en
Feedback
در دوردست‌ها

در دوردست‌ها

Open in Telegram

خداوند تو را گمشده یافت، و هدایت کرد. قرآن‌کریم سفرنامه‌ای از زمان‌های طولانی ... مقدمه چنل: https://t.me/InFarAways/4 __________ کمی خودمانی‌تر: @A_Epic_Media __________ آیدی ارتباط: @InFarFarAways ...

Show more
343
Subscribers
No data24 hours
-37 days
+230 days
Posts Archive
میگن که بین جغرافی‌دان‌ها و کاشف‌ها همیشه یه حسرتی وجود داشته، کاشف حسرت جغرافی‌دان بودن رو داره؛ چون فقط اونه که همه جا رو میشناسه، و جغرافی‌دان هم حسرت کاشف شدن رو داره؛ چون با اینکه همه جا رو میشناسه‌، برخلاف کاشف نتونسته به هیچ‌کدومشون سفر کنه ... جایگاه جغرافی‌دان هرگز غلط نیست، چون چالشی هم براش نیست. برای جغرافی‌دانان چالشی نیست ... ولی کاشف بودن؛ با اینکه اشتباهاتش بیشتر دیده میشه؛ بهترین کار برای شخص خودشه ... معمولا از قدیم دو مدل کاشف داشتیم: اونایی که تا ابد به کشف ادامه میدادن، و خبری هم ازشون نیست، چون کسی پیداشون نکرد. و گروه دوم، اونایی که جغرافی‌دان میشدن. کاشف‌هایی که جغرافی‌دان میشن هم شامل دودسته‌ان: دسته اول کاشف‌هایی که از سفر جدید ترس داشتن، ولی همزمان نمیتونستن ازش دل بکنن، پس جایی رفتن که هم باشه و هم نباشه ... دسته دوم، کاشف‌هایی بودن که سفرهای خیلی خیلی دوری رفتند، و روزی که حس کردن دیگه کافیه، تصمیم گرفتن راهنمای جوون‌ترها باشن ... در نهایت ما دو تا جغرافی‌دان پیر داریم، یکی بین کتاب‌ها و نقشه‌هاش مو سفید کرده، و دیگری با نوشتن سفرهاش در کتاب‌ها به موی سفید رسیده ... هر دو آدم‌های درستی در نظر اطرافیان خواهند بود، ولی فقط خدا میدونه که با خودشون چه افکار و احساساتی خواهند داشت ... البته کاشف و جغرافی‌دان یه تفاوت دیگه هم دارن، جغرافی‌دان همیشه در حال بررسی درست و غلط چیزهای مختلفه، و دائما درستی و نادرستی نقشه‌های خودش رو با دیدگاه‌های بقیه میسنجه، و اگه جلوتر بره؛ خودشو فراموش میکنه، آدمی‌ میشه که در دیدگاه‌های دیگران اسیر شده و دیدگاهش، قضاوت‌هاش نسبت به بقیه‌ست‌. ولی کاشف، با هرکشفی که انجام میده بخشی از خودش رو هم پیدا میکنه، چون اون کشف؛ نتیجه انتخاب و عمل شخصی بوده، پس با خودش روبرو خواهد شد. احتمالا بخاطر همینه که کاشف شدن انقدر سخته ‌‌‌... چه باید کرد؟ این #داستان در زمان‌های متفاوت، با دوستان مختلفی مطرح شده است. #Me

