227
Subscribers
-124 hours
-27 days
-230 days
Posts Archive
227
گاهی آنقدر درد در وجودم جمع میشود که دیگر نمیدانم کدامش بیشتر آزارم میدهد؛ زخمی که روی تنم نشسته یا زخمی که در روحم ریشه دوانده است. هر قدمی که برمیدارم انگار با هزاران تکهسنگ بر شانههایم راه میروم، اما با تمام خستگی، تمام شکستگی و تمام اشکهایی که پشت لبخندهایم پنهان کردهام، باز هم نمیتوانم خودم را متوقف کنم. نه از روی قدرت، بلکه از روی اجبار؛ انگار زندگی به من فرصت ایستادن نمیدهد و من هم یاد گرفتهام با قلبی خسته، جسمی فرسوده و روحی زخمی، فقط ادامه بدهم، حتی وقتی تمام وجودم فریاد میزند که دیگر توانش را ندارد.
