلم نشسته، هیچ‌وقت التیام نخواهد یافت… هر شب، قبل از خواب، همان ویس‌هایی را که از او ذخیره کرده‌ام، گوش می‌دهم… هر بار که صدایش در گوشم می‌پیچد، انگار گذشته دوباره زنده می‌شود. عکس‌هایش را نگاه می‌کنم، اشک‌هایم بی‌اختیار جاری می‌شوند… از پشت صفحه‌ی موبایل، تصویرش را می‌بوسم، با این خیال که شاید فاصله‌ها کم شود، شاید این درد اندکی آرام گیرد… اما نه، هیچ‌چیز آرامم نمی‌کند. حس می‌کنم تنها‌ترین آدم این دنیا هستم. انگار همه‌چیز رنگ باخته، دیگر هیچ‌چیز برایم لذتی ندارد. نه خنده، نه روزهای آفتابی، نه حتی رویاهایم… کاملاً افسرده شده‌ام، مثل پرنده‌ای که شوق پرواز دارد اما بال‌هایش شکسته‌اند. جوانی‌ام از بین رفت… احساس می‌کنم پیرترین انسان دنیا شده‌ام… تمام آرزوهایم در هم شکست… و حالا، او نامزد شده. به زودی هم عروسی خواهد کرد. و من؟ من اینجا، در گوشه‌ای از این دنیا، تنها با خاطراتش زنده‌ام… عشق را به دیگری سپردن، حرام است… حتی اگر هزاران خطبه‌ی نکاح هم بر زبان آورده شود… گاهی که با خودم فکر می‌کنم که او قرار است با کسی دیگر عروسی کند… کسی دیگر دست‌هایش را در دست بگیرد… کسی دیگر حلقه‌ی ازدواج را به انگشتش کند… کسی دیگر کنار او بایستد، جایی که باید جای من می‌بود… دلم می‌شکند، قلبم می‌کَفد… 💔 روزی که عکس‌های نامزدی‌اش را دیدم، میان دوستانم نشسته بودم. ناگهان استوری‌ای که گذاشته بود، پیش چشمانم ظاهر شد. قسم به خدا، نتوانستم خودم را نگه دارم. اشک در چشمانم حلقه زد، بلند شدم، رفتم جایی که تنها باشم… آن‌قدر گریه کردم که دیگر توان نداشتم… وقتی برگشتم، همه از چشمان سرخ و بی‌تابم فهمیده بودند که چیزی شده، اما هیچ‌کس نمی‌دانست چه دردی بر جانم افتاده است… همیشه به او می‌گفتم: «وقتی نامزد شدی، مغرور می‌شوی، مرا فراموش می‌کنی… دیگر تحویلم نمی‌گیری… و شاید حتی بلاکم کنی…» اما او می‌خندید و می‌گفت: «نه، من مثل دیگران نیستم… من همیشه کنار تو خواهم ماند، حتی اگر فقط به‌عنوان یک دوست…» ادامه دارد… لایک و نظریات تان را با ما شریک سازید. #Taswer_Adab #Bakhshi

#داستان_یک_تماس_اشتباهی_تمام_زندگی‌_ام_شد. #قسمت_پانزدهم به دنبال اهدافم رفتم، در دانشگاه ثبت‌نام کردم. آرزو داشتم که پزشکی بخوانم، که بتوانم به دیگران کمک کنم. یک سمستر درس خواندم، اما شرایط اقتصادی‌ام اجازه نداد که ادامه بدهم. مجبور شدم دانشگاه را رها کنم و دوباره مشغول کار دیگری شوم. روزهایم یکی پس از دیگری سخت‌تر می‌شدند. انگار از اوج، یکباره سقوط کرده بودم. مثل این بود که از عرش به فرش رسیده باشم. هر روز که می‌گذشت، بار سنگین زندگی بیشتر روی شانه‌هایم حس می‌شد. از طرفی، مادرم هم بیمار بود. غده‌ای در گلویش داشت که مجبور شدیم عملش کنیم. حالا هم هر روز به چکاپ نیاز دارد، اما… اما به خدا قسم، پولی نداریم. هر بار که برای بردنش نزد دکتر فکر می‌کنم، سنگینی فقر را بیشتر حس می‌کنم. و اما آن دختر… او هم در نهایت، نصیب کسی شد که دوستش نداشت. نامزد شد، اما خوشحال نبود. هر بار که با او حرف می‌زدم، فقط اشک بود