■ آره خلاصه ... عشق زیادی بهش داره. ● چرا نمیگه که عاشقشه و خودشو راحت ‌نمیکنه؟ ■ از اینکه طرف ردش کنه میترسه. قرار دادن خود در برابر قضاوت دیگری واقعا سخته! ● بلخره هرچقدر هم که بدبین باشیم، باز همیشه شانسی برای تایید وجود داره. اگه واقعا عاشق شده پس‌ چرا ریسک جلو رفتن رو به جون نمیخره؟ ■ میترسه همین وضعیت فعلی رو هم از دست بده. ● میدونی گاهی ما آدم‌ها فارغ از جنسیت و موقعیت و ... به تایید شدن نیاز شدیدی پیدا می‌کنیم، و همزمان از رد شدن وحشت داریم. فرض کنیم که طرف ردش کنه. در چنین موقعیت‌هایی، رد شدن ما نشونه چه چیزی میتونه باشه؟ پاسخ اینه که رد شدن در دو حالت اتفاق میوفته: یا اون فرد؛ تو رو براساس ضعف‌های خودت رد میکنه، یا براساس کمبودهایی که نسبت بهش داری. حالت دوم هم خودش یه ضعفه! چون اگه کمبودهایی که از تو میگه درست باشن، پس‌ کم‌کاری کردی، ولی اگه کمبودهایی که از تو میگه دروغ باشن، این سوال پیش میاد که دقیقا چرا به این آدم جذب شدی؟ پس‌ رد شدن، دقیقا میزنه توی نقاط ضعف‌مون، چه مستقیم و چه غیرمستقیم. پس‌ مسئله جوابی‌ که اون میده نیست، بلکه شهامت رودرو شدن با خودمونه. بعد از گفتن، اگه تایید بشه که به مراد دلش رسیده، و اگه رد بشه، از نقطه ضعفش زخم میخوره، مدتی عزاداری میکنه، ولی بلخره زخم و نقطه ضعفش شفا خواهد یافت و به زندگی برمیگرده‌. ولی اگه نگه، اون ضعف باقی میمونه و به این سوال تبدیل میشه که: " اگه میتونستم چی؟ " اگه میشد چی ... این سوال و این "اگه" یه زخم نیست، ضعفی ناشناخته‌ست که میتونه آدم رو از پا در بیاره ... ■ چطوری از پا در میاره؟ ● چون وقتی میگی اگه، یعنی تردید داری. و برای دوستمون، این تردید پیش میاد که بلخره نقطه ضعف داشتم یا نداشتم؟ اگه دارم چه چیزیه؟ انگار میدونی که یه مشکلی هست ولی نمیدونی از کجاست! پس ممکنه هرجایی باشه! و در نتیجه ترس (یا حسرتی) ایجاد میشه که قدرت تمرکز و اقدام رو از فرد میگیره. ولی جای این همه دردسر، بهتر‌ نبود همون زخم رو میخورد و ماجرا رو تموم میکرد؟ ■ مگه زخم از توانایی‌ها کم نمیکنه؟ ● قطعا میکنه، ولی یه شیر زخمی تواناتره یا شیری‌ که از ترس‌ نمیتونه تکون بخوره؟ #Me #گفتگو ها با AR پی‌‌نوشت: زمانی‌ هست که ترس‌ها بیرونی‌ان، یعنی‌ ما از نتیجه اولیه اقدامات بقیه روی خودمون میترسیم، و اینجا باید پرسید که آیا نتیجه نهایی، ارزش تحمل کردن این نتیجه اولیه رو دارد یا ندارد؟ و زمانی هست که ترس‌ها درونی‌ان، یعنی از نتیجه اولیه اقدام خودمون بر دیگری میترسیم‌. اینجا ابهام بیشتری وجود داره، چون علاوه برشما، یک نفر دیگه هم درگیره، پس نمیشه قاعده دقیقی براش مشخص کرد، در این حالت شرایط با گفتگوی بالا مقداری متفاوته. اما خودآزمایی فقط مربوط به عشق و عاشقی نیست، شاید کل زندگی ما یه آزمون باشه ...

