گناهِ لیـــلی
"أيها اللامنسي رحلتُ عنكَ طويلاً و لم اغادرك..." ای از یاد نرفته! دیریست رها کردهام تو را از تو اما رها نگشتهام... 👤غادة السمان گناه لیلی 💔 پایان خوش
Show more📈 Analytical overview of Telegram channel گناهِ لیـــلی
Channel گناهِ لیـــلی in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 41 309 subscribers, ranking 8 153 in the Erotic category and 8 207 in the Iran region.
📊 Audience metrics and dynamics
Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 41 309 subscribers.
According to the latest data from 06 June, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -5 over the last 30 days and by -38 over the last 24 hours, overall reach remains high.
- Verification status: Not verified
- Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 6.53%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 9.21% reactions from the total number of subscribers.
- Post reach: On average, each post receives 2 696 views. Within the first day, a publication typically gains 3 805 views.
- Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 0.
- Thematic interests: Content is focused on key topics such as ملی, صدا, دخترک, آیسا, هخامنش.
📝 Description and content policy
The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
“"أيها اللامنسي رحلتُ عنكَ طويلاً و لم اغادرك..."
ای از یاد نرفته!
دیریست رها کردهام تو را
از تو اما رها نگشتهام...
👤غادة السمان
گناه لیلی 💔 پایان خوش”
Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 08 June, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Erotic category.
Data loading in progress...
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 07 June | 0 | |||
| 06 June | 0 | |||
| 05 June | 0 | |||
| 04 June | 0 | |||
| 03 June | 0 | |||
| 02 June | 0 | |||
| 01 June | +249 |
| 2 | بازم جنگ شروع شد😭 پروکسی ذخیره کنید
https://t.me/+UNx_jk1C9t8xNTAx | 252 |
| 3 | بازم جنگ شروع شد😭 پروکسی ذخیره کنید
https://t.me/+UNx_jk1C9t8xNTAx | 466 |
| 4 | بازم جنگ شروع شد😭 پروکسی ذخیره کنید
https://t.me/+UNx_jk1C9t8xNTAx | 154 |
| 5 | پارت جدید شبانه😍👆🏻 | 310 |
| 6 | پارت جدید شبانه😍👆🏻 | 211 |
| 7 | پارت جدید شبانه😍👆🏻 | 208 |
| 8 | پارت جدید شبانه😍👆🏻 | 128 |
| 9 | - آقای همسایه! آبتون ریخته تو راه پله!!
بعد میگین چرا آب قطع میشه!
عصبی بود، آب ساختمان قطع شده و مرد همسایه هرروز به جای گل ها راه پله را آب می داد
با حوله تن پوش خودش را به خانه ی بی بی فاطمه رساند
- بی بی؟ پمپ قطع شد تو آب داری؟ من موهامو بشورم تو حمومت
موهامو حنا گذاشتم
آخ خدا داشت سرش آتش می گرفت و چشمانش بیشتر می سوخت
این وسط حتما بی بی فاطمه سمعکش را نگذاشته بود
- اینجایی بی بی؟ حتما باز صدامو نمیشنوی... من... من میرم حمومت
حین گذشتن از کنار مرد جوانی که چشمانش درشت شده
دستش به بدن مرد خورده بود که خندید
- وای بی بی؟ لختی؟ چقدر داغ بودی...
برق که رفت همینجوری پریدم بیرون از حموم...
چشمام داره آخ...
با کله خورده بود دیوار انگار که آنطور دست روی پیشانی اش گذاشت
- در حموم کو بی بی؟
اه بی بی حالا چرا حرف نمی زد! لابد بخاطر دیروز قهر بود
دیروز تولد نوه ی زری خانوم بود و همه گفته بودند او برقصد اما مگر دلقک بود خب
نرقصیده بود
- بی بی بخاطر دیروز قهری؟
چاووش با تکان سر از تاسف بازوی دخترک را گرفته داخل حمام هل داد
دخترک چقدر وراج بود!
- قربون بی بی فاطمه قشنگم قول میدم موهامو بشورم بیام برات عربی برقصم
دیروز این خاله صبور اونجا بود
گفتم برقصم میره واسه شوهر آیندم تعریف میکنه
چاووش دوش را زده و دخترک ادامه داد
موهایش را جلوی صورتش ریخته و دهانش می جنبید
- چقدرم جلیل شوهر خوبی برای من میشه بی بی نه؟
براش عربی هم برقصم...
جلیل کچل با آن شکم قلنبه اش... خنده آلما در حمام پیچیده بود که آنی کلافه شد
- آخ بی بی اون پشت موهامو تو میشوری؟از آخر میرم خودمو کچل میکنم...
چاووش دندان قروچه کنان جلو رفت
مهمان داشت و باید دخترک را از خانه بیرون می کرد
دستش میان موهای نرم دخترک رفت
- آخ... آخیش بی بی... چقدر دستات آرامش دارن شیطون...
چاووش این بار لب هایش باز شده بود که خندید اما خیلی دوام نداشت
سریع عقب کشیده و آلما بالاخره بلند شد
بی بی فاطمه کجا بود پس!
