en
Feedback
در دوردست‌ها

در دوردست‌ها

Open in Telegram

خداوند تو را گمشده یافت، و هدایت کرد. قرآن‌کریم سفرنامه‌ای از زمان‌های طولانی ... مقدمه چنل: https://t.me/InFarAways/4 __________ کمی خودمانی‌تر: @A_Epic_Media __________ آیدی ارتباط: @InFarFarAways ...

Show more
343
Subscribers
No data24 hours
-37 days
+230 days
Posts Archive
آنچنان که باید دید، نه کس شنید و نه کس بدید، هر سویش نگری این خلقت، سوی دیگر می‌ماند در غفلت توکل می‌کُن و همی بیاندیش که گاه در پَسیم و گاه بر پیش #Me

■ شهری مثل تهران، گاهی احساس ترس و گمشدگی میده. خیلی بزرگه ... ● شهر خیلی بزرگه، یا ما در برابرش کوچیکیم؟

○ گر چنین است، با غم رفتگان خویش چه کنم؟ ● آیا نگران احوال آنانی؟ ○ نه، ایشان در پناه خدا خواهند ماند. ● آیا بابت ظلمی که بر تو روا داشتند خشمگینی؟ ○ زمانی بودم، اما بخشیدم. ● پس غمت از چیست؟ ○ گفتنش سخت است و پذیرفتنش دشوار، اما ناراحتی‌ام، دوری‌ام از آن وجه وجودم است، که در حضورشان بودم. ● پس خشم پیشین و غم فعلی تو نه از نبود ایشان، که از دوری خودت است ... ○ حال که خویش نیستم، پس من کیستم؟ ● هرکس جوینده خویش است، و زین سبب آدمی را مسافر نامیده‌اند، زیرا که سرنوشت او، در سفری‌ به درازای یافتن وجودش تعیین می‌شود. مناجات #Me

چشم صورت دارم؛ که بیند جسم و تن را، چشم بصیرت ندارم؛ که بیند روحِ در تن را ... #Me

● بعضی ارتباطات مثل روابط شغلی، غیرمستقیمه، چون موضوعش ما نیستیم، موضوع انجام شدن کاره. پس‌ یه چیز استدلالیه، چون جهان بیرون رو در نظر گرفته و بعضی ارتباطات مثل دوستی‌ها، خانواده‌مون، روابط عاطفی و ... مستقیمه یعنی موضوع ما هستیم و در این نوع از ارتباطات، احساسات هستن که تعیین کننده‌ان. ■ پس نتیجه چی؟ نتیجه یه چیز استدلالیه، و زمانی نتیجه داریم که پایانی هم داشته باشیم‌. ولی در دید فلسفی، ارتباطات تموم نمیشن بلکه تغییر شکل میدن وقتی با کسی ارتباط میگیری توی روند انتخاب‌ها اثر میذاره، هرچقدر هم که کوچیک باشه ... و این اثر خواهد ماند، حتی اگه تاثیرش بد باشه و تو انتخاب کنی که واکنش خوبی داشته باشی، باز هم اون ارتباط تاثیرش رو به شکلی متفاوت گذاشته برای مثال، ممکنه یه معتاد رو گوشه خیابون ببینی و هیچکاری هم نکنی و حتی بهش فکر هم نکنی، ولی توی ذهنت خواهد ماند که آره، توی شهری هستم که معتاد توشه‌، و ممکنه دفعه بعدی که میخوای از اون قسمت شهر بگذری، با احتیاط بیشتری بری. بی‌نهایت مثال برای این تاثیرات وجود داره. اینکه قدیمی‌ها میگفتن با جریان همراه شو یه قسمتش همین چیزاست، یه عده میگن همراهی با جریان یعنی تسلیم، و با این عقیده تاثیر محیط (که شامل آدما و اتفاقات میشه) رو نادیده میگیرن، و چون قسمتی از وجودشون درگیر اون مسئله میشه، این نادیده گرفتن دقیقا شبیه پاک‌کردن خودمونه، و یه خبر خیلی بد، این خلا در آینده خطرات بزرگ‌تری خواهد داشت. همراهی با جریان، یعنی تاثیر آدم‌ها و اتفاقات روی خودت رو درک کنی و بپذیری، و بعد پذیرش، هرچقدر هم که اون اتفاق یا آدم خوب یا بد باشه، تلاش کنی ازش یاد بگیری و ادامه بدی. ■ احساسات دائما در حال تغییرن، چطور میشه صرفا با دید احساسی یه ارتباط رو حفظ کرد؟ ● نکته حرفم اولویت دادن بود نه انتخاب کردن. نمیتونیم در یک زمینه کاملا منطقی یا احساسی باشیم، این یه طیفه، گاهی بیشتر، گاهی کمتر. در اینجور مواقع باید احساسی که داشتی رو دوباره بررسی کنی. مثلا احساس میکنی که دوست داری موفقیت اون آدم رو ببینی‌. بعد متوجه میشی که سرما خوردی‌. و به خاطر این سرماخوردگی تصمیم میگیری که نزدیکش نشی تا حالت بهتر شه. الان این یه تصمیم منطقی بود یا تصمیمی احساسی؟ ■ فکر کنم منطق توسط احساسات به کار گرفته شد ● بله ‌... ریشه ارتباط هرچی‌ که باشه، اون یکی میشه شاخ ‌و برگش‌. ■ ممکنه روزی ارتباط با ریشه استدلالی به احساسی تبدیل بشه یا برعکس؟ ● اگه مثل من معتقد باشی‌ که اول احساسات بود و بعد استدلال، پس خواهی فهمید که میتونیم ارتباط استدلالی رو با دادن هزینه (ولی بدون آسیب) به احساسی تبدیل کنیم، (چون با ترتیبی که گفتم سازگاره) ولی تبدیل ارتباط احساسی به استدلالی علاوه بر هزینه، با توجه به سطح احساسات به هردو طرف آسیب خواهد زد. #Me

