﹐ 𝗏𝗂ᥱ
Open in Telegram
ꪆᰍ 𝗅𝖺 𝛅𝗂ɾᥱ𝗇ᥱ ρ𝖾ɾ𝖽𝗎ᥱ 𝖺 ﹫𝚸ᥝɹ᤻ɩ᥉ › rszne.t.me ᨩ
Show moreIran248 159The category is not specified
805
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
805
Repost from N/a
نـور آفتاب اصـلاً درون مغازهی کـوچک رخنه نکرده بود. تنها پنجـره مغازه سمت چپِ ورودی، با کاغذ و کاموا پوشیـده شده و یک لوح اعـلان هم روی دستگیـره در آویزان بود. نور لامپ هـای مهتابی سقف روی پیـرزنی افتـاده بود که داشت به سمـت بچهای می رفت که کالسـکه ای خـاکستری بود.
﹙آه! داره میخنده.﹚مغازه دار، زن جـوانتری که کـنار پنجره صندوق نشسـته بود و حساب کتـاب هایش را بررسـی میکرد، با اعتراض گـفت “ پسر من میخندد؟ نخیـر خانم، فقط داره شـکلک در میاره. آخه چه دلیلی داره تو این دنیای نکـبت لبخنـد بزنه؟!”
﹙مغازه خودکشی – ژان تولی﹚
805
Repost from ᥉Ɨᥲy iᥒ Ɨɦᥱ 𐌼Ꭵ𝖽𝖽ᥣᥱ پــایــاـن
امـا هنـوز دستـای همدیـگرو میگیـریم و به هـم نگـاه میکـنیم؛ و نـمیدونم چـجوری اینـو به همـدیگه بگیـم،کـه دیـگه گرمـای عشـق بینمـون نیـست.
805
Repost from N/a
˓ 𐀔 ‘ 𝖠𝗅𝗐𝖺𝗒𝗌 𝖿𝗎𝖼𝗄 𝗁𝗂𝗆 𝗅𝗂𝗄𝖾 𝖨'𝗆 𝗌𝗈𝗋𝗋𝗒
𝗐𝗁𝗈 𝗍𝗁𝖾 𝖿𝗎𝖼𝗄 𝗀𝗈𝗇´ 𝗉𝗋𝗈𝗍𝖾𝖼𝗍 𝗁𝖾𝗋 ?!
805
Repost from N/a
805
Repost from N/a
★ __ دفترچه خاطرات آبـي، صفحهي ۲۰ 🪣
۪ ࣪ خیلي بالا ميروي؛ تا آسمانها. انگار نخي که تو را به خیمهشبباز وصل ميکند را کوتاه کرده باشند. اینطوري، بهتر کنترلت ميکند یا بدتر؟ نميدانم. نه، این را دوست ندارم. خانهاي هستم، کوچک، سبک، که دهها بادکنک رنگي به پرواز درش میآورند. بالا و بالاتر ميروم و در عشق، با عشق، سبک ميشوم؛ از آن سبک شدنها که خودت ميداني. من خانهي سبکي هستم که غوطهور است میان مولکولهاي هوا. بادکنکها، یکجور تنظیمشدهاي، بالا ميبرندم. سرعت متوسطي داریم و شتاب، صفر است. پرندهاي نوک ميزند گاهي به یکي از بادکنکهایم، نميترکند. باد ميوزد، نميترکند. بالاتر ميروم و کلهي آدمها، زیر من، محو ميشود. صداي شلیک ميآید. چند ثانیه طول ميکشد تا بفهمم؛ به من شلیک کردهاند. یکي از بادکنکها متلاشي شده. تعادلم را از دست ميدهم. میلهاي که دستم دادهاند تا پابرهنه از روي طناب رد شوم، ميافتد. کج، انگار که تنهایم گذاشته باشند، مورب، بالا ميروم. طول ميکشد تا عادت کنم به این زاویهي جدید. وقتی بالأخره عادت ميکنم، سرد شدهام. ظرف داغتر از خودم، در آتش شب ميسوزد. قلبم خوابش برده است. هواپیماي سبک بيخلبانم. خانه، کج، ادامه ميدهد مسیر را. ᰍ ˚
‘ آبـي - نهــمِ جـولای ’
805
Repost from N/a
── 白と黒 𝗉𝗋𝖾𝖿𝖺𝖼𝗂𝗈ㅤ𝗐𝗋𝗂𝗍𝗍𝖾𝗇ㅤ𝖻𝗒 :
توي عمق چشــم هایي كه بۀ وضوح حس بلعیــده شدن رو بهم میدادن، خـیره بودم.