- بی بی رفتی؟ بیا ببین نارنجی بهم... وای!
جیغ بلندش از دیدن یک مرد با پیراهنی با دکمه های باز بود
- ش...شما کی هستی!
چاووش دست به دکمه هایش گرفت
- نوه ی بی بی فاطمه...
وای دخترک پر بهت بود
- پس بی بی کو؟
آلما وحشت زده یقه ی حوله تن پوشش را گرفته بود که چاووش بی تفاوت رو چرخاندن
- رفتن پایین خونه ی همسایه...
- یعنی چی! چرا نگفتی بی بی خونه نیست! وای من...
چاووش حالا لذت میبرد دخترک سفید با موهای نارنجی که حالا گونه هایش هم اناری شده بود.
- شما مهلت دادی کسی حرف بزنه دختر خانوم؟
برق وصل شد اگه حمومتون تموم شد بفرمایید من مهمون دارم!
واه! چه بی ادب بود نوه ی بی بی فاطمه...
آلما با اخم و قدم های بلند از کنارش گذشته و ندیده بود لبخند چاووش را...
پس دختری که بی بی برایش زیر نظر داشت این سیب سرخ بود!
سیب سرخی که یک رقص عربی هم بدهکارش رفت...
https://t.me/+STL3n0otiMAxOTI8
https://t.me/+STL3n0otiMAxOTI8
https://t.me/+STL3n0otiMAxOTI8
https://t.me/+STL3n0otiMAxOTI8 | 2 564 |
| 10 | - خان ترو به خدا قسم دشمن شادمون نکنید این دختر نحسه میگن شیطانه موهاشو ندیدید؟!!
دستی به پیشونی نبض دارم کشیدم و غرولند بلندی کردم که سریع عقب کشید و تعظیم کرد.
- بگید حجله رو آماده کنن، اون دختر همین امشب زن میشه.....
- خانزاده نکنین این مردم ببینن با خواهر اون ناموس دزد وصلت کردید آبادی رو میذارن رو سرشون
نیشخند ترسناکی زدم و دکمه های پیرهنمو باز کردم و کام عمیقی از سیگارم گرفتم و تو هوا دودش کردم
- کی گفت میخوام خواهر اون پفیوزو عقد کنم؟!
- چچ......چی خان؟
پس....پس میخوایین دختره رو بی آبرو کنید؟
خاکستر سیگارو تکوندم و دستی به موهای پریشونم کشیدم
- انقدر حرف نزن منوچهر بگو آمادش کنن دختره رو لخت بفرستن وسط حیاط....
امشب پسرا از تنش کام میگیرن
- چشم آقا، الان میسپرم آمادش کنن خواهر اون بی شرفو.....
نفسم تنگ شده بود و رگ غیرتم تاب نداشت و تصویر موهای فر حنایش ثانیه ای از جلو چشمام رد نمیشد ولی نمیتونستم........
لعنت به برادر ولد زناش که باعث شده بود دست از عروسکم بکشم و مثل بی غیرتا بفرستمش زیر نگهبان های نره خر عمارتم
حرصی شیشه مشروب به دیوار کوبیدم که صدای شکستنش همزمان شد با جیغ های دخترونه آشنا.......
بی اعصاب عربده زدم:
- چخبرههههه!!!!
- خان، این سلیطه چموش بازی درمیاره لباس تنش نمیکنه
- بهتر، لخت بندازینش بیرون زحمت جر دادن لباس هاشو هم نمیکشن
-چچ.....چشم خان
جیغ و دادش بیشتر شد و مدام اسممو صدا میزد و ازم کمک میخواست و آتیش جنونمو بیشتر میکرد
- خان تروخدااااااااا
من میترسم.....نه....نهههههه بهم دست نزنید .....کثافت ها......آخخخخ
دسته صندلی محکم تو مشتم فشار میدادم و سعی داشتم نشنوم و خواهرمو به یادم بیارم که برادر بی ناموسش بی عفتش کرد
- ارحااااااااامممممممم
جنون زده پالتو بلندمو چنگ زدم و از اتاق بیرون رفتم که در حال تقلا بین دستای خدمتکارا دیدمش
عربده بلندی زدم که ترسیده ازش فاصله گرفتن و با چشمای اشکی و لبنای لرزون نگاهم کرد که پالتو مو دور تنش پیچیدم و تن لختشو تو بغلم کشیدم که هقی زد
- هقق.....منو ب...کش
- هیشش، تموم شد
پربغض نگاهم کرد و مشتای کوچولوشو به تنم کوبید که دستمو رو موهای ابریشمی قرمزش گذاشتم و به تقب هل دادم
- نازم نکن......نمیخواااااام
بدجنس.........نامرد.........عوضی
- خان پسرا همه پایین منتظره این دختره.......
با رگی باد کرده تیز سرمو بالا آوردم و فریاد زدم:
- همه گورتونو گم کنین برین بیروووون.....
در لحظه با ترس همه گم و گور شدن که تن عروسکمو جلو تر کشیدم و به موهاش چنگ زدم که سرش بالا اومد و چشمای پرش خیره به چشمام شد
- تاوان بی ناموسی برادرتو تو پس میدی عروسک قرمز......