و شکایت. می‌گفت: «او مرا بازی داد… مرا نخواست…» چقدر تلخ است که هم تو بدانی، هم خودش بداند که سرنوشتش همان چیزی نبود که آرزو داشت. او… همان کسی که روزی تمام دنیای او بود، هنوز در کابل زندگی می‌کرد. اما قرار بود به زودی راهی خارج شود. وقتی شنیدم که نامزد کرده است، انگار دنیا برایم تیره و تار شد. احساس کردم آسمان روی سرم فرود آمده، زمین زیر پایم خالی شده، و تاریکی همه جا را فرا گرفته است. از آن لحظه، اشک‌هایم بی‌وقفه جاری شد… شب و روز، تنها کارم گریه بود. هیچ چیز نمی‌توانست این درد را کم کند. هیچ‌کس نمی‌توانست این زخم را التیام ببخشد. و حالا، هنوز هم گریه‌هایم ادامه دارد… و فکر نمی‌کنم که هیچ‌وقت پایانی برای آن باشد. بیچاره، در این شهر غریب و میان مردمی که هیچ شباهتی به من ندارند، مانده‌ام… گم شده‌ام میان چهارراهی که نمی‌دانم کدام سمتش را انتخاب کنم. کدام غم را اول به دوش بکشم؟ کدام درد را بیشتر حس کنم؟ یک طرف، مادرم که بیمار است و هر روز به دوا و داکتر نیاز دارد… یک طرف، وضعیت اقتصادی‌ام که هر لحظه تنگ‌تر می‌شود و سایه‌ی بی‌پولی و بیکاری که مدام روی شانه‌هایم سنگینی می‌کند… یک طرف، زخمی که از عشق ناکامم مانده و هنوز در قلبم تازه است… و یک طرف، آرزوهای خودم که نمی‌دانم آیا روزی به آنها خواهم رسید یا نه… ادامه دارد… لایک و نظریات تان را با ما شریک سازید. #Taswer_Adab #Bakhshi

میان تمام نداشته هایم هنوز (خودی)دارم ........ که سر سختانه پای من رِکاب میزند . #تصویر_ادب #رحمانی
میان تمام نداشته هایم هنوز (خودی)دارم ........ که سر سختانه پای من رِکاب میزند . #تصویر_ادب #رحمانی

#داستان_یک_تماس_اشتباهی_تمام_زندگی‌_ام_شد. #قسمت_سیزدهم_چهاردهم این جمله برای من مانند یک پناهگاه بود. دوباره ارتباط ما از سر گرفته شد. اما بعد از مدتی، دوباره از بی‌وفای‌اش نسبت به من می‌گفت. می‌گفت: «هیچ‌وقت برای من اهمیتی قائل نمی‌شود.» من چندین خواستگار را رد کرده بودم و تنها منتظر او بودم. اما او می‌گفت: «می‌آیم»، ولی هیچ‌وقت نمی‌آمد و انگار با احساسات من بازی می‌کرد. چیکار کنم؟ با خودم می‌گفتم: «هر کسی مثل من برای تو باوفا نمی‌شود. اگر واقعاً دوستت داشت، اینطور رفتار نمی‌کرد. من هستم که عاشقت هستم، هیچ وقت دلم از تو جدا نمی‌شود و همیشه مزاحمت می‌شوم. احوالت را می‌گیرم!» او هم خوب می‌دانست که دوستش دارم. او می‌دانست که هیچ کس مثل من او را دوست ندارد، چون من در هر عرصه ثابت کرده بودم که چقدر به او وفادارم. چیزهای زیادی از او یاد گرفتم. واقعاً دانا بود و من او را به عنوان الگوی خود پذیرفته بودم. باور داشتم که روزی او می‌تواند الگوی هزاران دختر افغان باشد. همیشه می‌گفت: «یعنی باورم نمی‌شود. تو اینقدر بچه خوبی هستی.» مدت‌ها بود که فکر می‌کردم همه پسرها فریبکار و فرصت‌طلب هستند و هیچ‌گاه نمی‌شود با کسی به‌طور جدی رابطه دوستی برقرار کرد. اما تو برایم ثابت کردی که نه، حتی در میان پسرها هم کسانی هستند که از هر لحاظ خوب و صادق باشند. هرچقدر تلاش می‌کردم که دل‌اش