چه ارزشمند است، حضور دوستی که بودنش، هم‌ارزش بودن توست، و چه نایاب است، حضور دوستی که بودنش، بازتاب بودن توست ... #Me

میدونی توی افسانه‌ها اومده که زندگی و مرگ انسان، یک موهبته فرشتگان کامل‌ان و مرگ ندارن ولی همزمان، اختیار و انتخابی هم ندارن ... شاید این که میگن انسان جانشین خداست همینه، که برخلاف سایر موجودات، میتونه چیستی خودش رو تعیین کنه و خودش انتخاب کنه کی باشه ... و این چیزیه که با مرگ، بعد از زندگی میسره. معنای زندگی، خود زندگیه، چون فرصت انتخاب کیستی به هیچ موجودی داده نشده ... ولی خب بهای سنگینی داره ... این رنجی که شاید هیچ‌کس دیگه‌ای توی دنیا نمیفهمه و ما در تحملش تنهاییم، بخش خیلی سخت ماجرای ساختن خودته. رمان ارباب حلقه ها براساس همین باورها نوشته شده. دو نژاد اونجا هست که مرگ طبیعی ندارن، الف‌ها و اورگ‌ها. الف نماد کمال محض، و اورگ‌ها نماد شرارت کامل‌. جالبش اینه که هردو در عذابند! در جریان ماجرا الف‌هایی دیده میشن که با هربار از دست‌دادن دوستان، اطرافیان و معشوقه‌هاشون، (طبیعتا وقتی عمر جاودان داری چند قرن یکبار هم که شده عاشق یه کسی میشی) و تعداد از دست رفته‌هاشون انقدر زیاده که قابل توصیف نیست. و به علت زندگی جاودانه، مجبورن این عذاب رو تا ابد به دوش بکشن ... از طرفی موجوداتی به اسم اورگ رو میبینی، که در شرارت محض دست و پا میزنن. موجوداتی هم وجود دارن به اسم دورف‌ها، با عمر محدود ولی خیلی طولانی. که میتونن کیستی خودشون رو تعیین کنن، ولی به خاطر عمر زیاد، این روند خیلی آهسته و رنج آور اتفاق میوفته. ولی انسان‌ها، موجودی فانی، که عمرش از همه این نژادها کمتره، تاریخ‌ساز ترین‌شونه. چون در همین زندگی کوتاهش، خودش انتخاب میکنه کی باشه، از بدترین تا بهترین ... در نهایت، زندگی یه اختیاره. اختیاری که به ما هدیه داده شده، و خدا چقدر هنرمندانه این هدیه رو برای انسان آماده کرده ... قشنگ نیست؟ #نامه ای به Z #Me

چنان زندگی را باید زیست، گر نبودی گویند که نیست؟ یا آنطور باید زیست شود که هستش چونان نیست شود؟ یا چنین باید زندگی را زیستن که باشد فرای هستن و نیستن؟ دو من هست در این خویشتن، آنچه که زیستم، و آنی که نیستم. این #شعر، در طول یک و نیم‌سال کامل شده است. #Me

