en
Feedback
عصیان|

عصیان|

Open in Telegram

بی‌خیالی در اوجِ شفافیت، همراه با مقداری جنون، غرقِ غروب.

Show more
246
Subscribers
-124 hours
-47 days
+230 days
Posts Archive
92478808-6fcf-4cb8-81b9-ad778db0c453.mp33.58 MB

صداهای مغزم خاموشی ندارند، چشم‌هایم را نمی‌توانم بسته نگه دارم. دست‌هایی گلویم را گرفته‌اند و فریاد می‌زنند چیزی در من اشتباه است. دست‌هایم را مشت می‌کنم، تمام نیرویم را برای خفه‌کردن این صدا می‌گذارم، اما چه فایده که این مشت‌های کوچک و نحیف چیزی برای گفتن ندارند. دست‌هایم خالی‌ست، قلبم را حس نمی‌کنم، خونی در من جریان ندارد، صدا هنوز هم در گوشم می‌پیچد و فریادزنان می‌گوید چیزی در من اشتباه است. فکرهایم در آشفته‌ترین حالت ممکن قرار دارند، فکرهایم را گم کرده‌ام. پر از جمله‌های ناتمام هستم، کلمات روبه‌رویم رقص‌کنان، نادانی‌ام را به رخم می‌کشند. این کلمات از روح خسته و پاره‌پاره‌ام چه می‌خواهند؟ بند آخر انگشتانم گزگز می‌کند، سرم گیج می‌رود، حرف‌هایم را گم کرده‌ام، صدایی در من نیست، هرچه هست طنین غم‌انگیزِ این درد تکراری‌ست، دردِ گم‌شدن. دردی که سال‌های زیادی‌ست تا فرصت را غنیمت می‌شمارد، به من هجوم می‌آورد. من گم شده‌ام؛ در کوچه‌های پر از غربت این شهر، میان کلاس‌های عذاب‌آور دانشگاه، در نگاه‌های پر از ترس کودکی‌‌ام، در صدای گریه‌های کسی که نامش هم‌سنگر بود، در ساعت‌هایی که نمی‌دانم کجای روز را نشان می‌دهند، در حمله‌های عصبی وسط خنده‌هایم، در شمع تولدی که آرزویش نکردم و خاموش شد، در جمله‌های عباس معروفی، در شب‌هایی که خواب دورترین اتفاق است. آری، من گم شده‌ام. زمان زیادی‌ست که دردکشیدن از خاطرم رفته است، دیگر حتی غم هم مرا رها کرده، احساسی در من نیست، همه‌چیز برایم پوچ شده، دیگر رنگی در این دنیا نمی‌بینم، همه‌چیز تیره و تار و کج است. چیزی سر جای خودش نیست. کدامین خاطره مرا به خودم باز می‌گرداند؟ با چه کسی از این منِ گنگ حرف بزنم؟ هنوز هم دست‌هایش را از روی گلوی بی‌صاحبم برنداشته، هنوز هم می‌گوید چیزی در من اشتباه است. نمی‌داند که من خودِ اشتباهم. نمی‌داند دیگر منی نیست. همه‌چیز تمام شده، دیگر از من چیزی باقی نیست. صدا قطع شد. دست‌هایم بی‌حس‌اند. کسی این اطراف نیست که صدای نفس‌نفس‌زدن‌هایم را بشنود، به سمتم بیاید و مرا درآغوش بگیرد، نگاهم کند، همان نگاهی که یک‌مادر برای اولین‌بار به بچه‌اش می‌کند. کسی این اطراف صدایم را نمی‌شود، هرروز تعداد زیادی آدم اطرافم می‌بینم، می‌روند، می‌آیند، می‌خندند، خاطره تعریف می‌کنند، هستند، من بودن آن‌ها را می‌بینم؛ اما کسی نبودن من را نمی‌بیند. کسی این اطراف دلیل گریه‌هایم با صدای بلند را نمی‌داند. کاش نبودم در این دنیا حقیقی بود، کاش آن دکتر پنج‌دقیقه زودتر به خانه برگشته بود و من در همان کودکی از دنیا خداحافظی می‌کردم. این دنیا تا به الان چه برای داشت، جز دوری، نگفتن، درد و درد و درد. چیزی در من اشتباه است و آن هم زنده‌ماندنم است. گناه نبود منی که این‌همه زندگی را دوست دارم، این‌گونه به انتها برسم؟ معنای گناه چیست؟ دلم به دنیا نیست. دلم به هیچ‌چیزی از این جهان نیست. خسته‌ام. خسته، درمانده، آشفته، حیران، گم‌شده، دلگیر، تهی. خسته‌ام ای دنیای بی‌دورپیکر! امانم بده. صبرهایم تمام شده، امانم بده. امانم بده.