را از او انسان نامناسب بکنم، نمی‌توانستم. به‌دلیل اینکه می‌دانستم او پسر دست یافتنی نیست و یک روز حتماً این را رها می‌کرد، ولی با این حال هنوز هم به من می‌گفت که دوستم دارد و حتماً می‌آید. حتی یک روز با این دختر شرط بستم که یکسال دیگر هم اگر صبر کنی، او نمی‌آید. خلاصه شرط‌های کوچک و بزرگ میان‌مان رد و بدل شد، اما هنوز هیچ‌کدام از آن‌ها نتیجه‌ای نداشت. او، دخترک، غرورش را زیر پایش انداخت و به او گفت که عاشقش شده است. دلش را به او باز کرد و تمام احساساتش را با او در میان گذاشت. اما او، این بار بیشتر از همیشه مغرور شد. هرچه می‌گفتم «نکن»، گوش نمی‌داد. گفتم: «تا کی باید صبر کنم؟ نباید مرا بازی بدهد.» اما او باور نمی‌کرد. حتی یک روز برای این دختر گفته بود که تنها هدف‌اش ترک وطن است و در حال کار کردن روی پرونده‌‌اش هست که برای رفتن از کشور آماده شود. او هیچ‌گاه فکر نمی‌کرد که شاید کسی دیگری باشد که دلش را به آن سپرده است. دخترک، دیگر جز گریه کاری نداشت. یک شب از او عکس خواستم، وقتی عکس چشمان آهو مانندش را دیدم، آن اشک‌ها را که دور چشمانش حلقه زده بودند، هیچگاه از ذهنم پاک نمی‌شود. #قسمت_چهاردهم اشک‌هایی که دل مرا به درد آورد. احساس می‌کردم شاید دعاهایی که از دل من بیرون آمده‌اند، بلاخره به جواب رسیده‌اند. آن شب، همیشه خودم را نفرین می‌کردم. این چشمان زیبا، که مثل ماه می‌درخشیدند، برای چه کسی باید با اشک پر شوند؟ برای کسی که دروغگو و فریبکار بود؟ هرچه می‌گفتم که او را فراموش کن، جواب می‌داد: «نمی‌توانم، واقعاً عاشق او هستم.» گاهی از پیام‌هایی که با او رد و بدل می‌کرد، عکس می‌گرفت و برایم می‌فرستاد. فکر می‌کرد که اینگونه مرا بیشتر آزار می‌دهد. اما این کار او فقط حسادت و ناراحتی بیشتری در دل من می‌انداخت. نمی‌توانستم این رفتارها را تحمل کنم. اشک‌های دل‌شکسته‌ام را هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم. یاد دارم شب‌هایی که خیلی به او فکر می‌کردم، خوابم می‌برد و او در خواب هم در کنارم بود. آنقدر به او وابسته شده بودم که تمام فکر و ذهنم تنها معطوف به او بود. هر جایی که نامش را می‌خواندم، قلبم به درد می‌آمد. همیشه او در ذهنم بود و همیشه به یادش می‌افتم. قلبم برای او تپید و حتی وقتی دور بود، در دل من حضور داشت. 🖤 حتا برای من وعده داده بود زمانی که ازدواج کند با لباس سفید تصویری از خودش ارسال می‌کند اما با این رفتار‌های سرد‌اش محال است براین وعده‌اش عمل کند. چون مرا بلاک کرد و برای همیشه رفت. بعد از مدتی، تصمیم گرفتم که دوباره زندگی‌ام را از نو بسازم. ادامه دارد… لایک و نظریات تان را با ما شریک سازید. #Taswer_Adab #Bakhshi