بی حال نگاهم کرد که زیپ شلوارمو پایین کشیدم ..
- هیشش، اروم باش کوچولو!!
انقدر سرویس میدی تا توله های قرمز مثل خودت برام پس بندازی و بعدش داداش حرومزادت لاشتو از زیر نگهبانام میکشه بیرون.......
https://t.me/+d3mat_PaHPRlYzk0
https://t.me/+d3mat_PaHPRlYzk0
https://t.me/+d3mat_PaHPRlYzk0
من ارحامم، خانزاده ای که حرفش واسه مردم ده سند بود ولی با دست گذاشتنم روی اون دختر همه مخالفم شدن
من اون دخترو میخواستم، اون عروسک موحنایی باید واسه من میشد ولی نه برای عشق بلکه برای انتقام😱❌ | 1 043 |
| 11 | - همهی مامان باباها شبا پیش هم میخوابن! ولی من و بابای من نه! چرا پیش هم نمیخوابید که من شب وسطتون بخوابم؟!
چای در گلوی جانا پرید، اورهان، پدر فرزندش، سر دیگر میز نشسته بود و پر تفریح به جانا نگاه کرد و گفت:
- مادر، لطفاً بزنید توی کمر مامانِ یانار، قبل از اینکه خفه بشه.
مادربزرگش چشم در حدقه برایش چرخاند و لیوان آب را سمت جانا گرفت.
- بیا عروس قشنگم، آب بخور مادر.
اورهان چشم ریز کرده غرید:
- حرف خوابیدن پیش من میشه میخواد خفه شه! انگار دیو دو سرم، میبلعمش!
جانا برایش پشت چشم نازک کرد و یانار کودکانه گفت:
- بابایی شما چرا به مامانی نمیگی عشقم، عسلم، عزیزم، بیبیِ من؟ همونطوری که عمو اصلان به نامزدش میگه! شما به مامانی میگی مامانِ یانار، مامانیام به شما میگه بابای یانار!
مادربزرگ اورهان غرغر کرد:
- بچه با این بچگیش فهمید، این زن و مرد گنده نه!
جانا کلافه از کنجکاویهای یانار گفت:
- پاشو پسرم، پاشو اگر صبحونتو خوردی بریم، امروز نوبت شیمی درمانی داری.
اورهان غرید:
- لازم نیست به بچه بگی امروز وقت چیه که از الان ناراحتش کنی.
جانا هم تند جواب داد:
- خودم بزرگش کردم، خودم میدونم چی رو کی بگم و کی نگم، چیو بگم و چیو نگم.
اورهان مشت روی میز کوبید:
- وقتی فهمیدی حاملهای ازم، میاومدی پیشم و میدیدی ازت استقبال میشه یا نه، تو بودی که نخواستی بیای، مقصر تصمیم احمقانهاتم منم؟! میاومدی و اگه پدری نمیکردم بعد منت تنها بچه بزرگ کردنتو میکوبیدی تو سرم دخترهی لجباز!
- هه! پیش تویی که فریبم دادی میاومدم؟!
فرنگیس، مادر بزرگ اورهان، رو به جانا که ایستاده بود تا پسرش را ببرد، گفت:
- بشین پیش شوهرت، من بچه رو حاضر میکنم، کمم بپیچید به پر و پای هم!
جانا اعتراض کرد:
- آخه فرنگیس جون...!
آرام گفت:
- آخه نداره دخترجان، شوهرته، خوش بر و روئه، جوونه، پولداره، هواشو نداشته باشی همون شبنم بی پدر قاپشو یه طوری میدزده که واویلا! ندیدی هی میاد و میره؟!
فرنگیس و یانار که بیرون رفتند، اورهان از پشت میز بلند شد، نزدیکش رفت و مقابل جانا ایستاد. عطر تن این مرد هوش از سر جانا میپراند، همانطور که اورهان عطش بوسیدنش را داشت، اما هردو تخس و پر کینه به هم نگاه کردند و اورهان گفت:
- بچه راست میگه، شبا نباید پیش باباش بخوابی؟!
سر بالا انداخت.
- لزومی نمیبینم.
خواست دور شود که اورهان بازویش را گرفت و گفت:
- بعد پنج سال اومدی چون بچهام، بچمون، بچهای که ازم مخفیاش کردی سرطان مغز استخوان داره، دکتر گفته تنها راه نجاتش تزریق سلولای بنیادی از طریق بندناف خواهر یا برادریه که پدر و مادرش من و تو باشیم، مگه غیر از اینه؟!
چانهاش لرزید:
- آره، ولی قرارمون بود از طریق IUI اقدام کنیم که کردیم.
سرش را نزدیکتر برد:
- ببین منو جانا، اون ماه با IUI حامله نشدی، دکتر میگه حال یانار داره بدتر میشه، میگه رحم تو آمادهست و اسپرمای منم فعالن، آخه دخترهی اسکل، شانس حاملگی با س*ک*س بیشتره یا با روش آزمایشگاهی؟! روزی دوبار س*ک*س داشته باشیم قطعاً حامله میشی، یانار حاصل وان نایته! حالا تو فک کن من تو یه ماه بیست روز بک*نمت، خب این صد درصد جوابه و حامله میشی!