صداهای مغزم خاموشی ندارند، چشم‌هایم را نمی‌توانم بسته نگه دارم. دست‌هایی گلویم را گرفته‌اند و فریاد می‌زنند چیزی در من اشتباه است. دست‌هایم را مشت می‌کنم، تمام نیرویم را برای خفه‌کردن این صدا می‌گذارم، اما چه فایده که این مشت‌های کوچک و نحیف چیزی برای گفتن ندارند. دست‌هایم خالی‌ست، قلبم را حس نمی‌کنم، خونی در من جریان ندارد، صدا هنوز هم در گوشم می‌پیچد و فریادزنان می‌گوید چیزی در من اشتباه است. فکرهایم در آشفته‌ترین حالت ممکن قرار دارند، فکرهایم را گم کرده‌ام. پر از جمله‌های ناتمام هستم، کلمات روبه‌رویم رقص‌کنان، نادانی‌ام را به رخم می‌کشند. این کلمات از روح خسته و پاره‌پاره‌ام چه می‌خواهند؟ بند آخر انگشتانم گزگز می‌کند، سرم گیج می‌رود، حرف‌هایم را گم کرده‌ام، صدایی در من نیست، هرچه هست طنین غم‌انگیزِ این درد تکراری‌ست، دردِ گم‌شدن. دردی که سال‌های زیادی‌ست تا فرصت را غنیمت می‌شمارد، به من هجوم می‌آورد. من گم شده‌ام؛ در کوچه‌های پر از غربت این شهر، میان کلاس‌های عذاب‌آور دانشگاه، در نگاه‌های پر از ترس کودکی‌‌ام، در صدای گریه‌های کسی که نامش هم‌سنگر بود، در ساعت‌هایی که نمی‌دانم کجای روز را نشان می‌دهند، در حمله‌های عصبی وسط خنده‌هایم، در شمع تولدی که آرزویش نکردم و خاموش شد، در جمله‌های عباس معروفی، در شب‌هایی که خواب دورترین اتفاق است. آری، من گم شده‌ام. زمان زیادی‌ست که دردکشیدن از خاطرم رفته است، دیگر حتی غم هم مرا رها کرده، احساسی در من نیست، همه‌چیز برایم پوچ شده، دیگر رنگی در این دنیا نمی‌بینم، همه‌چیز تیره و تار و کج است. چیزی سر جای خودش نیست. کدامین خاطره مرا به خودم باز می‌گرداند؟ با چه کسی از این منِ گنگ حرف بزنم؟ هنوز هم دست‌هایش را از روی گلوی بی‌صاحبم برنداشته، هنوز هم می‌گوید چیزی در من اشتباه است. نمی‌داند که من خودِ اشتباهم. نمی‌داند دیگر منی نیست. همه‌چیز تمام شده، دیگر از من چیزی باقی نیست. صدا قطع شد. دست‌هایم بی‌حس‌اند. کسی این اطراف نیست که صدای نفس‌نفس‌زدن‌هایم را بشنود، به سمتم بیاید و مرا درآغوش بگیرد، نگاهم کند، همان نگاهی که یک‌مادر برای اولین‌بار به بچه‌اش می‌کند. کسی این اطراف صدایم را نمی‌شود، هرروز تعداد زیادی آدم اطرافم می‌بینم، می‌روند، می‌آیند، می‌خندند، خاطره تعریف می‌کنند، هستند، من بودن آن‌ها را می‌بینم؛ اما کسی نبودن من را نمی‌بیند. کسی این اطراف دلیل گریه‌هایم با صدای بلند را نمی‌داند. کاش نبودم در این دنیا حقیقی بود، کاش آن دکتر پنج‌دقیقه زودتر به خانه برگشته بود و من در همان کودکی از دنیا خداحافظی می‌کردم. این دنیا تا به الان چه برای داشت، جز دوری، نگفتن، درد و درد و درد. چیزی در من اشتباه است و آن هم زنده‌ماندنم است. گناه نبود منی که این‌همه زندگی را دوست دارم، این‌گونه به انتها برسم؟ معنای گناه چیست؟ دلم به دنیا نیست. دلم به هیچ‌چیزی از این جهان نیست. خسته‌ام. خسته، درمانده، آشفته، حیران، گم‌شده، دلگیر، تهی. خسته‌ام ای دنیای بی‌دورپیکر! امانم بده. صبرهایم تمام شده، امانم بده.

