en
Feedback
جواد زهتاب

جواد زهتاب

Open in Telegram

شعر و چیزهای دیگر

Show more
1 300
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+2830 days
Posts Archive
هنوز خونِ سپیدار، خطِ قرمزِ ماست فریبمان ندهد برقِ هر نشانهٔ زرد تمام، رنگ و لعاب است گنجِ مدعیان به یک پشیز نمی‌ارزد این خزانهٔ زرد مگر سکوتِ من و تو به گوش‌ها برسد میان همهمهٔ این همه رسانهٔ زرد... #جواد_زهتاب

کِسِل، خسته، دلگیر، هر یک به رنگی شدیم از جهان سیر، هر یک به رنگی  اسیرانِ بختیم هر یک به شکلی گرفتار تقدیر، هر یک به رنگی جهانی پر از زرق و برق است و ما نیز همه ماتِ تصویر، هر یک به رنگی جهانِ پر از رنگ را ساده دیدیم به نیرنگِ تفسیر، هر یک به رنگی قفس را ندیدیم و سرگرم ماندیم،  به قفل و به زنجیر، هر یک به رنگی یکی تند رفت و یکی کند آمد که داریم تقصیر، هر یک به رنگی گرفتند از ما رفیقان ما را زر و زور و تزویر، هر یک به رنگی #جواد_زهتاب

*رونمایی کتاب* خسرو خبر نداشت شهر کتاب اردیبشت چارشنبه ۴ شهریور ساعت ۱۸
*رونمایی کتاب* خسرو خبر نداشت شهر کتاب اردیبشت چارشنبه ۴ شهریور ساعت ۱۸

#طنزیمات_ادبی‌ از صراحی دو بار قُل‌قُلِ می‌ نزدِ جامی به از چهار قُل است #جامی @tanz20

از پسِ این تیرگی‌ها برنیامد ماه ما صبحِ امیدی نمی‌نزاید شبِ جانکاه ما ای مقنی! آبِ چندانی نصیب ما نشد بهرِ تو نانِ فراوان داش
از پسِ این تیرگی‌ها برنیامد ماه ما صبحِ امیدی نمی‌نزاید شبِ جانکاه ما ای مقنی! آبِ چندانی نصیب ما نشد بهرِ تو نانِ فراوان داشت اما چاه ما گفتم: ای دستم به دامانت! بلندم کن ز خاک گفت: دستت را بکش از دامنِ کوتاه ما از همان آغاز این دو پشت هم پنهان شدند شاه، پشتِ شیخ ما و شیخ، پشتِ شاه ما اینکه در یک قایقیم ای شیخ! از اقبال ماست گرچه در یک راستا هرگز نبوده راه ما نیمهٔ خالی و پُر فرقی ندارد در عمل کلِ لیوان رفته وقتی در نشیمنگاه ما  #جواد_زهتاب مقنی: چاه‌کن @Javad_Zehtab

تو را نیز ای دوست رسوا کنند اگر زخم‌هایم دهن وا کنند #جواد زهتاب
تو را نیز ای دوست رسوا کنند اگر زخم‌هایم دهن وا کنند #جواد زهتاب

چه غم دارم از اینکه حاشا کنند؟ بگو صبحِ فردا تماشا کنند توقع چه داری از این همرهان؟ چه کردند با خود که با ما کنند؟ «چو فردا برآید بلندآفتاب»  همه اقتدا بر یهودا کنند حریفِ شرابند امشب، ولی چو فردا شود فکرِ فردا کنند سرِ دار از عشق خواهم سرود بگو صبحِ فردا تماشا کنند #جواد_زهتاب

ما را گول و دَبنگ می‌خواهد یک لشکرِ گیج و مّنگ می‌خواهد از مهر، هرآینه گریزان است کین است که بی‌درنگ می‌خواهد بدگوهرِ بدسرشتِ بی‌صورت  آیینه به زیرِ سنگ می‌خواهد از کشته همیشه پشته می‌سازد چون ننگ به روی ننگ می‌خواهد با حربهٔ پایداری این ابلیس در دست همه تفنگ می‌خواهد همواره گره می‌افکند در کار چون بر ما عرصه تنگ می‌خواهد از خونِ من و تو هر دم این عفریت بر چهره‌اش آب‌ورنگ می‌خواهد نفرین به کسی که کینه می‌ورزد لعنت به کسی که جنگ می‌خواهد #جواد_زهتاب

.

مرا دلی‌ست که تنهاست با غمان، ساقی!  امان از این همه غم‌های بی‌امان، ساقی!  فلک به قصد شکست من از هزار طرف هزار تیر رها کرده از کمان، ساقی! دوباره بر سرم آوار شد به یکباره غم دیار و غم یار، توامان ساقی!  که یار از طرفی، روزگار از طرفی هم این شکست دل از عاشقان هم آن ساقی!  «غم زمانه خورم یا فراقِ یار کشم؟»  به طاقتی که ندارم در این زمان ساقی!  #جواد_زهتاب

صاحبانِ جَم ماییم، وارثانِ کِی ماییم آنکه تیغِ اسکندر ریخت خونِ وی ماییم تازیانه تازی... تیرهای تاتاری...  قرن‌های وحشت را آنکه کرد طی ماییم آنکه جان‌به‌دربرد از تیغِ اشرفِ افغان -زیر سایهٔ نادر- زندگانِ جی ماییم هم‌صدای افلاطون، هم‌سماعِ مولانا  در ضیافتِ خیام، هم‌نشینِ می ماییم آنکه رفت ما بودیم آنکه ماند ما هستیم  ناله‌های نیزاران در فراقِ نی ماییم هفت شهرِ عشقیم و مرزها نمی‌فهمند سُغد و بلخ و گنجه و مرو، توس و رشت و ری ماییم «زندگی و آزادی» غیر از این چه می‌خواهیم؟  بشنو و ببین ما را                   هی!                      گلوله!                            هی!                               ماییم!  تیرخوردهٔ آبان... زخم‌دیدهٔ آذر...  کودکانِ میناب و کشتگانِ دی ماییم #جواد_زهتاب