بغض کرد:
- ولم کن اورهان! آره دیو دو سری...
نزدیک لالهی گوشش نفس زد:
- هوم... خداشاهده قصد بلعیدنتم دارم، هنوز رو لالهی گوش و این قسمت گردنت حساسی مگه نه؟!
چپ چپ نگاه به اورهان کرد و نفسش را تکه تکه بیرون داد.
- نهخیرم!
اورهان اشارهای به تاپش کرد:
- نیپلات یه طوری برجسته شدن که دارم میبینمشون، میخوای محض احتیاط واکنش اون پایین و میزان رطوبتشم چک کنم؟!
- گمشو کنار اورهان، نمیخوام باهات باشم.
در آغوش کشیدش و جانا تقلا کرد:
- هیش هیش، مثل بچه گربه پنجول نکش دخترهی سرتق، جانا، خودت اومدی گفتی بچه میخوای ازم، خودت گفتی یانار کمک میخواد.
از اینکه در آغوش او داشت وا میداد از خودش متنفر شد و نالید:
- ولی قرارمون بارداری با روشهای آزمایشگاهی بود نه...
- جونم؟ نه چی؟! جوجه... س*ک*س جواب میده، مطمئنم، مقاومت نکن، به خاطر پسرمون!
- نالید:
- برو گمشو اورهان داری از احساسات مادرانهی من سواستفاده میکنی تا...
میان حرفش خندید:
- و همینطور از هورنی شدنت، نمیخوای با بابای یانار بخوابی؟ به اندازهی پنج سال پیش کار بلدما! تو که خوب زیرم ناله میکردی توله...
قبل از اینکه اعتراض کند دست اورهان داخل شلوارش سر خورد و صدای «آه» جانا را با لبهایش خفه کرد و...
https://t.me/+I2DFHmlv1-Y1YjM8
https://t.me/+I2DFHmlv1-Y1YjM8
https://t.me/+I2DFHmlv1-Y1YjM8
تظاهر میکنن از هم متنفرن اما برای نجات جون بچهی چهارسالشون، نیاز به بند ناف جنین دارن و... | 1 135 |
| 12 | -بدید کت شلوار دامادی صامد رو فرشته بدوزه، مگه خیاط نیست، چرا بدیم دست غریبه، نه مادرجون؟
با این حرف مهلا، جاریام، احساس کردم خون در رگهایم یخ بست.
-چ...چی؟ من بدوزم؟
کت شلوار میدوختم؟ برای دامادی او؟ دامادی مردی اگر شب سر به سینهاش نمیگذاشتم و صدای قلبش را نمیشنیدم خواب به چشمانم نمیآمد؟
-بدم نمیگه این دختر، صامد اون همه وسیله برات خریده، وقتی خودمون خیاط داریم چرا پول بدیم به یکی دیگه، خودت بدوز میگم صامد پولشم بده به خودت.
با تایید مادرشوهرم، تمام وجودم سست شد.
من زنِ صامد بیگ باید برای شوهرم کت و شلوار دامادی میدوختم و دستمزد میگرفتم.
-چرا جواب نمیدی دختر؟ جمعه شب مراسم خواستگاریه، دست بجمون. خودت با مش غلام برو بازار و گرونترین پارچه رو بگیر. مبادا ببینم کم گذاشتی!
-قیافتو برای من کج کن! وای به احوالت اگه فکر خطا به سرت بزنه. شوهر اولت سر نازا بودنت طلاقت داد، خودتو قالب کردی به پسر من خیال داری با این همه مال و ملک، بی وارث بمونه؟
بغضم را فرو خوردم. صامد بیگ میدانست که من نازا هستم و عقدم کرد. من هیچ کس را گول نزده بود.
با صدایی گرفته گفتم:
-کاری نمیکنم... میدوزم خانوم.میرم مترمو بیارم. اقا بالاست.
مانند ادم مسخ شده متر و دفترچه ام را برداشتم و به خلوت گاه شوهرم رفتم.
جایی که کسی اجازه نداشت به آن وارد شود جز منی که محرم تنش بودم.
قرار بود اجازه دهد زن دومش هم به اینجا بیاید؟
حتی فکرش هم می توانست جانم را به لب برساند.
من این غم را تاب نمیاوردم.
تقهای به زدم و صدای بم و مردانهاش تیری به قلبم بود.
وارد که شدم، مثل همیشه رو به شیشهی سراسری، روی صندلی راکش نشسته بود و صدای قدیمیاش روشن بود.
در را بستم که صدای بمش طنین انداخت.
-اومدی پری، نمیدونی از سرکار میام تنم به انتظار دستاته؟ چرا انقدر دیر اومدی؟
همیشه پری صدایم میزد. پری خانومش بودم و حالا قرار بود سرم هو بیاورد.
جلو رفتم و زیر لب ببخشیدی گفتی که نگاهش به سمتم چرخید.
پکی به پیپش زد و ارام روی رانش زد.
