en
Feedback
BookPhill

BookPhill

Open in Telegram

📚🌱کانال فرهنگی و کتابخوانی بوک فیل 🔺️ این کانال زیر نظر معاونت دانشجویی_فرهنگی دانشکده داروسازی علوم پزشکی تهران است. 💬 ارتباط با ما: @N_azariiii @hanie_aminsj

Show more
328
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-330 days
Posts Archive
#شعر 💛🌻𝁘 مرا ز دل خبر رسد، ز راحتم اثر رسد سحرگهی که در رسد نسیم دل‌گشای تو خاقانی @bookphill
+1
#شعر 💛🌻𝁘 مرا ز دل خبر رسد، ز راحتم اثر رسد سحرگهی که در رسد نسیم دل‌گشای تو
خاقانی
@bookphill

‌کاشکی می‌شد بهت بگم چقدر صدات رو دوست دارم :) پ.ن: روز مادر مبارک🌱 #روزنگار @bookphill

مرغ سحر ناله سر کن داغ مرا تازه‌تر کن زآه شرربار این قفس را برشکن و زیر و زبر کن شعر از ملک الشعرا بهار 🎙 محمدرضا شجریان #روزنگار #صامت #صوت @bookphill

#روزنگار 🗓سالروز تولد محمدتقی بهار ملقب به ملک الشعرا بهار ✨محمدتقی بهار ملقب به ملک‌الشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامه‌نگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملک‌الشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملک‌الشعرای دربار مظفرالدین‌شاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سال‌ها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. از معروف‌ترین آثار وی دیوان اشعار، سبک‌شناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشته‌های منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را می‌توان نام برد. منبع: گنجور @bookphill🍁

#شعر سهراب سپهری صدا کن مرا. صدای تو خوب است. صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید. در ابعاد این
#شعر سهراب سپهری صدا کن مرا. صدای تو خوب است. صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید. در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم. بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است. و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد. و خاصیت عشق این است. کسی نیست، بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم. بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم. بیا زودتر چیزها را ببینیم. ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض زمان را به گردی بدل می‌کنند. بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام. بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را... @bookphill🕯

دوست من ، سلام! امروز روز توست. روزی که به افتخار تمامی سخت‌کوشی‌ها، امیدها و آرزوهایت جشن می‌گیریم. بدان که هر قطره اشکی که
+1
دوست من ، سلام! امروز روز توست. روزی که به افتخار تمامی سخت‌کوشی‌ها، امیدها و آرزوهایت جشن می‌گیریم. بدان که هر قطره اشکی که در این مسیر ریخته‌ای، بذری برای رشد و شکوفایی آینده‌ات بوده است. امروز به اسم تو ،《دانشجو》نامگذاری شده ، توی ۱۸ ساله که اولین قدم های سرنوشت ساز خود را در این دانشکده برداشتی و تویی که فقط چند صباحی در خانه مان هستی و می‌روی تا درو کنی آنچه در این سال ها پروراندی . سال هایی پر از پستی و بلندی که این 《تو》شایسته را ساخته . تویی که ما به خاطر همراهی ، دوستی و در آینده نه چندان دور همکار بودن،بدان مفتخر هستیم. کنار هم در این خانهٔ ی قدیمی قد میکشیم تا سزاوار و شایسته ی دوا بودن بر درد های آدمیان با هر چه در چنته داریم، باشیم . تا وقتی به قدم های پیشینمان نگاه می‌کنیم ، قلبمان به تپش بیفتد و با افتخار سر بلند کنیم و بگوییم فرزند همین حوالی هستیم و خواهیم ماند. دوستی هامان یادگار این دوران پر تنش و در عین حال شیرین هستند . آن ها را میراث خودمان قرار دهیم که ستون های محکم بنای زندگی مان هستند. دوست دانشجوی من ، روزت مبارک :) همیشه مانا و شاد باشی🌱 دوست کتاب باز تو ، بوک فیل 🌸 @bookphill

گر من بمیرم در غمت، خونم بُتا در گردنت فردا بگیرم دامنت، از من چرا رنجیده‌ای؟ شعر از سعدی 🎙 مهدی یغمایی #صوت #صامت @bookphill🕯