#داستان_یک_تماس_اشتباهی_تمام_زندگی‌_ام_شد. قسمت_یازدهم_دوازدهم تا این‌که… بعد از دو سال و نیمِ جهنمی، تازه فهمیدم خودش هم عاشق شده! و کجای این دنیا؟ در همان “مجازی” که می‌گفت عشق در آن یک لکه‌ی ننگین است! همان جایی که قسم می‌خورد هرگز در آن وابسته نخواهد شد… اما حالا؟ او دل داده بود… به کسی که استادش بود، به کسی که راهنمایش در نوشتن کتابش بود… عاشق شده بود… آن‌قدر که گریه می‌کرد… آن‌قدر که جگرش خون شده بود… به من می‌گفت: “بگو چه کنم؟ چطور این‌قدر بی‌احساس است؟ چرا برایم هیچ اهمیتی قائل نیست؟ چرا حتی یک پیام هم نمی‌دهد؟” و من؟ هم حسادت می‌کردم… هم دلم برایش می‌سوخت… در دل می‌گفتم: “خدایا، دعایم مستجاب شد… دقیقاً همان کسی را نصیبش کردی که آرزو داشتم!” و از آن طرف… چشمم به استوری‌های غمگینش می‌افتاد، به دکلمه‌هایش، به آه و ناله‌های عاشقانه‌ای که برای دیگری بود… و من؟ در عجب بودم! “چقدر آن مرد خوش‌شانس است که این فرشته این‌طور برایش اشک می‌ریزد…” اما او؟ نمی‌دانست چه گنجی را در اختیار دارد… و آن لحظه با تمام وجودم حس کردم… “عشق، همیشه چشم و گوشش کور است!” چند روز پیش برادرهایش را در فیسبوک پیدا کردم و برایشان درخواست دوستی ارسال کردم. وقتی دخترک از این موضوع باخبر شد، از دستم عصبانی شد و گفت: «چرا برای آن‌ها درخواست دوستی فرستادی؟ از کجا پیداشان کردی؟ تو از اعتماد من سوءاستفاده می‌کنی!» و همینطور حرف‌های دیگر. هزاران سوگند خوردم که قصد بدی ندارم و این کار به معنی چیزی نیست. گفتم که نترس. اما او گفت: «نه، باید درخواست دوستی‌ات را لغو کنی!» او می‌ترسید که من به برادرهایش چیزی بگویم. گفتم چشم و درخواست دوستی را لغو کردم. کمی که گذشت، دلش آرام شد. واقعا نمی‌فهمم چرا اینقدر زود عصبانی می‌شد. حتی از کوچک‌ترین حرف‌ها مثلاً وقتی می‌گفتم دوستت دارم، ناراحت می‌شد و می‌گفت: «لطفاً مثل دو تا دوست معمولی باشیم.» سپس من را بلاک می‌کرد. بعد از اینکه دوباره من را بلاک کرد، گوشی‌ام را عوض کردم و شماره‌اش از موبایلم پاک شد. از آن روز هیچ خبری ازش نداشتم. چند هفته‌ای گذشت و یک روز شنیدم که بغلان سیل آمده است. قلبم مثل سنگ افتاد پایین. دیوانه‌وار شروع کردم به گشتن در تمام گروه‌هایی که قبلاً با هم در آن‌ها بودیم، شاید شماره‌اش را پیدا کنم. ولی هیچ نشانی ازش نبود. لیست افراد لفت کرده هم بی‌فایده بود. به چند نفر از دوستان مشترک‌مان پیام دادم، دلم آشوب بود. نمی‌توانستم آرام بنشینم تا وقتی که بفهمم حالش خوب است. شب و روز از نگرانی، غصه می‌خوردم. تا اینکه یک روز، به خودم گفتم شاید بهتر باشد دوباره به یکی از برادرهایش پیام بدهم. تصمیم گرفتم خودم را معرفی نکنم. (پیام به یکی از برادرانش) «سلام، خبر شدم که بغلان سیل آمده. شما هم اهل بغلان هستید؟ چه خبر؟ آسیبی ندیدید؟» (جواب برادر) «نه، خیر. خدایا شکر، هیچ مشکلی نیست.» بی‌نهایت خوشحال شدم. دلم جمع شد. اما باز هم دلتنگش شده بودم. نمی‌توانستم حتی دو دقیقه بدون اینکه از حال و احوالش باخبر شوم، روزم را بگذرانم. خلاصه، دو و نیم ماه را با دل‌خوری و ناراحتی سپری کردم. یک روز بعد از دو و نیم ماه بلاک بودن، دیدم که یک دخترک در فیسبوک به نام «H Khan» برایم درخواست دوستی فرستاده است. شک کردم، شاید خودش باشد، چون از تخلص “خان” خیلی خوشش می‌آمد. درخواست دوستی را قبول کردم. بلافاصله پیام داد و با لبخند گفت: «چطور زود قبول