244
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-530 days
Posts Archive
244
Repost from N/a
سالها تفکراتی داشتم که معتقد بودم میشه پذیرفت و گذر کرد از شرایط
ولی امروز و امشب
برعکس تفکرات تمام سالهام، موقعیتی بهم تحمیل شد که دیدم نمیشه گذشت از بعضی شرایط، از بعضی حرفا، از بعضی خاطرات
میدونستم زندگی سخت و بی رحمه ولی کارد به استخون نرسیده بود هیچوقت
تمام باورهام فرو ریخت امشب
حس تنفر توم شکل گرفت
معمولا آدمی نبودم که سفره ی دلمو جایی باز کنم ولی حجم حرفام اونقد زیاد بود که اگه جایی نمینوشتم و نمیزدم خفم میکرد
راستش قلب و روحم خورد شده و اونقد امشب تنها بودم که ترجیح دادم برای شماهایی که حتی اسممم نمیدونید از شرایط و زندگیم بنویسم.زندگی عجیبه و روی بدشو نشون داد بهم و خوردم کرد.
من جون کنده بودم بتونم دوباره زندگی کنم و لایق این شرایط نبودم.