#شعر سعدی ای یار ناسامان من! از من چرا رنجیده‌ای؟ وی درد و ای درمان من! از من چرا رنجیده‌ای؟ ای سرو خوش‌بالای من! ای دل‌بر رعنای من! لعل لبت حلوای من! از من چرا رنجیده‌ای؟ بنگر ز هجرت چون شدم، سرگشته چون گردون شدم وز ناوکت پرخون شدم، از من چرا نجیده‌ای؟ گر من بمیرم در غمت، خونم بُتا در گردنت فردا بگیرم دامنت، از من چرا رنجیده‌ای؟ من سعدیِ درگاه تو، عاشق به روی ماه تو هستیم نیکوخواه تو، از من چرا رنجیده‌ای؟ @bookphill🍁

📚 #موش_ها_و_آدم_ها (بخش هفتم) 🎙 #کتاب_صوتی ✍🏻 جان اشتاین بک @bookphill🌗

#شعر فاضل نظری انگار که از مُشت قفس رستی و رفتی یکباره به روی همه در بستی و رفتی هر لحظۀ همراهی ما خاطره‌ای بود اما تو به یک خاطره پیوستی و رفتی نفرین به وفاداری‌ات ای دوست که با من پیمان سر پیمان‌شکنی بستی و رفتی چون خاطرۀ غنچۀ پرپر شده در باد در حافظۀ باغچه‌ها هستی و رفتی جا ماندن تصویر تو در سینۀ من، آه، این آینه را آه که نشکستی و رفتی... @bookphill📝

📚 #عروسک‌گردان ✍🏻اون سوکیم کتاب عروسک گردان نوشتهٔ اون‌سو کیم با ترکیبی از طنز تاریک، توصیفات شاعرانه و لحظاتی از تأمل فلسف
📚 #عروسک‌گردان ✍🏻اون سوکیم کتاب عروسک گردان نوشتهٔ اون‌سو کیم با ترکیبی از طنز تاریک، توصیفات شاعرانه و لحظاتی از تأمل فلسفی، مخاطب را با خود همراه می‌کند. این کتاب، به واسطه پیچیدگی‌های شخصیتی و جهان‌بینی‌های متناقضی که ارائه می‌دهد، مخاطب را با خود همراه می‌کند و او را به دنیایی از داستان‌های آدم‌کش‌های تنهایی وارد می‌کند که با هیچ کلیشه‌ای سازگار نیست. این رمان کره‌ای متفاوت در قالب داستانی جنایی و رمزآلود، به زندگی یک آدمکش حرفه‌ای به نام ریسنگ می‌پردازد. این کتاب از آن دسته آثاری است که مرزهای بین خوب و بد را با لطافت به چالش می‌کشد و خواننده را در دنیایی پر از تناقضات غرق می‌کند.
منبع: طاقچه
#معرفی_کتاب #ادبیات_جهان @bookphill🌱

#شعر 💜🪻𝁘 نسیم صبح سعادت! بدان نشان که تو دانی گذر به کوی فلان کن، در آن زمان که تو دانی حافظ @bookphill
#شعر 💜🪻𝁘 نسیم صبح سعادت! بدان نشان که تو دانی گذر به کوی فلان کن، در آن زمان که تو دانی
حافظ
@bookphill