کردی؟» من هم گفتم: «نشناختم کی هستید.» او گفت: «چطور زود فراموشم کردی؟» پاسخ دادم: «چشم آهویم، تو استی؟» گفت: «وقتی می‌شناسی، چرا خودت را دور می‌اندازی؟» بی‌نهایت خوشحال شدم. همان‌لحظه فکر کردم مالک تمام دنیا شده‌ام‌. بعد گفتم: «ولی شماره‌ات از پیشم پاک شده.» او جواب داد: «می‌دهم به شرطی که کلماتی که خوشم نمی‌آید را نگویی، مثل “عشقم”، “عزیزم”، “نفسم” و از این حرف‌ها.» من هم قبول کردم و شماره‌اش را گرفتم. پیام دادم، ولی دیدم که بلاک شدم. گفتم که بلاک شده‌ام. خلاصه، از بلاک کشید. بعد به او گفتم که خیلی نگرانش بودم. آخر کار، به برادرش پیام داده بودم. بعد از آن، از تمام پیام‌هایی که من و برادرش رد و بدل کرده بودیم، عکس گرفتم و برایش فرستادم. او بسیار خوشحال شد و گفت: «هیچ‌وقت از اعتمادی که به تو دارم پشیمان نخواهم شد.» ادامه فرداشب لایک و نظریات تان را با ما شریک سازید. #Taswer_Adab #Bakhshi

#داستان_یک_تماس_اشتباهی_تمام_زندگی‌_ام_شد. #قسمت_دهم دو بار در هفته پیش او می‌رفتم، حرف می‌زدم، نصیحت می‌شنیدم… اما هیچ چیز تغییر نمی‌کرد! وقتی به خانه برمی‌گشتم، دوباره همان آدم افسرده می‌شدم. کم‌کم خانواده‌ام هم از دستم به ستوه آمدند، اما هیچ‌کس نمی‌دانست که علت تغییر ناگهانی‌ام چیست… وقتی روانشناس هم جواب نداد… روز به روز حالم بدتر شد… آن‌قدر که… به ترامادول، متادون، دیازپام و دیگر قرص‌های مخدر پناه بردم. بعد هم سیگار… و دیگر چیزی برایم مهم نبود. زمانی آرزو داشتم پیلوت شوم… اما حالا؟ دیگر هیچ آینده‌ای برایم وجود نداشت… غیر از همان دختر… حتی یک بار هم نشده بود کسی درباره‌ی من چیزی بداند. فقط یک بار، برای یکی از دوستانش حرفم را زده بود… اما دوستش گفته بود: “دروغ است، باور نکن!” هر چقدر قسم می‌خوردم، هر چقدر می‌گفتم… “فقط قول بده که مرا می‌خواهی، فقط آدرس بده، همین فردا می‌آیم!” اما جوابش همیشه همان بود: “نه! کار دل است، دوستت ندارم!” “به عنوان دوست، برایت احترام می‌گذارم، بی‌نهایت برایت اعتماد دارم… اما عشق؟ نه، هرگز!” این سردی‌هایش روحم را می‌خراشید… حتی با یک دوست تاجرم که در خارج از کشور زندگی می‌کرد، صحبت کردم. گفت: “برو بگیرش، تمام هزینه‌ها با من!” حتی خودش هم قرار شد همراه من برای خواستگاری بیاید… اما او تغییر کرده بود… آن دختر مهربان روزهای اول، دیگر وجود نداشت… هر روز سردتر… هر روز دورتر… به من می‌گفت: “نمی‌دانم چطور این‌قدر به تو اعتماد دارم… قسم به خدا باورم نمی‌شود که چقدر آدم خوبی هستی!” وقتی زیاد اصرار می‌کردم، عکسی از خودش می‌فرستاد، و من؟ چون باوفا بودم، نمی‌خواستم ذره‌ای از اعتمادش را از بین ببرم… همان لحظه پاکش می‌کردم. و این شد که دو سال و نیم از زندگی‌ام گذشت… دو سال و نیمِ تمام، پر از بلاک و آنبلاک، قهر و آشتی، گریه و خوشی… تا این‌که… ادامه دارد… لایک و نظریات تان را با ما شریک سازید. #Taswer_Adab #Bakhshi