■ قلبم از این همه همدردی به درد میاد ... ● اجازه نده پایه و اساس ارتباطاتت بشه، وگرنه حالت معامله یا حتی وظیفه پیدا خواهد کرد. ■ حواسم هست که نشه، ولی باز درد داره، و دلیل این درد رو نمیفهمم ... ● معمولا وقتی یه آدم زخمی رو در خیابون میبینیم، یا متوجه درد جسمی کسی میشیم، بقیه رو خبر میکنیم تا نجاتش بدیم، ولی وقتی متوجه درد روح انسان‌ها میشیم، نمیتونیم همچین کاری کنیم ... سخته آدم درد کسی رو ببینه، و فریاد نزنه که کمکش کنید! خیلی وقتا در این چیزها که اسرار انسان‌هاست باید سکوت کرد، و فریادی نزد، و سرهمین تا این حد سخته ... ■ دقیقا احساس مسئولیتش خیلی اذیتم میکنه ... ● بلخره آدم برای فهمیدن هرچیزی ردپای اون چیز یا چیزهای شبیه بهش رو در خودش هم پیدا میکنه، و وقتی این ردپا رو دید میتونه هم‌ذات‌پنداری داشته باشه، و گاهی تا جایی پیش میره که دیگه نمیدونیم این درد برای منه یا برای اونه؟ و از جایی که شاید بخوایم درباره خودمون هم با کسی صحبت کنیم، گیج میشیم که دارم درد خودم رو میگم یا راز اون فرد رو افشا میکنم؟ پس مسئله اینه که در مشخص کردن مرز خودمون با دیگری به مشکل میخوریم، و تغییر دادن دیگری کار خطرناکیه، پس باید خودمون رو واکاوی کنیم. ■ آره ... گاهی وقتا از شدت همدردی فکر میکنی درد اونو تو هم داری ● مشخصا داریم که احساسش میکنیم، حالا یا برامون حل شده یا حل نشده، اگه حل شده که هیچ، اگه هم نشده دو حالت پیش میاد، یا شهامت داریم بپذیریم که این نقص در ما هم هست، یا نمیتونیم و قاط میزنیم. شایدم آدم بدی بشیم ... بلخره این چیزها ما رو با اصل وجودمون رودرو میکنه! البته عواملی که گفتم نسبی ان، یعنی همه‌شون باهم وجود دارن، یکی بیشتر، یکی کمتر. ■ برای من کار سخت‌تریه، چون اندازه تو اطلاعات ندارم و مطالعه نکردم ... ● والا اکثر چیزهایی که میدونم تحلیل و بازخورد دادن به تجربه‌هامه، نه مطالعه. اون خودتحلیلی یا خودشناسیه که اولین و مهم‌ترین چیزه. ■ خب از کجا میفهمی درسته؟ شاید هرکسی فهم خودشو داشته باشه ● اکثر اوقات قطعیت نمیدم که درست یا غلط باشه. تا الان چنبار دیدی که واضحا بگم فلان کارو کن؟ درست و غلط وقتی قابل بحثه که قطعیت بخوای، و قطعیت نسبی وقتی به دست میاد که شرایطت رو بدونی. پس هدف از تلاش، فهمیدن و شفاف‌شدن شرایطه. درست یا غلط رو خود شخص باید تعیین کنه. ما حق نداریم اراده آزاد کسی رو با نصحیت یا تعیین‌تکلیف کردن ازش بگیریم! آره، صحبت میکنیم، سوال میپرسیم، و تحلیل میکنیم، اما هدف شفاف شدن شرایطه، تا فرد نسبت به شرایط خودش درست و غلط رو بفهمه و ان‌شاالله که عمل درستی داشته باشه، البته مرز باریکی بین این زور نکردن و حفاظت از خود یا دیگران وجود داره، که فهم این مرز هم بیشتر از مطالعه؛ نیازمند تجربه و پذیرشه. سرهمین گفتم خودتو واکاوی کن، چون واکاوی کردن بقیه همون دخالت در جریان زندگی‌شونه، و شخصا این رو، یک کار اشتباه و دخالت در کار خدا میدونم. #Me #گفتگو با S

● وقتی چیزی برای دست انداختن نیست، ایمان پدیدار می‌شود ... ایمان دارم که زندگی ممکنه در یک لحظه تغییر کنه، مثل لحظه‌ای که تهران رو برای دانشگاهت انتخاب کردی، ولی فقط خود شخص و خدا میدونن که برای رسیدن به اون لحظه چه مسیری طی شده ... چه راهی طی شده ... ■ شک دارم که مسیری وجود داشته باشه. ● شک، یا تردید در پذیرش؟ ■ نمی‌دونم ... ● راه چنان صدایت می‌زند، که گویا از اول؛ در انتظار قدم‌هایت بوده است. ■ چقد این موضوع برای تو هم صدق میکنه ... ● آره ... برای همه‌ی ما. #Me #گفتگو با R

مقاومت در برابر اهریمن نیازمند قدرت است، اما پیروزی در برابر آن، جز با محبت صادقانه به یکدیگر ممکن نیست، هرچقدر هم که این محبت، کوچک باشد ‌... #Me