صداهای مغزم خاموشی ندارند، چشم‌هایم را نمی‌توانم بسته نگه دارم. دست‌هایی گلویم را گرفته‌اند و فریاد می‌زنند چیزی در من اشتباه است. دست‌هایم را مشت می‌کنم، تمام نیرویم را برای خفه‌کردن این صدا می‌گذارم، اما چه فایده که این مشت‌های کوچک و نحیف چیزی برای گفتن ندارند. دست‌هایم خالی‌ست، قلبم را حس نمی‌کنم، خونی در من جریان ندارد، صدا هنوز هم در گوشم می‌پیچد و فریادزنان می‌گوید چیزی در من اشتباه است. فکرهایم در آشفته‌ترین حالت ممکن قرار دارند، فکرهایم را گم کرده‌ام. پر از جمله‌های ناتمام هستم، کلمات روبه‌رویم رقص‌کنان، نادانی‌ام را به رخم می‌کشند. این کلمات از روح خسته و پاره‌پاره‌ام چه می‌خواهند؟ بند آخر انگشتانم گزگز می‌کند، سرم گیج می‌رود، حرف‌هایم را گم کرده‌ام، صدایی در من نیست، هرچه هست طنین غم‌انگیزِ این درد تکراری‌ست، دردِ گم‌شدن. دردی که سال‌های زیادی‌ست تا فرصت را غنیمت می‌شمارد، به من هجوم می‌آورد. من گم شده‌ام؛ در کوچه‌های پر از غربت این شهر، میان کلاس‌های عذاب‌آور دانشگاه، در نگاه‌های پر از ترس کودکی‌‌ام، در صدای گریه‌های کسی که نامش هم‌سنگر بود، در ساعت‌هایی که نمی‌دانم کجای روز را نشان می‌دهند، در حمله‌های عصبی وسط خنده‌هایم، در شمع تولدی که آرزویش نکردم و خاموش شد، در جمله‌های عباس معروفی، در شب‌هایی که خواب دورترین اتفاق است. آری، من گم شده‌ام. زمان زیادی‌ست که دردکشیدن از خاطرم رفته است، دیگر حتی غم هم مرا رها کرده، احساسی در من نیست، همه‌چیز برایم پوچ شده، دیگر رنگی در این دنیا نمی‌بینم، همه‌چیز تیره و تار و کج است. چیزی سر جای خودش نیست. کدامین خاطره مرا به خودم باز می‌گرداند؟ با چه کسی از این منِ گنگ حرف بزنم؟ هنوز هم دست‌هایش را از روی گلوی بی‌صاحبم برنداشته، هنوز هم می‌گوید چیزی در من اشتباه است. نمی‌داند که من خودِ اشتباهم. نمی‌داند دیگر منی نیست. همه‌چیز تمام شده، دیگر از من چیزی باقی نیست. صدا قطع شد. دست‌هایم بی‌حس‌اند. کسی این اطراف نیست که صدای نفس‌نفس‌زدن‌هایم را بشنود، به سمتم بیاید و مرا درآغوش بگیرد، نگاهم کند، همان نگاهی که یک‌مادر برای اولین‌بار به بچه‌اش می‌کند. کسی این اطراف صدایم را نمی‌شود، هرروز تعداد زیادی آدم اطرافم می‌بینم، می‌روند، می‌آیند، می‌خندند، خاطره تعریف می‌کنند، هستند، من بودن آن‌ها را می‌بینم؛ اما کسی نبودن من را نمی‌بیند. کسی این اطراف دلیل گریه‌هایم با صدای بلند را نمی‌داند. کاش نبودم در این دنیا حقیقی بود، کاش آن دکتر پنج‌دقیقه زودتر به خانه برگشته بود و من در همان کودکی از دنیا خداحافظی می‌کردم. این دنیا تا به الان چه برای داشت، جز دوری، نگفتن، درد و درد و درد. چیزی در من اشتباه است و آن هم زنده‌ماندنم است. گناه نبود منی که این‌همه زندگی را دوست دارم، این‌گونه به انتها برسم؟ معنای گناه چیست؟ دلم به دنیا نیست. دلم به هیچ‌چیزی از این جهان نیست. خسته‌ام. خسته، درمانده، آشفته، حیران، گم‌شده، دلگیر، تهی. خسته‌ام ای دنیای بی‌دورپیکر! امانم بده. صبرهایم تمام شده، امانم بده.