#داستان_یک_تماس_اشتباهی_تمام_زندگی_ام_شد. #قسمت_نهم قسم به تمام صفحات ذات پاک پروردگار… بی‌نهایت وابسته‌اش شده بودم. دیوانه‌وار دوستش داشتم… هر روز، در پنج وقت نمازم، دعا می‌کردم… برای کامیابی‌اش، برای خوشبختی‌اش… اما طاقت دوری‌اش را نداشتم. یادم است، بارها و بارها برایش صوتی زنگ زدم… ساعت‌ها با هم حرف می‌زدیم، می‌خندیدیم… اما چیزی که همیشه در ذهنم می‌چرخید… چرا؟ چرا با من این‌قدر خوب است، اما دوستم ندارد؟ چرا… چرا… چرا؟ سؤالی که هنوز هم، جوابی برایش پیدا نکرده‌ام… هر بار که با من سرد رفتار می‌کرد، آهی عمیق از دلم برمی‌خواست… می‌گفتم: “تو که این‌قدر مرا زجر می‌دهی، خدا کسی مثل خودت را نصیبت کند، تا بفهمی دلم چه می‌کشد…” اما… چند دقیقه نمی‌گذشت که پشیمان می‌شدم. چطور می‌توانستم برای کسی که با تمام وجود دوستش داشتم، چنین آرزویی کنم؟ هر بار که خوشحال بودم، با اشتیاق برایش پیام می‌فرستادم، اما او… آن‌چنان مرا دل‌شکسته می‌کرد که کارم به اشک ریختن می‌کشید. خودم هم خجالت می‌کشیدم، اما چه کنم؟ دستم نبود… قلبم داشت گریه می‌کرد… گاهی فکر می‌کردم، شاید… شاید چون پشتون هستم، مرا قبول نمی‌کند. اول گفته بود که خودش هم پشتون است، اما بعد از مدتی گفت: “نخیر، تاجیک هستم!” ولی برای من، این چیزها مهم نبود… مهم، دینداری‌اش بود… اخلاقش، شخصیتش، استعدادش… و زیبایی‌اش که مرا بی‌اختیار مجذوب خود کرده بود. چندین بار مرا بلاک کرد، اما آن یک باری که… شش ماه طول کشید، تمام زندگی‌ام را ویران کرد. من مانده بودم و یک دنیا غم… نمی‌دانستم با این درد چه کنم؟ آن جوان خوشحال و شوخ‌طبع دیروز… دیگر وجود نداشت. کم‌کم به یک افسرده‌ی واقعی تبدیل شدم. شب و روز گریه می‌کردم… نهایتاً، خانواده‌ام مجبور شدند مرا نزد روانشناس ببرند. یک دخترخانم روانشناس جلسات مشاوره برایم گذاشت… ادامه دارد… لایک و نظریات تان را با ما شریک سازید. #Taswer_Adab #Bakhshi

#یک_تماس_اشتباهی_تمام_زندگی_ام_شد. #قسمت_هشتم و در نهایت، مجبور شدیم خانه‌ی خود را بفروشیم. خانه را فروختیم و به یکی از شهرهای دیگر افغانستان رفتیم. اما حتی آنجا هم… وقتی به او می‌گفتم: “کارم خوب شده، آدرس بده که بیایم!” باز هم با لجبازی می‌گفت: “نی، نی، نی!” اما در شهر جدید… کم‌کم زندگی‌مان تغییر کرد. پدرم کار را از نو شروع کرد. در معاملات کلان وارد شد… و دوباره سرمایه‌مان را به دست آورد! حتی بیشتر از قبل… دو برابرِ گذشته، ثروتمند شدیم! حالا دیگر، قوم و خویش‌های ما… به جای همدلی، حسادت می‌کردند… پدرم… با دو نفر بیگانه شراکت کرد. اعتماد کرد… اما آن‌ها سرش کلاه گذاشتند. تمام سرمایه‌اش را بالا کشیدند… و این‌بار، حتی بدتر از قبل شدیم. هرچه داشتیم و نداشتیم، از دست رفت… و زندگی‌مان دوباره به ویرانی کشیده شد. اما من… با همه‌ی این سختی‌ها… باز هم همان حس را نسبت به “او” داشتم. حتی نامش را… همیشه روی دست و روی سینه‌ام نوشته بودم. یک روز… تصویرش را برایش فرستادم. وقتی دید… زخم‌های عمیق روی دستم… انگار تمام دنیا روی سرش خراب شد… “خفه هستم ازت!” همین را گفت… اما دست خودم نبود… ادامه دارد… لایک و نظریات تان را با ما شریک سازید. #Taswer_Adab #Bakhshi