📚 #موش_ها_و_آدم_ها (بخش ششم) 🎙 #کتاب_صوتی ✍🏻 جان اشتاین بک @bookphill🌗

لیلی و مجنون قسمت سیزدهم بردن پدر مجنون را به خانه کعبه بخش دوم گوهر به میان زر برآمیخت چون ریگ بر اهل ریگ می‌ریخت
(گوهر را در میان طلا مخلوط کرد و همانند ریگ، گوهر و طلا را برای بیابان گرد های مکه خرج می کرد)
شد در رهش از بسی خزانه آن خانه گنج، گنج‌خانه
(خانه گنج: کعبه، در این راه چنان از خزانه خرج کرد و کعبه را که همانند گنجی بود به گنج خانه تبدیل کرد.)
آن دم که جمال کعبه دریافت در یافتن مراد بشتافت بگرفت به رفق‌، دست فرزند در سایه کعبه داشت یک‌چند
(رفق: ملایمت، از روی مهربانی و ملایمت دست فرزند را گرفت، و مدتی در سایه کعبه قرار گرفت.)
گفت ای پسر این نه جای بازی است بشتاب که جای چاره‌سازی است در حلقه کعبه‌، حلقه کن دست کز حلقه غم بدو توان رست گو یارب از این گزاف‌کاری توفیق دِهم به رستگاری
(بگو ای خدا به من توفیق بده که از این افراط و زیاده روی در عشق رهایی پیدا کنم و موفق شوم از این مشکل رهایی یابم.)
رحمت کن و در پناهم آور زین شیفتگی به راهم آور
(رحمتت را شامل حال من کن و من را در پناه خود قرار بده و من را از این دلدادگی نجات بده و به راه آور)
دریاب که مبتلای عشقم و آزاد کن از بلای عشقم
(مرا دریاب چون من مبتلای عشق هستم و من را از این بلای عشق آزاد کن.)
مجنون چو حدیث عشق بشنید اول بگریست پس بخندید
(مجنون هنگامی که داستان و صحبت عشق را شنید، ابتدا گریه کرد سپس خندید)
از جای چو مار حلقه برجست در حلقه زلف کعبه زد دست می‌گفت گرفته حلقه در بر که‌امروز منم چو حلقه بر در
(درحالی که حلقه در را گرفته بود می گفت: که من امروز همانند حلقه ی بر در هستم(از خانه برون مانده ام))
در حلقه عشق جان فروشم بی‌حلقه او مباد گوشم
(در دایره عشق جان جانم را فدا می کنم و امیدوارم گوش من بدون حلقه غلامی او نباشد.)
گویند ز عشق کن جدایی این نیست طریق آشنایی
(می گویند که عشق را کنار بگذار، اما این راه و رسم عاشقی و آشنایی و مهر و وفا نیست...)
من قوت ز عشق می‌پذیرم گر میرد عشق‌، من بمیرم پرورده عشق شد سرشتم جز عشق مباد سرنوشتم آن دل که بود ز عشق خالی سیلاب غمش براد حالی
(آن دلی که از عشق خالیست امیدوارم سیلاب غم بیاید و او را فوری با خود ببرد.)
یارب به خدایی خدایی‌ت وآنگه به کمال پادشا‌یی‌ت کز عشق به غایتی رسانم کو ماند اگر چه من نمانم... ✏️بابک مصطفوی @bookphill #سه_شنبه_های_گنجوی #برش_کتاب #لیلی_و_مجنون_به_نثر_روان #شعر

با سلام 🔺جلسه نمایشنامه خوانی 《دشمن مردم》به دلیل تعطیلی دانشگاه، روز دوشنبه ۱۷ آذر، ساعت ۱۵ برگزار خواهد شد. ممنون از همراهی شما عزیزان ✨

📚 #موش_ها_و_آدم_ها (بخش پنجم) 🎙 #کتاب_صوتی ✍🏻 جان اشتاین بک @bookphill🌗

#شعر سعدی جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال بدار یک نفس ای قائد این زمام جِمال که دیده سیر نمی‌گردد از نظر به جَمال دگر به گوش فراموش عهد سنگین‌دل پیام ما که رساند مگر نسیم شمال به تیغ هندی دشمن قتال می‌نکند چنان که دوست به شمشیر غمزهٔ قتّال جماعتی که نظر را حرام می‌گویند نظر حرام بکردند و خون خلق حلال غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود عجب فتادن مرد است در کمند غزال تو بر کنار فراتی ندانی این معنی به راه بادیه دانند قدر آب زلال اگر مراد نصیحت‌کنان ما این است که ترک دوست بگویم تصوریست محال به خاک پای تو داند که تا سرم نرود ز سر به در نرود همچنان امید وصال حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری به آب دیدهٔ خونین نبشته صورت حال سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیست که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال به ناله کار میسر نمی‌شود سعدی ولیک نالهٔ بیچارگان خوش است؛ بنال @bookphill🪴