○ غرور یعنی چه؟ ● غرور، خود را بالاتر از بقیه دانستن نیست، غرور، توهم دانستن بقیه است! اینکه فکر کنیم آنچه درباره یک انسان (یا چند انسان) حدس میزنیم درست است، و موقعیتمان را متناسب با آن توهم تنظیم کنیم. حال این موقعیت، می‌تواند هر موقعیتی باشد! از بالاتر دیدن خود، یا پایین‌تر دیدن خود، تا فاصله گرفتن از افراد، یا تهاجم به افراد ... ○ حال مرا بگو که ریشه این توهم چیست؟ ● ترس از پرسیدن. ○ چرا از پرسیدن می‌ترسیم؟ ● از پرسیدن نمی‌ترسیم، از اینکه احمق یا ضعیف جلوه کنیم می‌ترسیم. ○ احمق جلوه کنیم. مگر چه می‌شود؟ ● ضعف‌هایمان نمایان خواهد شد ... ○ نمی‌دانم چه بگویم. ● بهتر است گاهی چیزی نگفت و رد شد، تا ببینیم در عمل چه خواهد شد ... #Me

گر می‌خواهی گل داشتن بباید پارسال آن را کاشتن گر سال بعد بخواهی گل اکنون می‌باید بکاری گل معنی شعر: " اگر میخواهی گلی بو کنی، باید یک‌سال پیش دانه‌اش را میکاشتی. و اگر میخواهی یک‌سال بعد گلی را بو کنی، باید الان دانه‌اش را بکاری ... " شعر مشترک با S #Me

بارالها! در پایان فرصت، چه توان گفتن؟ که گفتن از تو بود و از ما، خُفتن ... تنها یک گفته بیاید از این زبان مبادا ز دست رود باز این زمان - مناجات #Me

دو حالت پیش میاد: حالت اول: ممکنه این فرد توسط محیط زندگی یا افراد دیگه مورد آزار قرار بگیره، و چون نسخه خوب، مبارزه‌ای با نسخه بد نداشته که خودشو قوی‌تر کنه و با تقلب در مقام اول نشسته، در برابر این سختی‌ها کم میاره ... اونجاست که نسخه‌های بد برمیگردن، و میگن: دیدید دروغ میگفت؟ ما بدها هستیم که بقای شما رو تضمین میکنیم! نه این موجود متقلب بدبخت! خاکستری‌ها هم ناراحتن! پس با هیجانات زیاد کنترل رو به این نسخه‌های بد میسپارن ... امان از وقتی که نسخه خودخواه در مقام اول بشینه ... حاضره همه‌چیز (و حتی دیگر نسخه‌ها رو) برای اینکه فقط خودش بمونه، نابود کنه. حالت دوم: فرد در موقعیتی میوفته که همه‌چیز با وجود اشتباه بودن، حسابی وسوسه‌کننده و جذابه! اونجا هم نسخه‌های بد فریاد میکشن که: ما رو از مبارزه بیرون و از لذت کار بد محروم کردن، و حالا دارن شما رو هم از طعم این لذت محروم میکنن! نسخه خوب جواب میده که: من محرومشون نکردم! انتخاب خودشونه. و نسخه بد جواب کوبنده رو میده: تو ما رو بیرون کردی، پس تنها گزینه این خاکستری‌ها خودت بودی! از کدوم انتخاب حرف میزنی؟ و اینجاست که خاکستری‌ها احساس فریب‌خوردگی میکنن، و دوباره نسخه‌های بد کنترل رو به دست خواهند گرفت. امان از وقتی که نسخه لذت‌طلب در مقام اول بشینه ... برای رسیدن به لذت‌ها، از هرانسانی عبور میکنه، و کل خاکستری‌ها رو برای رسیدن به خواسته‌هاش بکار خواهد گرفت. حالت سوم و چهارم هم داریم، حالت سوم زمانیه که خاکستری‌ها قیام میکنن و هم نسخه‌های خوب رو میندازن بیرون، و هم نسخه‌های بد رو، و اینجاست که نه مبارزه‌ای در کاره، نه هدفی، صرفا خاموش و خاکستری ... سه حالت اول مثلث تاریک انسانند‌. حالت اول خودآزاری، حالت دوم دگرآزاری، و حالت سوم افسردگی. حالت چهارم، بماند برای وقتی که ذهن‌مان توان ترجمه‌ش به کلمات را پیدا کند ‌... ولی اصل موضوع مبارزه بین خوب و بد، پذیرشه. خیلی اوقات ادای آدم خوب رو در میاریم‌ و نقش بازی میکنیم. پذیرش تاریکی، به معنی اینه که نسخه‌های خوب برای اول موندن، باید تلاش خیلی بیشتری کنن و قوی‌تر بشن. ولی از اونجایی که گاهی از مبارزه و شکست میترسن، صورت مسئله رو پاک میکنن، حریف رو از مبارزه کنار میزنن تا توهم پیروزی داشته باشن، ولی اون تاریکی به شکل بدتری برمیگرده ... حتی اگه برنگرده، خودش که میدونه چقدر ضعیفه ‌... در حالی که اگه نسخه‌خوب از همون اول، وجود تاریکی درون رو به عنوان بخشی از وجود میپذیرفت و سعی می‌کرد تا قوی‌تر بشه، هم انسان بهتری می‌بود، و هم میتونست واقعا ادعا کنه که خوب بودنش، انتخاب درونی خودشه، نه یک اجبار درونی بخاطر ترس. فرق هست بین مقام اول در میان ۱۰ نفر، و مقام اول در میان ۱۰ هزار نفر ... این بحث، ادامه دارد ... #Me