صداهای مغزم خاموشی ندارند، چشم‌هایم را نمی‌توانم بسته نگه دارم. دست‌هایی گلویم را گرفته‌اند و فریاد می‌زنند چیزی در من اشتباه است. دست‌هایم را مشت می‌کنم، تمام نیرویم را برای خفه‌کردن این صدا می‌گذارم، اما چه فایده که این مشت‌های کوچک و نحیف چیزی برای گفتن ندارند. دست‌هایم خالی‌ست، قلبم را حس نمی‌کنم، خونی در من جریان ندارد، صدا هنوز هم در گوشم می‌پیچد و فریادزنان می‌گوید چیزی در من اشتباه است. فکرهایم در آشفته‌ترین حالت ممکن قرار دارند، فکرهایم را گم کرده‌ام. پر از جمله‌های ناتمام هستم، کلمات روبه‌رویم رقص‌کنان، نادانی‌ام را به رخم می‌کشند. این کلمات از روح خسته و پاره‌پاره‌ام چه می‌خواهند؟ بند آخر انگشتانم گزگز می‌کند، سرم گیج می‌رود، حرف‌هایم را گم کرده‌ام، صدایی در من نیست، هرچه هست طنین غم‌انگیزِ این درد تکراری‌ست، دردِ گم‌شدن. دردی که سال‌های زیادی‌ست تا فرصت را غنیمت می‌شمارد، به من هجوم می‌آورد. من گم شده‌ام؛ در کوچه‌های پر از غربت این شهر، میان کلاس‌های عذاب‌آور دانشگاه، در نگاه‌های پر از ترس کودکی‌‌ام، در صدای گریه‌های کسی که نامش هم‌سنگر بود، در ساعت‌هایی که نمی‌دانم کجای روز را نشان می‌دهند، در حمله‌های عصبی وسط خنده‌هایم، در شمع تولدی که آرزویش نکردم و خاموش شد، در جمله‌های عباس معروفی، در شب‌هایی که خواب دورترین اتفاق است. آری، من گم شده‌ام. زمان زیادی‌ست که دردکشیدن از خاطرم رفته است، دیگر حتی غم هم مرا رها کرده، احساسی در من نیست، همه‌چیز برایم پوچ شده، دیگر دنیا را رنگی نمی‌بینم، همه‌چیز تیره و تار و کج است. چیزی سر جای خودش نیست. کدامین خاطره مرا به خودم باز می‌گرداند؟ با چه کسی از این منِ گنگ حرف بزنم؟ هنوز هم دست‌هایش را از روی گلوی بی‌صاحبم برنداشته، هنوز هم می‌گوید چیزی در من اشتباه است. نمی‌داند که من خودِ اشتباهم. نمی‌داند دیگر منی نیست. همه‌چیز تمام شده، دیگر از من چیزی باقی نیست. صدا قطع شد. دست‌هایم بی‌حس‌اند. کسی این اطراف نیست که صدای نفس‌نفس‌زدن‌هایم را بشنود، به سمتم بیاید و مرا درآغوش بگیرد، نگاهم کند، همان نگاهی که یک‌مادر برای اولین‌بار به بچه‌اش می‌کند. کسی این اطراف صدایم را نمی‌شود، هرروز تعداد زیادی آدم اطرافم می‌بینم، می‌روند، می‌آیند، می‌خندند، خاطره تعریف می‌کنند، هستند، من بودن آن‌ها را می‌بینم؛ اما کسی نبودن من را نمی‌بیند. کسی این اطراف دلیل گریه‌هایم با صدای بلند را نمی‌داند. کاش نبودم در این دنیا حقیقی بود، کاش آن دکتر پنج‌دقیقه زودتر به خانه برگشته بود و من در همان کودکی از دنیا خداحافظی می‌کردم. این دنیا تا به الان چه برای داشت، جز دوری، نگفتن، درد و درد و درد. چیزی در من اشتباه است و آن هم زنده‌ماندنم است. گناه نبود منی که این‌همه زندگی را دوست دارم، این‌گونه به انتها برسم؟ معنای گناه چیست؟ دلم به دنیا نیست. دلم به هیچ‌چیزی از این جهان نیست. خسته‌ام. خسته، درمانده، آشفته، حیران، گم‌شده، دلگیر، تهی. خسته‌ام ای دنیای بی‌دورپیکر! امانم بده. صبرهایم تمام شده، امانم بده.