جنگ و نکبت و بلا و وحشتِ مدام چارفصلِ ناگزیرِ داستانِ ماست بمب و انفجار و موشک و گلوله نیز چارگوشه از جهانِ مهربانِ ماست ما میانِ خاورمیانه نیستیم بلکه خاورمیانه در میانِ ماست!  #جواد_زهتاب

خیالت جمع! روزی عاقبت بی‌باک می‌رقصی که مطرب ضرب می‌گیرد تو هم چالاک می‌رقصی غزلخوان و صراحی‌درکف و خندان‌لبی آن‌ روز که زلف‌آشفته و مست و گریبان‌چاک می‌رقصی گهی پا بر زمین بر گردش ایام می‌خندی گهی سر بر سرِ افلاک با افلاک می‌رقصی دمی همراهِ برجاماندگان، شادان و دست‌افشان دمی یادِ شهیدان می‌کنی؛ غمناک می‌رقصی مرا می‌دیدی آن‌روزی که خاکت را به سر کردم تو را می‌بینم آن‌روزی که بر این خاک می‌رقصی درفشِ کاویان در دست می‌بینم تو را روزی که داری پای‌کوبان بر سرِ ضحاک می‌رقصی #جواد_زهتاب 🔹@Javad_Zehtab

سردرگم و بی‌پناه و آشفته‌تریم از غربتِ کودکی که بی‌مادر شد ای شیخ! به لطف تو همه دنیامان  از آخرتِ یزید، تخمی‌تر شد #جواد_زهتاب

ای دل مباش غمگین این شب، همیشگی نیست ای شب مباش غره سرمی‌زند سپیده #جواد_زهتاب

گلچینِ روزگار است گل دسته‌دسته چیده؟  یا بادِ بی‌نیازی از هرطرف وزیده؟  این گُرگُر چه زخمی‌ست در بندبندم افتاد؟  انگار رگ‌رگم را تیرِ گزی گزیده تهمینه‌ای‌ست در من با مویه‌های یک‌بند رودابه‌ای‌ست در من با گیسوی بریده در من هزار چاک است ناسور و زهرناک است گویی هزار افعی در جانِ من خزیده در من هزار رستم زخم از شغاد خورده در من هزار زال است با قامت خمیده در من هزار سهراب افتاده است بر خاک با سینهٔ ستبر و با پهلوی دریده در من هزار ققنوس چون مرغِ نیم‌بسمل در من هزار سیمرغ افتاده سر بریده تابِ شنفتنم نیست چون کورِ زخم‌خورده  سامانِ گفتنم نیست چون گُنگِ خواب‌دیده در من هزار آرش، جان در کمان نهاده در من هزار شاعر، دست از قلم کشیده... #جواد_زهتاب پی‌نوشت:  [چنگیزخان به بخارا درآمد و به مسجد رفت و مشایخ و ائمّه جماعت و شریعت را احضار کرد]  ...بعد از یک دو ساعت چنگیزخان برخاست و جماعتی که آنجا بودند، روان می‌شدند و اوراق قرآن در میان قاذورات، لگدکوب اقدام و قوایم گشته.  در این حالت امیر امام جلال‌الدین که مقتدای سادات ماوراءالنهر بود روی به امام رکن‌الدین امام‌زاده آورد و گفت: مولانا! چه حالت است؟ اینکه می‌بینم بیداری‌ست یا رب یا به خواب؟  گفت: «خاموش باش! بادِ بی‌نیازی خداوند است که می‌وزد. سامان سخن گفتن نیست»  (تاریخ جهانگشای جوینی،جلد اول، ص  81 تصحیح علامه محمد قزوینی)

آری... نه قفل ماند و نه زنجیر آمد فرشته کرد رهامان دیگر گرفت‌ و گیر نداریم شکر خدا گرفت دعامان آمد همان بهارِ خجسته شد دلپذیر آب و هوامان روزی هزاربار شکفتیم گل بردمید از همه‌جامان... #جواد_زهتاب

گرچه دست‌بسته‌ایم خسته و شکسته‌ایم باز ایستاده‌ایم پایِ ایستاده‌ها لقمهٔ حلال بود توشه‌ای که داشتیم پس هنوز می‌رویم پابه‌پایِ جاده‌ها در میان گرد و خاک، سوگوار و خشمناک ما هنوز زنده‌ایم ای حرامزاده‌ها! #جواد_زهتاب «آهای حرومزاده‌ها! من هنوز زنده‌ام» دیالوگ پایانی شخصیت «پاپیون» است در فیلمی به همین نام و با بازی استیو مک‌کویین.

با همهٔ کاستی و نیمه‌تمامی نقص ندارید در سفاهت و خامی تسخرتان می‌زنند عامی و عارف لعنت‌تان می‌کنند عارف و عامی چابک و ماهر به کارِ حق‌نشناسی فرز و زبردست در نمک‌به‌حرامی صاحب اگر داشت روزگار، نمی‌برد مهترتان را کسی برای غلامی دورهٔ ناارجمندتان به سر آید تازه‌‌‌ به‌ دوران‌ رسیدگانِ گرامی! #جواد_زهتاب

می‌ترسم ماتِ شبِ مهتاب شوی من قصه بگویم و تو بی‌خواب شوی تو برفِ دی و من تبِ تابستانم می‌ترسم در آغوشم آب شوی #جواد_زهتاب