-پشین پری جانم، نسخ عطرتم، این پیپ و توتون دیگه دوای دردم نیستم.
از حرفش بغضم گرفت. یعنی قرار بود اینگونه نازِ زن دیگری را هم بکشد؟
-نمیشینم آقا. پاشید لطفا. کارتون دارم.
صدای لرزانم باعث شد پیپش را پایین بیاورد و با دقت نگاهم کند.
-چیزی شده؟
چیزی نشده بود، فقط داشتند او را از من میگرفتند. چرا با اینکه خبر داشت، اینگونه با من رفتار میکرد.
با دلخوری گفتم:
-هیچی نشده آقا... پاشید اندازه هاتونو بگیرم، برای کت شلوار لازمه.
میخواستم هرچه زودتر بروم، پس خودم دستش را گرفتم و وادارش کردم تا بلند شود.
-کت شلوار برای چی؟
چرا خودش را به ندانستن میزد؟ واقعا فکر میکرد احمق هستم.
متر را دور بازوهای قطورش چرخاندم. قرار بود کسی دیگر سر روی این بازوها بگذارد؟
آن روز قطعا من میمردم.
-کت شلوار دامادی، اخر هفته مگه خواستگاری نیست؟ مادرتون گفتن من... من باید کت شلوار دامادی شوهرمو بدوزم.
در جملهی اخر انقدر بغض داشتم که در حال مردن بودم.
-کی بهت همچین چرندیو گفته؟
بی توجه اینبار متر را به سرشانهی پهنش چسباندم.
-عصری میرم بازار پارچه فروشا. بهترین پارچه رو میگیرم اقا. شما بزرگید، باید کت شلوار به تنتون بشینه، برازدتون باشه..
-چی میگی فرشته؟ این چرندیات چیه؟ من قراره خواستگاری کدوم خری برم؟
اشک از گوشهی چشمانم چکید. اینبار سایز دور کمرش را باید میگرفتم. دستانم را دورش حلقه کردم. به وضوح میلرزیدم.
-سر... سر اسیناتونو میگم از طلا بسازن. باید برازنده باشه. زشته اگه کم بذارم.
بازویم را با شدت گرفت و سرم فریاد زد:
-فرشته! بس کن.
حالم خوب نبود. داشتم جان میدادم.
متر و دفترچه از دستم افتاد و هق زدم.
-گفتن... گفتن منم باید بیام... باید برای خودمم لباس بدوزم. خانوادتون گفتن باید لباسم قرمز باشه، اما... اما من دلم میخواد سیاه بپوشم. بپوشم اقا؟ من نمیتونم عزای قلبم غیر سیاه چیزی بپوشم.
-به خودت بیا دختر! این چرندیات چیه؟
به خودم می امدم؟ من میدانستم شاه صنم کار خودش را میکند و سرم هوو می اورد.
ر
-کاش... کاش فقط جایو داشتم که میرفتم اقا. من کس و کار ندارم. توروخدا نذارید من تو این خونه باشم. بفرستیدم ته باغ، تو اتاق خدمتکارا، ولی اینجا نه. من طاقت ندارم.... من شمارو با یه زن دیگه ببینم میمیرم.
قلبم تیر کشید. به ان چنگ بردم
-فرشته... قلبت.
دهان باز کردم اما نفسم بالا نیامد.
چند روز خودخودری در همین لحظه پوچ شده بود و صامد با وحشت فریاد زد:
- الان قلبت وایمیسه لعنتی! پدر هرکی که گفته من قراره زن بگیرمو درمیارم! نفس بکش!
https://t.me/+OX1JC2BF4Ys2MmFk
https://t.me/+OX1JC2BF4Ys2MmFk
https://t.me/+OX1JC2BF4Ys2MmFk
دختره خیاطه میخوان مجبورش کنن کت شلوار دامادی شوهرشو بدوزه اما شوهرش....🥺🥺🥺 | 2 382 |
| 13 | 🔹 این پروکسی قطع نمی شه خودم دارم استفاده می کنم👇
✅ ـ PROXY وای فای
✅ ـ PROXY همراه اول
✅ ـ PROXY ایرانسل
✅ ـ PROXY رایتل | 282 |
| 14 | 🔹 این پروکسی قطع نمی شه خودم دارم استفاده می کنم👇
✅ ـ PROXY وای فای
✅ ـ PROXY همراه اول
✅ ـ PROXY ایرانسل
✅ ـ PROXY رایتل | 134 |
| 15 | 🔹 این پروکسی قطع نمی شه خودم دارم استفاده می کنم👇
✅ ـ PROXY وای فای
✅ ـ PROXY همراه اول
✅ ـ PROXY ایرانسل
✅ ـ PROXY رایتل | 228 |
| 16 | 🔹 این پروکسی قطع نمی شه خودم دارم استفاده می کنم👇
✅ ـ PROXY وای فای
✅ ـ PROXY همراه اول
✅ ـ PROXY ایرانسل
✅ ـ PROXY رایتل | 235 |
| 17 | sticker.webp | 758 |
| 18 | _یه دوش دونفره می تونه خستگیمون از بین ببره..
