Vāta's Cavern (270)
Open in Telegram
He/They روباه پیر، دویست و هفتادمین پیشگو، فرزند ستارهخوان گالیله A887 TA 1926 VG پاسخ چالشها: @LaVulpeculaa
Show more222
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
هنوز شهرم رو از شیش فرسخی بو میکشم. با وجود تموم ساعات، روزها و ماههایی که دور ازش سپری شد. با وجود غربت تلخی که این بار، حین ول چرخیدن توی خیابونهای آشناش از درون روی قفسهٔ سینهام ناخن میکشید تا حالیم کنه، تا فراموش نکنم که ″تعلق″ رو هم قاطی خیلی چیزهای دیگه دادم رفته. که قربانیش کردم. که دیگه مال اینجا نیستم و اینجا مال من نیست و اصلا دارم چیکار میکنم اینجا؟ با این حال هنوز رد شهرم رو از روی پیکسل به پیکسل عکسها میزنم. با همین چشمهایی که زمانی ستارههای آسمونش رو دنبال میکردن و از میون اون حیاط خزهبسته باهاشون طرح رفاقت میریختن. با همین چشمهایی که ساعتها به مسیر جادهای طاقتفرسا خیره میشدن تا من هم بتونم چند روزی پی خرده آرزوهایی بیفتم که دستم برای کوچکترینشون هم کوتاه بوده. با همین چشمهایی که تو رو همونجا دیدن و از همون لحظه بود که شهرم تموم معنی خودش رو باخت، مساوی تو و خاطرات ما و عطر تنت شد و اینها دیگه تموم معنایین که برام داره.
حالا مدت زیادی نیست که دوباره به لونهٔ کوچیکم توی همین قارهٔ بغلیت برگشتهام. جایی که خیر سرم در حال ساخت و سازم و به رویاهام چنگ میزنم. اما هنوز تو و ملاقاتهای جدیدمون رو از سیستمم نکشیدم بیرون و هرگز نمیکشم، کاملا هم ارادی. باید کنارشون زندگی کرد. کنار خیال تو، تا دیدار بعدی. تا نقطه اتصال رویاها.
دنیای میم دوهزار و بیستوچهار رو قوی شروع کرده و این از میم بیدندون رقصان پیداس 🐉
˗ˏˋ So we lay under low wide branches of the oldest tree on the dune
Or in the hay, where we will stay for so long that the careful birds will relax and make black nests in your black hair
And walk around beneath my still feet
And we will only notice the play of the world for a moment
And let it roll on, the way the world rolls on ´ˎ˗
I give long walks to the dogs
I put commas and periods in songs
I give closed eyes to the day
I give peace to the long decay
We do not need to fear dying
تمومش میارزید.
هفتهها لای مِه گم و گور بودن در ازای تنفس دوبارهٔ عطر آشنای موهات. تموم هماهنگیها و مسیر بیستوشیش ساعتهای که بیستوشیشهزار ساعتهش رو هم طی میکنم برای دوباره لمس کردن و با تموم پنج حسم تجربه کردنت. برای ریسک، برای موسیقی قلب ما، برای ما. همه چیز میارزه و امشب بالاخره خدایان رویا به چشمهای من هم دستی میکشن؛ حالا که ذهنم از هیچ چیز جز شیرینی لحظات تازهٔ ما پر نیست.
توی این پونزده-شونزده ماه، ساعتها پیادهروی ناخواستهٔ روزانهام چنان عضلات پای فولادینی برام ساخته که دیگه از اتوبوسها سریعتر به مقاصد میرسم و پیاده واسم بیشتر صرف میکنه=) احساس خستگی جسمی هم به کل وجود خارجی نداره.
آدمها شصت-هفتاد سالگی رو که رد میکنن، کافیه بفهمن که دانشجوی ″مهندسی″ای، دیگه همیشه دنبالتن تا چیزها رو ″تعمیر″ کنی. درخواستهاشون هم همیشه حتی از پیش پا افتادهترین مفاهیم فیلد تحصیلیت هم سادهتره؛ مسائلی از جمع و تفریق بدیهیتر. با این حال خیال میکنن داری براشون آپولو هوا میکنی. هیچوقت نفهمیدم چرا خلق دنیا از این قضیه ناراضین. شخصاً دیروز برای اولین بار تجربهاش کردم. پیرزنه صدام کرد، با اضطراب و هول و ولا گفت کامپیوترش مشکل داره و آیا میتونم راه بندازمش یا نه. رفتم دیدم موسش رو تصادفاً دیسکانکت کرده و متوجه نشده=) خیال میکرد کامپیوترش از بیخ و بنیان نابود شده. تموم چیزی که ازم گرفت، زیر یه دقیقه زمان بود و یه اتصال موس به کامپیوتر، و سپس من قهرمانش بودم. چی درباره این برای ملت آزار دهندهست؟