■ امروز صبر و مرمّت خویش بود. ● گر امروز چنین است، پس گذر عمرمان چیست؟ ■ گُمانم هر روز صبر و مرمت است و به حق چیزهایی هستند، لایق صبر و مرمت. ● آن‌ چیز که همواره مرمت می‌جوید خانه دل است، که در روزهای آفتابی مرمتش کنی، تا طوفان‌ها را در آن به‌سر کنی ... #گفتگو با افراد ناشناس #Me

اکثر آدم‌ها دنبال شنیدن نیستند. دنبال شنیده شدن‌اند. درست شنیده‌شدن، به انسان احساس وجود و پذیرفته‌شدن می‌دهد. درست شنیدن، انسان را بزرگ می‌کند. این دو وقتی وارد مرحله اشتباهی می‌شوند که جلوی یکدیگر را بگیرند. برای مثال اگر کسی، دیگران را بیش از حد بشنود، خودش شنیده نمی‌شود، و اگر بقیه بیش از حد او را بشنوند، دیگر خودش چیزی نخواهد شنید. کسی که نمی‌شِنَوَد، در این جهان به رشد نمی‌رسد، زیرا آدمی با شنیدن است که دنیا را می‌فهمد. اما کسی که توسط دیگری شنیده نمی‌شود، سنگین خواهد شد. زیرا همانطور که گفتم، اگر زندگی شبیه کوهنوردی باشد، یک کوهنورد تنها به سختی می‌تواند بالا برود، زیرا ناچارا سربالایی‌هایی را خواهد دید که عبور از آنها بدون کمک دیگران مشکل است. ○ سوال مهم اینه که از کجا بفهمیم چه شخصی شنواست و چه کسی نه؟ ● دفعه بعدی که دیدید فردی دارد از موضوع تخصصی خودش حرف می‌زند، (هر موضوعی هم که باشد) سعی کنید به گفتگو ملحق شوید. اگر اجازه ورود شما به گفتگو را داد، یعنی‌ دوست دارد بشنود، و احتمال اینکه بخواهد با بزرگ‌شدن دیگران رشد کند بیشتر می‌شود. اگر اجازه ورود شما را به گفتگو نداد، احتمالا دوست دارد فقط شنیده شود، و احتمال اینکه بخواهد با کوچک نگه‌داشتن بقیه بزرگ بنظر برسد بیشتر است. (البته اگه وسط حرفش نپریده باشین) آزمایشات زیادی برای این موضوع وجود داره، ولی به درد فلسفه بحث نمیخوره. مسئله تحلیل کردن بقیه یا قضاوت کل وجود طرف براساس این چیزا، یا نجات‌دادن آدما نیست، چون خیلی‌ها ناخودآگاه بروزش میدن‌. مسئله خودشناسیه، تا تعادل بین شنیدن و شنیده‌شدن رو برای خودمون برقرار کنیم. چطور برقرار کنیم؟ دنبال آدمای درستش بگردید. راستی، اینکه خیلی‌وقتا می‌گم احتمالا، چون همیشه حالت خاص وجود داره. سوال: ○ چطور ممکنه با بزرگ‌شدن اطرافیان من هم رشد کنم؟ ● بذار اینجوری بگم، کدوم یک از این دوتا زنده می‌مونه؟ درخت تنومندی که وسط بیابون برهوته، یا درختی که وسط یه جنگل سرسبزه؟ #Me

کوه رو خیلی دوست دارم ... چون وقتی قله رو هدف میگیریم، دیگه یک کوهنورد هستیم. فرقی نمیکنه در دامنه کوه باشیم، یا وسطش، یا نزدیک قله، تا زمانی که به سمت قله (هدف) حرکت می‌کنیم، ما یک کوهنورد هستیم. اگه در زندگی هدف درستی رو تعیین کنی، تا وقتی به سمتش قدم برمیداری، در هر جایگاهی هم که باشی؛ کسی هستی که واقعا داره زندگی میکنه ... فقط یک سوال میمونه: تفاوت کوهنورد خوب و بد، یا زندگی خوب و بد، در چیه؟ - این سخنان در زمان‌های متفاوت، با افراد متفاوت مطرح شده است. #Me