نگاه جانان در نگاهش دو دو می زند.
آب دهانش را می بلعد.
و مرد آهسته او را به طرف اتاق مشترکشان هدایت می کند.
در اتاق که بسته می شود تن جانان هم همراه صدایش می لرزد.
_هوا سرد بذار اول دوش آب داغ باز کنم حمام یکم بخار کنه..
امیرعلی پس از این حرف به طرف مستر داخل اتاق گام برمی دارد.
چندی بعد امیرعلی از مستر بیرون می آید.
نگاه هردو در هم گره می خورد.
بی حرف و ساکت..
امیرعلی اول ساعت مچی اش را از دور دستش جدا می کند و آن را روی پاتختی قرار می دهد.
سپس به طرف دخترک می آید.
دستش را می گیرد و او را با خودش راهی حمام می کند.
بخار آینه را کور کرده است.
صدای آب مثل پرده ای ضخیم همه چیز را می پوشاند.
جانان و امیرعلی هر دو باهمان لباس های عروس و دامادی اشان ایستاده اند.
فاصله اشان فقط چند قدم است.
اما انگار کیلومترها از هم دور هستند.
دست جانان لبه ی وان می لرزد.
نفس هایش تنگ شده است.
و چشمانش سیاهی می روند.
_حالت خوب نیست؟
خیلی آهسته طوریکه بزور به گوشش برسد ادا می کند.
جلو می آید.
اما نه آنقدر که لمس کند.
نه آنقدر که از خطی که سالها قبل کشیده بود عبور کند.
جانان بریده بریده می گوید:
_نفسم..نفسم بالا.. نمیاد..
امیر فشار آب را بیشتر می کند.
تا احتمال درز صدا به بیرون به صفر برسد.
سرش را کج می کند و با اطمینان همیشگی می گوید:
_سر قولم هستم..
به شرفم قسم..
یادم نرفته قرارمون چی بود..
حتی اگه الان رسما زن و شوهر باشیم..
اشک در نگاه جانان جمع می شود.
حالش بد است.
طوریکه حتی توان توصیفش را ندارد.
نه از ترس امیرعلی..
از عشقی که هنوز هم زنده است.
و جایش هیچگاه در قلبش پر نمی شود.
بی اختیار لب می زند:
_حالم بد امیرعلی..
_معذرت می خوام ولی باید یکم دیگه صبر کنی..
حداقل نیم ساعت بگذره الان هنوز ده دقیقه است اومدیم..
بیرون رفتنمون غیر طبیعیه..
نگاه جانان به جای خالی ساعت دور مچش می افتد.
امیرعلی آرام به حدی که گویا دیوارها هم گوش دارند می گوید:
_تنها راه منطقی برای دور کردن اون ساعت توی امشب همین حمام بود..
معذرت می خوام اگه داری اذیت میشی..
جانان پلک هایش را روی هم می فشارد و چیزی نمی گوید.
بخار کمتر شده اما حقیقت سنگین تر..
جانان چشمانش را می بندد و قطره ای اشک از میان پلک هایش فرو می ریزد.
_من هنوز عاشقشم..
امیرعلی سرش را پایین می اندازد.
_می دونم..
_بریم بیرون دیگه نمی تونم تحمل کنم..
امیرعلی سر تکان می دهد.
و ابتدا او را برای بعد از خروجشان آماده می کند.
_بعد از بیرون رفتنمون از حموم هر حرفی که توی اتاق و خلوت دونفره مون زدم طبق برنامه مونه باید تایم کم حموم در ظاهر دونفره مون رو یه جوری ماست مالی کنم..
بازم تاکید می کنم من همیشه سر قول و قرارمون هستم جانان..
https://t.me/+vKQiCMoJuqU4MWE0
https://t.me/+vKQiCMoJuqU4MWE0
https://t.me/+vKQiCMoJuqU4MWE0 | 544 |
| 19 | #Part_301
_پاشو، دردونه. چون مدرسه نرفتی دلیل نمیشه تا لنگ ظهر بخوابی.
دخترک با رنگ پریده در خودش جمع شده بود.
گوشهی تخت.
دخترک ظریف زنش بود.
دخترک 17 ساله.
موی طلایی بافتهاش بر روی بالشت افتاده بود.
چشمان دخترک باز نشده، صورتش جمع شد. بیرمق.
_خواب نیستم. حالت تهوع دارم.
با دیدن نگاه تیرهی یزدان، لب فشرد. بغض کرده.
بر روی تخت نیم خیز شد.
_میشـ..ـه من.. نیام پایین توی باغ و پیش مهمونا؟! یکم سرگیجه دارم. چند دقیقه دیگه که حالم بهتر شد میـ..
پشت دست بزرگ یزدان که آرام به لب هایش خورد، شوکه.. دهانش را گرفت.
چشمانش پر شد.
تشر یزدان.
_نوبهی بعد محکمتر میزنم. غلط میکنی برای ندیدن حلما خودتو میزنی به بدحالی که فرزانهبانو با اون سنش هر روز ببرتت بیمارستان.
دید که چشمان دخترک دلخورتر شد.