به باور خیلی از روانشناس‌ها، درون ذهن هرانسان نسخه‌های متفاوتی از اون فرد وجود داره، و این نسخه‌ها باهم‌دیگه تعامل و ارتباط دارن. حتی یه تکنیک روان‌درمانگری، کمک به مراجع برای سازماندهی گفتگوی درونی ذهنشه. چندوقت پیش به یکی از دوستان میگفتم: خیلی اوقات بخاطر شرایط زندگی، ارتباط این نسخه‌های درونی تبدیل به مبارزه کلامی میشه. انگار که این نسخه‌ها میشینن باهم گفتگو میکنن و درنهایت رای میگیرن که کی بشه نفر اول (همون سایدی که غالبا بروز میکنه) و په کسانی بشن نفر دوم و سوم. (نسخه‌هایی که کمتر بروز میکنن و شخصی‌ترن) نکته اول اینه که اکثریت این نسخه‌ها حالت خاکستری یا خنثی دارن، همون نسخه‌های بی‌ادعا، یعنی نسخه‌هایی که کارای عادی میکنن، یا به عبارتی یه ویژگی رو فقط دارن، و این ویژگی به تنهایی خوب یا بد نیست. مثلا نسخه‌‌ای از من که نقاش خوبیه، یا نسخه‌ای از تو که مثلا خوب چایی دم میکنه. و نکته دوم، چون اکثر نسخه‌ها این حالت خنثی رو دارن، پس نسبت به اون مقام‌های اول تا سوم بیخیال‌ان. پس طبیعتا نسخه‌های خوب یا بد ما هستن که دوست دارن برن توی اون جایگاه‌ها، حالا این نسخه‌های گرامی میشینن باهم مناظره میکنن، و بعدش رای میگیرن. خاکستری‌ها به کی رای میدن؟ به کسی که بقای اونها رو تضمین کنه، یا بتونه متقاعدشون کنه که من بقای شما را در این جهان وحشی تضمین میکنم. و برنده رای‌گیری، اصطلاحا فرماندهی وجود اون طرف رو به دست میگیره‌. ولی امان از فریب‌خوردگان ... یه تایمایی پیش میاد که این نسخه‌های خوب دست به تقلب میزنن ... تصور کن یه سالن بزرگ با کلی نسخه از تو هست، مناظره کنندگان روی سکو دارن بحث میکنن، و نسخه خوب یواش یواش متوجه میشه که ای‌بابا دارم جلوی استدلال‌های این نسخه بد کم میارم! چیکار کنم پس؟ اینجا در یک دوراهی میوفته که: آیا برم و بیشتر تلاش و تمرین کنم تا بهتر بشم؟ یا با سواستفاده از اعتمادی که خاکستر‌ی‌ها بهم دارن، این نسخه‌های بد رو بندازم بیرون؟ و یهو داد میزنه که: این نسخه بد کثیف رو از اینجا بیرون کنید! میخوان همه‌مون رو نابود کنن! احتمال زیاد این نسخه‌های بد بیرون میشن و تا یه مدتی ظاهرا همه‌چی گل و بلبله. تا زمانی که اوضاع تغییر کنه ...