این نوشته خیلی کوتاه اما بسیار مهم بود. انسان‌ها ظرفیت فکری مشخصی دارند، و هرگاه این ظرفیت با دغدغه خودشان پر شود، می‌توانید واقعیت وجودشان در آن‌لحظه را ببینید. (در اینجا کاری به زمینه ندارم، بعدا به اون میرسیم) چند چیز می‌تواند ظرفیت فکری انسان را با دغدغه خودش پر کند: عوامل بیرونی مثل مواد مخدر، الکل، شوخی و ... عوامل درونی که خودش دو شاخه دارد: مسائل مادی مثل فقر مزمن، گرسنگی زیاد، بیماری ‌... مسائل روحی مثل خشم، نفرت، ترس، مسائل درگیر با نیاز جنسی (سکس، خودارضایی، عادت‌ماهانه خانم‌ها و ...) در این لحظات که احساسات انسان به حداکثر می‌رسند، جایی برای تفکر و منطق نمی‌ماند، و از جایی که نقاب‌ها و نقش بازی کردن‌ها ابزارهای منطقی دارند، پس دیگر نمیتوان نقاب زد و فرد ناچارا خود واقعی‌اش را بروز می‌دهد. و خود واقعی همه ما بسیار ترسناک است ... به همین دلیل همواره بر شناخت و پذیرش این خودِ تاریک تاکید دارم، زیرا در زندگی هرانسان، ناچارا لحظاتی می‌رسد که از شدت درد و رنج دیگر نمی‌تواند با فهم خودش کار را پیش ببرد، و اگر از قبل این خود تاریک را نشناسد، پس نمی‌داند که چگونه بروز می‌کند، و در نتیجه، به خود و دیگران آسیب خواهد زد. تصور کنید در مکانی هستید که معمولا روشن است (زندگی عادی) و ناگهان اتفاقاتی می‌افتد که روشنایی را می‌بَرَد و شما را در تاریکی می‌اندازد، شما هیچی نمیبینید، اما این هیولای تاریک، شما را می‌بیند ... پس با این موجود نادیده چه کنیم؟ او را نمی‌بینیم، اما صدایش را که می‌شنویم! اگر چیزی را نمیبینیم، تنها راه ممکن سنجیدن نشانه‌هاست. دقیقا همان کاری که فلسفه و فیزیک درباره جهان هستی انجام می‌دهند. می‌دانند که در نهایت نمی‌توان آن را فهمید، اما هرکدام سعی می‌کنند نشانه‌هایی از آن را بشناسند‌، تا راه زنده ‌ماندن را بیاموزند. پس اگر می‌خواهید روحتان در برابر این خود تاریک زنده بماند، نشانه‌هایش را بشناسید. زیرا اگر او را نشناخته باشید، شکست خواهید خورد ... به همین دلیل، آگاهی معادل آزادی است. آزادی از خویشتن ... #Me

این نوشته خیلی کوتاه اما بسیار مهم بود. انسان‌ها ظرفیت فکری مشخصی دارند، و هرگاه این ظرفیت با دغدغه خودشان پر شود، می‌توانید واقعیت وجودشان در آن‌لحظه را ببینید. (در اینجا کاری به زمینه ندارم، بعدا به اون میرسیم) چند چیز می‌تواند ظرفیت فکری انسان را با دغدغه خودش پر کند: عوامل بیرونی مثل مواد مخدر، الکل، شوخی و ... این عوامل، عوامل درونی که خودش دو شاخه دارد: مسائل مادی مثل فقر مزمن، گرسنگی زیاد، بیماری ‌... مسائل روحی مثل خشم، نفرت، ترس، مسائل درگیر با نیاز جنسی (سکس، خودارضایی، عادت‌ماهانه خانم‌ها و ...) در این لحظات که احساسات انسان به حداکثر می‌رسند، جایی برای تفکر و منطق نمی‌ماند، و از جایی که نقاب‌ها و نقش بازی کردن‌ها ابزارهای منطقی دارند، پس جایی برای نقاب زدن نمیماند و فرد ناچارا خود واقعی‌اش را بروز می‌دهد. و خود واقعی همه ما بسیار ترسناک است ... به همین دلیل همواره بر شناخت و پذیرش این خودِ تاریک تاکید دارم، زیرا در زندگی هرانسان، ناچارا لحظاتی می‌رسد که از شدت درد و رنج دیگر نمی‌تواند با منطق خودش کار را پیش ببرد، و اگر از قبل این خود تاریک را نشناسد، پس نمی‌داند که چگونه بروز می‌کند، و در نتیجه، به خود و دیگران آسیب خواهد زد. تصور کنید در مکانی هستید که معمولا روشن است (زندگی عادی) و ناگهان اتفاقاتی می‌افتد که روشنایی را می‌بَرَد و شما را در تاریکی می‌اندازد، شما هیچی نمیبینید، اما این هیولای تاریک، شما را می‌بیند ... پس با این موجود نادیده چه کنیم؟ او را نمی‌بینیم، اما صدایش را که می‌شنویم! اگر چیزی را نمیبینیم، تنها راه ممکن سنجیدن نشانه‌هاست. دقیقا همان کاری که فلسفه و فیزیک درباره جهان هستی انجام می‌دهند. می‌دانند که در نهایت نمی‌توان آن را فهمید، اما هرکدام سعی می‌کنند نشانه‌هایی از آن را بشناسند‌، تا راه زنده ‌ماندن را بیاموزند. پس اگر می‌خواهید روحتان در برابر این خود تاریک زنده بماند، نشانه‌هایش را بشناسید. زیرا اگر او را نشناخته باشید، شکست خواهید خورد ... به همین دلیل، آگاهی معادل آزادی است. آزادی از خویشتن ... دلایل شخصی #Me

