Vāta's Cavern (270)
Open in Telegram
He/They روباه پیر، دویست و هفتادمین پیشگو، فرزند ستارهخوان گالیله A887 TA 1926 VG پاسخ چالشها: @LaVulpeculaa
Show more222
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
نصف روز کاری رو سروایو کردیم؛ وقت نیمهٔ دومه. منتظر آهنگاتون هستم که شب باهاشون کلهام رو تمیز کنم🤲
https://telegram.me/BChatBot?start=sc-284839-CHDQdgD
هر روز من توی این دنیا، آزمونی از طرف کائناته برای سنجش میزان تحمل، انعطاف و ظرفیت کاسهٔ صبرم 🪱
تقلا برای تنفس که تموم شه و بری یه پله بالاتر، تازه متوجه خیلی چیزها میشی که فشار روی ریههات مجالش رو نمیداد. ظاهراً من هم انسانم، تموم این مدت انسان بودهام و مگه انسان جز اینه که تسلیم رشد شه؟
قدمهام بزرگ نیستن اما دیدم واضحتره. تازگی یوگا شروع کردم، روتین پوستی دارم و روزهٔ قهوه و الکل گرفتم تا زمانی که مطمئن باشم به اندازه کافی از هر چی که با کلهام بازی میکنه دور بودهام. کمتر بددهنی میکنم. بوم، قلم و رنگ خریدم. بیشتر روی کاغذ مینویسم و کمتر برای هر کس و ناکسی سفرهٔ دلم رو باز میکنم. قصدمه بالاخره موهام رو بلند کنم. تونستم به نقطهٔ تعیین بودجه و پسانداز برسم. دنبال شکل و شمایل حقیقیم میگردم و از ابرازش ابایی ندارم. دلم دلتنگی برای روزهای رزمیکار بودن رو نعره میکشه و قطعا دوباره خودم رو توی میدون مبارزه خواهم انداخت. به شرکت توی این ماراتنه خیلی فکر میکنم. با مامان بیشتر حرف میزنم. برنامههای زیادی توی سرم دارم. تقلا برای تنفس که تموم میشه، یه پله بالاترش پیدا کردن روتین خودته و کسب توانایی انجام بدیهیات زندگی سایرین. توی این پله که به اندازه کافی امن و محکم باشم، میرم بالاتر. بالاتر و بالاتر و بالاتر.
امشب، شبی از فوریه ۲۰۲۴، زندگی هنوز چاله چوله داره، خوب هم میدونم که قراره حالا حالاها داشته باشه؛ شاید خیلی بیشتر از حال حاضر، شاید تا انتها. اما حالا یه جایی توی اعماق قلبم میدونم که از اعتماد به خودم پشیمون نیستم؛ دیگه نه.
هرگز نه نشستم، نه به عقب برگشتم و نه چشمهام رو لحظهای روی هم گذاشتم؛ و امشب بالاخره بهش افتخار میکنم. امشب از ته قلب باور دارم که خیلی حیف میشد اگه توی یکی از اون لحظاتی که صدای ترک خوردن استخون شونههام رو به وضوح میشنیدم و نفسی برای بالا اومدن نمونده بود، کنار جاده پیاده میشدم، سر به بیابون میذاشتم و دیگه هرگز روی این کرهٔ خاکی پیدام نمیشد. شاید هم احتمالش هرگز وجود نداشته. یه جورایی همیشه میدونستم که هیچجوره از مسیر خارج نمیشم. به هیچقیمتی.
زیر غلظت مه، گندیدگی درونم رو بالا میارم و احدی نمیبینه؛ لااقل از دور نه. حلقم پره از جونورای کوچیکی که ذره ذره میخورنم. اگه تنها از یک چیز مطمئن باشم وا ندادنمه، متاسفانه. گاهی تن طلب خوراک درختها شدن میکنه، حین اینکه دل به عشق چنگ زده و چشم به نوک بلندترین قلههای جاه که از دوردست پیدان.
جایی نمیرم.
دیشب دیدم مادرطبیعت فرش ایدهآل برای خوابوندن جسم ترکیدهم رو انداخته اون پایینا 🌱
Avrei dovuto metterti nello zaino così potevamo volare insieme al mio piccolo nido. 🪹