صداهای مغزم خاموشی ندارند، چشم‌هایم را نمی‌توانم بسته نگه دارم. دست‌هایی گلویم را گرفته‌اند و فریاد می‌زنند چیزی در من اشتباه است. دست‌هایم را مشت می‌کنم، تمام نیرویم را برای خفه‌کردن این صدا می‌گذارم، اما چه فایده که این مشت‌های کوچک و نحیف چیزی برای گفتن ندارند. دست‌هایم خالی‌ست، قلبم را حس نمی‌کنم، خونی در من جریان ندارد، صدا هنوز هم در گوشم می‌پیچد و فریادزنان می‌گوید چیزی در من اشتباه است. فکرهایم در آشفته‌ترین حالت ممکن قرار دارند، فکرهایم را گم کرده‌ام. پر از جمله‌های ناتمام هستم، کلمات روبه‌رویم رقص‌کنان، نادانی‌ام را به رخم می‌کشند. این کلمات از روح خسته و پاره‌پاره‌ام چه می‌خواهند؟ بند آخر انگشتانم گزگز می‌کند، سرم گیج می‌رود، حرف‌هایم را گم کرده‌ام، صدایی در من نیست، هرچه هست طنین غم‌انگیزِ این درد تکراری‌ست، دردِ گم‌شدن. دردی که سال‌های زیادی‌ست تا فرصت را غنیمت می‌شمارد، به من هجوم می‌آورد. من گم شده‌ام؛ در کوچه‌های پر از غربت این شهر، میان کلاس‌های عذاب‌آور دانشگاه، در نگاه‌های پر از ترس کودکی‌‌ام، در صدای گریه‌های کسی که نامش هم‌سنگر بود، در ساعت‌هایی که نمی‌دانم کجای روز را نشان می‌دهند، در حمله‌های عصبی وسط خنده‌هایم، در شمع تولدی که آرزویش نکردم و خاموش شد، در جمله‌های عباس معروفی، در شب‌هایی که خواب دورترین اتفاق است. آری، من گم شده‌ام. زمان زیادی‌ست که دردکشیدن از خاطرم رفته است، دیگر حتی غم هم مرا رها کرده، احساسی در من نیست، همه‌چیز برایم پوچ شده، دیگر دنیا را رنگی نمی‌بینم، همه‌چیز تیره و تار و کج است. چیزی سر جای خودش نیست. کدامین خاطره مرا به خودم باز می‌گرداند؟ با چه کسی از این منِ گنگ حرف بزنم؟ هنوز هم دست‌هایش را از روی گلوی بی‌صاحبم برنداشته، هنوز هم می‌گوید چیزی در من اشتباه است. نمی‌داند که من خودِ اشتباهم. نمی‌داند دیگر منی نیست. همه‌چیز تمام شده، دیگر از من چیزی باقی نیست. صدا قطع شد. دست‌هایم بی‌حس‌اند. کسی این اطراف نیست که صدای نفس‌نفس‌زدن‌هایم را بشنود، به سمتم بیاید و مرا درآغوش بگیرد، نگاهم کند، همان نگاهی که یک‌مادر برای اولین‌بار به بچه‌اش می‌کند. کسی این اطراف صدایم را نمی‌شود، هرروز تعداد زیادی آدم اطرافم می‌بینم، می‌روند، می‌آیند، می‌خندند، خاطره تعریف می‌کنند، هستند، من بودن آن‌ها را می‌بینم؛ اما کسی نبودن من را نمی‌بیند. کسی این اطراف دلیل گریه‌هایم با صدای بلند را نمی‌داند. کاش نبودم در این دنیا حقیقی بود، کاش آن دکتر پنج‌دقیقه زودتر به خانه برگشته بود و من در همان کودکی از دنیا خداحافظی می‌کردم. این دنیا تا به الان چه برای داشت، جز دوری، نگفتن، درد و درد و درد. چیزی در من اشتباه است و آن هم زنده‌ماندنم است. گناه نبود منی که این‌همه زندگی را دوست دارم، این‌گونه به انتها برسم؟ معنای گناه چیست؟ دلم به دنیا نیست. دلم به هیچ‌چیزی از این جهان نیست. خسته‌ام. خسته، درمانده، آشفته، حیران، گم‌شده، دلگیر، تهی. خسته‌ام ای دنیای بی‌دورپیکر! امانم بده. صبرهایم تمام شده، امانم بده.

