268
Subscribers
+224 hours
+337 days
+3030 days
Posts Archive
من به قسمت و تقدیر بی اعتقاد نیستم.
ولی ترجیح میدم از جایی معلق نباشم که بعدش پرت شم. به سراب دل نبندم که بعد خشک شم. حقیقت اینه که هیچ کورسوی نوری وجود نداره عزیزانم. جاده تاریکِ تاریکه و هرکی همت داره٫ هرکی تلاشش بیشتره٫ هرکی بلدتره٫ هرکی بیشتر میدونه داره با زندگیش چیکار میکنه، چراغ قوه ش پرنور تره. اما هیچ اطمینانی حتی به یه متر اونورتر هم نیس. چه زیاد آدمایی که همه چی داشتن و بعد یهو با سر سقوط کردن. این دنیا بدیش اینه که هیچیش قابل پیش بینی نیس. با یخورده اغماض خوبیشم همینه.
من چیزی از فیزیک نمیدونم ولی مطمئنم اون بالا هیچ بُعدِ چهارم و زمانی وجود نداره. که وقتی توو بیست سالگی اصرار میکنی به یه چیزی، خودِ سی ساله ت شبیه اینتراستلار پشت کتابخونه ت مشت میکوبه و التماس میکنه dont let me leave! Dont let me do.
حالا همونطور که گفتم٫ خودت که از نیت خودت خبر داری٫ و این تو را بس واقعاً!
این وسط یه چهار تا آدمم بگن دختره چه خودخواهه!
یا هرچی .
به کجای دنیا بر میخوره!
و هرچی بیشتر بهش فکر کردم، بیشتر به این رسیدم که شاید فداکار نبودن، لزوماً به معنی خودخواه بودن نیست.
آدم میتونه خودش رو تو اولویت بذاره و در عین حال برای آدمهایی که دوستشون داره، از خودش بگذره.
به نظرم این دوتا دو سر یک خط نیستن که اگر اینطرف نباشی، حتماً اونطرفی باشی.
بین فداکاری و خودخواهی، یه عالمه نقطه وجود داره.
و شاید بزرگ شدن برای من، دقیقاً همون نقطهای بود که فهمیدم قرار نیست برای همه فداکاری کنم.
من یه زمانی برای آدمهایی جنگیدم که خودشون دستهاشون رو گذاشته بودن تو جیباشون و ته دلشون دعا میکردن که ببازن.
و من، با تمام توانم، داشتم به جای اونها میجنگیدم.
فکر میکنم بزرگ شدنم از جایی شروع شد که دست از این کار کشیدم.
از جایی که فهمیدم اگر کسی خودش نمیخواد برای خودش بجنگه، قرار نیست من تمام زندگیام رو صرف جنگیدن به جای اون کنم.
حالا این وسط ممکنه آدما با واکنشهای من منو آدم فداکاری نبینن.
اصلا فداکاری چی هست!
فداکاری یعنی برای کسی که برات مهمه، گاهی از خواسته، وقت، راحتی یا منفعت خودت بگذری، چون برات ارزش داره.
چند روز پیش خواهرم تو چشمام زل زد و گفت:
تو اصلاً آدم فداکاری نیستی، زهرا.
نمیدونم چرا، ولی بهجای اینکه ناراحت بشم، برام جالب شد.
گفتم: عه چرا؟
موضوع رو باز کرد و شروع کرد برام گفتن که تو چه موقعیتهایی من رو دیده، چه واکنشهایی ازم دیده و چی باعث شده به این نتیجه برسه.
و همونطور که داشت حرف میزد، من داشتم به خودم فکر میکردم.
واقعاً من آدم فداکاری نیستم؟
یعنی اگر من تو یهسری موقعیتها خودم رو در اولویت قرار دادم، پس آدم بدی بودم؟
و یسری ها ممکن بوده که منو آدم خودخواهی ببینن حتی؟
ولی خب به هرحال گوش میدم.
چون اینطوری میتونم از زاویهی دید اون آدم، خودم رو ببینم و شاید با حرفهای اون، یه چیزای بیشتری دربارهی خودم دستم بیاد.
این اواخر انگار گارد خودم رو پایین آوردم٫ برای اینکه بتونم خودم رو یک بار از بیرون، اونطوری که آدمها من رو میبینن، ببینم و یک بار هم همونطور که خودم خودم رو میبینم، زیر ذرهبین بگیرم.
همهی اینا تو چند لحظه اتفاق میافتهها.
مثلاً وقتی یه آدم یه چیزی دربارهی من میگه، با خودم میگم:
پشمام داره درست میگه، و گاهی وقتها هم میبینم که نه.
چون که در نهایت، هر آدمی خودش رو بهتر از هر کس دیگهای میشناسه٫ چون هیچکس به اندازهی خودت با فکرهات، ترسهات و مهم تر از همشون از نیتهات خبر نداره.