بعد از کشته شدن اژدها، رستم به مسیرش به سمت مازندران ادامه داد و فردای آن روز، به چشمه‌ای رسید؛ آباد و سرسبز. چشم آب خنک از دل کوه بیرون می‌ریخت و کنارش، زیر سایه یک درخت، سفره‎ای پهن بود که میانش یک بره درسته کباب شده، به همراه میوه و شراب و خوردنی‎های دیگر وجود داشت. رستم با دیدن این منظره خوشحال شد، از رخش پایین آمد و شروع به خوردن و آشامیدن کرد. همان‎طور که مشغول خوردن بود، تاری را دید تکیه داده شده به درخت! تار را برداشت و شروع به نواختن کرد. اما پیرزن جادوگر که این سفره را تدارک دیده‌بود، وقتی صدای آواز رستم را شنید، خودش را به صورت یک دختر جوان و زیبا در آورد و پیش رستم آمد.
بر رستم آمد، پر از رنگ و بوی بپرسید و بنشست نزدیک اوی
رستم، تا این دختر زیبا را دید، دعوت کرد که کنارش بشیند و از اینکه چنین نوبری مهمانش شده، شروع کرد به شکرگزاری به درگاه ایزدی!
تهمتن به یزدان نیایش گرفت و بر آفرین‌ها، فزایش گرفت که در دشت مازندران یافت خان می و جام، با میگسار جوان ندانست کو، جادوییریمن است نهفته به رنگ اندر اهریمن است یکی تاس می بر کفش بر نهاد ز دادآر نیکی دهش، کرد یاد
رستم تا اسم یزدان را آورد، جادوگر به چهرۀ واقعی‌اش تبدیل شد و رستم همان لحظه جام باده از دستش افتاد. سریع خنجرش را کشید و جادوگر را کشت. رستم خوان چهارم را راحت از میان برداشت؛ آن هم چون ناخواسته با آوردن اسم یزدان، جادوگر را به چهرۀ اصلی‌اش تبدیل کرده‌بود!
چو آواز داد از خداوند مهر دگر گونه‌تر گشت جادو، به چهر روانش گمان نیایش نداشت زبانش توان ستایش نداشت سیه گشت، چون نام یزدان شنید تهمتن سبک چون در او بنگرید بینداخت از باد، خمّ کمند سرِ جادو آورد، ناگه به بند
رستم بعد از یک استراحت، دوباره به راه افتاد. وقتی سپیده زد، رستم به سرزمین سبز و خرمی رسید. خسته راه بود و لباسش خیس شده‌بود. ببر بیان را از تنش درآورد و جایی برای استراحت درست کرد. لگام رخش را هم باز کرد تا بتواند برای خودش در دشت، آزاد باشد. اما دشت‌بان آن دشت، تا رخش را در زمین‌هایش دید، با چوب رخش را زد و به سمت رستم آمد: "آی اهریمن! برای چی اسبت رو توی زمین من ول کردی و خوابیدی؟ اونم تو جایی که مال تو نیست؟" می‌تونید حس بزنید که اگه یکی رستم رو این‌جوری با داد و هوار از خواب بیدار کنه، چه آیندۀ شومی پیش روشه؟! بله! رستم که با این داد و هوار از خواب بیدار شد، بدون آنکه حرفی بزند، با دو تا دستش گوش‌های دشت‌بان را گرفت و از بیخ کند. دشت‌بان با گریه و زاری گوش‌هایش را در دست گرفت و رفت پیش اولاد که پهلوان آن دشت بود. دشت‌بان کل ماجرا و درگیری‌اش با رستم را برای اولاد تعریف کرد. اولاد هم تا ماجرا را شنید، به سراغ رستم رفت. رستم که از دور اولاد را دید، فهمید با یک مرد جنگی طرف است! شمشیرش را کشید و جلو رفت. اولاد فریاد زد: "آی تو کی هستی؟ پادشاهت کیه؟ چرا گوش‌های دشت‌بان من رو کندی؟ صبر کن تا یه درس درست و حسابی بهت بدم!"
چنین گفت رستم که نام من ابر اگر ابر باشد به زور هُژَبر همه نیزه و تیغ بار آورد سران را، سر اندر کنار آورد به گوش تو گر نام من بگذرد دم و جان و دلت بِفسرد نیامد به گوشت به هر انجمن کمند و کمان گوِ پیلتن
"جنگ با من چیزی به جز عزادار شدن مادرت نداره!" رستم این را که گفت؛ میان لشکر اولاد افتاد و همه را از پا درآورد. کنار که اولاد رسید. با کمندش او را از اسب به زمین انداخت و بعد دستش را بست؛ خودش سوار بر رخش شد و اولاد را با دست‌بسته جلو می‌برد. "اولاد، خوب گوش کن! اگه با من روراست باشی و جای دیو سپید، پولاد قندی و همین‌طور جای کاووس و سپاه ایران رو بهم بگی، ضمانت می‌کنم که وقتی شاه مازندران رو از تخت پایین کشیدم، تو رو پادشاه مازندران کنم؛ امّا اگه فکر حیله و دروغ باشی، من می‌دونم و تو!" "دلاور، تو چرا این‌قدر عصبانی هستی؟ جون من رو ببخش و منم قول میدم بهترین راهنما باشم برات. از این‌جا تا زندان کابوس، صد فرسنگ راهه. از زندان هم تا جایی که دیو سپید هست، صد فرسنگ دیگه؛ راه پرخطریه که از بین دوتا کوه می‌گذره و دوازده هزار تا دیو، شب و روز از اونجا پاسداری می‌کنن که سپهدارشون، پولاد قندیه. بید و سنجه هم سالارشون، و سالار هم اونا، دیو سپیده که مثل کوه می‌مونه. کل مازندران ازش می‌ترسن. تازه از جایگاه دیوها هم که رد بشی، می‌رسی به دشت سنگلاخ. بعد از اون با رودخونه‌ای مواجه می‌شی که دو فرسنگ پهنا داره و کنارنگ دیو نگهبانشه. اونور رود هم سرزمین بزگوشه‌هاست. تازه از اونجا کلی راه داری تا شهر مازندران. به این سادگی‌ها نیست!" رستم، خندید و در جواب اولاد گفت: "تو فقط مسیر رو نشونم بده و ببین یه تنه، چه به روزگارشون میارم. حالا من رو به سمت زندان کاووس ببر." رستم و اولاد به اسب نشستن و حرکت کردن تا به دامن کوه اسپروز رسیدن. #خوان_چهارم #خوان_پنجم #یکشنبه‌_با_شاهنامه #کیانیان @bookphill🌷