به‌قول فروغِ عزیزم، حس می‌کنم که فشار گیج‌کننده‌ای در زیر پوستم وجود دارد. می‌خواهم همه‌چیز را سوراخ کنم و هرچه ممکن است فرو بروم. می‌خواهم به اعماق زمین برسم. عشق من در آن‌جاست، در آن‌جایی که دانه‌ها سبز می‌شوند و ریشه‌ها به هم می‌رسند و آفرینش در میان پوسیدگی، خود را ادامه می‌دهد. گویی بدن من یک شکل موقتی و زودگذر آن است. می‌خواهم به اصلش برسم. می‌خواهم قلبم را مثل یک میوه‌ی رسیده به همه‌ی شاخه‌های درختان آویزان کنم.

به‌قول فروغِ عزیزم، حس می‌کنم که فشار گیج‌کننده‌ای در زیر پوستم وجود دارد. می‌خواهم همه‌چیز را سوراخ کنم و هرچه ممکن است فرو بروم. می‌خواهم به اعماق زمین برسم. عشق من در آنجاست، در آنجایی که دانه‌ها سبز می‌شوند و ریشه‌ها به هم می‌رسند و آفرینش در میان پوسیدگی، خود را ادامه می‌دهد. گویی بدن من یک شکل موقتی و زودگذر آن است. می‌خواهم به اصلش برسم. می‌خواهم قلبم را مثل یک میوه‌ی رسیده به همه‌ی شاخه‌های درختان آویزان کنم.

به‌قول فروغِ عزیزم؛ حس می‌کنم که فشار گیج‌کننده‌ای در زیر پوستم وجود دارد. می‌خواهم همه‌چیز را سوراخ کنم و هرچه ممکن است فرو بروم. می‌خواهم به اعماق زمین برسم. عشق من در آنجاست، در آنجایی که دانه‌ها سبز می‌شوند و ریشه‌ها به هم می‌رسند و آفرینش در میان پوسیدگی، خود را ادامه می‌دهد. گویی بدن من یک شکل موقتی و زودگذر آن است. می‌خواهم به اصلش برسم. می‌خواهم قلبم را مثل یک میوه‌ی رسیده به همه‌ی شاخه‌های درختان آویزان کنم.

همان‌جایی که فروغِ عزیزم می‌گوید؛ حس می‌کنم که فشار گیج‌کننده‌ای در زیر پوستم وجود دارد. می‌خواهم همه‌چیز را سوراخ کنم و هرچه ممکن است فرو بروم. می‌خواهم به اعماق زمین برسم. عشق من در آنجاست، در آنجایی که دانه‌ها سبز می‌شوند و ریشه‌ها به هم می‌رسند و آفرینش در میان پوسیدگی، خود را ادامه می‌دهد. گویی بدن من یک شکل موقتی و زودگذر آن است. می‌خواهم به اصلش برسم. می‌خواهم قلبم را مثل یک میوه‌ی رسیده به همه‌ی شاخه‌های درختان آویزان کنم.

ای گل شکسته‌ساقه، گلِ پرپر که به یاد هجرت پرنده‌هایی توی یأسِ مبهم چشمات می‌بینم که به فکر یه‌سفر به انتهایی

Dariush-Gole-Baroon-Zadeh-320.mp311.94 MB

- صائب تبریزی

جان چه می‌دانست از دنیا چه‌ها خواهد کشید.

دلم تنگ شده و چاره‌اش همین ده دقیقه و هشت‌ ثانیه صدایی‌ست که از تو دارم. غریب و دل‌تنگِ یک آشنا در میان این آشفتگی‌های پی‌درپی، گوشه‌ای به تماشای اتمام خود نشسته‌ام. تو بگو کجا بروم که کسی را همانند تو دوست داشته باشم و بتوانم به او بگویم هم‌سنگر. سنگر خالی‌ست رفیق، زمان زیادی‌ست تنها به جای خالی‌ات چشم دوخته‌ام، جای خالی‌ای که دیگر خودت هم نمی‌توانی آن را پُر کنی‌. زندگی چه بی‌رحم بود و چه بی‌رحم ماند. سنگر خالی‌ست رفیق‌.

بشنو امشب غم پنهانم که سخن‌ها گوید ساز من تو ندانی تنها همه شب با گل‌ها، سخن دل را می‌گویم من

بشنو امشب غم پنهانم که سخن‌ها گوید ساز من تو ندانی تنها همه شب با گل‌ها سخن دل را می‌گویم من

Hayedeh-Tanha-Ba-Golha-128.mp35.01 MB