حلما هووی دخترک بود.
دخترک قبل از مراسم، چهارشب تب داشت اما او بیتوجه حلما را عقد کرده بود.
نغمه چشمان خیسش را پایین انداخت.
ناخن کشید به گوشهی انگشتش.
با چانهای که سعی میکرد جلوی لرزشش را بگیرد.
_دروغ نگفـ..تم به خد..ا. خود ماما..ن فرزانه هر روز اصرار میکرد که منو ببره بیمارستان. من حرفی نزدم.
یزدان از روی تخت بلند شد.
بیتوجه به حرف های دخترک.
_تا یه ربع دیگه بدون بغض و ناله میای تو باغ. بدون ادا و اطوار. با لباس پوشیده. کمک میکنی به نذری. موهاتم از روسری انداخته باشی بیرون همونجا وسط باغ قیچیشون میکنم. اگر با حلما مشکلی داری آخر مهمونی با مهمونا گم میشی بیرون از خونهم. همینکه با صیغه بودنت موافقت کرد، خانومیش و نشون میده.
قبل از بیرون رفتن از اتاق، نیم نگاه تیزش.
به سمت دخترک.
_فقط یه ربع، نغمه. بجنب.
°°°°°°°°°°°°°
°°°°°°°°°°°°°
یزدان روی پله ایستاده... خیره به دخترک، دستانش در جیبش فرو رفت.
دخترک داشت دیگ حلیم نذری را هم میزد.
با سر پایین.
جثهی ریزش پیش دیگ بزرگ.
گوش داده بود.
نه موهای طلاییاش بیرون بود نه لباسش باز.
اما چشمان پر بغضش را پایین انداخته بود.
اصلا سر بالا نمیآورد.
فرزانه نزدیک یزدان شد. با سینی چای.
_چایی نخوردی که مادر.
یزدان ابرو گره زده... سینی را از دست فرزانه کشید.
_هزار تا مرد برای پخش کردن چایی، توی باغ هست. محسن.
محسن. پسر خالهی کمسنش با چشمی سینی را گرفت.
فرزانه خندید.
_هزار تا مرد برای هم زدن دیگ هم توی باغ هست که نیازی به زور این دختر لاجون نباشه. نغمه رو زور کردی بیاد تو باغ که رنگ به رخ نداره؟!
گرهی ابروهای یزدان کور شد.
چرا حتی از این فاصله هم... حس میکند که تن دخترک دارد میلرزد؟!
خیره به دخترک، لب تکان داد.
_تا الانم زیادی لوسش کردی، فرزانهبانو.
فرزانه استکان بلوری چای را بالا برده، غر زد.
_دختره هم مریض احواله هم باردار شده تو این سن کم. چه لوس کردنی مادر؟! همینکه روی پا میتونه وایسه از هنرِ تحمل کردنشه.
سر یزدان تیز به سمت فرزانه چرخید.
شوکه.
دخترک... باردار بود؟ مریضی؟
به یکباره....
صدای بلند برخورد دیگ بزرگ نذری به زمین.
تن دخترک بیرمق به دیگ داغ خورد که دیگ از روی گاز برگشته و....
تن بیهوش شدهی دخترک... روی حلیم داغی که روی زمین ریخته بود، افتاده بود.
بیهوش.
"ادامهی پارت رمان🖤⬇️"
https://t.me/+QXiIRAnazcA5MTRk
https://t.me/+QXiIRAnazcA5MTRk
https://t.me/+QXiIRAnazcA5MTRk
https://t.me/+QXiIRAnazcA5MTRk | 225 |
| 20 | - این موقع شب ، تو چرا دم خونهاتون نشستی دخترجون؟
با صدای زن همسایه وحشت کرده سر بالا میاره و به دروغ جواب میده
- کلیدای خونه رو گم کردم
دروغ میگفت...
پدر و مادرش طبق معمول دست خواهر و برادرشو گرفته بودن ، رفته بودن مسافرت
فقط اونو نبرده بودن ..
حتی یادشون رفته بود بهش کلید خونه رو بدن که توی این هوای سرد پشت در نمونه
شیرین بود که با دلسوزی میپرسه
-پدر و مادرت کجان دخترم؟
بغض به گلوش چنگ زد و گرفته جواب داد
- رفتن مسافرت
شیرین ناباور گفت
- باز تو رو نبردن؟
اشک تو چشماش جوشید ، اما خودش رو کنترل کرد و بازم دروغ گفت
- من امتحان داشتم خودم نرفتم باهاشون ..
پدرش هیچ وقت اونو با خودش نمیبرد
چون ازش متنفر بود
چون بچه پرورشگاهی بود و وقتی مامان و باباش مشکلشون حل شد و خودشون تونستن بچه دار بشن دیگه اونو نمیخواستن ، اضافی میدیدنش
هیچ جا با خودشون نمی بردنش .
شیرین که نمیتونست تو این شرایط تنهاش بذاره با مهربونی گفت :
- خیله خب . پاشو بریم خونه ما دخترم، خطرناکه اینجا ،فردا میگم بچه ام بامداد یه کلید ساز بیاره ..