چشــمهاش مثل یوزپلنـگ وحـشي اي که عنصـر خشم رو بۀ خودش داشت،بۀ مـن و محیط اطرافــش نگاه میکرد.
میدونستـم دارم لحظــات آخرم رو سپري میکنـم،اما مطمئــن بودم اگر انجـامش بدم،حداقـل مرگم با پایــان خوشي تموم میشه!
کوبیــده شدن لـبهام روي لـبهاش حس عجیبي داشت،بیشتر از همـهٔ اینکه خشمـش رو رام کرده بودم حـس عجیب تري داشت.
و حـس گــلولهي آخر توي ســرم،حس آزادي رو داشــت.
805
Repost from N/a
𝐈𝐗 𝆹 𝆬 ﹕ ꪱ𝗇 𝗅𝗎𝗏 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝗍𝗁𝖾 ẜ𝖺𝗂𝗋ᥳᩛ𝗍𝖺𝗅𝖾 ﹫ 𝗆𝖺ᥱᩛ𝗂𝖼 ٬
« امروز کتابی از کتابخونه برداشتم و به جنگلِ نزدیکِ آبشار رفتم تا کمی ذهنِ مشغولم رو آروم کنم ، اونجا پاتوقِ خرگوش هایِ سفید و نرم با بینی هایِ صورتی بود که از انسان ها نمیترسن و خودشون رو به انسان ها نزدیک میکنن.
کمی قدم زدم و در نهایت زیرِ درختِ فندقِ تنومندی نشستم و اطرافم رو برایِ چندمین بار برانداز کردم ، کتاب رو باز کردم و تویِ مقدمه با گردنبندی با آویزِ سنگیای مواجه شدم ، اون واقعا زیبا بود چطور.. چطور یکی ممکنه اون رو بدونِ توجه بینِ صفحاتِ کتاب به حالِ خودش بزاره..؟!
اون رو برداشتم و به گردنم انداختم، در کنارِ اون نامهای به پریزاد بود و کنجکاویم بهم اجازه نداد که نامه رو تو صفحهیِ مقدمه ول کنم و نخونمش پس خوندمش ، اون نامه از طرفِ معشوقِ کسی بود که معشوقـش رو "پریزاد" صدا میزد..چیزی که من همیشه دوست داشتم صدا زده بشم.
نامهیِ زیبایی بود اما در انتهاش..آینهای کوچیک چسب زده بود که به قولِ نامه ، اون آینه تنها زمانی صورتِ تو رو به خودش نشون میده که معشوقِ نویسندهیِ نامه باشی..کمی به آینه نگاه کردم و بعد از چند ثانیه پلک زدن انعاکسم توش برام واضح شد، نمیتونی تصور کنی چقدر حیرتزده و متعجب بودم..اون نامه برایِ تقریبا صد سالِ پیش بود اما نمیفهمم چجوری همچین چیزی ممکنه..بعد از اون کتاب رو به اتمام رسوندم و به خونه برگشتم..نمیدونم قراره چه اتفاقی بیوفته برایِ همین فردا بهمراه کتاب و گردنبند دوباره به اون جنگل میرم و کمی نزدیک به آبشار وقت میگذرونم. »