■ کلی سوال برام پیش اومد ... داشتم به این فکر میکردم اگه همچین شرایطی برام پیش اومد ترجیح میدم کدوم یک از دو راه رو برم ... و از نظرم اومد این راه که بخوای انقدر واردش بشی تا ازش عبور کنی خیلی پر ریسکه (مگه اینکه تا آخر کنترلش دست خودت باشه که هرموقع خواستی متوقفش کنی)، در غیر این صورت میتونه خیلی ترسناک باشه ... اگه هیچوقت نتونستم ازش عبور کنم چی؟ برای همین به این فکر کردم اگه از همون اول دست نگه دارم خیلی بهتره تا اینکه به امید عبور ازش واردش بشم اما بعد گیر بیفتم، البته اینم میتونه ترسناک باشه که با متوقف کردنش دیگه نتونی هیچوقت به جواب سوالاتت برسی ... ● میدونی همیشه دو راهی نیست، گاهی مسیری وجود نداره. و خودتی که با قدم‌هات خلقش میکنی حالا اینکه جهت این مسیر از قبل بدونی یا ندونی یه بحث دیگه‌ست، بله، ریسک همیشه هست، و اون خرد والا که بعد از عبور ازش به دست میاد، پاداش اون ریسکه. اکثر ثروتمندهای خودساخته (یعنی اونایی که با زحمت خودشون به ثروت میرسن) هم همین کار رو میکنن، اونا درباره پول ریسک میکنن و اون ثروت، پاداش ریسک‌شونه، و یه عده هم ممکنه درباره دانایی ریسک کنن. مسئله مهم‌تر اینه که ثروت یک ذهنتیه، و اگه اون آدم ورشکست بشه، به دزدی رو نمیاره، سر بقیه غر نمیزنه، و در اولین فرصت دوباره شروع میکنه. ولی اکثر ما آدما (که خودمم زمانی جز این دسته بودم) به محض مواجه‌شدن با اولین پوچی‌ها (یا همون شکست‌های فلسفی)، ممکنه به خودمون و دیگران آسیب بزنیم، غرق در حسادت و خشم بشیم، و بقیه رو مقصر بدونیم. پس شرط پذیرش ریسک، چه فلسفه، چه ثروت، چه عشق و ... اینه که اول درباره این موارد، با خودت به توافق برسی، و مرزهای وجودیت مشخص باشن، اینکه یه مسئله شکستت بده، با اینکه از یه مسئله شکست بخوری خیلی فرق داره. حالت اول، همون ریسکیه که میپذیریم و معمولا در کنترل ما نیست، ولی حالت دوم‌، یک انتخابه. و افرادی رو دیدم که هیچی نداشتن. نه ثروت، نه فلسفه، نه زیبایی، نه دوست خوب، و در یک کلمه هیچ. ولی میتونستی عمق پاکی دلشون رو حس کنی ... و افرادی رو دیدم که همه اینها رو داشتن، ولی از شدت تاریکی جرئت نمیکردی نزدیک‌شون بشی‌. کی میتونه قضاوت کنه، که چه کسی خوبه و چه کسی بد؟ به قول فیلم ماتریکس، مسئله، انتخابه‌. ادامه #گفتگو ها با M.E (با اندکی ویرایش) #Me