○ بنظرت در ارتباط با آدم‌ها چقدر با ثباتم؟ ● نمی‌دانم ○ خودم چطوری بفهمم؟ ● روش مشخصی نداره، ولی به عنوان پیشنهاد، واکنش‌هات رو در دو حالت بررسی کن: حالت اول: شرایط عادی حالت دوم: وقتی که خواسته‌هات رو از افراد دریافت نمی‌کنی، یا زمانی که متوجه میشی تصورت از اون فرد، اشتباه بوده. (بحث و جدل منظورم نیست) هرچی فاصله و تفاوت بین واکنش‌‌هات در این دو حالت کمتر باشه، اوضاع بهتره، البته برای حالت دوم ممکنه زمان نیاز داشته باشی تا فکر کنی، اشکالی هم نداره. اون رفتاری که در نهایت بروز میدی منظورمه. ○ یعنی فقط رفتارهام رو بررسی کنم؟ ● این اولین قدمه، بعد از رفتارها؛ افکارت رو بررسی کن. فکرت که منظم شد، میتونی احساساتت رو هم بررسی کنی. موضوع اینه که رفتارها بار سنگینی دارن، چون در بروز یک رفتار علاوه بر مسئولیتی که نسبت به خودت داری، نسبت به فرد مقابل هم مسئولی، پس یه وظیفه انسانیه‌ که مراقب رفتارهات باشی. ولی افکار و احساسات خیلی درونی‌تر و شخصی‌تر هستن، و تا وقتی به رفتارت کشیده نشن مسئولیت‌شون روی دوش خودته. ○ مسئولیت فردی دقیقا چیه؟ ● نمیشه دقیق توضیحش داد چون برای هرکسی منحصر به فرده، بلخره یک انسان یا انقدر برای وجودش ارزش قائل هست که افکار و احساساتش رو شایسته بهتر شدن بدونه یا حوصله رسیدگی به خودش رو نداره، و فقط برای اینکه با بقیه زاویه پیدا نکنه، یه کارهایی رو انجام نمیده. ○ برای مذهبی و غیرمذهبی فرق داره؟ ● این حالتی که گفتم برای هرانسانی صدق میکنه. ○ برای من که به خدا باور دارم چطور؟ ● پس علاوه بر مسئولیت فردی، مراقبت از امانت الهی هم هست. ○ سوال اینه که امانت‌دار کیست؟ ● ‌کسی که امانت رو دستکاری نکنه، و همونطوری که بهش تحویل داده شده، برش گردونه. #Me پی‌نوشت بحث: ○ یه چیزی رو یادم رفت بپرسم، اگه فاصله بین واکنش‌هام در این دوحالت خیلی زیاد بود چه کنم؟ ● میتونیم دعا کنیم به خودت یا بقیه آسیب نزنی ...

کل این مراحل که شامل استقلال از افراد و در ادامه استقلال از محیط هم میشه، در اصل نوعی خودشناسیه. یعنی‌ اینکه تاثیرات افراد یا محیط روی خودم رو بشناسم، و مهم‌تر از اون ببینم که انتخاب من در برابر این تاثیرات چی بوده. برای مثال ممکنه که بابای من موزیسین باشه، و منم با دنیای آهنگ آشنا بشم، و اتقدر در معرضش قرار بگیرم که هوش شنوایی خیلی قوی پیدا کنم، و این سوال مهم پیش میاد که انتخاب من برای پذیرش یا عدم پذیرش این موضوع در وجودم چیه؟ اگه وجودش رو نپذیرم، چرا دارم بهش فکر می‌کنم؟ اگه وجود نداره پس رفتارهام چطور پدید میاد؟ اگه وجودش رو بپذیرم، بین استفاده کردن یا نکردن از این ویژگی خاص، (که معادل واکنش دادن یا ندادنه) کدوم رو انتخاب میکنم؟ اگه قراره استفاده نکنم، پس جایگزین‌ش چیه؟ یا در صورت استفاده کردن ازش، استفاده من چطوری خواهد بود؟ مثلا وارد دنیای نوت‌ها میشم، خودم میرم ساز یاد میگیرم، با عامل دیگه ای ترکیبش میکنم، یا اصن یه چیز شیطانی و تاریک ازش میسازم؟ (مثلا یه نت صدا بسازم که برای دشمنانم ایجاد ترس کنه، یا جاسوسی کنم) تقریبا (نه کاملا) میتونیم این موضوع رو با همون تاثیر سایه که یونگ (و بعد از یونگ دبی‌فورد) درباره‌ش صحبت کردن معادل گرفت، که میگفتن ویژگی‌های وجودی انسان استفاده خوب و بد داره ... سوالی برای تفکر: استقلال یعنی چه؟ #Me

