-حرفهای به زبان نیاوردهام-
Open in Telegram
عرض کردم؛ قامت نامههایم تا پای فریاد زدن، برنخاست. بله، خودم مینویسم. در ضرورت پذیرام فقط: http://t.me/HidenChat_Bot?start=5807473144
Show more198
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-1330 days
Posts Archive
اگر دو پا داشتم، دو پای دگر دزدیدم و زین زمان فرار کردم. انسان چه موجود پلیدی تواند بُود اگر که کور شود و نداند این جنگل، درختهایی از یک گوهره دارد.
ریشههایم را در خاک فشرد. نور را بر تنم عیان کرد. هستیام را در آغوش کشید. آنگاه بود که چشمانم زلال گشته و جهان بر من جلا یافت. بیهوده نگفتند که او، منست و من، اویم.
برخلاف آنچه که نشان میدهم، انسان غمگینی نیستم. من خستهام، یک وقفهی طولانی میخواهم تا بروم و دنیایم را از لای کوه و جنگل یافته و برگردانم. خستهام و این خستگی، بلای قرن است.
بیدار شدم و تو رفته بودی. رویای هر نیمهشب رو دیدم. با همون دستهگل، توی دشت نرگس میدویدی. چشمامو باز کردم، خودمو دیدم. دیگه تو نبودی. توی ذهنم، یا، قلبم، هر جا. دستام یخ زدن، اسمتو داد زدم. اما انگار رفته بودی. همهجا رو گشتم تا پیدات کنم و با زور و قلدری توی قلبم داشته باشمت، اما تو رفته بودی. اونور قصهها. بوسههات روی تنم بدل از زخم شدن. خواستمت اما، نشد، نشد. چشمامو میبندم، اسمت خوانا نیست، تو واقعا رفتی.
اکانتمو انتقال دادم و لازم دیدم از بعضی چنلا لفت بدم. دلیلشو بدونین و تا حد ممکن لینک نفرستین.🫧
اگر که میشد واقعیت را گونهای ویترین کرد که به ناچار چشیدم. چنان که اگر نامههای مرجوع بنا بر جبر خوانده نشدهاند، من دیگر نمیتوانم بنویسم.
با تمام انسان بودنم، پرواز کردم. آنگاه که روحش را دستهایم لمس کردند. واقع بود که میگفتند، او نور است.
بهم یاد دادی دست بکشم. از آدمها، از روزها، از آرزوها، از خودم. از هر چیزی که مال من نیست، مثلا از تو.