● داستایوسکی میگه آگاهی بیش از حد مرض است. اکثر فلاسفه دیوانه شدند، مگر اونایی که در کنارش یه عملی هم انجام میدادن. نمونه‌ کسایی که فلسفه‌شون عملی‌تر و اوضاع روانی بهتری داشتن، سقراط سون زو مارکوس اورلیوس امام علی و ... اند. پس آگاهی باید به نتیجه‌ای در دنیای واقعی برسه، وگرنه از کار میندازتت. وقتی مسائل انقدر زیاد و مبهمن، بهترین کار اینه که اول بفهمی با چی طرفی. چیزایی که ذهنت رو مشغول کرده روی کاغذ بنویس، و ببین حل شدن کدومش کاملا به خودت وابسته‌ست، حالا ممکنه اولین مورد باشه ممکنه بیستمین مورد باشه، دغدغه‌های ذهنت رو رندوم اونقدر بنویس تا به این مورد برسی‌. بعد که رسیدی، اولین قدم تحلیلت شروع میشه. چون محیط زندگی و شرایطت رو نمیدونم، پس نمیتونم نسخه کلی بپیچم، و به همین علت نقطه شروع نیازه‌. فلسفه غمگینت میکنه قطعا، چون یه صفر و صدی هست در فلسفه، یا انقدر واردش میشی تا ازش عبور کنی و به شفای زندگیت تبدیل بشه، یا گیرش میوفتی و افسرده‌ت میکنه ... و گفتم که برای زندگیه، و زندگی را باید زیست نه اینکه همش تحلیلش کرد. هرجا حس کردی این آگاهی داره وجودت رو خشمگین یا دچار نفرت میکنه، باید متوقف بشی؛ به خودت برگردی و تا وقتی که در اون موضوع به پذیرش و آرامش نرسیدی، ادامه‌ش ندی. خشم و نفرت اول خودت رو هدف میگیره، و بعد از اون، به بقیه هم میرسه. از کوزه همانی بیرون تراود که در اوست، پس شر، اول درون خودمون تکثیر میشه، و بعد به بیرون درز خواهد کرد. نکته‌ش همینه‌. آگاهی و آزادی مترادف ان. لیبرال‌ها میگن آزادی رو باید با آزادی محدود کرد، یعنی آزادی یک فرد جایی باید متوقف بشه که آزادی دیگری در اثر عمل نفر اول، به خطر بیوفته. مثلا تو آزادی که توی خونه‌ت استخر برپا کنی، ولی اگه رطوبتش به خونه همسایه درز کرد، دیگه آزاد نیستی‌. یا باید درستش کنی، یا بیخیالش بشی. آگاهی هم با خودش محدود میشه. اگه دیدی آگاهی تو، داره باعث میشه وجود خودت یا دیگری رو نادیده بگیری، پس باید متوقفش کنی، ببینی که کجا آسیب زده، و مشابه مثال استخر، یا رفع عیب کن (تا این زهر به پادزهر خودش تبدیل بشه) یا بگو نمی‌دانم و برو سر زندگیت، که هردو انتخاب ارزشمندن، به قول امام علی، گفتن نمیدانم، نیمی از دانش است. #گفتگو ها با M E #Me