اخ از بامداد
رها میمرد برای اون مرد ..
سالها بود که عاشق این مرد همسایه بود...
سر ذوق اومده از پیشنهاد شیرین میگه :
- مزاحم نمیشم شیرین جون؟
- نه مادر این چه حرفیه ، بیا تو .
چشمی گفت و با شیرین داخل رفت ، توی حیاط که رسیدن دم حوض گفت :
- میشه من دست و صورتم و بشورم بعد بیام؟
- باشه دخترم پس من میرم تو ، نمیتونم سر پا وایسم .
باشه ای گفت و با رفتن شیرین خانم فوری شیر اب و باز کرد دست و صورتشو شست
نمیخواست صورت قرمز از گریهاشو بامداد ببینه و در نظرش نامرتب باشه .
بعد از خشک کردن صورتش سمت خونه راه می افته .
نزدیک در ورودی بود و قبل از اینکه بخواد در نیمه باز خونه رو عقب هل بده صدای بالا رفته از خشم بامداد رو میشنوه:
- واسه چی گفتی بیاد اینجا مادر من؟
دختره رو ننه باباش یادشون میره هست یا نه تو میری از تو کوچه خیابون جمعش میکنی که بیاری خونه؟
- دلم سوخت براش مادر ، میذاشتم طفل معصوم این موقع شب تو کوچه بمونه؟ خطرناکه ، بچه اس
- بدرک که خطرناکه ، به من و شما چه ، خانواده دارن بیان جمعش کنن ..فک و فامیل مگه نداره؟ من نمیذارم این غربتی پاشو بذاره تو این خونه شیرین ، برو بهش بگو گمشه بیرون تا خودم نرفتم پرتش کنم..
نفس تو سینه رهای بیچاره نبود
حتی فکرشم نمیکرد بامداد هم مثل خانواده خودش انقدر ازش متنفر باشه
چشماش از اشک پر شده بود
شیرین هنوز داشت طرفداریشو میکرد
- خدا رو خوش نمیاد بامداد ، گناه داره .اون پدر و مادر از خدا بیخبرش یه کلید دست این بچه ندادن ..دلت به حالش بسوزه . کی انقدر سنگ دل شدی پسر؟
باز هم بامداد بود که زهر میزنه :
- من دلم واسه تخم و ترکه یکی دیگه نمیسوزه شیرین ، اینجا کاروانسرا نیست هر حرومزاده ای سرشو بندازه پایین بیاد تو ، اصلا تو روت نمیشه خودم میرم دمشو میگیرم پرتش میکنم بیرون..
هر چی شیرین صدا میکرد بامداد اما محل نمیده
را میفته سمت در خونه ، میخواست تکلیف این دختره احمق رو مشخص کنه
در خونه رو عقب میکشه و به محض اینکه سر بالا میاره چشمش به دختری که مقابلش داشت مثل بید میلرزید می افته
میخواست دهن باز کنه
چیزی بگه
بهش بتوپه باید گورشو گم کنه اما یه لحظه مات اون دو تیله طوسی رنگی میشه که از اشک پر بودن ..
دخترک مثل همیشه نگاش نمیکرد
چشماش سرد بود ، بی روح بود .لبهاش دیگه نمیخندید
قبل از اینکه بامداد به خودش بیاد رها بود که با صدای بغض آلودی میگه :
- من اصلا نمیخواستم مزاحم بشم و توی خونه شما بیام بامداد خان ..
دستی به زیر چشمای خیسش میکشه و لرز کرده ادامه میده:
- از شیرین جون بخاطر محبتی که به من داره تشکر کنید
دو قطره اشک دیگه از چشماش میچکه و سخت بقیه حرفش رو میزنه
- من درسته پرورشگاهیم اما حرومزاده نیستم..خداحافظ .
میگه و با دو از اون خونه بیرون میزنه
رها رفته بود
بامداد مونده بود و جای خالی دخترک
هنوز فکرش پیش اون چشمهای پر اشکی که دلشکسته نگاهش میکردن مونده بود
چشمهایی که امشب آخرین باری بود که میدیدشون .
رهای خونه شایگان ها از فردا نبود
از فردا رها نبود که کسی بهش بگه پرورشگاهیه و بی کس و کار
که پدر و مادرش بگن اونو نمیخوان..
رها رفته بود و تازه از فردا بود که نبودش ، جای خالیش به چشم خواهر و برادراش که اذیتش میکردن ..
پدر و مادری که دوستش نداشتن و این مرد نامرد می اومد.
از فردا شب دیگه دختری نبود که صدای هق هق گریه هاش دم پنجره به گوش بامداد برسه و شاکی بشه که گریه هاشو ببره یه جا دیگه ..
از فردا بامداد میموند و چراغ خاموش اتاق دختری که آرزو میکرد فقط یکبار دیگه برگرده و اونو دم پنجره ببینه
https://t.me/+YblOC6aeVr9lNDBk
https://t.me/+YblOC6aeVr9lNDBk
https://t.me/+YblOC6aeVr9lNDBk
آخ از پشیمونی همتون🥲👆 | 303 |
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