#شعر سعدی متناسبند و موزون حرکات دلفریبت متوجه است با ما سخنان بی‌حسیبت چو نمی‌توان صبوری ستمت کشم ضروری مگر آدمی نباشد که برنجد از عتیبت اگرم تو خصم باشی نروم ز پیش تیرت وگرم تو سیل باشی نگریزم از نشیبت به قیاس در نگنجی و به وصف در نیایی متحیرم در اوصاف جمال و روی و زیبت اگرم برآورد بخت به تخت پادشاهی نه چنان که بنده باشم همه عمر در رکیبت عجب از کسی در این شهر که پارسا بماند مگر او ندیده باشد رخ پارسافریبت تو برون خبر نداری که چه می‌رود ز عشقت به درآی اگر نه آتش بزنیم در حجیبت تو درخت خوب‌منظر همه میوه‌ای ولیکن چه کنم به دست کوته که نمی‌رسد به سیبت تو شبی در انتظاری ننشسته‌ای چه دانی که چه شب گذشت بر منتظران ناشکیبت تو خود ای شب جدایی چه شبی بدین درازی بگذر که جان سعدی بگداخت از نهیبت @bookphill

📚 #موش_ها_و_آدم_ها (بخش پنجم) 🎙 #کتاب_صوتی ✍🏻 جان اشتاین بک @bookphill🌗

BookPhill - Statistics & analytics of Telegram channel @bookphill