Edited

بعضی پایان‌ها انسان را با سوالاتی تنها می‌گذارد که حتی فهمیدن‌شان هم مشکل است، چه برسد به کشف پاسخ! ■ بلخره که تموم میشد! حرص چیو میخوری؟ الان نمیشد، یه تایم دیگه. ممکن بود بمیره حتی‌. چه فرقی میکرد؟ ● حرفت در صورتی درسته که چیزی از خارج مانع حفظ دوستی بشه. مثلا کسی مجبورت کنه. یا هرچیزی شبیه این و در این صورت راست میگی، هر ارتباطی در این دنیا روزی تمام خواهد شد. اما اختیار خیلی چیزها رو عوض می‌کنه، پس زمانی که خودت انتخاب میکنی بری، یه بحث دیگه‌ست ... ■ میتونی یجور دیگه توضیحش بدی؟ ● چیزی که انسان‌ها رو بابت گذشته آزار میده خاطرات‌شونه، چرا خاطره یک دوستی خوب ناراحت‌کننده بشه؟ تموم شده که شده‌. خاطرات ارزشمندی از اون دوستی وجود دارن که حفظ بشن‌. اگه با میل خودخواسته تموم بشه ناراحت‌کننده‌ست ... انگار معنای کل دوستی در اثر شوک قطع خودخواسته، به ابهام میرسه. ابهامی از جنس سوالات بی‌پاسخ. اون پایان انتخابی، خاطره بدی میسازه. اگه همچین چیزی شد، بهتره این پست رو بخونی. البته نه اینکه همه ارتباطات به تلخی این پست تموم میشن، ولی هرجوری هم که تموم بشن، راه حل یکسانه‌. زمان اثرکردنش فرق میکنه. (داریم فرض میکنیم طرف مقابل نسبتا انسان سالمیه، حالا اینکه سالم بودن یعنی چی خودش جای بحث داره، شدتش هم با توجه به نوع ارتباط و میزان اعتماد متفاوته. حالت‌های کوچکتر مثل همکلاسی‌ها و حالت‌های شدید مثل دوستی‌های خیلی طولانی یا رابطه عاطفی) ■ برای دلداری تو گفتم ... ولی الان میبینم که خودم باید بیشتر تحقیق کنم ● منم همینطور‌، ولی اگه خاطرات تلخی داری، تنها راهی که میمونه، زنده ماندن برای خلق خاطرات نو در حال، و در آینده‌ست، و این جز با شناخت خودت ممکن نیست. اگه ندونی کی هستی؛ برای کی‌ میخوای خاطره بسازی؟ ● یبار از دبی‌فورد گفتی که ارتباطات تموم نمیشن. تغییر شکل میدن. ولی الان میگی تموم میشن‌. منظورت چجوریه؟ ■ درسته، یک ارتباط تموم نمیشه، چون انتخاب‌هایی که دوطرف نسبت به هم و اعمال هم انجام دادن تاثیر خودش رو میذاره، مسئله اینه که ممکنه شکل قبلی ارتباط تموم بشه‌‌. که معمولا به کاهش صمیمیت تعبیرش میکنن. ■ اگه روزی، من کسی باشم که قطع ارتباط روی دوششه، باید چیکار کنم؟ ● قبلا از تاثیر انتخاب‌ها در جهان گفتم. با توجه به اون توضیحات، وظیفه‌ اضافه‌تری روی شونه‌هات قرار میگیره و اون، جبران اشتباهته‌. (مفهوم توبه از اینجا پدید اومده) و این جبران، دو بخش مهم داره: دلجویی از فرد مقابل. جوری که اون حس کنه و متوجه بشه تو، دیگه هرگز با میل خودخواسته انجامش نخواهی داد، و البته اگه حقی ازش ضایع کردی عین خودش یا معادلش رو بهش برگردونی‌. (در صورتی که رفتی این کار رو بکنی و نشد، حالا یا به دلیل پیدا نکردن فرد مقابل یا نپذیرفتن اون، باید این جبران رو برای اجتماع انجام داد. درباره ناخودآگاه جمعی خیلی صحبت کردم، و همین نشون میده اگه به فرد دسترسی نداشتیم، بهتره در جمع جبرانش کنیم. البته اینکه چجوری برای اجتماع انجامش بدی هم باز جای تفکر دارد) و بخش دوم که پیش‌نیاز بخش اوله، به‌شکلی متحول بشی و تغییر کنی که خشم و نفرتی که توی وجدانت (نسبت به خودت) وجود داره، قطعا و واقعا از بین بره. ممکنه ناراحتی توی خاطره بمونه، ولی شرط جبرانش از بین رفتن این خشمه. ریشه مشترک خشم و نفرت نسبت به یک موضوع، عدم پذیرش اون موضوعه، پس حتی قبل از جبران، باید خطای خودت رو پذیرفته باشی‌، یعنی به حقیقتی که از اونجا میخوای حرکتت رو شروع کنی آگاه بشی. (بازم میگم خشم با ناراحتی متفاوته) ■ بله ... نمیدانم چه بگویم. ● اشکال نداره. همین سکوت هم خودش یجور پاسخه. پس، به سفرت ادامه میدی؟ ■ قطعا‌. گفتگوهای خیالی، خطاب به S #Me

ششمین ویدیو از فیلم‌هایی که درباره وجود خدا بحث می‌کنند.