سازندگان وجود آدمی، در ابتدا اطرافیان او هستند، زمانی که آدم از اطرافیان استقلال میابد، محصولی از محیط زندگی‌‌‌اش می‌شود، آرام آرام که انتخاب‌هایش را به دست گیرد، از محیط هم استقلال خواهد یافت، و به ذات حقیقی وجودش می‌رسد‌‌. اندک آدمیانی که از خود هم گذر کنند، به مفهوم خدا خواهند رسید، و این دسته از آدمیان، انسان‌های حقیقی هستند. انسان‌ها پس از استقلال از خویشتن، مفهوم وجود را در خداوند می‌یابند‌، و در قلب‌هایشان با او انس می‌گیرند. چقدر کمیاب‌اند! و چون کسی را ندیده‌ام که به مرحله انسانیت رسیده باشد، نمی‌دانم آیا خودم به این مرحله رسیده‌ام، یا نه‌. چه ترسناک است نرسیدن ... #Me پی‌نوشت: منظورم از وجود؛ آفرینش نیست، منظورم از وجود چیزی در روان آدمه که میتونه اون رو از بقیه متمایز کنه.

هر بی‌زحمتی را قیمتی‌ست و هر بی‌قیمتی را زحمتی نباید با هرکس ساختن، وَرنَه خویشتن را باختن. #Me

خِرَد، هنر رشد دادن خُرد هاست. #Me

○ پس باید از زمستان ترسید ... ● درختان برای رشد، شکوفه‌ بهاری را با میوه‌ تابستانی معامله می‌کنند، اما هیچ‌ درختی قادر به معامله ریشه‌ها و تنه خویش نیست. چیزهایی که واقعا متعلق به انسانند، همان هایی هستند که نمی‌تواند (یا نمی‌خواهد) معامله‌شان کند‌. زمستان، این استاد سخت‌گیر، به درخت می‌آموزد که در نبود شاخه‌های سبز، آنگاه که رشد متوقف شده، هنگامی که چیزی برای معامله ندارد، و لحظه‌ای که تنها دارایی او در برابر سختی‌ها خودش است، چگونه دوام می‌آورد؟ به عبارت دیگر، زمستان با سرما، برف و بوران‌های سخت‌، حقیقت و اصل وجود درخت را به او نشان می‌دهد، ارزش ریشه‌ها و تنه‌هایش را ... پس رنج، سوال مهمی را از ما می‌پرسد: ای انسان، به تنهایی چه خواهی بود، و چقدر ارزش خواهی داشت؟ زمانی که درخت این حقیقت را درک کند، آماده است. آماده ‌است تا در بهار؛ دوباره شکوفه بزند، و رشدی دیگر را تجربه کند‌ ... #Me

○ کاش از پاییز دور باشم! برگ‌های وجودم را می‌ریزد ... ● گر باد خزان برگ‌ها را نریزد، در سنگینی برف زمستان، شاخه‌هایت خواهد شکست ... بهار و تابستان؛ بر وجودت می‌افزایند و رشدت می‌دهند، اما پاییز است که مانع شکستگی توست، حتی به قیمت دور شدنت از او. و این است رسم دوستان بزرگ ... #Me

قدرت؛ بی‌نیاز بودن است، و انسان بی‌نیاز، خود را ملزم به انجام خیلی کارها نمی‌بیند. و شرافت، انتخاب کار درست توسط فرد، در عین بی‌نیازی‌ اوست. پس جمیع انسان‌های شریف قدرتمندند، ولی هر قدرتمندی، شریف نمی‌شود. #Me

بار گناهانمان بسی سنگین است! روزی روزگاری اکیپی ۶ نفره بودن، بعد از مدتی به اختلاف میخورن، و در شبی زمستانی، یکی از اونها به قتل میرسه. کارآگاه وارد عمل میشه و توی بررسی‌ها میفهمه که این آدم (مقتول) با بقیه اعضا گروه اختلاف داشته، پس مظنون اصلی پرونده کل اعضای اکیپ هستن. تحقیقات رو شروع میکنه تا بفهمه که شب قتل، کدوم یک از اعضا در نزدیکی اون محل حضور داشتن. در اون شب، از ۵ مظنون ۴ نفرشون در همون حوالی دیده شدن، و کارآگاه در کمال تعجب نفر پنجم رو دستگیر کرد، کسی رو دستگیر کرد که در محل قتل دیده نشده بود! ازش پرسیدن چرا؟ و کارآگاه جواب داد: چون فقط ایشون دیده نشده! اولش نفهمیدن کارآگاه چی میگه، ولی وقتی نفر پنجم به قتل اعتراف کرد، تازه متوجه داستان شدن. داستان، پنهان‌کاری نفر پنجم بود. چهار نفر اول، نیت یا ترسی نداشتن، پس از دیده شدن در محل هم نگران نبودن‌. ولی نفر پنجم، میخواست از کاری که کرده فرار کنه، پس خودشو پنهان کرد. این روش در تمام روابط دیده میشه! ما انسان‌ها به خاطر بار سنگین گناهان خویش، خودمون رو از ماجرا حذف می‌کنیم، و فقط به بقیه گیر میدیم! البته گاهی هم بقیه رو حذف می‌کنیم و فقط به خودمون گیر میدیم! مسئله اینه که گویا در نهایت باید به چیزی گیر داد و از اصل موقعیت فرار کرد! این رو زمانی متوجه شدم که دیدم وقتی یه اتفاق ناگوار میوفته، دیدگاه اکثر آدما برای پیدا کردن مقصره، نه برای تحلیل و فهم خود اون اتفاق‌. کافیه امتحان کنید، یا به حوادث گذشته فکر کنین. وقتی با یک چالش روبرو میشیم، احساساتمون در اون موقعیت رو بررسی می‌کنیم یا به دنبال دلیل و مقصر هستیم؟ بعد از این بررسی، تازه میتونیم بحث مقصر رو مطرح کنیم، و تا زمانی که بعد فردی و بعد اجتماعی مسائل رو درک نکردیم، حق اقدام نداریم. #Me سوال: موقع فکر کردن به حوادث، اول کدوم رو انجام دادی؟ خود حادثه رو تحلیل کردی یا دنبال مقصر گشتی؟

گناهانمان بسی سنگین است! روزی روزگاری اکیپی ۶ نفره بودن، بعد از مدتی به اختلاف میخورن، و در شبی زمستانی، یکی از اونها به قتل میرسه. کارآگاه وارد عمل میشه و توی بررسی‌ها میفهمه که این آدم (مقتول) با بقیه اعضا گروه اختلاف داشته، پس مظنون اصلی پرونده کل اعضای اکیپ هستن. تحقیقات رو شروع میکنه تا بفهمه که شب قتل، کدوم یک از اعضا در نزدیکی اون محل حضور داشتن. در اون شب، از ۵ مظنون ۴ نفرشون در همون حوالی دیده شدن، و کارآگاه در کمال تعجب نفر پنجم رو دستگیر کرد، کسی رو دستگیر کرد که در محل قتل دیده نشده بود! ازش پرسیدن چرا؟ و کارآگاه جواب داد: چون فقط ایشون دیده نشده! اولش نفهمیدن کارآگاه چی میگه، ولی وقتی نفر پنجم به قتل اعتراف کرد، تازه متوجه داستان شدن. داستان، پنهان‌کاری نفر پنجم بود. چهار نفر اول، نیت یا ترسی نداشتن، پس از دیده شدن در محل هم نگران نبودن‌. ولی نفر پنجم، میخواست از کاری که کرده فرار کنه، پس خودشو پنهان کرد. این روش در تمام روابط دیده میشه! ما انسان‌ها به خاطر بار سنگین گناهان خویش، خودمون رو از ماجرا حذف می‌کنیم، و فقط به بقیه گیر میدیم! البته گاهی هم بقیه رو حذف می‌کنیم و فقط به خودمون گیر میدیم! مسئله اینه که گویا در نهایت باید به چیزی گیر داد و از اصل موقعیت فرار کرد! این رو زمانی متوجه شدم که دیدم وقتی یه اتفاق ناگوار میوفته، دیدگاه اکثر آدما برای پیدا کردن مقصره، نه برای تحلیل و فهم خود اون اتفاق‌. کافیه امتحان کنید، یا به حوادث گذشته فکر کنین. وقتی با یک چالش روبرو میشیم، احساساتمون در اون موقعیت رو بررسی می‌کنیم یا به دنبال دلیل و مقصر هستیم؟ بعد از این بررسی، تازه میتونیم بحث مقصر رو مطرح کنیم، و تا زمانی که بعد فردی و بعد اجتماعی مسائل رو درک نکردیم، حق اقدام نداریم. #Me سوال: موقع فکر کردن به حوادث، اول کدوم رو انجام دادی؟ خود حادثه رو تحلیل کردی یا دنبال مقصر گشتی؟