دوست زیبایم، لبخندت در این روزهای گرم تابستان، یادآور آتشی است که در عمق سرمای زمستانی، جان را گرما می‌بخشد. آری! اخم از صورت رفت، اما لبخند بر جان ماند ... در دنیای مجازی ما، همه چیز جلوی چشم است. انسان در مقابل بقیه، شبکه‌های اجتماعی، پست‌ها و استوری‌ها، عکس‌های پروفایل، و ... گویا آدمی با آن میل همیشگی به بقا، می‌خواهد آنچه آرزویش را دارد، در دنیای مجازی به روش پایدارتری خلق کند. بقای بیشتر. ای انسان‌ها بشتابید! بشتابید که اتفاقی افتاده است! استایل یک روز شما در دنیای واقعی، فقط برای یک‌روز پایدار است، اما وقتی عکس آن منتشر شود، زمان بیشتری پایدار می‌ماند. وسوسه‌انگیز نیست؟ توهمی به نام جاودانگی در دنیای مادی ... شاید به همین علت است که انسان امروزی، از معنویت غافل مانده؛ دیگر فرا و ورای خود را نمیشناسد، و میل به بقا را با این چیزها پر می‌کند ... البته لازم است، چون مبنای ارتباطات شماست. حداقل فرد مقابل بداند طرف صحبتش یک انسان است. پس بحث، درباره وجود دنیای مجازی یا چگونگی فعالیت در آن نیست، بحث در تداخل دنیاهاست ... اینکه چقدر درگیرش باشید، به انتخاب‌تان برمی‌گردد. اما مهم‌تر از همه اینها، شما در برابر خودتان قرار دارید. میتوانید به تغییرات منوی چت‌های اخیر تلگرامتان نگاهی بیاندازید، تا متوجه تغییر یا ثبات حضور افراد در زندگی‌تان شوید. عکس‌هایتان پایدارتر، و حضورتان کمرنگ‌تر از همیشه است ... توهم‌ها واقعی جلوه می‌کنند، در حالی که حقیقت دارد محو می‌شود ... این توهم پوچ را چه خواهی کرد ای انسان؟ میگذاری تو را به دره‌های مرگ و نیستی ببرد، یا با قدم‌های کوچکت به سوی قله‌های زندگی خواهی شتافت؟ گفتم قدم‌های کوچک، و گفتم قله‌ها، چون همین‌قدر زمان‌بر است. آزادی از توهم، صبر می‌خواهد. چیزی که اکثر انسان‌ها رهایش کرده‌اند. اما همانقدر که توهم بقا لذت‌بخش است، ایستادن بر فراز قله‌های زندگی، و دیدن مسیری که از توهم تا حقیقت پیموده‌ای نیز، افتخار آفرین است ... به انتخاب خودمان بستگی دارد. گفتم خودمان، چون من هم، گاهی می‌لغزم. ولی دیدن کسانی چون تو، امیدم را بیشتر می‌کند. به قول یک انیمیشن، حتی در‌ نا امیدی هم، امید نهفته است ... اما نمی‌توان همیشه امیدوار بود. ما موجوداتی در بعد زمان هستیم، پس تغییر، اجتناب ناپذیر است. بنابراین، بهتره بپذیریم که گاهی امیدوار باشیم و گاهی ناامید، اما یادمان بماند، که اینها چگونه تعریف شده اند ... همانطور که تاریکی، نبود نور است، ناامیدی هم، نبود امید است. همانطور که هرچه روشن‌تر باشید، تاریکی‌های بیشتری بر شما نمایان می‌شود، هرچقدر هم که امید را بخواهید، پس ناامیدی را هم خواهید دید. ظاهرا انسان زمانی مبدا و سرچشمه آنچنان را می‌شناخت، که حتی حالت مخالفش را هم براساس خود مبدا تعریف کرد ... پس معنا، نه در کنار زدن و فرار کردن از جهان، که در شناخت، پذیرش، و جهت دادن به چیزهای موجود است ... می‌توان ساعت‌ها سخن گفت؛ ولی در اعمال، حکمت بزرگ‌تری نهفته است. عاقبت به خیر باشی. #نامه‌ای به E #Me

خوشحالم که سفرت رو شروع کردی، خیلی وقت‌ها برای کشف وجودمون راهی سفر میشیم، و شاید در میانه‌های این راه، ببینی وجودی که دنبال پیدا کردنش بودی رو، خودت در طول مسیر ساختی ... آیا ما کاشفان خویش هستیم یا خالقان خویش؟ امیدوارم سفرت به جاهای قشنگی برسه. اگه به اوج رسیدی، یادت باشه که آدم در اوج قدرت و خرد، فروتن میشه، همونطور که قله کوه، کوچکترین سنگ اون کوهه ... #گفتگو ها با P (ویرایش شده) #Me